ا

 

 

 

داستان هایی از حضرت سلیمان(ع)

يكي از پيامبران بزرگي كه هم داراي مقام نبوّت بود و هم داراي حكومت بي‎نظير و بسيار وسيع، حضرت سليمان بن داوود ـ عليه السلام ـ است كه نام مباركش هفده بار در قرآن آمده است. او با يازده واسطه به حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ مي‎رسد و از پيامبران بزرگ بني اسرائيل مي‎باشد.

سليمان ـ عليه السلام ـ حكومت وسيعي به دست آورد كه در آن جنّ و انس و پرندگان و چرندگان و باد، همه تحت فرمان او بودند، و بر سراسر زمين فرمانروايي مي‎نمود.
خداوند در تمجيد او مي‎فرمايد:
«وَ وَهَبْنا لِداوود سُلَيمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ ما سليمان را به داوود ـ عليه السلام ـ بخشيديم، چه بندة خوبي! زيرا همواره با خدا ارتباط داشت و به سوي خدا بازگشت مي‎كرد و به ياد او بود.»[1]
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «چهار نفر بر سراسر زمين فرمانروايي كردند كه دو نفر از مؤمنان بودند و دو نفر از كافران. مؤمنان عبارت بودند از سليمان و ذو القرنين ـ عليهما السلام ـ ، و كافران عبارت بودند از بخت النصر و نمرود.[2]
قرآن در آيه 12 و13 سورة سبأ، گوشه‎اي از عظمت و امكانات وسيع سليمان را بازگو كرده و چنين مي‎فرمايد:
«و براي سليمان ـ عليه السلام ـ باد را مسخّر كرديم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مي‎پيمود، و عصرگاهان مسير يك ماه را، و چشمة مس (مذاب) را براي او روان ساختيم، و گروهي از جنّ پيش روي او به اذن پروردگارش كار مي‎كردند، و هر كدام از آنها كه از فرمان ما سرپيچي مي‎كرد، او را عذاب آتش سوزان مي‎چشانديم. آنها هر چه سليمان ـ عليه السلام ـ مي‎خواست برايش درست مي‎كردند، معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاي ثابت (كه از بزرگي قابل حمل و نقل نبود، و به آنان گفتيم: ) اي آل داوود! شكر (اين همه نعمت را) بجا آوريد، ولي عدة كمي از بندگان من شكر گزارند.[3]
آري خداوند مواهب عظيمي به اين پيامبر بزرگ داد، مركبي بسيار سريع و تندرو كه با آن مي‎توانست در مدتي كوتاه، سراسر كشور پهناورش را سير كند، موادّ معدني فراوان براي انواع صنايع و نيروي فعال كافي براي شكل دادن به اين مواد معدني به او عطا كرد. او با بهره گيري از اين وسايل، معابد بزرگي ساخت. و مردم را به عبادت خداي يكتا ترغيب نمود، و براي پذيرايي از لشكريان و مستضعفان، امكانات وسيعي در اختيارش قرار گرفت و در برابر اين همه مواهب، خداوند به او دستور شكرگزاري داد.
حضرت سليمان در سيزده سالگي حكومت را به دست گرفت و چهل سال حكومت كرد و در سن 53 سالگي از دنيا رفت.[4]
عظمت مقام ظاهري و باطني حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ بسيار وسيع و بي‎نظير بود. در اين جا در ميان صدها نمونه، به سه نمونة زير توجه كنيد:
1. دعاي مورچه
در زمان حضرت سليمان، بر اثر نيامدن باران، قحطي شديد به وجود آمد. ناچار مردم به حضور حضرت سليمان آمدند و از قحطي شكايت كردند و درخواست نمودند تا حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ براي طلب باران، نماز «استسقاء» بخواند.
سليمان ـ عليه السلام ـ به آنها گفت: فردا پس از نماز صبح، با هم براي انجام نماز استسقاء به سوي بيابان حركت مي‎كنيم.
فرداي آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح، به طرف بيابان حركت كردند. ناگهان سليمان ـ عليه السلام ـ در مسير راه مورچه‎اي را ديد كه پاهايش را روي زمين نهاده و دستهايش را به سوي آسمان بلند نموده و مي‎گويد: «خدايا ما نوعي از مخلوقات تو هستيم و از رزق تو، بي‎نياز نيستيم. ما را به خاطر گناهان انسانها به هلاكت نرسان.»
سليمان ـ عليه السلام ـ رو به جمعيت كرد و فرمود: «به خانه‎هايتان باز گرديد، خداوند شما را به خاطر غير شما (مورچگان) سيراب كرد!»
در آن سال آن قدر باران آمد كه سابقه نداشت.[5]
آري گناه موجب بلا از جمله قحطي خواهد شد.
2. گريز از مرگ!!
در زمان حكومت حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ ، مردي ساده انديش، در حالي كه سخت ترسيده و وحشت كرده بود و چهره‎اش زرد و لبهايش كبود شده بود به سراي سليمان ـ عليه السلام ـ پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «اي سليمان به من پناه بده».
سليمان به او گفت: «چه شده؟»
او عرض كرد: «عزرائيل با خشم به من نگاه كرد، وحشت كردم، از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهي كه مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائيل رهايي يابم.
سليمان به تقاضاي او توجه كرد.[6]
باد را فرمود تا او را شتاب بُرد سوي خاك هندستان بر آب
روز بعد، سليمان ـ عليه السلام ـ ، عزرائيل را ديد و گفت: «چرا به اين بينوا، با ديدة خشم آلود، نگاه كردي كه از وطن، آواره و بي‎خانمان شد».
عزرائيل گفت: «خداوند فرموده بود كه من جان او را در هندوستان قبض كنم و چون او را در اين جا ديدم، از اين رو در فكر فرو رفتم و حيران شدم؛ با تعجّب گفتم اگر او داراي صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز كند، به آن جا نمي‎رسد:
چون به امر حق به هندستان شدم ديدمش آن جا و جانش بِستُدم[7]
به هندوستان رفتم و ديدم او آن جا است، و در نتيجه جانش را گرفتم.»
3. پاسخ جنّ بزرگ، به سؤالات سليمان
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ از پيامبراني بود كه خداوند او را بر جنّ و انس و... مسلّط نموده بود. روزي چند نفر از اصحاب خود را همراه يكي از جنّهاي بزرگ و گردنكش فرستاد، تا چند ساعتي به ميان مردم بروند و گردش كنند و سپس بازگردند و به اصحاب فرمود: در اين سير و سياحت هر چه را از آن جنّ شنيديد به خاطر بسپاريد و وقتي نزد من آمديد براي من بيان كنيد.
آنها همراه آن جنّ سركش حركت كردند تا به بازار رسيدند و امور زير را از آن جنّ ديدند:
1. ديدند آن جنّ به آسمان نگاه كرد و سپس به مردم نگريست و سرش را تكان داد.
2. از آن جا عبور نمودند تا به خانه‎اي رسيدند، شخصي از دنيا رفته و بستگان او گريه مي‎كنند. آن جنّ وقتي كه آن منظره را ديد خنديد.
3. از آن جا عبور نمودند و افرادي را ديدند كه سير را با پيمانه مي‎فروشند، ولي فلفل را با وزن (و سنجش دقيق ترازو) مي‎فروشند. آن جنّ با ديدن آن منظره خنديد.
4. از آن جا عبور نمودند و به گروهي رسيدند. ديدند آنها ذكر خدا مي‎گويند و به ياد خدا به سر مي‎برند، ولي گروه ديگري در كنار آنها هستند و به امور بيهوده و باطل سرگرم مي‎باشند. آن جنّ سرش را تكان داد و لبخند زد.
ياران سليمان ـ عليه السلام ـ ، از اين سير و عبور بازگشتند و جريان را (در چهار مورد فوق به سليمان ـ عليه السلام ـ گزارش دادند.
سليمان ـ عليه السلام ـ آن جنّ را احضار كرد و از او از چهار موضوع مذكور پرسيد:
1. وقتي كه به بازار رسيدي، چرا سرت را به آسمان بلند نمودي. و سپس به زمين و مردم نگاه كردي و سرت را تكان دادي؟
جنّ گفت: فرشتگان را بالاي سر مردم ديدم كه اعمال آنها را با شتاب مي‎نوشتند. تعجّب كردم كه آنها اين گونه با شتاب مي‎نويسند ولي انسانها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادي خود) هستند.
2. وقتي كه به خانه‎اي وارد شدي، شخصي مرده بود و حاضران گريه مي‎كردند، چرا خنديدي؟
جنّ گفت: خنده‎ام از اين رو بود كه آن شخص مرده، به بهشت رفت، ولي حاضران (به جاي خوشحالي) گريه مي‎كردند.
3. چرا وقتي كه ديدي سير را با پيمانه، و فلفل را با وزن مي‎فروشند خنديدي؟
جنّ گفت: ازاين رو كه ديدم سير را با آن همه ارزش، كه كيمياي درمان است با پيمانه مي‎فروشند، ولي فلفل را كه ماية بيماري است با وزن دقيق به فروش مي‎رسانند! از اين رو از روي تعجّب خنديدم.
4. چرا در مورد آن دو گروه كه يكي در ياد خدا و ديگري سرگرم لهو و امور بيهوده بودند، سر تكان دادي و خنديدي؟
جنّ گفت: زيرا تعجب كردم كه دو گروه، هر دو انسانند، ولي گروه اول بيدار در ياد خدايند، اما گروه دوم غافل و سرگرم در بيهودگي هستند.[8]
قضاوت سليمان، و جانشيني او از داوود ـ عليه السلام ـ
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ (از پيامبران خدا بود و سالها در ميان قوم خود، به هدايت مردم پرداخت. در اواخر عمر) از طرف خدا به او وحي شد: «از خاندان خود، وصي و جانشين براي خود تعيين كن».
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ چندين فرزند (از همسران مختلف) داشت. يكي از پسرانش نوجواني بود كه مادر او نزد حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به سر مي‎برد، و داوود ـ عليه السلام ـ مادر او را (كه يكي از همسرانش بود) دوست داشت.
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ پس از دريافت وحي مذكور، نزد آن همسرش آمد و به او گفت: «خداوند به من وحي كرده تا از خاندانم، يكي از آنها را براي خود وصي و جانشين قرار ‎دهم.»
همسر داوود: خوب است كه آن وصي، پسر من باشد.
داوود: من نيز، قصدم همين بود، ولي در علم حتمي خدا گذشته كه وصي من «سليمان» (پسر ديگرم) است.
از سوي خدا وحي ديگري به داوود ـ عليه السلام ـ شد كه قبل از رسيدن فرمان من شتاب نكن.
از اين وحي، چندان نگذشت كه دو مرد كه با هم مرافعه و نزاع داشتند به حضور حضرت داوود ـ عليه السلام ـ براي قضاوت آمدند. آنها به داوود ـ عليه السلام ـ گفتند: يكي از ما دامدار است، و ديگري باغدار مي‎باشد.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: پسران خود را نزد خود جمع كن و به آنها بگو هر كس در مورد نزاع اين دو نفر باغدار و دامدار، قضاوت صحيح كند او وصي تو بعد از تو است.[1]. سورة ص، 30.
[2]. سفينة البحار، ج 1، ص 60 (واژة بخت).
[3]. سورة سبأ، 12 و 13.
[4]. محاسن البرقي، ص 193؛ بحار، ج 14، ص 73. مطابق بعضي از روايات،‌حضرت سليمان 712 سال عمر كرد (اكمال الدين صدوق، ص 289؛ بحار، ج 14، ص 140).
[5]. روضة الكافي، ص 246.
[6]. سليمان در توجّه به مستضعفان به گونه‎اي بود كه وقتي صبح مي‎شد از اشراف و رجال ثروتمند روي بر مي‎گرداند و نزد مستمندان و تهيدستان مي‎آمد و با آنها مي‎نشست و مي‎فرمود: «مِسكينٌ مَعَ المَساكين؛ مستمندي همراه مستمندان است.» (بحار، ج 14، ص 83).
[7]. ديوان مثنوي، دفتر 1، ص 28 (به خط ميرخاني).
[8]. اقتباس از بحار، ج 14، ص 79.
@#@
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ پسران خود را نزد خود جمع كرد و ماجرا را به آنها گفت، آن گاه باغدار و دامدار، جريان دعواي خود را چنين بيان كردند.
باغدار: گوسفندهاي اين مردِ دامدار به ميان باغ من آمده‎اند و به درختان من صدمه زده‎اند.
دامدار: من اطلاع نداشتم، آنها حيوانند و خودشان به محل باغ او رفته‎اند.
در ميان پسران داوود ـ عليه السلام ـ هيچ كدام سخني نگفت جز سليمان ـ عليه السلام ـ كه به باغدار (صاحب باغ درخت انگور) فرمود:
«اي باغدار! گوسفندان اين مرد، چه وقت به باغ آمده‎اند؟»
باغدار: شبانه آمده‎اند.
سليمان: (خطاب به دامدار) اي صاحب گوسفندان! من حكم مي‎كنم كه بچه‎ها و پشم امسالِ گوسفندهاي تو، به باغدار تعلق دارد. (زيرا دامدار در شب، لازم است كه گوسفندان خود را حفظ و كنترل كند).
داوود ـ عليه السلام ـ به سليمان گفت: چرا حكم نكردي كه صاحب گوسفند، گوسفندان خود را به باغدار بدهد، با اين كه علماي بني اسرائيل پس از قيمت گذاري و سنجش دريافته‎اند كه قيمت گوسفندهاي دامدار براي قيمت انگور (آن سال) باغ است.
سليمان: قضاوت من از اين رو است كه درختهاي انگور از ريشه قطع و نابود نشده‎اند، و تنها بار و ميوة آنها خورده شده است و سال آينده بار مي‎دهند.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد قضاوت صحيح در اين حادثه، همان قضاوت سليمان ـ عليه السلام ـ است. اي داوود! تو چيزي را خواستي و ما چيز ديگري را (تو خواستي كه آن پسرت كه مادرش را دوست داري جانشين تو گردد، ولي ما خواستيم سليمان ـ عليه السلام ـ وصي تو شود).
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ نزد همسر مورد علاقه‎اش آمد و گفت: «ما چيزي را خواستيم و خدا چيز ديگر را خواست. جز آن چه را كه خدا مي‎خواهد واقع نمي‎شود. ما در برابر فرمان الهي تسليم و خشنود هستيم.»
آن گاه امام صادق ـ عليه السلام ـ پس از بيان اين ماجرا فرمود: «ماجراي امامان و اوصياء ـ عليهم السلام ـ نيز بر همين گونه است؛ آنها حق ندارند از امر خدا تجاوز نمايند و مقام امامت را از صاحبش گرفته و به ديگري بدهند.»[1]
به اين ترتيب سليمان ـ عليه السلام ـ در ميان فرزندان داوود ـ عليه السلام ـ به عنوان وصي و جانشين آن حضرت شناخته شد. با توجه به اين كه قبل از اين ماجرا، اگر داوود ـ عليه السلام ـ سليمان را انتخاب مي‎كرد، بين فرزندانش نزاع مي‎شد، ولي وحي خداوند به ترتيب فوق، هر گونه نزاع را از بين برد.[2]
عصاي سليمان كه نشانة برتري او گرديد
شيخ صدوق نقل مي‎كند: حضرت داوود ـ عليه السلام ـ طبق وحي الهي خواست حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ را خليفه و جانشين خود قرار دهد.[3] هنگامي كه اين موضوع را به بزرگان بني اسرائيل خبر داد، از اين خبر ناراحت شده و فرياد اعتراض برآورده به داوود گفتند: «آيا جواني را خليفة خود قرار مي‎دهي با اين كه بزرگتر از او در ميان ما وجود دارد؟»
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ سران طوايف دوازده گانة بني اسرائيل را احضار كرد و به آنها فرمود: «اعتراض شما به من رسيد، شما عصاهاي خود را بياوريد و نام خود را روي آن عصا بنويسيد، سليمان ـ عليه السلام ـ نيز عصايش را مي‎آورد و نامش را روي آن عصا مي‎نويسد. همه اين عصاها را درون اطاقي بگذاريد و درِ آن را ببنديد و قفل كنيد و شما سران و رؤساي طوايف (اَسباط) يك شب از اين اطاق نگهباني نماييد تا كسي وارد آن نشود. فردا صبح درِ اطاق را باز كنيد، عصاي هر كسي كه سبز شده و ميوه داده باشد، صاحب آن عصا رهبر مردم بعد از من است.»
سران قوم (اسباط) اين پيشنهاد را پذيرفتند و عصاهاي خود را آورده و در ميان اطاقي مخصوص قرار دادند و در آن را بستند و يك شب در آن جا نگهباني دادند. صبح فرداي آن شب، به امامت داوود ـ عليه السلام ـ نماز خوانده شد. بعد از نماز درِ آن اطاق را باز كردند و ديدند تنها عصاي سليمان ـ عليه السلام ـ سبز شده و ميوه داده است. آن را به داوود ـ عليه السلام ـ تسليم نمودند. داوود آن را به همه نشان داد و همه اين نشانه را پذيرفتند. داوود ـ عليه السلام ـ خطاب به پسرانش گفت: «اي پسرانم! چه عملي خنك‎تر از هر چيز است؟»‌ گفتند: عفو خدا و عفو انسانها از همديگر. فرمود: «اي پسرانم! چه چيز شيرينتر است؟» گفتند: محبّت، كه روح خدا در ميان بندگان مي‎باشد. داوود ـ عليه السلام ـ خشنود شد و در ميان بني اسرائيل عبور نموده و جانشيني سليمان ـ عليه السلام ـ و رهبري او بعد از خودش را به مردم اعلام كرد.[4]
تواضع حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ در برابر خدا
با اين كه حضرت سليمان داراي آن همه مقامات عالي و حكومت سراسري جهان بود، هرگز مغرور نشد و زندگي بسيار ساده‎اي داشت. به فرمودة امام صادق ـ عليه السلام ـ غذاي از گوشت و نانِ نرمِ گرفته شده از آرد سفيد را در اختيار مهمانانش مي‎گذاشت، و اهل و عيالش نان خشك و زِبر مي‎خوردند و خودش نان جوين سبوس نگرفته مي‎خورد.[5]
روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ از بيت المقدس بيرون آمد، در حالي كه سيصد هزار تخت در جانب راست او بود كه انسانها عهده‎دار آن بودند. و سيصد هزار تخت در جانب چپ او وجود داشت كه جنّ‎ها بر آنها گمارده شده بودند. به پرندگان فرمان داد بر روي لشكرش سايه بيافكنند، به باد فرمان داد تا آنها را به مدائن برساند، باد مأموريت خود را انجام داد، سپس از آن جا به منطقة اصطخر بازگشت و شب را در آن جا به سر برد. فرداي آن شب به جزيرة «بركاوان» (واقع در فارس) رفت. سپس به باد فرمان داد آنها را به سرزمين گود فرود آورد. باد چنين كرد. آنها در سرزميني فرود آمدند كه نزديك بود پاهايشان به آبهاي زير زمين برسد. بعضي از حاضران به ديگران گفتند: «آيا حكومت و سلطنتي بزرگتر از اين ديده‎ايد؟» بعضي جواب دادند: «نه، هرگز چنين شكوه و عظمتي، نديده‎ايم و نشنيده‎ايم.» فرشته‎اي از آسمان فرياد زد: «پاداش يك تسبيح بزرگتر است از آن چه شما مشاهده كرديد.»[6]
بر همين اساس روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ با اسكورت و شكوه پادشاهي عبور مي‎كرد در حالي كه پرندگان بر سرش سايه افكنده بودند و جنّ و انس در اطرافش با كمال ادب و احترام عبور مي‎نمودند. در مسير راه ديد عابدي در گوشه‎اي مشغول عبادت خدا است. آن عابد هنگامي كه موكب پر شكوه سليمان را ديد، به پيش آمد و گفت: «اي پسر داوود! به راستي خداوند سلطنت و امكانات عظيمي در اختيارات نهاده است!»
حضرت سليمان كه هرگز به جاه و مقام دل نبسته و مقامات ظاهري او را مغرور ننموده بود، به عابد چنين فرمود:
«لِتَسْبِيحَةٌ فِي صَحِيفَةِ مُؤْمِنٍ خَيرٌ مِمّا اُعْطِي لِاِبْنِ داوْدَ، فَاِنَّ ما اُعْطِي ابْنُ داوُدَ يذْهَبُ وَ التَّسبيحُ تَبْقِي؛ ثواب يك تسبيح خالص در نامة عمل مؤمن، از همة آن چه خداوند به سليمان داده بيشتر است، زيرا ثواب آن تسبيح، در نامة عمل باقي مي‎ماند ولي سلطنت سليمان ـ عليه السلام ـ از بين مي‎رود.»[7]
آري سليمان ـ عليه السلام ـ با آن همه امكانات و عظمت، اين گونه متواضع بود.[8]
رژه نيروهاي رزمي از مقابل سليمان ـ عليه السلام ـ
روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ عصر هنگام از اسبهاي تيزرو و چابك خود كه آنها را براي ميدان جهاد آماده كرده بود، ديدن مي‎كرد. مأموران با آن اسبها در پيش روي سليمان ـ عليه السلام ـ رژه مي‎رفتند.
سليمان ـ عليه السلام ـ با علاقه و اشتياق مخصوص، آن اسب‎ها را روانة ميدان نمود. آنها به گونه‎اي تند و تيز از مقابل سليمان عبور كردند كه سليمان ـ عليه السلام ـ با تمام وجود به آنها نگريست، ‌تا اين كه آنها از نظرش دور و پنهان شدند.
سليمان ـ عليه السلام ـ كه به جهاد با دشمن و دفاع از حريم حق، علاقه فراوان داشت، گفت: «من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم و مي‎خواهم از آنها در راه جهاد استفاده كنم.»
وقتي اسبها از نظر سليمان ـ عليه السلام ـ دور و پنهان شدند، سليمان ـ عليه السلام ـ به مأموران گفت: «آنها را برگردانيد تا آنها را بار ديگر مشاهده كنم.» مأموران اسبها را باز گرداندند. سليمان دست بر گردن و ساقهاي آنها كشيد و به اين ترتيب آنها را نوازش نمود. و سوارانش را تشويق كرد، و درس آمادگي در برابر دشمن را به همه آموخت.[9]
مكافات يك ترك اَوْلي
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ همسران متعددي براي خود انتخاب كرد و هدفش اين بود كه از آن همسران داراي فرزندان متعدّدي شود تا در ادارة مملكت و جهاد با دشمن، به او كمك كنند. بر همين اساس گفت: «من با آنها همبستر مي‎شوم و به زودي فرزندان متعددي نصيبم شده و همة آنها ياران من و رزمندگان در جبهه جهاد خواهند شد.»
او در اين گفتار، تنها به همسران و خودش اتّكا كرد، خدا را از ياد برد و «اِن شاء الله؛ اگر خدا بخواهد» نگفت و به اين ترتيب بر اثر يك لحظه غفلت، لغزش پيدا كرد و ترك اولي نمود. از اين رو وقتي كه در هنگامش به سراغ همسرانش رفت، تنها داراي يك فرزند از آنها شد، آن هم ناقص الخلقه بود. جسد مردة آن فرزند را آوردند و روي تخت او افكندند.

ماجرای هُدهُد و بُلْقَیس
حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با تمام حشمت و شكوه و قدرت بی‎نظیر بر جهان حكومت می‎كرد. پایتخت او بیت المقدس در شام بود. خداوند نیروهای عظیم و امكانات بسیار در اختیار او قرار داده بود،‌تا آن جا كه رعد و برق و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حیوانات دیگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آنها را می‎دانست.


هدف حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ این بود كه همه انسانها را به سوی خدا و توحید و اهداف الهی دعوت كند و از هرگونه انحراف و گناه باز دارد و همه امكانات را در خدمت جذب مردم به سوی خدا قرار دهد.


در همین عصر در سرزمین یمن، بانویی به نام «بُلْقَیس» بر ملت خود حكومت می‎كرد و دارای تشكیلات عظیم سلطنتی بود. ولی او و ملتش به جای خدا، خورشید پرست و بت پرست بودند و از برنامه‎های الهی به دور بوده و راه انحراف و فساد را می‎پیمودند. بنابراین لازم بود كه حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با رهبریها و رهنمودهای خردمندانه خود آنها را از بیراهه و كجرویها به سوی توحید دعوت كند. و مالاریای بت پرستی را كه واگیر نیز بود، ریشه كن نماید.


روزی حضرت سلیمان بر تخت حكومت نشسته بود. همه پرندگان كه خداوند آنها را تحت تسخیر سلیمان قرار داده بود با نظمی مخصوص در بالای سر سلیمان كنار هم صف كشیده بودند و پر در میان پر نهاده و برای تخت سلیمان سایه‎ای تشكیل داده بودند تا تابش مستقیم خورشید، سلیمان را نیازارد.

 

در میان پرندگان، هُدهُد (شانه به سر) غایب بود، و همین امر باعث شده بود به اندازه جای خالی او نور خورشید به نزدیك تخت سلیمان بتابد.
سلیمان دید روزنه‎ای از نور خورشید به كنار تخت تابیده، سرش را بلند كرد و به پرندگان نگریست دریافت هُدهُد غایب است. پرسید: «چرا هُدهُد را نمی‎بینم، او غایب است. به خاطر عدم حضورش او را تنبیهی شدید كرده یا ذبح می‎كنم مگر این كه دلیل روشنی برای عدم حضورش بیاورد.»


چندان طول نكشید كه هُدهُد به محضر سلیمان ـ علیه السلام ـ آمد، و عذر عدم حضور خود را به حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ چنین گزارش داد:
«من از سرزمین سبأ، (واقع در یمَن) یك خبر قطعی آورده‎ام. من زنی را دیدم كه بر مردم (یمن) حكومت می‎كند و همه چیز مخصوصاً تخت عظیمی را در اختیار دارد. من دیدم آن زن و ملتش خورشید را می‎پرستند و برای غیر خدا سجده می‎نمایند، و شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داده و از راه راست باز داشته است و آنها هدایت نخواهند شد، چرا كه آنها خدا را پرستش نمی‎كنند...! آن خداوندی كه معبودی جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است.»[1]


حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ عذر غیبت هُدهُد را پذیرفت، و بی‎درنگ در مورد نجات ملكه سبأ و ملتش احساس مسؤولیت نمود و نامه‎ای برای ملكه سبا (بُلْقَیس) فرستاد و او را دعوت به توحید كرد. نامه كوتاه اما بسیار پر معنا بود و در آن چنین آمده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان ـ توصیه من این است كه برتری جویی نسبت به من نكنید و به سوی من بیایید و تسلیم حق گردید.»[2]


سلیمان ـ علیه السلام ـ نامه را به هُدهُد داد و فرمود: «ما تحقیق می‎كنیم تا ببینیم تو راست می‎گویی یا دروغ؟ این نامه را ببر و بركنار تخت ملكه سبأ بیفكن، سپس برگرد تا ببینیم آنها در برابر دعوت ما چه می‎كنند؟!»


هُدهُد نامه را با خود برداشت و از شام به سوی یمن ره سپرد و از همان بالا نامه را كنار تخت بُلْقَیس انداخت.


ردّ هدیه بُلْقَیس از جانب سلیمان ـ علیه السلام ـ
بُلْقَیس در كنار تخت خود نامه‎ای یافت كه پس از خواندن آن دریافت كه نامه از طرف شخص بزرگی برای او فرستاده شده است و مطالب پرارزشی دارد. بزرگان كشور خود را به گرد هم آورد و با آنها در این باره مشورت كرد. آنها گفتند: «ما نیروی كافی داریم و می‎توانیم بجنگیم و هرگز تسلیم نمی‎شویم.»
ولی بُلْقَیس اتخاذ طریق مسالمت آمیز را بر جنگ ترجیح می‎داد و این را دریافته بود كه جنگ موجب ویرانی می‎شود، و تا راه حلّی وجود دارد نباید آتش جنگ را برافروخت. او پیشنهاد كرد كه: هدیه‎ای گرانبها برای سلیمان می‎فرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر می‎آورند.[3]


بُلْقَیس در جلسه مشورت گفت: من با فرستادگان هدیه برای سلیمان، او را امتحان می‎كنم. اگر او پیامبر باشد میل به دنیا ندارد و هدیه ما را نمی‎پذیرد، و اگر شاه باشد، می‎پذیرد. در نتیجه اگر دریافتیم او پیامبر است، قدرت مقاومت در مقابل او را نخواهیم داشت و باید تسلیم حق گردیم.


بُلْقَیس گوهر بسیار گرانبهایی را در میان حُقّه (ظرف مخصوصی) نهاد و به فرستادگان گفت: «این گوهر را به سلیمان می‎رسانید و اهداء می‎كنید.»[4]


فرستادگان ملكه سبأ به بیت المقدس و به محضر حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ آمدند و هدایای ملكه سبأ را به حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ تقدیم نمودند، به گمان این كه سلیمان از مشاهده آن هدایا، خشنود می‎شود و به آنها شادباش می‎گوید.


امّا همین كه با سلیمان روبرو شدند، صحنه عجیبی در برابر آنان نمایان شد. سلیمان ـ علیه السلام ـ نه تنها از آنها استقبال نكرد، بلكه به آنها گفت: «آیا شما می‎خواهید مرا با مال خود كمك كنید درحالی كه این اموال در نظر من بی‎ارزش است، بلكه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است. مال چه ارزشی در برابر مقام نبوّت و علم و هدایت دارد، این شما هستید كه به هدایای خود شادمان می‎باشید. «فَما آتانِی اللَّهُ خَیرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیتِكُمْ تَفْرَحُونْ»

آری این شما هستید كه مرعوب و شیفته هدایای پر زرق و برق می‎شوید، ولی اینها در نظر من كم ارزشند.


سپس سلیمان ـ علیه السلام ـ با قاطعیت به فرستاده مخصوص ملكه سبأ فرمود: «به سوی ملكه سبأ و سران كشورت باز گرد و این هدایا را نیز با خود ببر، اما بدان ما به زودی با لشكرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد كه توانایی مقابله با آن را نداشته باشند، و ما آنها را از آن سرزمین آباد (یمن) خارج می‎كنیم در حالی كه كوچك و حقیر خواهند بود.»[5]


پیوستن بُلقیس به سلیمان ـ علیه السلام ـ و ازدواج با او
فرستاده مخصوص سلیمان با همراهان به یمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان و نپذیرفتن هدیه را به ملكه سبأ گزارش دادند.
بُلْقَیس دریافت كه ناگزیر باید تسلیم فرمان سلیمان (كه فرمان حق و توحید است) گردد و برای حفظ و سلامت خود و جامعه هیچ راهی جز پیوستن به امّت سلیمان ندارد. به دنبال این تصمیم با جمعی از اشراف قوم خود حركت كردند و یمن را به قصد شام ترك گفتند، تا از نزدیك به تحقیق بیشتر بپردازند.
هنگامی كه سلیمان از آمدن بُلْقَیس و همراهانش به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود: «كدام یك از شما توانایی دارید، پیش از آن كه آنها به این جا آیند، تخت ملكه سبأ را برای من بیاورید.»


عفریتی از جنّ (یعنی یكی از گردنكشان جنیان) گفت: من آن را نزد تو می‎آورم، پیش از آن كه از مجلست برخیزی. اما «آصف بن برخیا» كه از علم كتاب آسمانی بهره‎مند بود گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنی، نزد تو خواهم آورد.»


لحظه‎ای نگذشت كه سلیمان، تخت بُلْقَیس را در كنار خود دید و بی‎درنگ به ستایش و شكر خدا پرداخت و گفت:
«هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ؛ این موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش كند كه آیا شكر او را به جا می‎آورم، یا كفران می‎كنم.»[6]


سپس سلیمان ـ علیه السلام ـ دستور داد تا تخت را اندكی جابجا كرده و تغییر دهند تا وقتی كه بُلْقَیس آمد، ببینند در مقابل این پرسش كه آیا این تخت تو است یا نه، چه جواب می‎دهد.طولی نكشید كه بُلْقَیس و همراهان به حضور سلیمان آمدند. شخصی به تخت او اشاره كرد و به بُلْقَیس گفت: «آیا تخت تو این گونه است؟!».


بُلْقَیس دریافت كه تخت خود اوست و از طریق اعجاز، پیش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با مشاهده این معجزه، تسلیم حق شد و آیین حضرت سلیمان را پذیرفت. او قبلاً نیز نشانه‎هایی از حقّانیت نبوّت سلیمان را دریافته بود، به هر حال به آیین سلیمان پیوست و به نقل مشهور با سلیمان ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوی یكتا پرستی كوشیدند.[7]


چگونگی ملاقات بُلْقَیس با سلیمان، و ایمان آوردن او
قبل از ورود بُلْقَیس به قصر سلیمان، سلیمان ـ علیه السلام ـ دستور داده بود صحن یكی از قصرها را از بلور بسازند، ‌و از زیر بلورها آب جاری عبور دهند. (و این دستور به خاطر جذب دل بُلْقَیس، و یك نوع اعجاز بود)
هنگامی كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یكی از مأموران قصر به او گفت: «داخل صحن قصر شو!»
ملكه هنگام ورود به صحن قصر گمان كرد كه سراسر صحن را نهر آب فراگرفته است، از این رو تا ساق، پاهایش را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد، در حالی كه حیران و شگفت زده شده بود كه آب در این جا چه می‎كند؟ اما به زودی سلیمان ـ علیه السلام ـ او را از حیرت بیرون آورد و به او فرمود: «این حیاط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است، این آب نیست كه موجب برهنگی پای تو شود.»[8]


پس از آن كه ملكه سبأ نشانه‎های متعدّدی از حقّانیت دعوت سلیمان ـ علیه السلام ـ را مشاهده كرد و از طرفی دید كه با آن همه قدرت، او دارای اخلاق نیك مخصوصی است كه هیچ شباهتی به اخلاق شاهان ندارد، از این رو با صدق دل به نبوت سلیمان ـ علیه السلام ـ ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست.[1]. نمل، 20 تا 26؛ تفسیر القُمّی. این مطلب حاكی است كه پرندگان دارای هوش و دریافت هستند.

-------------------------------------------

پی نوشت ها
[2]. نمل، 30 تا 31.
[3]. نمل، 29 تا 35.
[4]. بحار، ج 14، ص 111.
[5]. نمل، 36 و 37.
[6]. نمل، 40.
[7]. بحار، ج 14، ص 112.
[8]. نمل، 41.

نوشته شده توسط Hidara در شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۷ |