حضرت زکریا علیه السلام

زکریا یکی از پیامبران بنی اسرائیل می باشد. حضرت زکریا متکفل حضرت مریم بود وبا مشاهده نعمت ورحمت الهی که بر مریم نازل میشد، تصمیم گرفت از خداوند طلب فرزند نموده و خداوند نیز با استجابت دعایش،در سالخوردگی حضرت یحیی را به او و همسرش بخشید.

وجه تسميه زکریا

گرچه زكريا بازاء از ريشه ذكر با «ذال» است كه به معنى ياد كردن است وليكن چون در عبرانى حرف ذال ندارد لذا بازاء نوشته مى شود.(حجة التفاسير و بلاغ الإكسير (بلاغى سيد عبدالحجت)، جلد اول، مقدمه، ص450.)

حضرت زکریا در قرآن

 زکریا یکی از پیامبران بنی اسرائیل می باشد که نام مبارک ایشان در قرآن هفت بار در سوره های: سوره آل عمران /سوره انعام / سوره مريم / سوره انبياء آمده است.

  • «فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا وَ كَفَّلَهَا زَكَرِيَّا كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِاللّهِ إنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ»: پروردگارش او را به طرز نيكويى پذيرفت و به طرز خوب نمو داد، و زكريا را سرپرست او كرد، هر وقت زكريا وارد غرفه او مى شد، غذاى بخصوصى نزد او مى يافت، گفت: اى مريم اين براى تو از كجا آمده؟ گفت: آن از پيش خداست، خدا هر كه را خواهد بى حساب روزى مى دهد. (سوره آل عمران، آیه 37)

 

  • «هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاء»: در اين هنگام زكريا (كه اين همه كرامت و مائده آسمانى را ديد) پروردگارش را خواند و گفت: پروردگارا! از جانب خود نسلى پاك و پسنديده به من عطا كن كه همانا تو شنونده دعائى. (سوره آل عمران، آیه 37)

 

  • «ذِكْرُ رَحْمَةِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا»: اى پيامبر! (اين كه اكنون مى گويم) خبر بخشايش پروردگار تو است بر بنده اش زكريا. (كه دعاء او را مستجاب كرده) (سوره مریم، آیه 2)

 

  • «يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا»: اى زكريا ما تو را به فرزندى بشارت مى دهيم كه نامش يحيى است، پسرى كه همنامش پيش از اين نبوده است. (سوره مریم، آیه 7)

 

  • «وَ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لَاتَذَرْنِي فَرْدًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ»: و زكريا را ياد كن هنگامى كه پروردگار خود را خواند پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترين ارث برندگانى. (سوره انبیاء، آیه 89)

 

  • «وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ»: و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند. (سوره انعام، آیه 85)

    حضرت زكریا(علیه‌ السلام) یكی از پیامبران الهی است، كه نام مباركش هفت بار در كلام الله مجید آمده است،[1] وی پنج هزار و پانصد سال بعد از هبوط آدم متولد شد.
    نام پدرش «برخیا» است كه سلسله نسبش به حضرت داوود (علیه‌ السلام) می‌رسد. او رئیس عباد و علمای بنی اسرائیل بود،[2] و مردم را به شریعت حضرت موسی(علیه‌ السلام) دعوت می‌كرد، عمر با بركت خویش را در راه دعوت به خداپرستی و خدمت در بیت‌المقدس سپری نمود.
    سرانجام در صد و پانزده سالگی به شهادت رسید،[3] و مرقد او در داخل شبستان مسجد جامع الكبیر حلب و در سمت چپ محراب واقع شده است، قبر او داخل ایوانی به وسیله ضریح محصور شده و در آن تابوتی چوبین با پوشش سبز دیده می‌شود.
    ابتدا در این مكان صندوقی بوده و نام زكریا بر آن ثبت شده، بعدها در این مكان، مقبره مذكور را ساخته‌اند، كه امروز زائرین بی‌شماری در مسیر زیارت حضرت زینب(سلام‌الله ‌علیها) آن حضرت را نیز در این مكان زیارت می‌نمایند.[4]

    ازدواج زكریا(علیه‌ السلام) با اشیاع
    در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته و بزرگ زاده وجود داشتند، یكی به نام «حنه» و دیگری به نام اشیاع،[5] (یا حنانه)[6] كه نام پدرشان «فاقوذا» فرزند «فتیل» از اولاد سلیمان بن داوود(علیهماالسلام) و از خاندان «یهودا» فرزند حضرت یعقوب(علیه‌ السلام) و نام مادرشان «مرتا» كه به عربی «وهیبه» (یعنی بخشیده شده) می‌باشد.[7]
    «حنه و اشیاع» هر دو از یك پدر و مادر بودند و هر دو به افتخار همسری پیامبری درآمده، اولی به همسری «عمران»[8] كه از شخصیت‌های برجسته بنی اسرائیل بود درآمد،[9] و دومی را «زكریا(علیه‌ السلام)» پیامبر خدا به همسری انتخاب كرد.
    اشیاع از بانوان مجلله دنیا و خواهر حضرت مریم(سلام الله علیها) است، مقام عفت، و عصمت، نجابت، صبر و تحمل این بانوی معظمه، مشهور و معروف است. وی از جمله زنانی است كه در قرآن مجید به وی اشاره شده است.[10]

    سرپرستی زكریا(علیه‌ السلام) از مریم(سلام الله علیها)
    سال‌ها از زندگی عمران و همسرش (حنه)[11] گذشت، اما دارای فرزند نشدند، حنه در غم و اندوه فرو رفت و آتش عشق او به مادر شدن شعله ‌ور گردید، از سوی دیگر خواهرش «اشیاع» كه با حضرت زكریا(علیه ‌السلام) ازدواج كرده بود، عقیم و بچه‌ دار نمی شد. در حالی كه در سنین بالا به سر برده و دوران بارداری او گذشته بود.
    روزی «حنه» زیر درختی نشسته بود، ناگاه چشمش به پرنده‌ای افتاد كه به جوجه ‌های خود غذا می‌دهد، مشاهده این محبت مادرانه، آتش عشق فرزند را در دل او شعله ‌ور ساخت و از صمیم دل، از درگاه خدا تقاضای فرزندی كرد و چیزی نگذشت كه این دعای خالصانه به هدف اجابت رسید و باردار شد.[12]
    در این گیر و دار عمران به رحمت الهی واصل گشته و از دنیا رفت و «حنه» به صف بیوگان پیوست، با خدا نذر كرد نوزادش را خادم خانه خدا كند.[13]
    بدین سان در انتظار تولد فرزند بود و فكر می‌كرد كه جنین همان پسر بچه‌ای است كه خداوند به عمران خبر داده است. سرانجام لحظه زایمان فرا رسید، به هنگام تولد مشاهده كرد كه فرزندش دختر است، در این موقع نگران شد كه چه كند، زیرا خدمتگزاران مسجد از میان پسران انتخاب می‌كردند، از این رو گفت: پسر، همانند دختر نیست،[14] یعنی دختر نمی‌تواند وظیفه خدمتگزاری مسجد را همانند پسر انجام دهد.
    سپس افزود: خدایا من نام این دختر را مریم،[15] می‌‌گذارم و او و فرزندانش را از وسوسه‌های شیطان رانده شده در پناه تو قرار می‌دهم.[16]
    چون مریم(سلام الله علیها) برای خدمت به خانه خدا نذر شده بود پس از تولد او، مادرش وی را به بیت المقدس به حضور متولیان آورد و گفت: این كودك هدیه به بیت المقدس است، سرپرستی او را یك نفر از شما بر عهده بگیرد.
    چون آثار عظمت از چهره مریم (سلام الله علیها) دیده می‌شد، آنان در كفالت وی به نزاع پرداخته و هر كدام خواهان این افتخار بودند، سرانجام تصمیم گرفتند قرعه كشی كنند. به كنار نهری آمدند.
    حضرت زكریا(علیه ‌السلام) نیز جزء آنان بود، قلم‌ها و چوب‌هایی كه به وسیله آن‌ها قرعه می‌زدند حاضر كردند، نام هر یك از داوطلبان سرپرستی حضرت مریم(سلام الله علیها) را روی آن‌ چوب‌ها نوشتند و آن قلم‌ها را در میان آب انداختند، هر قلمی كه در میان آب فرو می‌رفت بازنده بود. و تنها قلمی كه روی آب ماند قلمی بود كه نام زكریا(علیه ‌السلام) روی آن نوشته شده بود.
    به این ترتیب سرپرستی زكریا(علیه ‌السلام) نسبت به مریم(سلام الله علیها) قطعی شد و در واقع حضرت زكریا(علیه‌ السلام) از همه شایسته ‌تر به سرپرستی مریم(سلام الله علیها) بود. زیرا علاوه بر مقام نبوت، شوهر خاله مریم (سلام الله علیها) نیز بود.
    حضرت زكریا(علیه‌ السلام) همچنان سرپرستی مریم (سلام الله علیها) را بر عهده گرفت تا مریم (سلام الله علیها) بزرگ شد و به خدمتگزاری مسجد بیت المقدس مشغول شد و خداوند او را برای این مقام پذیرفت.[17]
    مریم(سلام الله علیها) آن چنان به عبادت مشغول بود كه روزها روزه می‌گرفت و شب‌ها به عبادت می‌پرداخت و در بنی اسرائیل كسی به مقام او نمی‌رسید و همگان منزلت او را آرزو می‌كردند.
    هر وقت كه زكریا(علیه ‌السلام) برای دیدار ا و می‌آمد و در كنار محراب او قرار می‌گرفت، غذاهای مخصوصی در كنار محراب او مشاهده می‌كرد كه شگفت زده می‌شد. وی روزی به او گفت: «ای مریم! این غذاها و میوه‌های غیر فصل را از كجا آوردی؟»
    مریم(سلام الله علیها) در جواب فرمودند: این از طرف خداست و اوست كه هر كس را بخواهد، بی حساب روزی می‌دهد.[18]
    آری به این ترتیب خداوند غذاهای بهشتی غیر فصل،[19] را به مریم(سلام الله علیها) می‌رسانید.[20]

    دعای زكریا و بشارت تولد یحیی(علیه ‌السلام)
    سالها بود كه حضرت زكریا(علیه‌ السلام) و همسرش «اشیاع» عقیم و بی‌بچه زندگی می‌كردند، در حالی كه در دوران پیری به سر برده و همسرش ایام باردار شدن را پشت سر گذاشته بود. [21]
    زكریا(علیه‌ السلام) بارها تقاضای فرزندی از خداوند نموده بود تا پس از او وارث او گردد،[22] ولی نتیجه نگرفته بود، بنابراین انتظار بچه دار شدن را نداشت، چون خودش و همسرش در نهایت پیری رسیده بودند.[23]
    او روزی وارد اتاق مریم(سلام الله علیها) شد كه در محرابش مشغول عبادت بود و انواع نعمت‌های آسمانی در برابرش، زكریا(علیه‌ السلام) از دیدن چنین وضع معجزه آسا دگرگون شد و با دیدن منظره میوه‌های بهشتی تابستانی در فصل زمستان و به عكس، دریافت كه می‌تواند در فصل پیری دارای میوه فرزند شود، چنانكه مریم(سلام الله علیها) در غیر فصل میوه، دارای میوه‌های گوناگون شده است.
    در همین جا بود كه با قلبی لبریز از امید، دست به سوی خدا بر داشت و عرض كرد: «خداوندا! از طرف خود فرزند پاكیزه‌ای نیز به من عطا فرما، كه تو دعا را می‌شنوی».[24]
    طولی نكشید بر زكریا(علیه‌ السلام) كه در محراب عبادت مشغول مناجات بود، جبرئیل (علیه السلام) نازل شد و بشارت تولد یحیی(علیه‌ السلام) را به اطلاع او رسانید وسیمای درونی و امتیازات فرزندش را كه رسالت و نبوت از جمله آن‌ها بود بیان داشت.[25]
    زكریا(علیه‌ السلام) از شنیدن این خبر مسرت آمیز غرق شادی گردید و آنچنان دگرگون شد كه در اثر ندای غیبی مبهوت و مدهوش افتاد.[26]
    لحظه‌ای گذشت، به خود آمد و اظهار داشت: «ای خدا، چگونه من بچه‌دار می‌گردم، در حالی كه پیر و فرتوت گشته‌ام و همسرم نازا است؟
    خطاب رسید: خداوند هر كاری را بخوهد میسور است.»[27]
    وی كه می‌خواست قلبش سرشار از یقین گردد عرض كرد: «پروردگارا! نشانه‌ای برای من قرار ده!
    خداوند فرمود: نشانه تو آن است كه سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت (و زبانت بدون علت ظاهری از كار می‌ افتد)، پروردگارت را به شكرانه این نعمت بسیار یاد كن، و به هنگام صبح و شام او را تسبیح بگو.[28]
    زكریا(علیه‌ السلام) از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آن‌ها گفت: صبح و شام به شكرانه این نعمت خدا را تسبیح گویید.[29]
    آری این علامت آشكار شد، زكریا(علیه‌ السلام) دید بدون علت زبانش بسته شد، ولی هنگام ذكر خدا زبانش گشوده می‌شد، ا و از همین راه دریافت و یقین كرد همان خدایی كه زبان بسته را برای ذكرش می‌گشاید، قادر است كه رحم بسته (بر اثر نازایی) را بگشاید و از آن فرزندی به وجود آورد.
    و در این سه روز، با اشاره لب‌ها و تكان دادن سر، با مردم سخن می‌گفت و بقیه را به ذكر خدا و سپاسگزاری پروردگار به خاطر بشارت داشتن فرزند اشتغال داشت.[30]
    طولی نكشید كه همسر زكریا(علیه‌ السلام) احساس بارداری كرد و پس از شش ماه یحیی (علیه‌ السلام) متولد گردید، ملائكه آسمانی وی را به آسمان بردند و طبق فرمایش امام باقر (علیه‌ السلام) نخستین غذای او را از آب‌های بهشتی به وی خورانده و سپس به ‎آغوش پدرش زكریا(علیه‌ السلام) برگرداندند، در حالی كه خانه نبوت از جمال دل آرای او فوق‌العاده روشن بود.[31] در این حال صدای صلوات و درود از سوی خداوند به این نوزاد طنین انداز شد.[32]
    و نوزاد زكریا(علیه‌ السلام) ضمن گزینش به رسالت الهی، مورد عنایت خاص پروردگار قرار گرفت.[33]

    شهادت حضرت زكریا(علیه‌ السلام)
    هنگامی كه حضرت مریم(سلام الله علیها) به قدرت الهی بدون شوهر حامله شد،[34] شیطان به میان بنی اسرائیل رفت و این تهمت بسیار زشت را به مردم القاء كرد، كه اگر مریم باردار شده، كار زكریا(علیه‌ السلام) است.
    همین باعث شد تا آنكه بنی اسرائیل به زكریا(علیه‌ السلام) شوریدند و تصمیم بر قتل آن حضرت گرفتند، او از دست آن‌ها گریخت، در بیابان به نزدیكی درختی رسید، آن درخت به زبان آمد و گفت: «ای پیامبر خدا نزد من بیا».
    زكریا(علیه‌ السلام) نزد آن درخت رفت، درخت شكافته شد، و او به داخل تنه درخت رفت، سپس شكاف درخت بهم آمد و آن حضرت از نظر ان‌ها پنهان شد.
    شیطان به آن‌جا رسید و گوشه‌ای از عبای زكریا(علیه‌ السلام) را گرفت و در بیرون درخت نگه داشت، سپس دید گروهی در جستجوی كسی هستند از آن‌ها پرسید: در جستجوی چه كسی هستید؟‌
    گفتند: زكریا(علیه‌ السلام).
    شیطان گفت: او كنار این درخت آمد و جادو كرد بر اثر سحر و جادوی او، تنه این درخت شكافته شد، و به درون این درخت رفت، نشانه‌اش همین قسمت عبای اوست كه در بیرون درخت مانده است.
    سپس شیطان به آن‌ها امر كرد ایشان را كه اره آورند و آن موضع را با اره بریدند و آن حضرت را در میان درخت بدو نیم كردند و او را به آن حال گذاشتند و برگشتند.
    به این ترتیب حضرت زكریا(علیه‌ السلام) مظلومانه به شهادت رسید، پس از شهادت وی، خداوند ملائكه را فرستاد آن حضرت را غسل دادند و كفن كردند و سه روز بر او نماز خواندند، سپس او را به خاك سپردند.[35]
    *************************************
    [1] - قاموس قرآن: ج 3، ص 164 – سور و آیاتی كه نام زكریا(علیه‌ السلام) در آن‌ها ذكر شده است عبارتند از: آل عمران، آیات 37و38 – انعام، آیه 85 – مریم،‌ آیات 2 و 7 – انبیاء، آیه 89.
    [2] - تفسیر نورالثقلین: ج 3، ص 322 – تاریخ یعقوبی: ص 83.
    [3] - قصص الانبیاء: ص 187.
    [4] - تاریخ و اماكن زیارتی سوریه: ص 264 – گرچه بعضی می‌گویند در بیت المقدس مدفون است (قصص قرآن یا تاریخ انبیاء: ج 2، ص 297).
    [5] - در بعضی از نسخه‌ها «ایشاع» ضبط شده است.
    [6] - بحارالانوار: ج 14، ص 202.
    [7] - تفسیر نمونه:‌ج 13، ص 14 – تفسیر مجمع البیان: ج 6،‌ذیل آیه 6 سوره مریم – ریاحین الشریعه: ج 2، ص 275 – سیمای زنان در اسلام: ص 58.
    [8] - عمران بن ماثان از فرزندان حضرت ابراهیم(علیه‌ السلام) و پدر حضرت مریم(سلام الله علیها) است. (تفسیر المیزان: ج 3، ص 180).
    [9] - از پاره‌ای روایات، استفاده می‌شود كه «عمران» نیز پیامبر بود و به او وحی فرستاده می‌شد و باید توجه داشت كه این عمران غیر از عمران پدر موسی(علیه‌ السلام) است و در میان آن‌ها هزار و هشتصد سال فاصله است (تفسیر نمونه: ج 2، ص 394 – سفینة البحار: ج 2،‌ص 274).
    [10] - سوره‌های آل عمران، آیه 40 – مریم، آیات 5، 8 – انبیاء، آیه 90.
    [11] - حنه جز زنانی است كه در قرآن به صراحت مورد توجه واقع شده (آل عمران، آیات 35و46).
    [12] - از بعضی روایات استفاده می‌شود كه خداوند به عمران (همسر حنه) وحی فرستاده بود كه به وی پسری خواهد داد، كه به مقام پیامبری می‌رسد و با تفضل الهی مردگان را زنده و بیماران غیر قابل علاج را شفا دهد! عمران این جریان را با همسر خود «حنه» در میان گذاشت، لذا هنگامی كه او باردار شد تصور می‌كرد، آنچه در رحم دارد همان پسری است كه خداوند بشارت آن داده است. بی‌خبر از این كه كسی كه در رحم اوست، مادر آن فرزند می‌باشد (یعنی مریم مادر عیسی(علیه‌ السلام))، به همین دلیل نذر كرد كه پسر را خدمتگزار خانه خدا «بیت المقدس» نماید. (سفینة البحار: ج 1، ص 541 – تفسیر نمونه: ج 2، ص 394).
    [13] - سوره آل عمران،‌ آیه 35.
    [14] - سوره آل عمران، آیه 36.
    [15] - مریم یعنی زن عبادتكار.
    [16] - سوره ال عمران‌، آیه 36.
    [17] - سوره آل عمران، آیه 37.
    [18] - سوره آل عمران،‌آیه 37.
    [19] - سفینة البحار: ج 1،‌ص 541.
    [20] - مجمع البیان: ج 1و2 (ذیل آیه 37 آل عمران).
    [21] - زكریا(علیه‌ السلام) صد و بیست ساله بود و همسرش اشیاع نود و هشت ساله بود، كه به یحیی (علیه السلام) حامله گشت و شش ماه بعد او را به دنیا آورد (ریاحین الشریعه: ج 5،‌ص 137 – مجمع البیان: ج 1، و 2 ص 439).
    [22] - سوره مریم، آیه 6 – تفسیر قمی، ج 2، ص 48.
    [23] - سوره مریم، ایه 8 . زكریا پیرمردی خشك و فرتوت و همسرش نیز پیرزنی نازا و افتاده بود.»
    [24] - سوره‌های آل عمران‌، آیه 38 – انبیاء، آیه 98 از حضرت امام رضا(علیه‌ السلام) منقول است: روز اول محرم روزی است كه زكریا(علیه‌ السلام) از خدا فرزند طلبید و دعای او مستجاب شد، هر كه آن روز را روزه بدارد و دعا كند خدا دعای او را مستجاب می‌گرداند. (حیوة القلوب: ج 1، ص 386 – عیون الاخبار الرضا: ج 1، ص 268).
    [25] - سوره‌های آل عمران، آیه 39 – مریم، آیه 7.
    [26] - قصص قرآن: ص 227.
    [27] - سوره‌های آل عمران، آیه 40 – مریم، آیه 9و 8.
    [28] - سوره‌های آل عمران، آیه 41 – مریم، آیه 10.
    [29] - سوره مریم،‌آیه 11.
    [30] - حیوة القلوب: ج 1، ص 380.
    [31] - بحارالانوار: ج 14، ص 180 – حیوة القلوب: ج 1، ص 386.
    [32] - سوره مریم، ایه 15.
    [33] - همان، آیه 12 و 13.
    [34] - ریان باردار شدن آن حضرت در شرح حال حضرت عیسی(علیه‌ السلام) تفصیلا ذكر می‌شود.
    [35] - حیوة القلوب: ج 1، ص 382-386 – بحارالانوار: ج 14، ص 179 – علل الشرایع: ص 80.

  • زکریا در روایات

    • حضرت زکریا بعد از آگاهی پیدا کردن از جریان امام حسین(ع) سه روز در عبادتگاه خود به گریه و ندبه مشغول بود. زکریا از خداوند خواست تا فرزندی داشته باشد که در ایام پیری نور چشم او و وارث او باشد و منزلش را مثل مقام حسین(ع) برای او قرار دهد. سپس این‌گونه دعا کرد:
    «خدایا هنگامی که چنین فرزندی به من عطا کنی، مرا به محبت او بیازما، سپس مصیبت دردناکی را که بر دوست خودت محمد(ص) به وسیله فرزندش روا داشتی، برای من نیز همان حادثه ناگوار را روا بدار.»
    (شیخ صدوق، کمال‌ الدین و تمام النعمه، ۱۴۲۲ق،‌ ص۴۸۸.)

    تشابهاتی بین فرزند زکریا، حضرت یحیی و امام حسین وجود دارد. مانند اینکه شش ماهه به دنیا آمدند و همانطور که سر امام حسین(ع) از بدنش جدا شد،‌ سر یحیی نیز از بدنش جدا شد و سر مبارکشان را بر تشتی نزد ظالم زمانشان بردند.(قائدان، اماکن سیاحتی زیارتی دمشق، موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت(ع)، ص۲۴) تسلط ظالمان بر مردم بعد شهادت یحیی و امام حسین(ع) از دیگر تشابهات است.(موسوی، تاریخ انبیاء، ۱۳۸۵ش،‌ ص۳۰۵)

    • حضرت زهرا(س) در خطبه مشهور فدکیه به آیه ششمسوره مریم احتجاج می‌کند، در این آیه حضرت زکریا از خداوند فرزندی می‌خواهد که از او ارث برد. حضرت زهرا(س) به دنبال اثبات این مطلب است که بر خلاف سخن ابوبکر که می‌گفت انبیاء ارث نمی‌گذارند؛ نبی با دیگر افراد تفاوت ندارد و ارث باقی می‌گذارد و فدک حق ایشان است.(ابن طیفور، بلاغات النساء، مکتبه بصیرتی، ص۲۹.)
    • امام صادق(ع) فرزندی که بعد از مرگ پدر به عبادت مشغول است را میراث الله می‌نامید و این آیه را تلاوت می کرد: «هب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب.» یعنی آیه پنجم و ششم سوره مریم که حضرت زکریا از خداوند فرزندی مانند یحیی می‌خواهد.(ری شهری،‌ میزان الحکمه، ۱۳۷۷ش، ص۷۰۸۴)
نوشته شده توسط Hidara در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۹۷ |
 

داستان حضرت یونس(ع)

اي خدا اي خالق ليل و نهار اي كه آلاء تو باشد بي‌شمار
از تو مي‌خواهم مدد اي مهربان تا بر گويم ز يونس چند داستان
نام او ذو الفنون و فرزن متي بود پيغمبر به شهر نينوا

چون كه شد سي سال از عمرش تمام گشت مبعوث رسالت بر انام
نام مبارك حضرت يونس(عليه‌السلام) چهار بار در قرآن مجيد ذكر شده است،[1] به علاوه در چند آيه ديگر، درباره اوصاف و سرگذشت وي بدون ذكر نامش سخن به ميان آمده،[2] و يك سوره قرآن (سوره دهم) به نام اوست.
حضرت يونس(عليه‌السلام) يكي از پيامبران بني اسرائيل است،[3] كه چهار هزار و هفتصد و بيست و هشت سال بعد از هبوط آدم(عليه‌السلام) متولد شد.
نام پدرش «متي» از عالمان و زاهدان وارسته و شاكر بود، به همين جهت خداوند به حضرت داوود (عليه‌السلام) وحي كرد كه همسايه تو در بهشت، متي پدر يونس(عليه‌السلام) است[4] و نام مادرش «تنجيس» بود.[5]
وي از ناحيه پدر از نواده‌هاي حضرت هود(عليه‌السلام) و از ناحيه مادر از بني اسرائيل بود.[6] به خاطر اينكه در شكم ماهي قرار گرفت با لقب «ذوالنون و صاحب الحوت» از او ياد شده. [7]
ابن بابويه گفته است: يونس(عليه‌السلام) را براي آن يونس (عليه‌السلام) گفته‌اند، كه چون بر قومش غضب كرد و از ميان ايشان بيرون رفت، به پروردگار خود انس گرفت، و چون به سوي قوم برگشت مونس ايشان گرديد.[8]
قبر وي هم اكنون در نزديك كوفه، در كنار شط، به نام مرقد يونس معروف است.[9]
رسالت حضرت يونس(عليه‌السلام)[10] 

شهر نينوا در منطقه موصل (در عراق كنوني) پايتخت دولت آشوريان به شمار مي‌رفت، اين دولت قدرت و استيلاي خود را بر بيشتر كشورهاي اسيا گسترش داد. نينوا در آن دوران، از غني‌ترين و بزرگترين شهرهاي مشرق زمين محسوب مي‌گشت و داراي جمعيتي بيش از صد هزار نفر بود.[11]
فراوني نعمت و ثروت بي حد و حصر، مردم آن سامان را به وسيله انجام كارهاي ناروا و گناهانشان به ورطه گمراهي كشاند، از طرفي مردم نينوا بت پرست بوده و به خداي متعال ايمان نمي‌آوردند.
خداوند يونس(عليه‌السلام) را به سوي آنان فرستاد. يونس(عليه‌السلام) در سي سالگي به نينوا رفته و دعوتش را آغاز نمود. آن‌ها را به ايمان به خدا و توبه و بازگشت از گناهانشان دعوت مي‌فرمود: ولي آنان بر انجام كارهاي خود پافشاري كرده و دعوت وي را نمي‌پذيرفتند، سي و سه سال از آغاز دعوتش گذشت، اما هيچكس جز دو نفر به او ايمان نياوردند، يكي از آن دو نفر دوست قديمي يونس(عليه‌السلام) و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام «روبيل» و ديگري عابد و زاهدي به نام «مليخا» بود.
هنگامي كه دعوت يونس(عليه‌السلام) در مورد قومش به هدف دلخواه نرسيد و آن‌ها همچنان بر بي‌ايماني خود پافشاري كردند، آن حضرت كاسه صبرش لبريز شد و تصميم گرفت مردمش را مورد نفرين خويش قرار دهد.
«روبيل» به آن حضرت مي‌گفت: قومت را نفرين مكن، زيرا كه خداوند هلاكت آن‌ها را نمي‌پسندد، ولي «مليخاي» عابد با تصميم يونس(عليه‌السلام) هم عقيده بود، و مي‌گفت: نفرين كن بر ايشان. آن حضرت سخن «مليخا» را قبول كرد و آن‌ها را نفرين نمود.
حق تعالي وحي فرستاد به سوي او كه عذاب خواهم فرستاد بر ايشان، در فلان سال و فلان ماه و فلان روز، چون وقت آن وعده نزديك شد، يونس(عليه‌السلام) با «مليخا» از شهر خارج شدند، ولي «روبيل» در ميان مردم شهرش ماند، چون روز نزول عذاب شد، به مردم گفت: فزع و استغاثه كنيد به سوي خدا، شايد كه بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.
گفتند: چگونه فزع كنيم، گفت: بيرون رويد به سوي بيابان و فرزندان را از زنان جدا كنيد و ميان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آن‌ها جدايي بيندازيد و گريه كنيد و دعا كنيد، همه از شهر بيرون رفتند و چنين كردند، خداوند نزول عذاب قطعي را از آنان مرتفع ساخت.
كمي بعد از ساعت موعود، يونس(عليه‌السلام) به ميان شهر بازگشت كه نحوه هلاكت مردم را بنگرد، اما با كمال تعجب مشاهده كرد كشاورزان در مزارع خويش مشغول كار هستند و اوضاع و احوال شهر بسيار عادي به نظر مي‌رسد.
يونس(عليه‌السلام) از آن‌ها پرسيد كه چگونه شد احوال قوم يونس(عليه‌السلام)؟ (ايشان نشناختند او را) يكي از افراد قوم كه يونس(عليه‌السلام) را شناخته بود به او گفت: يونس(عليه‌السلام) قومش را نفرين كرد دعاي او مستجاب شد، عذاب بر آن‌ها نازل شد، پس ايشان جمع شدند و گريستند و دعا كردند و خدا رحم كرد ايشان را، و عذاب را از ايشان برگردانيد و بركوهها متفرق كرد، اكنون ايشان به دنبال يونس(عليه‌السلام) هستند، كه او را پيدا كنند، تا به او ايمان آورند.
قرار گرفتن يونس(عليه‌السلام) در شكم ماهي

يونس(عليه‌السلام) با شنيدن اين سخن خشمگين شد و بدون اذن پروردگارش شهر را ترك كرد و رفت تا به كنار دريايي رسيد، كشتي‌اي را ديد كه پر از مسافر و بار است و مي‌خواهد برود، پس يونس(عليه‌السلام) تقاضا كرد كه او را سوار كشتي كنند، به او جا دادند، او سوار كشتي شد.[12]
كشتي حركت كرد، در وسط دريا ناگاه ماهي بزرگي سر راه كشتي را گرفت، در حالي كه دهان باز كرده بود، ‌گويي غذايي مي‌طلبيد، چون آن حضرت ماهي را ديد ترسيد، به عقب كشتي آمد، ماهي نيز به جانب عقب كشتي آمد، تا اينكه كار بر اهل كشتي تنگ شد.
سرنشينان كشتي گفتند: به نظر مي رسد گناهكاري در ميان ما باشد كه بايد طعمه ماهي گردد، سپس آن‌ها تصميم گرفتند ميان خود قرعه كشيده، تا به نام هر كس اصابت نمود، او را از كشتي بيرون اندازند. قرعه به نام يونس(عليه‌السلام) درآمد.[13]
حتي سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام يونس(عليه‌السلام) اصابت نمود. يونس را به دريا افكندند، آن ماهي بزرگ او را بلعيد.
زماني كه ماهي يونس(عليه‌السلام) را در كام خود فرو برد، خداوند به آن حيوان الهام فرمود، كه به يونس(عليه‌السلام) آسيبي نرساند، يونس(عليه‌السلام) در شكم ماهي كه جاي گرفت پنداشت از دنيا رفته است، لذا اعضاي بدنش را حركت داد، دانست كه زنده است. از اين رو به سجده افتاد و عرضه داشت: پروردگارا! جايگاهي براي پرستشت برگزيدم، كه كسي در چنين جايي تو را ستايش نكرده است.
سپس چند روز همچنان در شكم ماهي به سر برد و پيوسته به ذكر و ستايش پروردگار مي‌پرداخت، پس از آن‌به عظمت الهي اعتراف كرد، و اقرار نمود در كاري كه از او سر زده به خود ستم روا داشته است.
خداوند دعايش را مستجاب كرد و توبه‌اش را پذيرفت.[14] و به ماهي فرمان داد تا يونس(عليه‌ السلام) را به ساحل ببرد و او را به بيرن دريا بيفكند. يونس(عليه‌السلام) در حالتي از بيماري و خستگي، از شكم ماهي خارج شد.
خداوند درختي با سايه گسترده از نوع كدو بالاي سرش رويانيد، كه آن را مي‌مكيد مانند شير از پستان، و در سايه آن به سر مي‌برد.
موهايش، همه ريخته بود و پوستش نازك شده بود و تسبيح خدا مي‌گفت و ذكر خدا مي‌كرد در شب و روز.
چون بدنش قوت يافت و محكم شد و سلامتي خود را باز يافت، خدا كرمي را فرستاد كه ريشه درخت كدو را بخورد و آن درخت خشك شد. خشك شدن آن درخت براي يونس( عليه السلام) بسيار سخت و رنج آور بود و او را محزون نمود.
خداوند به او وحي كرد: چرا محزون هستي؟
او عرض كرد: اين درخت براي من سايه تشكيل مي‌داد كرمي را بر آن مسلط كردي، ريشه‌اش را خورد و خشك گرديد.
خداوند فرمود: تو از خشك شدن يك درختي كه، نه آن را كاشتي و نه به آن آب دادي غمگين شدي، ولي از نزول عذاب بر صد هزار نفر يا بيشتر محزون نشدي، اكنون بدان كه اهل نينوا ايمان آورده‌اند و راه تقوي پيش گرفتند و عذاب از آن‌ها رفع گرديد، به سوي آن‌ها برو.
يونس(عليه‌السلام) متوجه خطاي خود شد و عرض كرد: «يا رب عفوك عفوك»، سپس به سوي نينوا حركت كرد، وقتي به نزديك نينوا رسيد، خجالت كشيد كه وارد شهر شود، چوپاني را ديد نزد او رفت و به او فرمود: برو نزد مردم نينوا و به آن‌ها خبر بده كه يونس(عليه‌السلام) به سوي شما مي‌آيد.
چوپان به يونس(عليه‌السلام) گفت: آيا دروغ مي‌گويي؟ آيا حيا نمي‌كني؟ يونس(عليه‌السلام) در دريا غرق شد و از بين رفت.
به درخواست يونس(عليه‌السلام) گوسفندي بازبان گويا گواهي داد كه او يونس(عليه‌ السلام) است.
چوپان يقين پيدا كرد، با شتاب به نينوا رفت، و ورود يونس(عليه‌السلام) را به مردم خبر داد، مردم كه هرگز چنين خبري را باور نمي‌كردند، چوپان را دستگير كرده و تصميم گرفتند تا او را بزنند.
او گفت: من براي صدق خبري كه آوردم برهان دارم. گفتند: برهان تو چيست؟ جواب داد: برهان من اين است كه اين گوسفند گواهي مي‌دهد. همان گوسفند با زبان گويا گواهي داد، مردم به راستي آن خبر اطمينان يافتند.
به استقبال حضرت يونس(عليه‌السلام) آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نينوا نمودند و به او ايمان آوردند و در راه ايمان به خوبي استوار ماندند و سال‌ها تحت رهبري و راهنمايي‌هاي حضرت يونس(عليه‌السلام) به زندگي خود ادامه دادند.
مدت غيبت يونس(عليه‌السلام) از ميان قومش 

حضرت يونس(عليه‌السلام) چهار هفته (بيست و هشت روز) از قوم خود غايب گرديد، هفت روز هنگام رفتن به سوي دريا به طول انجاميد، همچنين مدت يك هفته را در ميان شكم ماهي سپري كرد و يك هفته را نيز در بيابان زير سايه كدو گذرانيد و يك هفته را هم صرف بازگشت مجدد به شهرش نمود.[15]

پانویس

[1] - قاموس قرآن: ج 7، ص 275 – سور و آياتي كه نام يونس در آن‌ها ذكر شده است عبارتند از:
نساء، آيه 163 – انعام، آيه 86 – يونس، آيه 98 – صافات، آيه 139.
[2] - سوره انبياء: آيه 87 – سوره قلم: آيه 48 – سوره صافات، آيه 142.
[3] - دائرة المعارف: ج 10، ص 1055 (ماده يونس).
[4] - ارشاد القلوب: ج 1، ص 312 – حيوة القلوب: ج 1، ص 465 – تنبيه الخواطر: ج 1، ص 18.
[5] - قصص قرآن يا تاريخ انبياء سلف: ج 3، ص 397.
[6] - تاريخ انبياء: ص 686 – و بعضي او را از نوادگان حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) دانسته‌اند (تفسير الوسي: ج 7، ص 184).
[7] - قاموس قرآن: ج 7، ص 275 – دائرة المعارف قرآن كريم: ص 672.
[8] - حيوة القلوب: ج 1، ص 459.
[9] - قصه‌هاي قرآن: ص 354.
[10] - ر.ك: بحارالانوار: ج 14، ص 384 به بعد – حيوة القلوب: ج 1، ص 357 به بعد – تفسير قمي: ج 1، ص 317 – تفسير برهان: ج 4، ص 35 – تفسير عياشي: ج 2، ص 136.
[11] - سوره صافات، آيه 147.
[12] - سوره صافات، آيات 139-140.
[13] - سوره صافات، آيه 141.
[14] - سوره انبياء، آيات 87-88.
[15] - تفسير عياشي: ج 2، ص 135 – بحارالانوار:‌ج 14، ص 398.

 

 

 

 

 

 

 

حضرت يونس علیه السلام

حضرت یونس علیه السلام از پیامبران الهی، به سوى قومى فرستاده شد ولی بدلیل تکذیب قوم، از بين مردم فرار كرد و به كشتى سوار شد، در آخر نهنگ او را بلعيد ولی یونس با تسبیح خدا و توسل به ذکر" لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ "نجات یافت و بار ديگر به سوى آن قوم رفت و مردم به وى ايمان آوردند.

وجه تسميه یونس

کلمه یونس‌ لفظ یونانی می باشد و به معنای کبوتر است. دلیل عربی نبودن کلمة یونس‌ دلیل آن غیرمنصرف بودن آن است‌؛ یعنی هیچگاه کسره و تنوین بر آن درنمی‌آید.[۱]

نسب حضرت یونس علیه السلام

پدر او «مَتّی» از عالمان و زاهدان وارسته و شاكر الهی بود، به همین جهت خداوند به حضرت داود علیه السلاموحی كرد كه همسایه تو در بهشت، «مَتّی» پدر یونس علیه السلام است. حضرت داود و حضرت سلیمانعلیهاالسلام به زیارت او رفتند و او را ستودند. به گفته بعضی او از ناحیه پدر از نواده‎های حضرت هود علیه السلام و از ناحیه مادر از بنی اسرائیل بود.[۲]

حضرت یونس در قرآن

نام يونس چهار مرتبه در قرآن درآیات زیر آمده است:سوره نساء، آيه 163 • سوره انعام، آيه 86 • سوره یونس، آيه 98 • سوره صافات، آيه 139

آن حضرت همچنین يكبار با وصف «ذوالنون» آمده درسوره انبياء آيه 87 و يك بار هم به نام صاحب الحوت درسوره قلم آيه 48 نامبرده شده است. قرآن، يونس را در شمار پیامبران نام مى برد: و در سوره صافات آيه 139 در قرآن چنين آمده است: «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ»: و بي گمان يونس از پيامبران بود.[۳]

قرآن کریم از سرگذشت اين پیامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده. در سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد و سپس نجات داده شده و بار ديگر به سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند.

«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ فَلَوْ لاأَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ».

و در سوره انبياء متعرض تسبيح گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مى فرمايد: «وَ ذَاالنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ». (سوره انبياء، آيه 88-87)

و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام اجتباء را آورده، مى فرمايد: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاتَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ». (سوره قلم، آيه 49-50)

و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و برطرف شدن عذاب از ايشان شده، مى فرمايد: «فَلَوْ لاكانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ». (سوره يونس، آيه 97)

خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مى شود با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه: يونس علیه السلام يكى از پیامبران بوده كه خدا وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بوده اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى كرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند تا آن كه عذابى كه يونس علیه السلام با آن تهديدشان مى كرد فرارسيد.

و يونس علیه السلام خودش از ميان قوم بيرون رفت. همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى ساخت، از ايشان برداشت.

و اما يونس علیه السلام وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان برداشته شده و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده اند، لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. همچنان پيش رفت در نتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى كند و به عنوان قهر كردن از اين كه چرا خدا او را نزد اين مردم خوار كرد دور مى شود و نيز در حالى مى رفت كه گمان مى كرد دست ما به او نمى رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت. در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چاره اى نديدند جز اين كه يك نفر را نزد آن بيندازند تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود به اين منظور قرعه انداختند و قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.

آنگاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت و حفظ كرد يونس علیه السلام فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و اين مؤاخذه اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى شكم ماهى فريادش بلند شد به اين كه: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ».

خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كدويى بالاى سرش رويانيد تا بر او سايه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد و مثل اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند. در نتيجه با اين كه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.[۴]

حضرت یونس در روايات

  • روايتی از امام باقر عليه السلام منقول است كه: مدت مكث آن حضرت در شكم ماهى سه روز بود، و چون ندا كرد در تاريكى شكم ماهى و تاريكى دريا و تاريكى شب كه «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» خدا دعاى او را مستجاب گردانيد.[۵]
  • در حدیث معتبر از حضرت امام محمدباقر عليه السلام منقول است كه: اول كسى كه براى او قرعه زدند، حضرت مریم عليهاالسلام بود و بعد از او براى حضرت يونس عليه السلام قرعه زدند در وقتى كه با آن جماعت به كشتى سوار شد و كشتى در ميان دريا ايستاد، سه مرتبه قرعه زدند هر سه مرتبه به اسم آن حضرت بيرون آمد! پس چون يونس به جانب سينه كشتى رفت ديد ماهى عظيمى دهان گشوده است، پس خود را به دهان ماهى انداخت.[۶]
  • ابوبصير نقل كرده كه وى گفت: محضر امام صادقعليه السلام عرضه داشتم: به چه علت خداوندعزوجل عذابى را كه تا بالا سر قوم يونس آمده بود از ايشان برگرداند در حالى كه نسبت به هيچ قومى غير از ايشان چنين نكرد؟

حضرت فرمودند: علتش آن است كه در علم خداى عزوجل بود كه ايشان توبه مى كنند و به خاطر آن نبايدعذاب بشوند و اين كه جنابش اين خبر را به يونس عليه السلام نداد به خاطر آن بود كه وى در شكم ماهى با فراغت بال عبادت خدا را نمايد و بدين ترتيب ثواب وكرامت اين عبادت نصيبش گردد.[۷]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت یونس علیه السلام

خداى تعالى در چند مورد از قرآن کریم يونس علیه السلام را ستايش كرده. و در سوره انبياء، آيه 88 او را ازمؤمنين خوانده و در سوره قلم، آيه 50 فرموده: او را "اجتباء" كرده. "اجتباء" به اين است كه خداوند بنده اى را خالص براى خود كند و نيز او را از صالحان خوانده و درسوره انعام، آيه 87 در زمره انبياء شمرده و فرموده: كه او را بر عالميان برترى داده و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت كرده.[۸]

پانویس

  1. پرش به بالا اعلام قرآن‌، (محمد خزائلی‌)، ص 687 وتفسیر نمونه‌، (آیت الله مکارم شیرازی)، ص 162ـ166.
  2. پرش به بالا تاریخ انبیاء، (عمادزاده)، ‌ص 686.
  3. پرش به بالا ترجمه رهنما(رهنما زين العابدين)، ج2، ص135.
  4. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج17، ص252.
  5. پرش به بالا حيوة القلوب (علامه مجلسی)، ج2، ص1240.
  6. پرش به بالا حيوة القلوب (علامه مجلسی)، ج2، ص1243.
  7. پرش به بالا علل الشرائع (ترجمه سيد محمدجواد ذهنى تهرانى)، ج1، ص275.
  8. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج17، ص256.

 

نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۷ |
 
آیا حضرت سلیمان(ع) از یاد خدا غافل شد؟ در حالی‌که خداوند او را «نعم
العبد» و «انه اوّاب» خطاب می‌‌فرماید؟
 
 
پاسخ اجمالی
حضرت سلیمان(ع) یکی از پیامبران الهی بوده که خداوند در قرآن با آیاتی او را مورد تمجید و تحسین خود قرار داده است. علاوه بر اینها شیعیان، قائل به عصمت انبیای الهی هستند و آنها را معصوم از هرگونه خطا و اشتباه می‌دانند و هرگونه انتساب بدی و زشتی بدان‌ها با اعتقادات شیعیان منافات دارد.
با این حال؛ در قرآن آیا‌تی وجود دارد که در ظاهر با این عقیده منافات دارند: «إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشىِ‏ِّ الصَّافِنَاتُ الجْیَادُ، فَقَالَ إِنىّ‏ِ أَحْبَبْتُ حُبَّ الخْیرْ عَن ذِکْرِ رَبىّ‏ِ حَتىَ‏ تَوَارَتْ بِالحْجَابِ، رُدُّوهَا عَلىَ‏َّ  فَطَفِقَ مَسْحَا بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنَاقِ». در این آیات فراموشی ذکر خدا و قضا شدن نماز به سلیمان استناد داده شده است. اما مفسران کلمه «أَحْبَبْتُ» در عبارت «إِنىّ‏ِ أَحْبَبْتُ حُبَّ الخیر عَن ذِکْرِ رَبىّ‏ِ» را به معنای «أنبت» دانسته‌اند؛ یعنی از آنجا که این اسب را برای جهاد در راه خدا خواسته‌ام؛ بنابر این، دوست داشتن اینها نیز به جهت دوست داشتن پروردگار است و نه از روی هوا و هوس و نه از این‌که دوست داشتن اینها را بر دوست داشتن ذکر خدا مقدم کنم. همچنین قضا شدن نماز سلیمان را این‌گونه توجیه کرده‌اند: «باید دانست که علاقه سلیمان(ع) به اسبان براى خدا بوده، و علاقه به خدا او را علاقه‌مند به اسبان می‌کرد، چون می‌خواست آنها را براى جهاد در راه خدا تربیت کند، پس رفتنش و حضورش براى عرضه اسبان به وى، خود عبادت بوده است. پس در حقیقت عبادتى او را از عبادتى دیگر بازداشته، چیزى که هست نماز در نظر وى مهم‌‌تر از آن عبادت دیگر بوده است». البته برخی از مفسران قضا شدن نماز را نیز قبول نکرده و آن‌را مخالف آیات دانسته‌اند.
 
پاسخ تفصیلی
حضرت سلیمان(ع) یکی از پیامبران الهی بوده که خداوند به او حکومت و قدرت بسیار داد و داستان این إعطای قدرت و حکومت در قرآن نیز ذکر شده است.[1] به ‌علاوه؛ قرآن با آیاتی او را مورد تمجید و تحسین خود قرار داده: «پس [داورى‏] آن‌‌را به سلیمان فهماندیم، و هریک (داود و سلیمان) را حکمت و دانش عطا کردیم»؛[2] «و ما به داوود، سلیمان را عطا کردیم که چه بنده خوبى بود و بسیار رجوع کننده (به ما) بود».[3]«بى‌‏تردید او (سلیمان) نزد ما تقرب و منزلتى بلند و سرانجامى نیکو دارد».[4] علاوه بر اینها شیعیان، قائل به عصمت انبیای الهی هستند و آنها را معصوم از هرگونه خطا و اشتباه می‌‌دانند[5] و هرگونه انتساب بدی و زشتی بدان‌‌ها با اعتقادات شیعه منافات دارد.
اما در قرآن آیاتی وجود دارد که در ظاهر با عصمت و مقامی که قرآن برای سلیمان ذکر کرده، منافات دارد: «إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشىِ‏ِّ الصَّافِنَاتُ الجیَادُ فَقَالَ إِنىّ‏ِ أَحْبَبْتُ حُبَّ الخیر عَن ذِکْرِ رَبىّ‏ِ حَتىَ‏ تَوَارَتْ بِالحْجَابِ رُدُّوهَا عَلىَ‏َّ، فَطَفِقَ مَسْحَا بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنَاقِ»؛[6] «العَشى» به معنای زمان غروب و بعد از ظهر[7] و در حدود زمان نماز عصر می‌باشد. «الصَّافِنَات» به اسب‌هایی گفته می‌شود که بر روی سه پا می‌ایستد و یک پا را بلند نگه می‌دارد[8] تا آماده دویدن باشد. «الجیاد» نیز به معنای اسب سریعی می‌باشد که گام‌های سریعی بر می‌دارد.[9] کلمه «الخیر» در عبارت «حُبَّ الخیر» نیز همان الخیل؛ یعنی اسب است و در زبان عربی «الخیر» به جای «الخیل» نیز بکار می‌رود.[10]
در مورد توضیح و تفسیر کلمات دیگر در این آیه، اختلاف نظر وجود دارد که موجب اختلاف در تفسیر آیه نیز شده است و در ضمن بیان تفسیر به آنها می‌پردازیم.
اما اشکالات بر ظاهر این آیه از این قرار است:
1. سلیمان دیدن و دوست داشتن اسب‌ها را بر ذکر و نماز پروردگار مقدم داشته و این خلاف شأن و مقام رسول الهی است.
2. بر اساس این آیه، خورشید غروب کرد و در نتیجه آن نماز سلیمان قضا شد و سلیمان به فرشتگان دستور داد که خورشید را برگردانند. حال چطور می‌توان پذیرفت یک پیامبر الهی با دیدن زیبایی‌های دنیایی از خداوند غافل شود و نمازش قضا گردد.
حال با توجه به این اشکالات تفاسیر مختلف را در دو دسته تقسیم می‌کنیم:
اول: برخی مفسران آیه را به گونه‌ای تفسیر کرده‌اند که اشکال اول کاملاً برطرف می‌شود، اما قضا شدن نماز سلیمان را پذیرفته‌ که البته آن‌را به گونه‌ای دیگر توجیه می‌کنند. برخی از آنها کلمه «أَحْبَبْتُ» در عبارت «إِنىّ‏ِ أَحْبَبْتُ حُبَّ الخیر عَن ذِکْرِ رَبىّ‏ِ» را به معنای «أنبت» دانسته‌اند؛ یعنی از آنجا که این اسب را برای جهاد در راه خدا خواسته‌ام؛ بنابر این، دوست داشتن اینها نیز به جهت دوست داشتن پروردگار است و نه از روی هوا و هوس و نه از این‌که دوست داشتن اینها را بر دوست داشتن ذکر خدا مقدم کنم.[11]
گروهی دیگر از مفسّران نیز در توجیه این عبارت، معانی دیگری را ذکر کرده‌اند.[12] همچنین این مفسران منظور از «ذِکْرِ رَبىّ» در این آیه را نماز عصر دانسته‌اند[13] و مرجع ضمیر در «تَوَارَتْ بِالحْجَابِ» و «رُدُّوهَا» که در تفسیر آیه نقش مهمی دارد را با توجه به کلمه «العشی» به شمس (خورشید) برگشت داده‌اند،[14] که در این صورت معنا چنین می‌شود: «سلیمان مشغول دیدن اسب‌ها بود تا این‌که خورشید غروب کرد. با غروب خورشید نماز او قضا شد. حال او از فرشتگان خواست تا خورشید را برگردانند و رد شمس واقع شد». حال برخی از مفسران جمله «فَطَفِقَ مَسْحَا بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنَاقِ» را کنایه از وضو گرفتن سلیمان گرفته‌اند[15] که برای وضو گردن و پاهای خود را شست که احتمالاً در شریعت آنها این گونه وضو می‌گرفتند.
اما برخی دیگر آورده‌اند که سلیمان گردن و پاهای این اسب‌ها را قطع کرد[16] تا از این طریق واسطه‌ای که در غفلت از خداوند وجود داشته را نابود کرده باشد. البته این تفسیر خود اشکالات دیگری دارد. برای نمونه؛ این‌که چرا یک پیامبر الهی حیوانات بی‌گناه را به جهت گناهی که خود مرتکب شده بود، مؤاخذه کرده است.
این دسته از مفسران، قضا شدن نماز سلیمان را این‌گونه توجیه کرده‌اند: «باید دانست که علاقه سلیمان(ع) به اسبان براى خدا بوده، و علاقه به خدا او را علاقه‌مند به اسبان می‌کرد، چون می‌خواست آنها را براى جهاد در راه خدا تربیت کند، پس رفتنش و حضورش براى عرضه اسبان به وى، خود عبادت بوده است. پس در حقیقت عبادتى او را از عبادتى دیگر بازداشته، چیزى که هست نماز در نظر وى مهم‌تر از آن عبادت دیگر بوده است».[17]
این تفسیر با روایاتی که در منابع شیعه و سنی وجود دارد تأیید می‌شود:
پیامبر اسلام(ص): «سلیمان(ع) زمانی که به دیدن اسب‌ها مشغول شد، نماز عصرش قضا شد، پس از خداوند درخواست کرد که خورشید را بر او برگرداند تا او نماز خود را بخواند».[18] در برخی از روایات اهل سنت در تفسیر «فَطَفِقَ مَسْحَا بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنَاقِ» آمده که پیامبر(ص) فرمود: «سلیمان گردن و پاهای آن اسب‌ها را با شمشیر قطع کرد»[19] که البته امیر المؤمنین(ع) در روایتی این معنا را رد فرموده است.[20]
امام صادق(ع): «روزى به هنگام عصر سلیمان بن داود(ع) مشغول بازدید از اسبان شد و به نظاره آنان سرگرم گردید تا خورشید رخ در حجاب کشید و فرو رفت، پس آن‌حضرت به فرشتگان دستور داد: خورشید را بر من باز گردانید تا نمازم را در وقت مقرّرش بجا آورم و ایشان خورشید را باز گردانیدند، آن‌حضرت برخاست و مشغول وضو شد؛ به این ترتیب که دو ساق پاى خود و گردنش را مسح نمود و به اصحاب خود که نماز ایشان فوت شده بود امر کرد تا به همان ترتیب عمل کنند؛ (زیرا) وضوى ایشان براى نماز به این نحو بود، سپس سلیمان برخاست و نماز گزارد و هنگامى که از نماز فارغ شد خورشید نیز غروب کرد و ستارگان بر دمید، این همان فرمایش خداوند -عزّ و جلّ- است که می‌فرماید: ... إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ ...».[21]
سید مرتضی(ره) از علمای بزرگ شیعه در رد این تفسیر که قضا شدن نماز سلیمان را پذیرفته، آورده:‌ »... اما ظاهر آیه هیچ دلالتی بر انجام کار زشت و قبیح به وسیله سلیمان نبی ندارد و روایات زمانی که مخالف اقتضای ادله باشند، به آنها توجهی نباید کرد حتی اگر دارای سند صحیح و قوی باشند، چه رسد به روایات در این موضوع که ضعیف نیز هستند. همچنین اجمالاً آنچه ما گفتیم تأیید می‌شود به این‌که خداوند در ابتدای آیه مدح و تعریف سلیمان را می‌کند: نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ‏ و با این بیان دیگر معنا ندارد که در ابتدا مدح سلیمان گفته شود و در انتهای آیه، مطلبی در نکوهش و تقبیح عمل سلیمان آورده شود».[22]
دوم: گروه دیگری از مفسّران در تفسیر این آیات به گونه‌ای پیش رفته‌اند که هیچ‌یک از دو اشکال بر آنها جاری نمی‌شود. این مفسران در بخش اول آیه، تفاسیری مانند مفسران دسته اول داشته‌اند[23] که نیازی به بیان مجدد آن نیست. اما آنها ضمیر در «تَوَارَتْ بِالحْجَابِ» و «رُدُّوهَا» را به «الصافنات الجیاد» برگشت داده‌اند که منظور همان اسب‌ها هستند که در این صورت معنای آیه این‌گونه می‌شود که اسب‌ها را به پیش سلیمان آوردند و آنها را در مقابل او عبور دادند تا این‌که از جلوی چشم سلیمان عبور کردند، اما زیبایی این اسب‌ها به حدی بود که سلیمان دستور داد تا آنها را برگردانند تا دوباره آنها را مشاهده کند.[24]  بنا بر این نظر، معنای «فَطَفِقَ مَسْحَا بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنَاقِ» نیز این می‌شود که سلیمان آن اسب‌ها را نوازش کرد و بر گردن و پاهای آنها دست کشید.[25] بنابر این قول هیچ اشکالی بر آیه به جهت منافات داشتن مفاد آیه با شخصیت و مقام سلیمان از حیث قضا شدن نماز و ... وجود ندارد.
 

[1]. صاد، 35 – 39: «گفت: پروردگارا! مرا بیامرز و حکومتى به من ببخش که بعد از من سزاوار هیچ‌کس نباشد یقیناً تو بسیار بخشنده‌اى. پس باد را براى او مسخّر و رام کردیم که به فرمان او هرجا که می‌خواست نرم و آرام روان می‌شد. و هر بنا و غواصى از شیاطین را [مسخّر و رام او نمودیم،] و دیگر شیاطین را که با غل و زنجیر به هم بسته بودند [در سلطه او درآوردیم تا نتوانند در حکومت او فتنه و آشوب برپا کنند.] [و به او گفتیم:] این عطاى بی‌حساب ماست، [به هر کس خواهى‏] بی‌حساب ببخش و [از هرکس خواهى‏] دریغ کن».
[2]. انبیاء، 79: «فَفَهَّمْناها سُلَیمانَ وَ کُلاًّ آتَینا حُکْماً وَ عِلْماً ...».
[3]. ص، 30: «وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ».
[4]. ص، 40: «وَ إِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى‏ وَ حُسْنَ مَآب».
[6]. صاد، 31 – 33: «(یاد کن) وقتى که بر او اسب‌هاى بسیار تندرو و نیکو را (هنگام عصر) ارائه دادند (و او به باز دید اسبان پرداخت براى جهاد در راه خدا و از نماز عصر غافل ماند). در آن حال گفت: (افسوس) که من از علاقه و حبّ اسب‌هاى نیکو از ذکر و نماز خدا غافل شدم تا آن‌که آفتاب در حجاب شب رخ بنهفت. [اسب‌ها چنان توجه او را جلب کرده بودند که گفت:] آنها را به من بازگردانید. پس [براى نوازش آنها] به دست کشیدن به ساق‌ها و گردن‌هاى آنها پرداخت».
[7]. ابن العربی، محمد بن عبدالله بن ابوبکر، احکام القرآن، ج 4، ص 1647، بی‌جا، بی‌تا؛ شبر، سید عبد الله، تفسیر القرآن الکریم، ص 429، دار البلاغة للطباعة و النشر، بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[8]. ‏طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، تحقیق: حسینی‏، سید احمد، ج 6، ص 274، کتابفروشی مرتضوی، تهران، چاپ سوم، 1375ش.
[9]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه: بلاغی‏، محمد جواد، ج 8، ص 740، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش.
[10]. فراء ابوزکریا، یحیی بن زیاد، معانی القرآن، تحقیق: نجاتی، احمد یوسف، نجار، محمدعلی، شلبی‏، عبدالفتاح اسماعیل، ج 2، ص 405، دارالمصریة للتألیف و الترجمة، مصر، چاپ اول، بی‌تا.
[11]. فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر الصافی، تحقیق: اعلمی، حسین، ج 4، ص 298، انتشارات الصدر، تهران، چاپ دوم، 1415ق.
[12]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 203، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1417ق.
[13]. سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج 5، ص 309، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1404ق.
[14]. تفسیر الصافی، ج ‏4، ص 298.
[15]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏17، ص 203.
[16]. طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، ج 3، ص 436، انتشارات دانشگاه تهران، مدیریت حوزه علمیه قم، تهران، چاپ اول، 1377ش.
[17]. همان؛ موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه تفسیر المیزان، ج 17، ص 308 – 309، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1374ش.
[18]. فخرالدین رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 26، ص 390، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق.
[19]. الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج‏ 5، ص 309.
[20]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 14، ص 103، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403ق.
[21].  شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، محقق و مصحح: غفاری، علی اکبر، ج 1، ص 202 – 203، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ دوم، 1413ق.
[22]. علم الهدی، علی بن حسین، تنزیه الأنبیاء(ع)، ص93، دار الشریف الرضی، قم، چاپ اول، 1377ش.
[23]. برای نمونه ر.ک: مفاتیح الغیب، ج ‏26، ص 390؛ مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 6، ص 379، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1424ق.
[24]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 19، ص 273، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش؛ مفاتیح الغیب، ج ‏26، ص 390 – 391.
[25]. تفسیر نمونه، ج ‏19، ص 273.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۷ |
 
 

  ا

 

 

 

داستان هایی از حضرت سلیمان(ع)

يكي از پيامبران بزرگي كه هم داراي مقام نبوّت بود و هم داراي حكومت بي‎نظير و بسيار وسيع، حضرت سليمان بن داوود ـ عليه السلام ـ است كه نام مباركش هفده بار در قرآن آمده است. او با يازده واسطه به حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ مي‎رسد و از پيامبران بزرگ بني اسرائيل مي‎باشد.

سليمان ـ عليه السلام ـ حكومت وسيعي به دست آورد كه در آن جنّ و انس و پرندگان و چرندگان و باد، همه تحت فرمان او بودند، و بر سراسر زمين فرمانروايي مي‎نمود.
خداوند در تمجيد او مي‎فرمايد:
«وَ وَهَبْنا لِداوود سُلَيمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ ما سليمان را به داوود ـ عليه السلام ـ بخشيديم، چه بندة خوبي! زيرا همواره با خدا ارتباط داشت و به سوي خدا بازگشت مي‎كرد و به ياد او بود.»[1]
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «چهار نفر بر سراسر زمين فرمانروايي كردند كه دو نفر از مؤمنان بودند و دو نفر از كافران. مؤمنان عبارت بودند از سليمان و ذو القرنين ـ عليهما السلام ـ ، و كافران عبارت بودند از بخت النصر و نمرود.[2]
قرآن در آيه 12 و13 سورة سبأ، گوشه‎اي از عظمت و امكانات وسيع سليمان را بازگو كرده و چنين مي‎فرمايد:
«و براي سليمان ـ عليه السلام ـ باد را مسخّر كرديم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مي‎پيمود، و عصرگاهان مسير يك ماه را، و چشمة مس (مذاب) را براي او روان ساختيم، و گروهي از جنّ پيش روي او به اذن پروردگارش كار مي‎كردند، و هر كدام از آنها كه از فرمان ما سرپيچي مي‎كرد، او را عذاب آتش سوزان مي‎چشانديم. آنها هر چه سليمان ـ عليه السلام ـ مي‎خواست برايش درست مي‎كردند، معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاي ثابت (كه از بزرگي قابل حمل و نقل نبود، و به آنان گفتيم: ) اي آل داوود! شكر (اين همه نعمت را) بجا آوريد، ولي عدة كمي از بندگان من شكر گزارند.[3]
آري خداوند مواهب عظيمي به اين پيامبر بزرگ داد، مركبي بسيار سريع و تندرو كه با آن مي‎توانست در مدتي كوتاه، سراسر كشور پهناورش را سير كند، موادّ معدني فراوان براي انواع صنايع و نيروي فعال كافي براي شكل دادن به اين مواد معدني به او عطا كرد. او با بهره گيري از اين وسايل، معابد بزرگي ساخت. و مردم را به عبادت خداي يكتا ترغيب نمود، و براي پذيرايي از لشكريان و مستضعفان، امكانات وسيعي در اختيارش قرار گرفت و در برابر اين همه مواهب، خداوند به او دستور شكرگزاري داد.
حضرت سليمان در سيزده سالگي حكومت را به دست گرفت و چهل سال حكومت كرد و در سن 53 سالگي از دنيا رفت.[4]
عظمت مقام ظاهري و باطني حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ بسيار وسيع و بي‎نظير بود. در اين جا در ميان صدها نمونه، به سه نمونة زير توجه كنيد:
1. دعاي مورچه
در زمان حضرت سليمان، بر اثر نيامدن باران، قحطي شديد به وجود آمد. ناچار مردم به حضور حضرت سليمان آمدند و از قحطي شكايت كردند و درخواست نمودند تا حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ براي طلب باران، نماز «استسقاء» بخواند.
سليمان ـ عليه السلام ـ به آنها گفت: فردا پس از نماز صبح، با هم براي انجام نماز استسقاء به سوي بيابان حركت مي‎كنيم.
فرداي آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح، به طرف بيابان حركت كردند. ناگهان سليمان ـ عليه السلام ـ در مسير راه مورچه‎اي را ديد كه پاهايش را روي زمين نهاده و دستهايش را به سوي آسمان بلند نموده و مي‎گويد: «خدايا ما نوعي از مخلوقات تو هستيم و از رزق تو، بي‎نياز نيستيم. ما را به خاطر گناهان انسانها به هلاكت نرسان.»
سليمان ـ عليه السلام ـ رو به جمعيت كرد و فرمود: «به خانه‎هايتان باز گرديد، خداوند شما را به خاطر غير شما (مورچگان) سيراب كرد!»
در آن سال آن قدر باران آمد كه سابقه نداشت.[5]
آري گناه موجب بلا از جمله قحطي خواهد شد.
2. گريز از مرگ!!
در زمان حكومت حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ ، مردي ساده انديش، در حالي كه سخت ترسيده و وحشت كرده بود و چهره‎اش زرد و لبهايش كبود شده بود به سراي سليمان ـ عليه السلام ـ پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «اي سليمان به من پناه بده».
سليمان به او گفت: «چه شده؟»
او عرض كرد: «عزرائيل با خشم به من نگاه كرد، وحشت كردم، از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهي كه مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائيل رهايي يابم.
سليمان به تقاضاي او توجه كرد.[6]
باد را فرمود تا او را شتاب بُرد سوي خاك هندستان بر آب
روز بعد، سليمان ـ عليه السلام ـ ، عزرائيل را ديد و گفت: «چرا به اين بينوا، با ديدة خشم آلود، نگاه كردي كه از وطن، آواره و بي‎خانمان شد».
عزرائيل گفت: «خداوند فرموده بود كه من جان او را در هندوستان قبض كنم و چون او را در اين جا ديدم، از اين رو در فكر فرو رفتم و حيران شدم؛ با تعجّب گفتم اگر او داراي صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز كند، به آن جا نمي‎رسد:
چون به امر حق به هندستان شدم ديدمش آن جا و جانش بِستُدم[7]
به هندوستان رفتم و ديدم او آن جا است، و در نتيجه جانش را گرفتم.»
3. پاسخ جنّ بزرگ، به سؤالات سليمان
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ از پيامبراني بود كه خداوند او را بر جنّ و انس و... مسلّط نموده بود. روزي چند نفر از اصحاب خود را همراه يكي از جنّهاي بزرگ و گردنكش فرستاد، تا چند ساعتي به ميان مردم بروند و گردش كنند و سپس بازگردند و به اصحاب فرمود: در اين سير و سياحت هر چه را از آن جنّ شنيديد به خاطر بسپاريد و وقتي نزد من آمديد براي من بيان كنيد.
آنها همراه آن جنّ سركش حركت كردند تا به بازار رسيدند و امور زير را از آن جنّ ديدند:
1. ديدند آن جنّ به آسمان نگاه كرد و سپس به مردم نگريست و سرش را تكان داد.
2. از آن جا عبور نمودند تا به خانه‎اي رسيدند، شخصي از دنيا رفته و بستگان او گريه مي‎كنند. آن جنّ وقتي كه آن منظره را ديد خنديد.
3. از آن جا عبور نمودند و افرادي را ديدند كه سير را با پيمانه مي‎فروشند، ولي فلفل را با وزن (و سنجش دقيق ترازو) مي‎فروشند. آن جنّ با ديدن آن منظره خنديد.
4. از آن جا عبور نمودند و به گروهي رسيدند. ديدند آنها ذكر خدا مي‎گويند و به ياد خدا به سر مي‎برند، ولي گروه ديگري در كنار آنها هستند و به امور بيهوده و باطل سرگرم مي‎باشند. آن جنّ سرش را تكان داد و لبخند زد.
ياران سليمان ـ عليه السلام ـ ، از اين سير و عبور بازگشتند و جريان را (در چهار مورد فوق به سليمان ـ عليه السلام ـ گزارش دادند.
سليمان ـ عليه السلام ـ آن جنّ را احضار كرد و از او از چهار موضوع مذكور پرسيد:
1. وقتي كه به بازار رسيدي، چرا سرت را به آسمان بلند نمودي. و سپس به زمين و مردم نگاه كردي و سرت را تكان دادي؟
جنّ گفت: فرشتگان را بالاي سر مردم ديدم كه اعمال آنها را با شتاب مي‎نوشتند. تعجّب كردم كه آنها اين گونه با شتاب مي‎نويسند ولي انسانها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادي خود) هستند.
2. وقتي كه به خانه‎اي وارد شدي، شخصي مرده بود و حاضران گريه مي‎كردند، چرا خنديدي؟
جنّ گفت: خنده‎ام از اين رو بود كه آن شخص مرده، به بهشت رفت، ولي حاضران (به جاي خوشحالي) گريه مي‎كردند.
3. چرا وقتي كه ديدي سير را با پيمانه، و فلفل را با وزن مي‎فروشند خنديدي؟
جنّ گفت: ازاين رو كه ديدم سير را با آن همه ارزش، كه كيمياي درمان است با پيمانه مي‎فروشند، ولي فلفل را كه ماية بيماري است با وزن دقيق به فروش مي‎رسانند! از اين رو از روي تعجّب خنديدم.
4. چرا در مورد آن دو گروه كه يكي در ياد خدا و ديگري سرگرم لهو و امور بيهوده بودند، سر تكان دادي و خنديدي؟
جنّ گفت: زيرا تعجب كردم كه دو گروه، هر دو انسانند، ولي گروه اول بيدار در ياد خدايند، اما گروه دوم غافل و سرگرم در بيهودگي هستند.[8]
قضاوت سليمان، و جانشيني او از داوود ـ عليه السلام ـ
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ (از پيامبران خدا بود و سالها در ميان قوم خود، به هدايت مردم پرداخت. در اواخر عمر) از طرف خدا به او وحي شد: «از خاندان خود، وصي و جانشين براي خود تعيين كن».
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ چندين فرزند (از همسران مختلف) داشت. يكي از پسرانش نوجواني بود كه مادر او نزد حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به سر مي‎برد، و داوود ـ عليه السلام ـ مادر او را (كه يكي از همسرانش بود) دوست داشت.
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ پس از دريافت وحي مذكور، نزد آن همسرش آمد و به او گفت: «خداوند به من وحي كرده تا از خاندانم، يكي از آنها را براي خود وصي و جانشين قرار ‎دهم.»
همسر داوود: خوب است كه آن وصي، پسر من باشد.
داوود: من نيز، قصدم همين بود، ولي در علم حتمي خدا گذشته كه وصي من «سليمان» (پسر ديگرم) است.
از سوي خدا وحي ديگري به داوود ـ عليه السلام ـ شد كه قبل از رسيدن فرمان من شتاب نكن.
از اين وحي، چندان نگذشت كه دو مرد كه با هم مرافعه و نزاع داشتند به حضور حضرت داوود ـ عليه السلام ـ براي قضاوت آمدند. آنها به داوود ـ عليه السلام ـ گفتند: يكي از ما دامدار است، و ديگري باغدار مي‎باشد.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: پسران خود را نزد خود جمع كن و به آنها بگو هر كس در مورد نزاع اين دو نفر باغدار و دامدار، قضاوت صحيح كند او وصي تو بعد از تو است.[1]. سورة ص، 30.
[2]. سفينة البحار، ج 1، ص 60 (واژة بخت).
[3]. سورة سبأ، 12 و 13.
[4]. محاسن البرقي، ص 193؛ بحار، ج 14، ص 73. مطابق بعضي از روايات،‌حضرت سليمان 712 سال عمر كرد (اكمال الدين صدوق، ص 289؛ بحار، ج 14، ص 140).
[5]. روضة الكافي، ص 246.
[6]. سليمان در توجّه به مستضعفان به گونه‎اي بود كه وقتي صبح مي‎شد از اشراف و رجال ثروتمند روي بر مي‎گرداند و نزد مستمندان و تهيدستان مي‎آمد و با آنها مي‎نشست و مي‎فرمود: «مِسكينٌ مَعَ المَساكين؛ مستمندي همراه مستمندان است.» (بحار، ج 14، ص 83).
[7]. ديوان مثنوي، دفتر 1، ص 28 (به خط ميرخاني).
[8]. اقتباس از بحار، ج 14، ص 79.
@#@
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ پسران خود را نزد خود جمع كرد و ماجرا را به آنها گفت، آن گاه باغدار و دامدار، جريان دعواي خود را چنين بيان كردند.
باغدار: گوسفندهاي اين مردِ دامدار به ميان باغ من آمده‎اند و به درختان من صدمه زده‎اند.
دامدار: من اطلاع نداشتم، آنها حيوانند و خودشان به محل باغ او رفته‎اند.
در ميان پسران داوود ـ عليه السلام ـ هيچ كدام سخني نگفت جز سليمان ـ عليه السلام ـ كه به باغدار (صاحب باغ درخت انگور) فرمود:
«اي باغدار! گوسفندان اين مرد، چه وقت به باغ آمده‎اند؟»
باغدار: شبانه آمده‎اند.
سليمان: (خطاب به دامدار) اي صاحب گوسفندان! من حكم مي‎كنم كه بچه‎ها و پشم امسالِ گوسفندهاي تو، به باغدار تعلق دارد. (زيرا دامدار در شب، لازم است كه گوسفندان خود را حفظ و كنترل كند).
داوود ـ عليه السلام ـ به سليمان گفت: چرا حكم نكردي كه صاحب گوسفند، گوسفندان خود را به باغدار بدهد، با اين كه علماي بني اسرائيل پس از قيمت گذاري و سنجش دريافته‎اند كه قيمت گوسفندهاي دامدار براي قيمت انگور (آن سال) باغ است.
سليمان: قضاوت من از اين رو است كه درختهاي انگور از ريشه قطع و نابود نشده‎اند، و تنها بار و ميوة آنها خورده شده است و سال آينده بار مي‎دهند.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد قضاوت صحيح در اين حادثه، همان قضاوت سليمان ـ عليه السلام ـ است. اي داوود! تو چيزي را خواستي و ما چيز ديگري را (تو خواستي كه آن پسرت كه مادرش را دوست داري جانشين تو گردد، ولي ما خواستيم سليمان ـ عليه السلام ـ وصي تو شود).
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ نزد همسر مورد علاقه‎اش آمد و گفت: «ما چيزي را خواستيم و خدا چيز ديگر را خواست. جز آن چه را كه خدا مي‎خواهد واقع نمي‎شود. ما در برابر فرمان الهي تسليم و خشنود هستيم.»
آن گاه امام صادق ـ عليه السلام ـ پس از بيان اين ماجرا فرمود: «ماجراي امامان و اوصياء ـ عليهم السلام ـ نيز بر همين گونه است؛ آنها حق ندارند از امر خدا تجاوز نمايند و مقام امامت را از صاحبش گرفته و به ديگري بدهند.»[1]
به اين ترتيب سليمان ـ عليه السلام ـ در ميان فرزندان داوود ـ عليه السلام ـ به عنوان وصي و جانشين آن حضرت شناخته شد. با توجه به اين كه قبل از اين ماجرا، اگر داوود ـ عليه السلام ـ سليمان را انتخاب مي‎كرد، بين فرزندانش نزاع مي‎شد، ولي وحي خداوند به ترتيب فوق، هر گونه نزاع را از بين برد.[2]
عصاي سليمان كه نشانة برتري او گرديد
شيخ صدوق نقل مي‎كند: حضرت داوود ـ عليه السلام ـ طبق وحي الهي خواست حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ را خليفه و جانشين خود قرار دهد.[3] هنگامي كه اين موضوع را به بزرگان بني اسرائيل خبر داد، از اين خبر ناراحت شده و فرياد اعتراض برآورده به داوود گفتند: «آيا جواني را خليفة خود قرار مي‎دهي با اين كه بزرگتر از او در ميان ما وجود دارد؟»
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ سران طوايف دوازده گانة بني اسرائيل را احضار كرد و به آنها فرمود: «اعتراض شما به من رسيد، شما عصاهاي خود را بياوريد و نام خود را روي آن عصا بنويسيد، سليمان ـ عليه السلام ـ نيز عصايش را مي‎آورد و نامش را روي آن عصا مي‎نويسد. همه اين عصاها را درون اطاقي بگذاريد و درِ آن را ببنديد و قفل كنيد و شما سران و رؤساي طوايف (اَسباط) يك شب از اين اطاق نگهباني نماييد تا كسي وارد آن نشود. فردا صبح درِ اطاق را باز كنيد، عصاي هر كسي كه سبز شده و ميوه داده باشد، صاحب آن عصا رهبر مردم بعد از من است.»
سران قوم (اسباط) اين پيشنهاد را پذيرفتند و عصاهاي خود را آورده و در ميان اطاقي مخصوص قرار دادند و در آن را بستند و يك شب در آن جا نگهباني دادند. صبح فرداي آن شب، به امامت داوود ـ عليه السلام ـ نماز خوانده شد. بعد از نماز درِ آن اطاق را باز كردند و ديدند تنها عصاي سليمان ـ عليه السلام ـ سبز شده و ميوه داده است. آن را به داوود ـ عليه السلام ـ تسليم نمودند. داوود آن را به همه نشان داد و همه اين نشانه را پذيرفتند. داوود ـ عليه السلام ـ خطاب به پسرانش گفت: «اي پسرانم! چه عملي خنك‎تر از هر چيز است؟»‌ گفتند: عفو خدا و عفو انسانها از همديگر. فرمود: «اي پسرانم! چه چيز شيرينتر است؟» گفتند: محبّت، كه روح خدا در ميان بندگان مي‎باشد. داوود ـ عليه السلام ـ خشنود شد و در ميان بني اسرائيل عبور نموده و جانشيني سليمان ـ عليه السلام ـ و رهبري او بعد از خودش را به مردم اعلام كرد.[4]
تواضع حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ در برابر خدا
با اين كه حضرت سليمان داراي آن همه مقامات عالي و حكومت سراسري جهان بود، هرگز مغرور نشد و زندگي بسيار ساده‎اي داشت. به فرمودة امام صادق ـ عليه السلام ـ غذاي از گوشت و نانِ نرمِ گرفته شده از آرد سفيد را در اختيار مهمانانش مي‎گذاشت، و اهل و عيالش نان خشك و زِبر مي‎خوردند و خودش نان جوين سبوس نگرفته مي‎خورد.[5]
روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ از بيت المقدس بيرون آمد، در حالي كه سيصد هزار تخت در جانب راست او بود كه انسانها عهده‎دار آن بودند. و سيصد هزار تخت در جانب چپ او وجود داشت كه جنّ‎ها بر آنها گمارده شده بودند. به پرندگان فرمان داد بر روي لشكرش سايه بيافكنند، به باد فرمان داد تا آنها را به مدائن برساند، باد مأموريت خود را انجام داد، سپس از آن جا به منطقة اصطخر بازگشت و شب را در آن جا به سر برد. فرداي آن شب به جزيرة «بركاوان» (واقع در فارس) رفت. سپس به باد فرمان داد آنها را به سرزمين گود فرود آورد. باد چنين كرد. آنها در سرزميني فرود آمدند كه نزديك بود پاهايشان به آبهاي زير زمين برسد. بعضي از حاضران به ديگران گفتند: «آيا حكومت و سلطنتي بزرگتر از اين ديده‎ايد؟» بعضي جواب دادند: «نه، هرگز چنين شكوه و عظمتي، نديده‎ايم و نشنيده‎ايم.» فرشته‎اي از آسمان فرياد زد: «پاداش يك تسبيح بزرگتر است از آن چه شما مشاهده كرديد.»[6]
بر همين اساس روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ با اسكورت و شكوه پادشاهي عبور مي‎كرد در حالي كه پرندگان بر سرش سايه افكنده بودند و جنّ و انس در اطرافش با كمال ادب و احترام عبور مي‎نمودند. در مسير راه ديد عابدي در گوشه‎اي مشغول عبادت خدا است. آن عابد هنگامي كه موكب پر شكوه سليمان را ديد، به پيش آمد و گفت: «اي پسر داوود! به راستي خداوند سلطنت و امكانات عظيمي در اختيارات نهاده است!»
حضرت سليمان كه هرگز به جاه و مقام دل نبسته و مقامات ظاهري او را مغرور ننموده بود، به عابد چنين فرمود:
«لِتَسْبِيحَةٌ فِي صَحِيفَةِ مُؤْمِنٍ خَيرٌ مِمّا اُعْطِي لِاِبْنِ داوْدَ، فَاِنَّ ما اُعْطِي ابْنُ داوُدَ يذْهَبُ وَ التَّسبيحُ تَبْقِي؛ ثواب يك تسبيح خالص در نامة عمل مؤمن، از همة آن چه خداوند به سليمان داده بيشتر است، زيرا ثواب آن تسبيح، در نامة عمل باقي مي‎ماند ولي سلطنت سليمان ـ عليه السلام ـ از بين مي‎رود.»[7]
آري سليمان ـ عليه السلام ـ با آن همه امكانات و عظمت، اين گونه متواضع بود.[8]
رژه نيروهاي رزمي از مقابل سليمان ـ عليه السلام ـ
روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ عصر هنگام از اسبهاي تيزرو و چابك خود كه آنها را براي ميدان جهاد آماده كرده بود، ديدن مي‎كرد. مأموران با آن اسبها در پيش روي سليمان ـ عليه السلام ـ رژه مي‎رفتند.
سليمان ـ عليه السلام ـ با علاقه و اشتياق مخصوص، آن اسب‎ها را روانة ميدان نمود. آنها به گونه‎اي تند و تيز از مقابل سليمان عبور كردند كه سليمان ـ عليه السلام ـ با تمام وجود به آنها نگريست، ‌تا اين كه آنها از نظرش دور و پنهان شدند.
سليمان ـ عليه السلام ـ كه به جهاد با دشمن و دفاع از حريم حق، علاقه فراوان داشت، گفت: «من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم و مي‎خواهم از آنها در راه جهاد استفاده كنم.»
وقتي اسبها از نظر سليمان ـ عليه السلام ـ دور و پنهان شدند، سليمان ـ عليه السلام ـ به مأموران گفت: «آنها را برگردانيد تا آنها را بار ديگر مشاهده كنم.» مأموران اسبها را باز گرداندند. سليمان دست بر گردن و ساقهاي آنها كشيد و به اين ترتيب آنها را نوازش نمود. و سوارانش را تشويق كرد، و درس آمادگي در برابر دشمن را به همه آموخت.[9]
مكافات يك ترك اَوْلي
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ همسران متعددي براي خود انتخاب كرد و هدفش اين بود كه از آن همسران داراي فرزندان متعدّدي شود تا در ادارة مملكت و جهاد با دشمن، به او كمك كنند. بر همين اساس گفت: «من با آنها همبستر مي‎شوم و به زودي فرزندان متعددي نصيبم شده و همة آنها ياران من و رزمندگان در جبهه جهاد خواهند شد.»
او در اين گفتار، تنها به همسران و خودش اتّكا كرد، خدا را از ياد برد و «اِن شاء الله؛ اگر خدا بخواهد» نگفت و به اين ترتيب بر اثر يك لحظه غفلت، لغزش پيدا كرد و ترك اولي نمود. از اين رو وقتي كه در هنگامش به سراغ همسرانش رفت، تنها داراي يك فرزند از آنها شد، آن هم ناقص الخلقه بود. جسد مردة آن فرزند را آوردند و روي تخت او افكندند.

ماجرای هُدهُد و بُلْقَیس
حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با تمام حشمت و شكوه و قدرت بی‎نظیر بر جهان حكومت می‎كرد. پایتخت او بیت المقدس در شام بود. خداوند نیروهای عظیم و امكانات بسیار در اختیار او قرار داده بود،‌تا آن جا كه رعد و برق و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حیوانات دیگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آنها را می‎دانست.


هدف حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ این بود كه همه انسانها را به سوی خدا و توحید و اهداف الهی دعوت كند و از هرگونه انحراف و گناه باز دارد و همه امكانات را در خدمت جذب مردم به سوی خدا قرار دهد.


در همین عصر در سرزمین یمن، بانویی به نام «بُلْقَیس» بر ملت خود حكومت می‎كرد و دارای تشكیلات عظیم سلطنتی بود. ولی او و ملتش به جای خدا، خورشید پرست و بت پرست بودند و از برنامه‎های الهی به دور بوده و راه انحراف و فساد را می‎پیمودند. بنابراین لازم بود كه حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با رهبریها و رهنمودهای خردمندانه خود آنها را از بیراهه و كجرویها به سوی توحید دعوت كند. و مالاریای بت پرستی را كه واگیر نیز بود، ریشه كن نماید.


روزی حضرت سلیمان بر تخت حكومت نشسته بود. همه پرندگان كه خداوند آنها را تحت تسخیر سلیمان قرار داده بود با نظمی مخصوص در بالای سر سلیمان كنار هم صف كشیده بودند و پر در میان پر نهاده و برای تخت سلیمان سایه‎ای تشكیل داده بودند تا تابش مستقیم خورشید، سلیمان را نیازارد.

 

در میان پرندگان، هُدهُد (شانه به سر) غایب بود، و همین امر باعث شده بود به اندازه جای خالی او نور خورشید به نزدیك تخت سلیمان بتابد.
سلیمان دید روزنه‎ای از نور خورشید به كنار تخت تابیده، سرش را بلند كرد و به پرندگان نگریست دریافت هُدهُد غایب است. پرسید: «چرا هُدهُد را نمی‎بینم، او غایب است. به خاطر عدم حضورش او را تنبیهی شدید كرده یا ذبح می‎كنم مگر این كه دلیل روشنی برای عدم حضورش بیاورد.»


چندان طول نكشید كه هُدهُد به محضر سلیمان ـ علیه السلام ـ آمد، و عذر عدم حضور خود را به حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ چنین گزارش داد:
«من از سرزمین سبأ، (واقع در یمَن) یك خبر قطعی آورده‎ام. من زنی را دیدم كه بر مردم (یمن) حكومت می‎كند و همه چیز مخصوصاً تخت عظیمی را در اختیار دارد. من دیدم آن زن و ملتش خورشید را می‎پرستند و برای غیر خدا سجده می‎نمایند، و شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داده و از راه راست باز داشته است و آنها هدایت نخواهند شد، چرا كه آنها خدا را پرستش نمی‎كنند...! آن خداوندی كه معبودی جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است.»[1]


حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ عذر غیبت هُدهُد را پذیرفت، و بی‎درنگ در مورد نجات ملكه سبأ و ملتش احساس مسؤولیت نمود و نامه‎ای برای ملكه سبا (بُلْقَیس) فرستاد و او را دعوت به توحید كرد. نامه كوتاه اما بسیار پر معنا بود و در آن چنین آمده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان ـ توصیه من این است كه برتری جویی نسبت به من نكنید و به سوی من بیایید و تسلیم حق گردید.»[2]


سلیمان ـ علیه السلام ـ نامه را به هُدهُد داد و فرمود: «ما تحقیق می‎كنیم تا ببینیم تو راست می‎گویی یا دروغ؟ این نامه را ببر و بركنار تخت ملكه سبأ بیفكن، سپس برگرد تا ببینیم آنها در برابر دعوت ما چه می‎كنند؟!»


هُدهُد نامه را با خود برداشت و از شام به سوی یمن ره سپرد و از همان بالا نامه را كنار تخت بُلْقَیس انداخت.


ردّ هدیه بُلْقَیس از جانب سلیمان ـ علیه السلام ـ
بُلْقَیس در كنار تخت خود نامه‎ای یافت كه پس از خواندن آن دریافت كه نامه از طرف شخص بزرگی برای او فرستاده شده است و مطالب پرارزشی دارد. بزرگان كشور خود را به گرد هم آورد و با آنها در این باره مشورت كرد. آنها گفتند: «ما نیروی كافی داریم و می‎توانیم بجنگیم و هرگز تسلیم نمی‎شویم.»
ولی بُلْقَیس اتخاذ طریق مسالمت آمیز را بر جنگ ترجیح می‎داد و این را دریافته بود كه جنگ موجب ویرانی می‎شود، و تا راه حلّی وجود دارد نباید آتش جنگ را برافروخت. او پیشنهاد كرد كه: هدیه‎ای گرانبها برای سلیمان می‎فرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر می‎آورند.[3]


بُلْقَیس در جلسه مشورت گفت: من با فرستادگان هدیه برای سلیمان، او را امتحان می‎كنم. اگر او پیامبر باشد میل به دنیا ندارد و هدیه ما را نمی‎پذیرد، و اگر شاه باشد، می‎پذیرد. در نتیجه اگر دریافتیم او پیامبر است، قدرت مقاومت در مقابل او را نخواهیم داشت و باید تسلیم حق گردیم.


بُلْقَیس گوهر بسیار گرانبهایی را در میان حُقّه (ظرف مخصوصی) نهاد و به فرستادگان گفت: «این گوهر را به سلیمان می‎رسانید و اهداء می‎كنید.»[4]


فرستادگان ملكه سبأ به بیت المقدس و به محضر حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ آمدند و هدایای ملكه سبأ را به حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ تقدیم نمودند، به گمان این كه سلیمان از مشاهده آن هدایا، خشنود می‎شود و به آنها شادباش می‎گوید.


امّا همین كه با سلیمان روبرو شدند، صحنه عجیبی در برابر آنان نمایان شد. سلیمان ـ علیه السلام ـ نه تنها از آنها استقبال نكرد، بلكه به آنها گفت: «آیا شما می‎خواهید مرا با مال خود كمك كنید درحالی كه این اموال در نظر من بی‎ارزش است، بلكه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است. مال چه ارزشی در برابر مقام نبوّت و علم و هدایت دارد، این شما هستید كه به هدایای خود شادمان می‎باشید. «فَما آتانِی اللَّهُ خَیرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیتِكُمْ تَفْرَحُونْ»

آری این شما هستید كه مرعوب و شیفته هدایای پر زرق و برق می‎شوید، ولی اینها در نظر من كم ارزشند.


سپس سلیمان ـ علیه السلام ـ با قاطعیت به فرستاده مخصوص ملكه سبأ فرمود: «به سوی ملكه سبأ و سران كشورت باز گرد و این هدایا را نیز با خود ببر، اما بدان ما به زودی با لشكرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد كه توانایی مقابله با آن را نداشته باشند، و ما آنها را از آن سرزمین آباد (یمن) خارج می‎كنیم در حالی كه كوچك و حقیر خواهند بود.»[5]


پیوستن بُلقیس به سلیمان ـ علیه السلام ـ و ازدواج با او
فرستاده مخصوص سلیمان با همراهان به یمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان و نپذیرفتن هدیه را به ملكه سبأ گزارش دادند.
بُلْقَیس دریافت كه ناگزیر باید تسلیم فرمان سلیمان (كه فرمان حق و توحید است) گردد و برای حفظ و سلامت خود و جامعه هیچ راهی جز پیوستن به امّت سلیمان ندارد. به دنبال این تصمیم با جمعی از اشراف قوم خود حركت كردند و یمن را به قصد شام ترك گفتند، تا از نزدیك به تحقیق بیشتر بپردازند.
هنگامی كه سلیمان از آمدن بُلْقَیس و همراهانش به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود: «كدام یك از شما توانایی دارید، پیش از آن كه آنها به این جا آیند، تخت ملكه سبأ را برای من بیاورید.»


عفریتی از جنّ (یعنی یكی از گردنكشان جنیان) گفت: من آن را نزد تو می‎آورم، پیش از آن كه از مجلست برخیزی. اما «آصف بن برخیا» كه از علم كتاب آسمانی بهره‎مند بود گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنی، نزد تو خواهم آورد.»


لحظه‎ای نگذشت كه سلیمان، تخت بُلْقَیس را در كنار خود دید و بی‎درنگ به ستایش و شكر خدا پرداخت و گفت:
«هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ؛ این موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش كند كه آیا شكر او را به جا می‎آورم، یا كفران می‎كنم.»[6]


سپس سلیمان ـ علیه السلام ـ دستور داد تا تخت را اندكی جابجا كرده و تغییر دهند تا وقتی كه بُلْقَیس آمد، ببینند در مقابل این پرسش كه آیا این تخت تو است یا نه، چه جواب می‎دهد.طولی نكشید كه بُلْقَیس و همراهان به حضور سلیمان آمدند. شخصی به تخت او اشاره كرد و به بُلْقَیس گفت: «آیا تخت تو این گونه است؟!».


بُلْقَیس دریافت كه تخت خود اوست و از طریق اعجاز، پیش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با مشاهده این معجزه، تسلیم حق شد و آیین حضرت سلیمان را پذیرفت. او قبلاً نیز نشانه‎هایی از حقّانیت نبوّت سلیمان را دریافته بود، به هر حال به آیین سلیمان پیوست و به نقل مشهور با سلیمان ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوی یكتا پرستی كوشیدند.[7]


چگونگی ملاقات بُلْقَیس با سلیمان، و ایمان آوردن او
قبل از ورود بُلْقَیس به قصر سلیمان، سلیمان ـ علیه السلام ـ دستور داده بود صحن یكی از قصرها را از بلور بسازند، ‌و از زیر بلورها آب جاری عبور دهند. (و این دستور به خاطر جذب دل بُلْقَیس، و یك نوع اعجاز بود)
هنگامی كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یكی از مأموران قصر به او گفت: «داخل صحن قصر شو!»
ملكه هنگام ورود به صحن قصر گمان كرد كه سراسر صحن را نهر آب فراگرفته است، از این رو تا ساق، پاهایش را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد، در حالی كه حیران و شگفت زده شده بود كه آب در این جا چه می‎كند؟ اما به زودی سلیمان ـ علیه السلام ـ او را از حیرت بیرون آورد و به او فرمود: «این حیاط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است، این آب نیست كه موجب برهنگی پای تو شود.»[8]


پس از آن كه ملكه سبأ نشانه‎های متعدّدی از حقّانیت دعوت سلیمان ـ علیه السلام ـ را مشاهده كرد و از طرفی دید كه با آن همه قدرت، او دارای اخلاق نیك مخصوصی است كه هیچ شباهتی به اخلاق شاهان ندارد، از این رو با صدق دل به نبوت سلیمان ـ علیه السلام ـ ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست.[1]. نمل، 20 تا 26؛ تفسیر القُمّی. این مطلب حاكی است كه پرندگان دارای هوش و دریافت هستند.

-------------------------------------------

پی نوشت ها
[2]. نمل، 30 تا 31.
[3]. نمل، 29 تا 35.
[4]. بحار، ج 14، ص 111.
[5]. نمل، 36 و 37.
[6]. نمل، 40.
[7]. بحار، ج 14، ص 112.
[8]. نمل، 41.

نوشته شده توسط Hidara در شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۷ |
 

ناگفته هایی کوتاه از زندگی 

  

حضرت سلیمان علیه السلام

حضرت سلیمان فرزند حضرت داود علیه السلام، یکی از پیامبران بنی اسرائیل است. مطابق با آنچه در قرآن آمده، خداى تعالى علاوه بر مقام نبوت به او ملكى عظيم اعطا نمود، همچنین جن و طير و باد را برايش مسخّر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت.

نسب حضرت سلیمان علیه السلام

در کتاب "البداية والنهاية" نسب او چنین آمده است:

سليمان بن داود بن ايشا بن عويد بن عابر بن سلمون بن نحشون بن عمينا داب بن ارم بن حصرون بن فارص بن يهوذا بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم.[۱]

حضرت سلیمان در قرآن

حضرت سلیمان مطابق با معرفی قرآن از او، پیامبری است كه هم دارای مقام نبوت و هم دارای حكومت بی ‎نظیر و بسیار وسیع است. نام آن حضرت هفده بار درقرآن در سوره های: بقره، نساء، انعام، انبياء، نمل، سبا وص آمده است.

سرگذشت آن حضرت در قرآن

در قرآن کریم موارد زیر در خصوص سرگذشت و داستان زندگی آن حضرت آمده است:

1- آن جناب فرزند و وارث حضرت داود علیه السلام بود:«وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ»؛ ما به داوود سلیمان را بخشیدیم (سوره ص، آيه 30) - «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ»؛ سلیمان از داوود ارث برد (سوره نمل، آيه 16)

2- خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، جن و طير و باد را برايش مسخّر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت. ذكر اين چند نعمت در سوره انبياء، آيه 81، در سوره نمل، آيه 16 تا 18، در سوره سبا، آيه 12 تا 13 و در سوره ص، آيه 35 تا 39 آمده است. به عنوان نمونه آیه زیر از سوره نمل، علم او به زبان پرندگان را بیان می نماید:

وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبينُ . (سوره نمل، آيه 16)
و گفت: «اى مردم، ما زبان پرندگان را تعليم يافته ‏ايم و از هر چيزى به ما داده شده است. راستى كه اين همان امتياز آشكار است.»

3- در سوره ص، آيه 33 و 34 به مساله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى كند:

وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى‏ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ * قالَ رَبِّ اغْفِرْ لي‏ وَ هَبْ لي‏ مُلْكاً لا يَنْبَغي‏ لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ
و قطعاً سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى بيفكنديم؛ پس به توبه باز آمد. * گفت: «پروردگارا، مرا ببخش و مُلكى به من ارزانى دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد، در حقيقت، تويى كه خود بسيار بخشنده‏ اى.»

4- مساله داورى آن حضرت در مساله افتادن گوسفند در زراعت:

«وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِى الحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ القَوْمِ وَ كُنّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ × فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً»
و داود و سليمان را ياد كن، هنگامى كه درباره آن كشتزار كه گوسفندان مردم شب هنگام در آن چريده بودند، داورى مى كردند و شاهد داورى آنان بوديم. * پس آن داورى را به سليمان فهمانديم و به هر يك از آن دو حكمت و دانش عطا كرديم. (سوره انبياء، آيات 78- 79)

5- داستان مورچه، كه در سوره نمل، آيه 18 و 19 آمده است:

حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْني‏ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي‏ أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى‏ والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْني‏ بِرَحْمَتِكَ في‏ عِبادِكَ الصَّالِحينَ
تا آنگاه كه به وادى مورچگان رسيدند. مورچه‏اى [به زبان خويش‏] گفت: «اى مورچگان، به خانه‏هايتان داخل شويد، مبادا سليمان و سپاهيانش -نديده و ندانسته- شما را پايمال كنند.»
[سليمان‏] از گفتار او دهان به خنده گشود و گفت: «پروردگارا، در دلم افكن تا نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى سپاس بگزارم، و به كار شايسته‏اى كه آن را مى‏پسندى بپردازم، و مرا به رحمت خويش در ميان بندگان شايسته‏ات داخل كن.»

6- داستان هدهد و ملكه سبأ كه در همين سوره نمل، آيات 20 تا 44 آمده.

7- آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن حضرت كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده است:

فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى‏ مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهين‏
پس چون مرگ را بر او مقرر داشتيم، جز جنبنده‏ اى خاكى [=موريانه‏] كه عصاى او را [به تدريج‏] مى‏ خورد، [آدميان را] از مرگ او آگاه نگردانيد؛ پس چون [سليمان‏] فرو افتاد براى جنّيان روشن گرديد كه اگر غيب مى‏ دانستند، در آن عذاب خفّت‏ آور [باقى‏] نمى ‏ماندند.

ستایش قرآن از حضرت سلیمان

در آیه 30 سوره ص آن حضرت را بهترین بنده خوانده و اوابش ناميده است:

«وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ العَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ»: و به داود سليمان را بخشيدم كه نيك بنده اى است و بسيار به سوى خدا توبه مى كند. (سوره ص، آيه 30)

در سوره انبياءو سوره نمل آن حضرت را به علم و حكمتش ستوده است:

  • «وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ المُؤْمِنِينَ»: و به راستى به داود و سليمان دانشى عطا كرديم، و آن دو گفتند: ستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان باايمانش برترى داده است. (سوره نمل، آيه 15)
  • فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً. (سوره انبياء، آيه 79)

پس آن [داورى‏] را به سليمان فهمانديم، و به هر يك [از آن دو] حكمت و دانش عطا كرديم‏

در آیه 25 سوره ص آن حضرت به حسن عاقبت و مقام والا نزد خداوند ستوده شده است:

«وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ» (سوره ص، آیه 25)

برای او نزد ما قرب و منزلتی بلند و بازگشتی نیکوست.

سليمان علیه السلام در تورات

داستان حضرت سلیمان در تورات در كتاب ملوك اول آمده و بسيار در حشمت و جلالت امر او و وسعت ملكش و وفور ثروتش و بلوغ حكمتش سخن گفته. ليكن از داستان هايش كه در قرآن ذكر شده، در تورات جز همين مقدار نيامده كه: وقتى ملكه سبأ خبر سليمان را شنيد و شنيد كه معبدى در اورشليم ساخته و او مردى است كه حكمت داده شده، بار سفر بست و نزدش آمد و هدايايى بسيار آورد و با او ديدار كرد و مسائل بسيارى به عنوان امتحان از او پرسيد و جواب شنيد، آنگاه برگشت. «تورات، اصحاح دهم از ملوك اول، ص 543»

عهد عتيق بعد از آن همه ثناء كه براى سليمان كرده در آخر به وى اسائه ادب كرده و «تورات، اصحاح يازدهم و دوازدهم از كتاب سموئيل دوم» گفته كه: وى در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستى دست برداشته به بت پرستى گراييد و براى بت ها سجده كرد، بت هايى كه بعضى از زنانش داشتند و آن ها را مى پرستيدند.

و نيز مى گويد: مادر سليمان، اول زن اورياى حتى بود، پدر سليمان عاشقش شد و با او زنا كرد و در همان زنا فرزندى حامله شد ناگزير داود (از ترس رسوايى) نقشه كشيد تا هر چه زودتر اوريا را سر به نيست كند و همسرش را بگيرد و همين كار را كرد، بعد از كشته شدن اوريا در يكى از جنگ ها، همسرش را به اندرون خانه و نزد ساير زنان خود برد، در آنجا براى بار دوم حامله شد و سليمان را بياورد.

و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى داند، همچنان كه ساحت ساير انبياء را منزه مى داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مى كند و در خصوص سليمان مى فرمايد: «وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ». «سليمان كافر نشد». (سوره بقره، آيه 102)

و نيز، ساحتش را از اين كه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حكايت كرده كه در دعايش بعد از سخن مورچه گفت: "پروردگارا، مرا به شكر نعمت ها كه بر من و بر پدر و مادر من ارزانى داشتى ملهم فرما". «سوره نمل، آيه 19» كه از اين دعا برمى آيد كه مادر او از اهل صراط مستقيم بوده، يعنى از كسانى كه خداوند بر آنان انعام كرده، از نبيين و صديقين و شهداء و صالحين.[۲]

حضرت سلیمان در روايات

  • امام کاظم عليه السلام: در عهد سليمان بن داود عليه السلام مردم گرفتار خشكسالي سختي شدند. پس به آن حضرت شكايت برده از ايشان خواستند كه طلب باران كند. سليمان عليه السلام فرمود: بعد از نماز صبح براي طلب باران بيرون خواهم رفت. چون نماز صبح را خواند به همراه مردم بيرون رفت.

در راه مورچه اي را ديد كه بر دو پاي خود ايستاده دست به آسمان برداشته است و مي گويد: پروردگارا ما نيز از آفريدگان تو هستيم و از روزي تو بي نياز نيستيم. ما را به سبب گناهان آدميان هلاك مفرما. در اين هنگام سليمان عليه السلام به مردم گفت: برگرديد كه به سبب موجوداتي جز شما باران داده شديد. پس در آن سال چنان بارشي داده شدند كه هرگز مانند آن را به خود نديده بودند.[۳]

  • امام علی عليه السلام: اگر بنا بود كسي براي بالا رفتن به سوي جاودانگي نردباني بيابد يا براي دور كردنمرگ از خود راهي پيدا كند، بي گمان آن كس سليمان بن داود عليه السلام بود كه افزون بر مقامنبوت و منزلت والا، سلطنت بر جن و انس نيز در اختيار او نهاده شد. اما چون روزي خود را به طور كامل دريافت كرد و مدت عمرش بسر آمد، كمان هاي نابودي او را آماج تيرهاي مرگ كردند و خانه ها از او خالي گشت و مسكن ها بي صاحب ماند و گروهي ديگر وارث آن ها شدند.[۴]
  • در حديث معتبر از حضرت امام صادق عليه السلام منقول است كه: حضرت سليمان عليه السلام به سبب پادشاهى دنيا، بعد از همه پیامبران داخلبهشت خواهد شد.[۵]
  • امام صادق عليه السلام: روزي سليمان بن داود به اطرافيان خود گفت: خداوند تبارك و تعالي سلطنتي به من بخشيد كه پس از من شايسته هيچ كس نيست؛ باد و انس و جن و مرغان و ددان را به تسخير من درآورد و زبان پرندگان را به من آموخت و از هر چيزي به من عطا فرمود. اما با همه سلطنتي كه به من داده شده يك روز نشد كه تا شب شاد و مسرور باشم. بنابراين، دوست دارم فردا به كاخ خود اندر شوم و بر بام آن روم و به قلمرو خوش بنگرم.

بنابراين، به احدي اجازه ندهيد بر من وارد شود تا مبادا مطلبي برايم بياورد كه روزم را بر من تلخ و منغض سازد. اطرافيان گفتند: اطاعت مي شود. روز بعد، سليمان عصايش را برداشت و به بلندترين نقطه بام قصر خود رفت و بر عصاي خويش تكيه داد و شادمان از آن چه به او داده شده بود شروع به نگريستن به قلمرو پادشاهي خود كرد.

ناگاه چشمش به جواني خوب روي و خوش پوش افتاد كه از يكي از گوشه هاي قصرش پيش او آمده بود. سليمان چون او را ديد گفت: چه كسي تو را به اين كاخ درآورد، در حالي كه من مي خواستم امروز را در آن تنها بگذرانم؟ با اجازه چه كسي وارد شدي؟ آن جوان گفت: خداوند اين كاخ مرا به آن درآورد و با اجازه او وارد شدم. سليمان گفت: البته خداوند اين كاخ به آن از من سزاوارتر است. تو كيستي؟

گفت: من ملك الموت هستم. سليمان گفت: براي چه آمده اي؟ گفت: آمده ام جانت را بگيرم. سليمان گفت: مأموريت خود را انجام بده كه امروز روز شادي من است و خداوند عزوجل نخواسته است كه مرا شادي و سروري جز ديدار او باشد. پس، در حالي كه سليمان به عصاي خود تكيه داده بود ملك الموت جان او را گرفت و سليمان مدت ها همچنان مرده بر عصايش تكيه داشت و مردم او را مي ديدند و خيال مي كردند زنده است.

پس از مدتي درباره او دچار ترديد و اختلاف شدند. بعضي گفتند: روزهاي زيادي است كه سليمان همچنان بر عصاي خود تكيه داده است و نه خسته شده و نه خوابيده و نه چيزي آشاميده و نه چيزي خورده است. او همان خداوند ماست كه بايد عبادتش كنيم. عده اي گفتند: سليمان جادوگر است و با جادو كردن چشمان ما چنين وانمود مي كند كه به عصايش تكيه داده اما چنين نيست.

مؤمنان گفتند: سليمان بنده خدا و پيامبر اوست و خداوند كار او را به دلخواه خود تدبير و اداره مي كند. پس، چون اين اختلاف نظرها درباره سليمان پيدا شد، خداوند عزوجل موريانه اي فرستاد و او عصاي سليمان را از درون خورد و عصا شكست و سليمان عليه السلام از فراز كاخ خود به رو درافتاد.[۶]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت سلیمان علیه السلام

مطابق با روایات حضرت سلیمان با اين كه پيامبری عالي قدر، صاحب قدرت و پادشاهى بود، اما لباسى از مو مى پوشيد، و چون تاريكى شب همه جا را فرامى گرفت، دست ها را به گردن خود مى بست و تا صبح از (ترس خدا) گريست، و غذايش را از فروش حصير و بوريايى كه با دست خود مى بافت، تهيه مى نمود و اگر درخواست قدرت از خدا كرد، صرفا براى غلبه بر پادشاهان كافر بود، و گفته شده كه منظور از «طلب قدرت» قناعت بوده است.[۷]

از ویژگی های حضرت سلیمان شکر گذاری در برابر نعمت های الهی بود. چنان که از خداوند توفيق شكرگزارى را درخواست می نمود:«رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ». (سوره احقاف، آیه 15) و نعمت ها را وسيله ى آزمايش خویش برای سنجش شکرگذاری یا کفرانش مى دانست: «هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ». (سوره نمل، آیه 40) [۸]

گریز از مرگ!!
در زمان حكومت حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ ، مردی ساده اندیش، در حالی كه سخت ترسیده و وحشت كرده بود و چهره‎اش زرد و لبهایش كبود شده بود به سرای سلیمان ـ علیه السلام ـ پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «ای سلیمان به من پناه بده».
سلیمان به او گفت: «چه شده؟»
او عرض كرد: «عزرائیل با خشم به من نگاه كرد، وحشت كردم، از شما تقاضای عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهی كه مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائیل رهایی یابم.
سلیمان به تقاضای او توجه كرد.(سلیمان در توجّه به مستضعفان به گونه‎ای بود كه وقتی صبح می‎شد از اشراف و رجال ثروتمند روی بر می‎گرداند و نزد مستمندان و تهیدستان می‎آمد و با آنها می‎نشست و می‎فرمود: «مِسكینٌ مَعَ المَساكین؛ مستمندی همراه مستمندان است.» (بحار، ج 14، ص 83).)
باد را فرمود تا او را شتاب بُرد سوی خاك هندستان بر آب
روز بعد، سلیمان ـ علیه السلام ـ ، عزرائیل را دید و گفت: «چرا به این بینوا، با دیده خشم آلود، نگاه كردی كه از وطن، آواره و بی‎خانمان شد».
عزرائیل گفت: «خداوند فرموده بود كه من جان او را در هندوستان قبض كنم و چون او را در این جا دیدم، از این رو در فكر فرو رفتم و حیران شدم؛ با تعجّب گفتم اگر او دارای صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز كند، به آن جا نمی‎رسد:
چون به امر حق به هندستان شدم دیدمش آن جا و جانش بِستُدم(دیوان مثنوی، دفتر 1، ص 28 (به خط میرخانی).)
به هندوستان رفتم و دیدم او آن جا است، و در نتیجه جانش را گرفتم.»

پاسخ جنّ بزرگ، به سؤالات سلیمان

حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ از پیامبرانی بود كه خداوند او را بر جنّ و انس و... مسلّط نموده بود. روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یكی از جنّهای بزرگ و گردنكش فرستاد، تا چند ساعتی به میان مردم بروند و گردش كنند و سپس بازگردند و به اصحاب فرمود: در این سیر و سیاحت هر چه را از آن جنّ شنیدید به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید برای من بیان كنید.


آنها همراه آن جنّ سركش حركت كردند تا به بازار رسیدند و امور زیر را از آن جنّ دیدند:
1. دیدند آن جنّ به آسمان نگاه كرد و سپس به مردم نگریست و سرش را تكان داد.


2. از آن جا عبور نمودند تا به خانه‎ای رسیدند، شخصی از دنیا رفته و بستگان او گریه می‎كنند. آن جنّ وقتی كه آن منظره را دید خندید.


3. از آن جا عبور نمودند و افرادی را دیدند كه سیر را با پیمانه می‎فروشند، ولی فلفل را با وزن (و سنجش دقیق ترازو) می‎فروشند. آن جنّ با دیدن آن منظره خندید.


4. از آن جا عبور نمودند و به گروهی رسیدند. دیدند آنها ذكر خدا می‎گویند و به یاد خدا به سر می‎برند، ولی گروه دیگری در كنار آنها هستند و به امور بیهوده و باطل سرگرم می‎باشند. آن جنّ سرش را تكان داد و لبخند زد.
یاران سلیمان ـ علیه السلام ـ ، از این سیر و عبور بازگشتند و جریان را (در چهار مورد فوق به سلیمان ـ علیه السلام ـ گزارش دادند.
سلیمان ـ علیه السلام ـ آن جنّ را احضار كرد و از او از چهار موضوع مذكور پرسید:
1. وقتی كه به بازار رسیدی، چرا سرت را به آسمان بلند نمودی. و سپس به زمین و مردم نگاه كردی و سرت را تكان دادی؟
جنّ گفت: فرشتگان را بالای سر مردم دیدم كه اعمال آنها را با شتاب می‎نوشتند. تعجّب كردم كه آنها این گونه با شتاب می‎نویسند ولی انسانها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادی خود) هستند.


2. وقتی كه به خانه‎ای وارد شدی، شخصی مرده بود و حاضران گریه می‎كردند، چرا خندیدی؟
جنّ گفت: خنده‎ام از این رو بود كه آن شخص مرده، به بهشت رفت، ولی حاضران (به جای خوشحالی) گریه می‎كردند.


3. چرا وقتی كه دیدی سیر را با پیمانه، و فلفل را با وزن می‎فروشند خندیدی؟
جنّ گفت: ازاین رو كه دیدم سیر را با آن همه ارزش، كه كیمیای درمان است با پیمانه می‎فروشند، ولی فلفل را كه مایه بیماری است با وزن دقیق به فروش می‎رسانند! از این رو از روی تعجّب خندیدم.


4. چرا در مورد آن دو گروه كه یكی در یاد خدا و دیگری سرگرم لهو و امور بیهوده بودند، سر تكان دادی و خندیدی؟
جنّ گفت: زیرا تعجب كردم كه دو گروه، هر دو انسانند، ولی گروه اول بیدار در یاد خدایند، اما گروه دوم غافل و سرگرم در بیهودگی هستند.(اقتباس از بحار، ج 14، ص 79.)

قضاوت سلیمان، و جانشینی او از داوود ـ علیه السلام ـ
حضرت داوود ـ علیه السلام ـ (از پیامبران خدا بود و سالها در میان قوم خود، به هدایت مردم پرداخت. در اواخر عمر) از طرف خدا به او وحی شد: «از خاندان خود، وصی و جانشین برای خود تعیین كن».
حضرت داوود ـ علیه السلام ـ چندین فرزند (از همسران مختلف) داشت. یكی از پسرانش نوجوانی بود كه مادر او نزد حضرت داوود ـ علیه السلام ـ به سر می‎برد، و داوود ـ علیه السلام ـ مادر او را (كه یكی از همسرانش بود) دوست داشت.


حضرت داوود ـ علیه السلام ـ پس از دریافت وحی مذكور، نزد آن همسرش آمد و به او گفت: «خداوند به من وحی كرده تا از خاندانم، یكی از آنها را برای خود وصی و جانشین قرار ‎دهم.»
همسر داوود: خوب است كه آن وصی، پسر من باشد.
داوود: من نیز، قصدم همین بود، ولی در علم حتمی خدا گذشته كه وصی من «سلیمان» (پسر دیگرم) است.
از سوی خدا وحی دیگری به داوود ـ علیه السلام ـ شد كه قبل از رسیدن فرمان من شتاب نكن.
از این وحی، چندان نگذشت كه دو مرد كه با هم مرافعه و نزاع داشتند به حضور حضرت داوود ـ علیه السلام ـ برای قضاوت آمدند. آنها به داوود ـ علیه السلام ـ گفتند: یكی از ما دامدار است، و دیگری باغدار می‎باشد.

خداوند به داوود ـ علیه السلام ـ وحی كرد: پسران خود را نزد خود جمع كن و به آنها بگو هر كس در مورد نزاع این دو نفر باغدار و دامدار، قضاوت صحیح كند او وصی تو بعد از تو است.

------------------------------------------------

پانویس

  1. پرش به بالا البداية والنهاية (ابن كثير دمشقى)، ج2، ص18.
  2. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج15، ص523.
  3. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج61، ص260.
  4. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص70.
  5. پرش به بالا حيوة القلوب (علامه مجلسى)، ج2، ص966.
  6. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص136.
  7. پرش به بالا ارشاد القلوب (ترجمه سلگى)، ج1، ص420.
  8. پرش به بالا تفسير نور (قرائتى محسن)، ج9، ص428.
نوشته شده توسط Hidara در جمعه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۷ |
 

گفتنی هایی از لقمان

لقمان

 

لقمان

 
 

کلیدواژه: لقمان، وصیت لقمان، لقمان در قرآن

 

نسب لقمان

نسب او لقمان بن عنقاء بن مربد بن صاوون می باشد.[۱]

شيخ طبرسى رحمه الله ذكر كرده است كه خلاف است در لقمان: بعضى گفته اند او عالم به حكمت هاى ربانى بود و پيغمبر نبود؛ و بعضى گفته اند كه پيغمبر بود و غير او از مفسران گفته اند كه لقمان پسر باعورا بود از اولاد آزر پسر خواهر حضرت ایوب عليه السلام يا پسر خاله ايوب و ماند تا زمان حضرت داود عليه السلام و از او علم آموخت.[۲] و سلسله نسبش به ناحور بن تارخ (برادرحضرت ابراهیم خليل عليه السلام) مى رسد.[۳]

 

لقمان در قرآن

نام حضرت لقمان تنها دو بار در سراسر قرآن ذكر شده است، اما آيات متعددى صفات و مواعظ او را بيان مى كند و يك سوره به نام اوست. مهمترين موضوع درباره اين شخصيت قرآنى اين است كه آيا او پيامبر بوده يا نه. در اين خصوص، بيشتر روايات موجود، نبوت وى را نفى كرده و او را عبد صالح خدا معرفى كرده اند.

صاحب مجمع البيان مى گويد: نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت: از رسول خدا شنيدم مى فرمود: به حق مى گويم كه لقمان پيغمبر نبود، ولكن بنده اى بود كه بسيار فكر مى كرد و يقين خوبى داشت، خدايش را دوست مى داشت و خدا نيز دوستدار او بود و به دادن حكمت بر او منت نهاد.[۴]

  • «وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْلِلَّهِ»؛ و به راستى، لقمان را حكمت داديم كه: خداوند را سپاس بگزار.(سوره لقمان، آيه 12)
  • «وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَىَّ لاتُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»؛ و ياد كن هنگامى را كه لقمان به پسر خويش - در حالى كه او را اندرز مى داد - گفت: اى پسرك من، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است. (سوره لقمان، آيه 13)

از داستان هاى لقمان جز آن مقدار كه در آيات "وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ..." آمده، سخنى نرفته است، ولى در داستان هاى او و كلمات حكمت آميزش روايات بسيار مختلف رسيده كه ما بعضى از آن ها را كه با عقل و اعتبار سازگارتر است نقل مى كنيم.

در كافى از بعضى راويان اماميه، و سپس بعد از حذف بقيه سند، از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت: ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام به من فرمود: اى هشام خداى تعالى كه فرموده: "وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ" منظور از حكمت فهم و عقل است.

و در مجمع البيان گفته: نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنيدم مى فرمود: به حق مى گويم كه لقمان پيغمبر نبود، وليكن بنده اى بود كه بسيار فكر مى كرد، و يقين خوبى داشت، خدا را دوست مى داشت، و خدا هم او را دوست بداشت، و به دادن حكمت به او منت نهاد.

روزى در وسط روز خوابيده بود كه ناگهان ندايى شنيد: اى لقمان! آيا مى خواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند، تا بين مردم به حق حكم كنى؟ لقمان صدا را پاسخ داد كه: اگر پروردگارم مرا مخير كند، عافيت را مى خواهم، و بلاء را نمى پذيرم، ولى اگر او اراده كرده مرا خليفه كند سمعا و طاعتا، براى اين كه ايمان و يقين دارم كه اگر او چنين اراده اى كرده باشد، خودش ياريم نموده و از خطا نگهم مى دارد.

ملائكه - به طورى كه لقمان ايشان را نمى ديد - پرسيدند: اى لقمان چرا؟ گفت: براى اين كه هيچ تكليفى دشوارتر از قضاوت و داورى نيست و ظلم آن را از هر سو احاطه مى كند، اگر در داورى راه صواب رود اميد نجات دارد، نه يقين به آن ولى اگر راه خطا رود راه بهشت را عوضى رفته است و اگر انسان در دنيا ذليل و بى اسم و رسم باشد، ولى در آخرت شريف و آبرومند بهتر است از اين كه در دنيا شريف و صاحب مقام باشد ولى در آخرت ذليل و بى مقدار و كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، دنيايش از دست مى رود و به آخرت هم نمى رسد.

ملائكه از منطق نيكوى او تعجب كردند، لقمان به خواب رفت و در خواب حكمت به او داده شد و چون از خواب برخاست به حكمت سخن مى گفت و او با حكمت خود براى داوود وزارت مى كرد، روزى داوود به او گفت: اى لقمان خوشا به حالت كه حكمت به تو داده شد و بلاىنبوت هم از تو گردانده شد.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابوهريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آيا مى دانيد لقمان چه بوده؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است فرمود: حبشى بود.

فصل دوم در تفسير قمى به سند خود از حماد روايت كرده كه گفت: از امام صادق علیه السلام از لقمان سراغ گرفتم، كه چه كسى بود؟ و حكمتى كه خدا به او ارزانى داشت چگونه بود؟ فرمود: آگاه باش كه به خدا سوگندحكمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و يا درشتى در جسم و زيبايى رخسار ندادند، وليكن او مردى بود كه در برابر امر خدا سخت نيرومندى به خرج مى داد و به خاطر خدا از آن چه خدا راضى نبود دورى مى كرد، مردى ساكت و فقير احوال بود، نظرى عميق و فكرى طولانى و نظرى تيز داشت، همواره مى خواست تا از عبرت ها غنى باشد و هرگز در روز نخوابيد، و هرگز كسى او را در حال بول و يا غايط و يا غسل نديد، بس كه در خودپوشى مراقبت داشت، و نظرش بلند و عميق بود، و مواظب حركات و سكنات خويش بود، هرگز از ديدن يا شنيدن چيزى نخنديد، چون مى ترسيد گناهباشد، و هرگز خشمگين نشد، و با كسى مزاح نكرد، و چون چيزى از منافع دنيا عايدش مى شد اظهار شادمانى نمى كرد، و اگر از دست مى داد اظهار اندوه نمى نمود، زنانى بسيار گرفت، و خدا فرزندانى بسيار به او مرحمت نمود، وليكن بيشتر آن فرزندان را از دست داد، و بر مرگاحدى از ايشان نگريست.

لقمان هرگز از دو نفر كه نزاع و يا كتك كارى داشتند نگذشت، مگر آن كه بين آن دو را اصلاح كرد، و از آن دو عبور نكرد، مگر وقتى كه دوستدار يكديگر شدند، و هرگز سخن نيكو از احدى نشنيد، مگر آن كه تفسيرش را پرسيد، و پرسيد كه اين سخن را از كه شنيده اى؟ لقمان بسيار با فقهاء و حكما نشست و برخاست مى كرد، و به ديدن قاضيان و پادشاهان و صاحبان منصب مى رفت، قاضيان را تسليت مى گفت، و برايشان نوحه سرايى مى كرد، كه خدا به چنين كارى مبتلايشان كرده، و براى سلاطين و ملوك اظهار دلسوزى و ترحم مى نمود، كه چگونه به ملك و سلطنت دل بسته، و از خدا بى خبر شده اند، لقمان بسيار عبرت مى گرفت، و طريقه غلبه برهواى نفس را از ديگران مى پرسيد، و ياد مى گرفت، و با آن طريقه همواره با هواى نفس در جنگ بود، و ازشيطان احتراز مى جست، و قلب خود را با فكر، و نفس خويش را با عبرت، مداوا مى كرد، هرگز سفر نمى كرد مگر به جايى كه برايش اهميت داشته باشد، به اين جهات بود كه خدا حكمتش بداد، و عصمتش ارزانى داشت.

و خداى تبارك و تعالى دستور داد به طوائفى از فرشتگانكه در نيمه روزى كه مردم به خواب قيلوله رفته بودند، لقمان را ندا دهند - به طورى كه صداى ايشان را بشنود، ولى اشخاص ايشان را نبيند - كه: اى لقمان آيا مى خواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند؟ تا فرمانفرماى مردم باشى؟ لقمان گفت: اگر خدا بدين شغل فرمانم دهد كه سمعا و طاعتا، چون اگر او اين كار را از من خواسته باشد، خودش ياريم مى كند، و راه نجاتم مى آموزد، و از خطا نگهم مى دارد، ولى اگر مرا مخير كند من عافيت را اختيار مى كنم.

ملائكه گفتند: اى لقمان چرا؟ گفت: براى اين كه داورى بين مردم در دشوارترين موقعيت ها براى حفظ عصمتاست، و فتنه و آزمايشش از هر جاى ديگر سخت تر و بيشتر است و آدمى بيچاره مى ماند و كسى هم كمكش نمى كند، ظلم از چهار سو احاطه اش نموده، كارش به يكى از دو احتمال مى انجامد يا اين است كه در داورى اش رأى و نظريه اش مطابق حق و واقع مى شود كه در اين صورت جا دارد كه سالم باشد و احتمال آن هست و يا اين است كه راه را عوضى مى رود كه در اين صورت راهبهشت را عوضى مى رود و هلاكتش قطعى است، و اگر آدمى در دنيا ذليل و ضعيف باشد آسان تر است تا آن كه در دنيا رئيس و آبرومند بوده ولى در آخرت ذليل و ضعيف باشد، از سوى ديگر كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد هم در دنيا خاسر و زيانكار است و هم در آخرت چون دنيايش تمام مى شود و به آخرت هم نمى رسد.

ملائكه از حكمت او به شگفت آمده، خداى رحمان نيز منطق او را نيكو دانست پس همين كه شام شد و در بستر خوابش آرميد، خدا حكمت را بر او نازل كرد، به طورى كه از فرق سر تا قدمش را پر كرد و او خود در خواب بود كه خدا پرده و جامعه اى از حكمت بر سراسر وجود او بپوشانيد.

لقمان از خواب بيدار شد در حالى كه قاضى ترين مردم زمانش بود و در بين مردم مى آمد و به حكمت سخن مى گفت و حكمت خود را در بين مردم منتشر مى ساخت.[۵]

 

لقمان در روايات

  • امام صادق علیه السلام فرمود: از جمله اندرزهاى لقمان به پسرش اين بود كه: پسر جانم! در روزها و شبها و ساعات خود بهره اى براى طلب علم قرار ده كه تو هيچ گونه تباهى ايى براى عمرت همانند تباهى ترك علم نمى يابى.[۶]
  • از امام باقر عليه السلام نقل است كه لقمان در مقام اندرز به پسرش گفته: «من از وقتى كه پا به دنيا نهاده پشت به دنيا و رو به آخرت داشته ام، خانه اى كه تو بسوى آن مي روى نزديكتر از خانه اى است كه از آن دور مى شوى».[۷] «پسرجان! كارى را كه ادبار كرده تعقيب نكن و از كارى كه اقبال كرده رو مگردان كه رأى را فاسد و عقل را معيوب مى كند».[۸]«پسرجان! در راه پيروزى بر دشمن از اين دستورها استمداد كن: از گناه كنارگير و جوانمردى را نگه دار.روح پاك خود را ارجمند شمار و آن را به نافرمانى خدا و اخلاق نكوهيده و رفتار زشت آلوده نكن. سر خود را بپوش. سيرت و باطن خويش زيبا كن كه اگر چنين كنى در امان خدا هستى. دشمن قدرت ندارد به سرحدات تو تجاوز كند يا تو را بلغزاند، اما در عين حال از مكر او ايمن مباش. نفع بسيار را اندك شمار و ضرر اندك را زياد.[۹]
  • امام باقر علیه السلام فرمودند: لقمان در اندرز خود به فرزند چنين گفت: فرزندم اگر نسبت به مرگ در دل ترديدى دارى پس خواب را بر خود حرام گردان و مسلما نخواهى توانست و اگر نسبت به برانگيخته شدن در قيامت ترديد دارى پس هوشمندى را از خود دور ساز و مسلما نخواهى توانست چرا كه اگر تو پيرامون اين مسأله قدرى بينديشى متوجه خواهى شد كه اختيار از دست تو خارج است زيرا كه خواب نوعى مرگ است و بيدارى بعد از آن نشانى از برانگيخته شدن پس از اين جهان است، فرزندم آن قدر نزديك مشو كه باعث دوريت شود و آنقدر دور نشو كه خوار شمرده شوى و شمشيرت را مگر در برابر ستمكارى كه مستحق آنست از نيام بيرون مكش.[۱۰]
  • از امام صادق عليه السلام چنين روايت كرده است: «لقمان به فرزندش فرموده است: هرگاه با گروهى همسفر شدى، در كار خود و آنان با ايشان زياد مشورت كن و در چهره ى آنان بسيار لبخند بزن و آنچه را هم راه دارى، سخاوتمندانه در اختيار آنان بگذار و هرگاه دعوتت كردند، بپذير و هر وقت از تو كمك خواستند، به كمك آنان بشتاب و در سه چيز بر آنها پيشى داشته باش: خاموشى بسيار و خواندننماز زياد و سخاوتمندى نسبت به كالاهايى كه همراه دارى؛ از مركب و دارايى و توشه.

هرگاه از تو درخواست كردند كه گواهى حقى بدهى، دريغ مكن و چون با تو مشورت كردند، فورى پاسخ نده؛ بلكه دقيقا بينديش و زود تصميم نگير تا اين كه پس از دقت و بررسى يك رأى را بپسندى و با اين همه پاسخ مشورت را نده مگر آن كه برخيزى و بنشينى و بخوابى و غذايى بخورى و نمازى بخوانى و در طول اين مدت انديشه و اطلاعات خود را در كار مورد مشورت بكار اندازى؛ زيرا كسى كه درباره ى مشورت كننده صادقانه خيرخواهى نكند، خداوند رأى و انديشه اش را از او بگيرد و امانت دارى را از وى دور سازد.

چون ديدى همسفرانت مى روند، تو هم برو و هنگامى كه كار مى كنند، تو هم با آنان مشغول كار شو و وقتى ديدى خيرات و بخشش مى كنند يا قرض مى دهند، تو هم بخشش كن. سخن بزرگتر از خودت را بشنو و هرگاه همسفرانت به كارى دستور دادند يا خواسته اى داشتند، قصد قربت كن و پاسخ مثبت ده و از گفتن «نه» بپرهيز؛ چون گفتن «نه» نشانه ى نادانى و فرومايگى است.

اگر در انتخاب راه سرگردان شديد، فرود آييد و با هم مشورت كنيد و اگر شخصى تنها را ديديد، درباره ى راه از وى سؤال نكنيد و از او راهنمايى نخواهيد؛ چون وجود يك نفر در بيابان مشكوك است؛ شايد جاسوس يا ديدبان دزدها يا شيطانى باشد كه مى خواهد شما را گمراه سازد. از راه نمايى خواستن از دو نفر هم بپرهيزيد؛ مگر آن كه آثار درستى را در آن ها مشاهده كنيد يا مصلحتى را در نظر بگيريد كه من آن را نمى دانم؛ چون خردمند هر وقت چيزى را به چشمش ديد، حق را از آن درمى يابد و شخص حاضر چيزى را درك مى كند كه غايب از درك آن عاجز است.

پسرم، هرگاه كه وقت نماز فرارسيد، فورا بخوان و به خاطر هيچ كارى آن را به تأخير نينداز و خيالت را آسوده گردان؛ چون آن وامى است كه تو بايد بپردازى.

پشت حيوانات را خوابگاهت قرار مده؛ چون موجب آن مى شود كه پشت حيوان زود زخم گردد و دانايان چنين كارى نمى كنند؛ مگر آن كه در هودجى باشى كه بتوانى دراز بكشى و پايت را جابه جا كنى تا مفاصل نرم گردد.

چون به منزلگاه رسيدى، از مركبت پياده شو و قبل از آن كه خودت به سراغ غذا بروى، مركبت را تيمار كن و علف بده. براى استراحت گاهت زمينى را برگزين كه رنگش از جاهاى ديگر بهتر و خاكش نرمتر و گياه و سبزه اش بيشتر باشد. وقتى فرود آمدى، پيش از نشستن دو ركعت نماز بگذار. براى ادرار كردن و قضاى حاجت به جاى دورى برو.

هنگامى كه آهنگ رفتن كردى نيز دو ركعت نماز بخوان. بعد زمينى را كه در آن فرود آمده اى، بدرود گوى و بر آن و بر اهل آن سلام بده؛ چون بر هر جاى زمين گروهى ازملائكه جاى دارند.

اگر برايت ميسر است كه غذا نخورى تا نخست مقدارى از آن را در راه خدا بدهى، اين كار را بكن و سفارش مى كنم در حال سواره تا مى توانى كتاب خدا را بخوان و به تو سفارش مى كنم تا آن هنگام كه مشغول كارى هستى، خدا را تسبيح و تنزيه گوى و هنگام فراغت و خلوت به خواندن دعا مشغول شو. هر وقت روز به پايان رسيد، توقف كن. نيز هشدار مى دهم: مبادا در سر شب به رفتن ادامه دهى! لازم است شب هر جا هستى، بمانى و آن جا بخوابى و بعد از نيمه شب مسيرت را دنبال كنى و مبادا در راه آوازت را بلند كنى و فرياد بزنى!».[۱۱]

 

سفارش هاى لقمان به پسرش

  • لقمان حكيم به پسرش فرمود: فرزند عزيزم، دنيا دريايى عميق و ژرف است؛ و افرادى بسيار زياد در اين دريا هلاك شده اند.

پس به ياد داشته باش كه:

  1. كشتى خود را در اين درياى ژرف، ايمان به خداقرار دهى.
  2. و بادبانش را، توكل به خدا نصب نمائى.
  3. و توشه خود را در آن، تقواى خدا عزوجل قرار دهى.
  4. اگر از اين دريا نجات يافتى، به كمك رحمت الهىرسته اى.
  5. و اگر هلاك شدى به سبب گناهان خودت به مهلكه افتاده اى .[۱۲]
  • پسر جانم نماز را برپا دار كه همانا نمونه آن در دين خدا چون عمود است براى چادر كه تا عمود برپا است طناب ها و ميخ ها سودمندند و سايه اندازها مفيدند و اگر عمود برپا نباشد ميخ و طناب و سايه انداز سودى ندهند.

اى پسر جانم همراه دانشمندان باش و همنشين آنان و در خانه هاشان از آن ها ديدار كن تا شايد مانند آن ها شوى و از آن ها باشى.

بدان اى پسرم من هر نوع صبر را و هر چيز تلخى را چشيدم و از فقر و ندارى تلختر نديدم. اگر روزى ندار شدى ميان خودت و خدا باشد و با مردم باز مگويش تا در بر آنان خوار شوى وانگه از مردم بپرس آيا كسى هست كه دعا كرده و خدا اجابتش نكرده و از او خواهش كرده و به او نداده؟

اى پسر جانم به خدا اعتماد كن سپس از مردم بپرس آيا كسى به خدا اعتماد كرده و او را نجات نداده؟ اى پسر جانم به خدا توكل كن سپس از مردم بپرس كسى بوده كه به خدا توكل كرده و او را كفايت نكرده؟ پسر جانم به خدا خوشبين باش سپس از مردم بپرس كيست كه به خدا خوشبين بوده و خوش نديده؟ پسر جانم هر كه رضاى خدا جويد بسيار به خود خشم كند هر كه به خود خشم نكند پروردگارش را خشنود نسازد و هر كس خشم خود را فرونكشد دشمن شاد شود.

پسر جانم حكمت آموز تا شريف شوى زيرا حكمت بدين رهنما باشد و بنده را بر آزاد شرافت دهد و بينوا را از توانگر بالاتر برد و خرد را بر كلان پيش دارد و گدا را همنشين شاهان سازد و شريف را شرف افزايد و بزرگ را بزرگتر كند و توانگر را سرفراز نمايد. و چگونه گمان برد آدميزاده كه كار دين و زندگيش بى حكمت آماده شود با اين كه خدا عزوجل كار دنيا و آخرت را فراهم نكند جز بحكمت و حكمت بى طاعت خدا چون تن بيجانست و چون زمين بى آب، تن بيجان بهى ندارد و نه زمين بى آب و نه حكمت بى طاعت .[۱۳]

وصيت لقمان به فرزندش

  • قال يا بنىّ لايكن الديك اكيس منك و اكثر محافظة على الصّلاة الا تراه عند كل صلاة يؤذن لها و بالاسحار يعلن بصوته و انت نائم.

لقمان فرمود: اى پسرم خروس از تو زيركتر نباشد و بيشتر از تو حفظ اوقات نماز را نكند! آيا او را نمى بينى هنگام هر نماز براى نماز اعلان مى كند و در سحرها با صداى بلند اعلان مى كند و تو در خوابى.

  • و قال يا بنى من لايملك لسانه يندم و من يكثر المراء يشتم و من يدخل مداخل السوء يتهم و من يصاحب صاحب السوء لايسلم و من يجالس العلماء يغنم.

فرمود: اى پسرم كسى كه مالك زبانش نباشد پشيمان مى شود. و كسى كه زياد مجادله كند دشنام داده مى شود. و كسى كه در جاهاى بد و نامناسب داخل شود مورد تهمت قرار مى گيرد. و كسى كه با رفيق بد و ناصالح رفاقت و دوستى كند از آفات سالم نمى ماند. و كسى كه با علماء مجالست و همنشينى كند نفع مى برد.

  • يا بنىّ لاتؤخّر التّوبة فان الموت يأتى بغتة: اى پسرمتوبه را به عقب نينداز كه مرگ ناگهان مى رسد.
  • يا بنى اجعل غناك في قلبك و اذا افتقرت فلا تحدث الناس بفقرك فتهون عليهم ولكن أسأل اللَّه من فضله.

اى پسرم بى نيازى و غناى خود را در قلب خود قرار ده و اگر زمانى فقير شدى براى مردم از فقر خود چيزى نگو كه سبب مى شود در نظر آن ها بى اعتبار و سبك شوى وليكن از فضل بى پايان الهى سؤال كن و بخواه تا به تو مرحمت فرمايد.

  • يا بنى كذب من يقول الشر يقطع بالشر الا ترى ان النّار لاتطفى بالنّار ولكن بالماء و كذلك الشر لايقطع الا بالخير.

اى پسرم دروغ گفته آن كس كه مى گويد شر را با شر مى توان قطع كرد. آيا نمى بينى آتش را آتش خاموش نمى كند وليكن آب است كه آتش را خاموش مى كند. و همچنين شر قطع نمى شود مگر با خير و خوبى.

  • يا بنى لاتشمت بالمصاب و لاتعيّر المبتلى و لاتمنع المعروف فانه ذخيرة لك في الدنيا والآخرة.

اى پسرم به شخص مصيبت زده شماتت مكن! و شخص مبتلا را سرزنش و ملامت مكن. و از معروف و خوبى ها جلوگيرى نكن و آن را انجام بده كه آن ذخيره است براى تو در دنيا و آخرت.

  • يا بنى ثلثة تجب مداراتهم المريض والسلطان والمرأة و كن قنعا تعيش غنا و كن متقيا تكن عزيزا.

اى پسرم مداراى با سه كس واجب است: مريض، سلطان و زن. و قناعت كن تا بى نياز زندگى كنى و احتياج به كسى پيدا نكنى. و تقوى داشته باش تا عزيز باشى.

  • يا بنى انك من حين سقطت من بطن امك استدبرت الدنيا و استقبلت الآخرة و انت في كل يوم الى ما استقبلت اقرب منك الى ما استدبرت فتزود لدار انت مستقبلها و عليك بالتقوى فانه اربح التجارات.

اى پسرم به درستى كه تو از وقتى كه از شكم مادر افتادى پشت به دنيا و رو به آخرت نموده اى و تو در هر روز به سوى آن كه رو كرده اى يعنى آخرت نزديكتر هستى از آن كه از او پشت كرده اى پس توشه بردار براى خانه اى كه تو به سوى آن مى روى. و بر تو باد به تقوى كه آن پرنفع ترين تجارت است.

  • و اذا احدثت ذنبا فاتبعه بالاستغفار والندم والعزم على ترك العود لمثله.

و هنگامى كه گناهى از تو سر زد دنبال آن از خداى متعال طلب مغفرت بنما و از انجام آن گناه پشيمان شو و تصميم بگير كه هرگز به آن گناه عود و بازگشت نكنى.

  • واجعل الموت نصب عينيك والوقوف بين يدى خالقك و تمثل شهادة جوارحك عليك بعملك والملائكة الموكلين بك تستحيى منهم و من ربك الذى هو مشاهدك و عليك بالموعظة فاعمل بها فانها عند العاقل احلى من العسل الشهد و هى على السفيه اشق من صعود الدرجة على الشيخ الكبير و لاتسمع الملاهى فانها تنسيك الآخرة ولكن احضر الجنائز و زر المقابر و تذكر الموت و ما بعده من الاهوال فتأخذ حذرك.

و مرگ را در مقابل چشم خود قرار بده و ايستادن در مقابل مقام عدل الهى را هميشه در نظر داشته باش و شهادت اعضاء و جوارح خود را به اعمال و كارهايت در مقابل خود ممثل و نمايان نما و از شهادت ملائكه موكل بر تو كه اعمال تو را ثبت و ضبط مى نمايند غفلت نداشته باش پس از آن ها حيا كن و از خداى خود كه اعمال تو را مى بيند شرم كن. و بر تو باد به شنيدن موعظه و نصيحت پس عمل به آن، چون كه شنيدن موعظه و عمل به آن در نزد شخص عاقل از عسل صاف شده شيرين تر است. و آن براى سفيه و نادان مشكل تر است از بالا رفتن پير فرتوت از نردبان و پله هاى سخت.

و گوش به چيزهاى بيهوده و گفتار لغو مده، چون كه آن سبب مى شود كه آخرت را فراموش كنى و از نظر ببرى. ليكن بر جنازه ها حاضر شو و به زيارت قبور مؤمنين برو به ياد بياور مردن و هول و وحشت هاى بعد از آن را پس پند و نصيحت خود را بگير و از آن بهره مند شو!

  • يا بنى استعذ باللَّه من شرار النساء و كن من خيارهن على حذر؛ اى پسرم پناه به خدا ببر از زنهاى بد و از خوبان آن ها حذر كن و احتراز نما و از شر آن ها ايمن مباش.
  • يا بنى لاتفرح بظلم احد بل احزن على ظلم من ظلمته يا بنى الظلم ظلمات و يوم القيمة حسرات و اذا دعتك القدرة على ظلم من هو دونك فاذكر قدرة اللَّه عليك؛ اى پسرم به ظلم هيچ ظالمى خوشنود مباش بلكه اگر به كسى ظلم كردى براى آن عمل قبيح محزون و غمگين باش. اى پسرم ظلم سبب تاريكى دل مى شود و روز قيامت باعث حسرت و اندوه است. و هرگاه قدرت تو، تو را واداشت كه به كسى ظلم كنى كه از تو ضعيف تر است پس به ياد بياور قدرت و تسلط خدا را بر خودت.
  • يا بنى تعلم من العلماء ما جهلت و علم الناس ما علمت تذكر بذلك في الملكوت؛ اى پسرم آن چه را نمى دانى از علماء ياد بگير. و آن چه را مى دانى به مردم بياموز. چون چنين كردى و اين دو صفت نيكوى ياد گرفتن و ياد دادن در تو پيدا شد در عالم ملكوت به اين دو صفت ياد مى شوى.
  • يا بنى اغنى الناس من قنع بما في يديه و افقرهم من مد عينيه الى ما في ايدى الناس و عليك باليأس عما في ايدى الناس والوثوق بوعداللَّه واسع فيما فرض عليك و دع السعى فيما ضمن لك و توكّل على اللَّه في كل امورك يكفيك؛ اى پسرم بى نيازترين مردم كسى است كه به آن چه در دست اوست قناعت كند و فقيرترين آن ها كسى است كه به آن چه در دست مردم است چشم داشته باشد و بر تو باد كه مأيوس باشى از آن چه در دست مردم است. و اعتماد تو به وعده خدا باشد. و كوشش كن در آن چه بر تو واجب شده. و رزقى كه براى تو ضمانت شده و به تو خواهد رسيد لازم نيست سعى بسيار در طلب آن داشته باشى. و توكل بر خدا كن در تمام امور و كارهاى خود تا تو را كفايت كند.
  • و اذا صليت فصل صلاة مودّع تظنّ ان لاتبقى بعدها ابدا و اياك و ما تعتذر منه فانه لايعتذر من خير؛ و هر وقت نماز خواندى نماز تو مانند نماز كسى باشد كه با نماز وداع كند و گمان برى كه بعد از آن نماز هرگز باقى نمانى. و دورى كن از آن چه كه بخواهى از آن عذرخواهى كنى، چون كه از كار خوب هيچ گاه عذرخواهى نمى شود، يعنى كار بدى نكن كه بخواهى بعدا از آن عذرخواهى كنى.
  • و احب للناس ما تحب لنفسك و اكره لهم ما تكره لنفسك و لاتقل ما لاتعلم و اجهد ان يكون اليوم خيرا لك من امس و غدا خيرا لك من اليوم فانه من استوى يوماه فهو مغبون و من كان يومه شرا من امسه فهو ملعون؛ و براى مردم دوست دار و بخواه آن چه را كه براى خود مى خواهى و آن چه را براى خود مكروه و ناپسند مى دارى براى ديگران نيز مكروه و ناپسند بدار و آن چه را نمى دانى اظهار نكن و نگو. و كوشش كن تا اين كه امروز تو بهتر از ديروزت باشد، و فرداى تو بهتر از امروز تو باشد، براى اينكه هر كس دو روزش مساوى و يكسان باشد چنين كسى به غبن و ضرر گرفتار شده، چون يك روز از سرمايه عمر او گذشته و در مقابل آن چيزى به دست نياورده.

و هر كس امروزش بدتر از ديروزش باشد او ملعون است، چون كارى كه او را به رحمت خدا نزديك كند انجام نداده، بلكه موجبات دورى از رحمت خدا را براى خود فراهم ساخته و ملعون و مطرود و دور افتاده از رحمت است.

  • و ارض بما قسم اللَّه لك فإنه سبحانه يقول: اعظم عبادى ذنبا من لم يرض بقضائى و لم يشكر نعمائى و لم يصبر على بلائى؛ و راضى باش به آن چه خدا قسمت تو فرموده پس به درستى كه خداى سبحان جلت عظمته مى فرمايد: آن بنده گناهش از همه عظيم تر و بزرگتر است كه راضى به قضاى من نباشد و شكر نعمت هاى مرا نكند و بر بلاى من صبر نكند.[۱۴]

پانویس

  1. پرش به بالا التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج10، ص225.
  2. پرش به بالا حيوة القلوب، ج2، ص858.
  3. پرش به بالا تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج1، ص85.
  4. پرش به بالا نقش اسوه ها در تبليغ و تربيت (عباسى مقدم).
  5. پرش به بالا ترجمه الميزان، ج16، ص330.
  6. پرش به بالا امالى شيخ مفيد/ترجمه استادولى، متن، ص332.
  7. پرش به بالا تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 1، ص: 85.
  8. پرش به بالا نقش اسوه ها در تبليغ و تربيت (عباسى مقدم).
  9. پرش به بالا نصايح، ص60.
  10. پرش به بالا داستان پیامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم، ص468.
  11. پرش به بالا آداب سفر در فرهنگ نيايش، ص223.
  12. پرش به بالا گلچين صدوق، ج 1، ص 81.
  13. پرش به بالا گنجينه معارف شيعه/ترجمه كنز الفوائد و التعجب، ج2، ص68.
  14. پرش به بالا ارشاد القلوب/ترجمه طباطبايى، ص: 286.
نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

پهلوانی که به دست حضرت داوود کشته شد،که بود؟

حضرت داوود علیه السلام

 
حضرت داوود علیه السلام از انبیاء الهی است که خداوند به او حکمت عطا نمود. نام کتابش همانطور که در قرآن نیز به آن اشاره شده، زبور است. حضرت داوود صوت نيكوئى داشت لذا هرگاه به خواندن زبور شروع مي كرد انس و جن و پرنده و حيوان هاى وحشى نزد آن حضرت اجتماع مي نمودند. از جمله قدرت هاى معنوى دیگری كه خداوند به حضرت داوود علیه السلام عطا کرد تسبیح موجودات وطبیعت با او در هر شامگاه و صبحگاه بود.

نسب حضرت داوود

داوود بن ايشى بن عويد بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمى نادب بن رام بن حصرون بن فارص بن يهوذا بن يعقوب بن إسحاق بن ابراهيم .[۱]

حضرت داوود در قرآن

نام مبارك حضرت داوود شانزده بار در قرآن آمده است. در سوره های: سوره بقره / سوره نساء / سوره مائده /سوره انعام / سوره اسراء / سوره انبياء / سوره نمل /سوره سبا / سوره ص.

  • «وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ وَ آتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»: و پروردگار تو به هر كه و هر چه در آسمانها و زمين است داناتر است و در حقيقت بعضى از انبياء را بر بعضى برترى بخشيديم و به داوود زبور داديم. (سوره اسراء، آیه 55)

زبور حضرت داوود علیه السلام

زبور داوود عليه السلام حاوى 150 سوره بود كه احكام وحلال و حرامى در آن ها ذكر نشده بود. فقط حاوى پند و اندرز بودند. چون حضرت داوود صوت نيكوئى داشت لذا هرگاه به خواندن زبور شروع مي كرد انس و جن و پرنده و حيوان هاى وحشى نزد آن حضرت اجتماع مي نمودند حضرت داوود مردى فروتن بود. و از دست رنج خود هزينه معيشت را تأمين مي كرد. زيرا زره داوودى مي بافت و مي فروخت.

به عبارت دیگر زبور داوود حاوى 150 مزمور بوده. و مزمور عبارت بود از يك فصلى كه حاوى سخنان داوود بود كه از دشمن به خدا استغاثه مي كرد. و بر آنان نفرين مي نمود، و از خدا كمك مي خواست. و گاهى حاوى موعظه هائى بودند كه در كنيسه مي كرد.[۲]

  • «وَ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ»: و داوود و سليمان را ياد كن هنگامى كه درباره آن كشتزار كه گوسفندان مردم شب هنگام در آن چريده بودند داورى مى كردند و ما شاهد داورى آنان بوديم. (سوره انبیاء، آیه 78)
  • «وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْمًا وَ قَالَا الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ»: و به راستى به داوود و سليمان دانشى عطا كرديم و آن دو گفتندستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان باايمانش برترى داده است. (سوره نمل، آیه 15)
  • از جمله قدرت هاى معنوى كه خداوند به حضرت داوود علیه السلام عطا کرد را در آیه های 17 تا 29سوره ص بیان می کند.

«إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ × وَالطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ × وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ...»: ما كوه ها را مسخر كرديم كه با او هر شامگاه و صبحگاه (خدا را) تسبيح مى گفتند. × و پرندگان را به گرد او درآورده (رام كرديم) كه هر يك (از كوه ها و مرغان به آواى تسبيح و تقديس او) به سوى خدا بازگشت بسيار داشتند. × و سلطنت او را (به زيادى عده و عده) تقويت نموديم و او را حكمت (دانش هاى عقلى و اجتماعى و شرايع دينى) و سخنانى فيصله دهنده (ميان حق و باطل) عطا كرديم.

حضرت داوود در روايات

  • حضرت امام صادق عليه السلام مي فرمايد: خداى عليم به پيامبر بنى اسرائيل وحى كرد: آن كسىجالوت را خواهد كشت كه زره حضرت موسی به اندازه اندام او باشد. و وى مردى است از فرزندانلاوى بن يعقوب كه نامش: داوود بن ايشا و گوسفند چران است مي باشد. ايشا داراى ده پسر بود كه حضرت داوود كوچكتر از همه بود. هنگامى كه خداطالوت را براى پادشاهى بنى اسرائيل برانگيخت و وى آنان را براى محاربه با جالوت جمع آورى نمود نزد ايشا فرستاد و گفت: فرزندان خود را براى كارزار حاضر كن.

وقتى آنان حاضر شدند طالوت زره حضرت موسى را بر تن هر يك از ايشان كه پوشانيد يا بلند بود، يا كوتاه! طالوت به: ايشا گفت: آيا فرزندى دارى كه او را بجاى گذاشته باشى؟ گفت: آرى، كوچكترين فرزندم را بجاى نهاده ام تا گوسفندان را بچراند.

طالوت به دنبال داوود فرستاد تا آمد. هنگامى كه حضرت داوود خواست بيايد فلاخن خود را نيز به همراه آورد. حضرت داوود مي گويد: در بين راه هر يك از سه عدد سنگ مي گفتند: اى داوود مرا برگير. آن بزرگوار آن ها را برگرفت و در ميان توبره خود نهاد، آن سنگ ها، سنگ فيروزه بودند. حضرت داوود مردى پرجست و خيز و نيرومند و قوى بود. وقتى آن حضرت نزد طالوت آمد و طالوت زره حضرت موسى را بر بدن وى پوشانيد به اندازه قامتش درآمد.

حضرت داوود آمد و در برابر جالوت قرار گرفت. جالوت بر پشت فيل سوار بود و تاجى بر سر داشت و ياقوتى كه مي درخشيد بر پيشانيش بود و سپاهش در مقابلش قرار داشتند. حضرت داوود يكى از آن سنگ ها را برگرفت و به ميمنه سپاه جالوت انداخت و آنان شكست خوردند. بعدا سنگ ديگرى به ميسره لشكر جالوت پرتاب نمود و ايشان هم شكست خوردند. سپس سومين سنگ را بسوى جالوت انداخت و آن سنگ پس از اين كه به پيشانى جالوت در موضع ياقوت رسيد به مغز سرش اصابت كرد و جالوت را نقش زمين نمود.[۳]

  • درباره حضرت داوود علیه السلام قصه اى را نقل كرده اند كه ناپسند بوده و موافق با مقام نبوت نمى باشد می گویند که: حضرت داوود بسيار نماز مى خواند و مى گفت: خدايا! تو ابراهيم را بر من فضيلت دادى و او را به عنوان خليل انتخاب كردى و موسى را بر من فضيلت دادى و او را (كليم) گردانيدى! خداوند فرمود: اى داوود! ما ايشان را آزمايش كرديم و به اين مقام رسانيديم ولى تو را به مانند آنان آزمايش نكرديم، اگر بخواهى تو را هم امتحان مى كنيم؟

داوود گفت: آرى مرا هم امتحان كن، پس روزى كه او در محرابش بود كبوترى به چشمش خورد و خواست او را بگيرد، كبوتر به پنجره پرستشگاه پريد و داوود به دنبال آن به پنجره درآمد در اين هنگام چشمش به زن «اوريا» افتاد كه او خود را مى شست، پس دل به او بست و تصميم گرفت با او ازدواج كند. در يكى از جنگ ها دستور داد كه «اوريا» در پيشاپيش جبهه جلوتر از «تابوت سكينه» مشغول مبارزه شود، «اوريا» نيز چنين كرد و كشته شد، و چون عده وى تمام شد با همسر او ازدواج كرد و «سليمان» از او زاده شد، روزگار به كام داوود مى گذشت تا روزى كه در محراب خود مشغول عبادت بود، دو مرد را مشاهده كرد و از آنان هراسيد، آن دو به وى گفتند: نترس ما دو خصم هستيم كه بعضى بر بعض ديگر ستم كرده و آمده ايم كه تو درباره ما قضاوت كنى! يكى از آن دو مرد به ديگرى نگاه كرده و خنديد، در اين هنگام «داوود» متوجه شد آن دو مرد دو فرشته مى باشند كه خداوند به صورت دو خصم فرستاده تا «داوود» را بر لغزش او متوجه كنند، پس در اين هنگام توبه كرده و گريه نمود تا جايى كه از آب چشم او گياهى روئيده شد.

در نادرست بودن داستان فوق هيچ گونه شك و ترديدى نمى باشد زيرا كه اين داستان موجب از ميان رفتنعدالت حضرت داوود مى باشد!! چگونه درست باشد كه بگوئيم پیامبران بى عدالت بودند در حالى كه ايشان امينان بر وحى خدا و سفيران ميان مردم و خدا مى باشند و آيا جايز است كه پيامبران داراى چنين صفتى باشند كه شهادت آنان مورد قبول نبوده و مردم از شنيدن اين سخن ايشان و قبول آن منزجر و متنفر باشند؟!

از حضرت امام علی علیه السلام روايت شده كه فرمود: اگر كسى بگويد كه داوود زن «اوريا» را تزويج كرد بايد بداند كه من درباره او دو حد جارى كرده و تازيانه مى زنم، يكى براى اهانت به نبوت و ديگرى طبق قانون اسلام!

«ابومسلم» گويد: مانعى ندارد كه بگوئيم آن دو خصم واقعا دو مرد عادى بودند كه براى قضاوت به نزد «داوود» آمده بودند و مسأله (ميش) نيز واقعيت داشته است و ترس و هراس داوود هم به اين جهت بود كه آنان در غير وقت عادى و بدون اجازه بر وى داخل شده بودند و سرزنش از اين جهت بوده كه «داوود» بدون شنيدن دليل طرف دوم به نفع اولى قضاوت كرده بود.[۴]

  • امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند به داوود پيغمبر عليه السلام وحى فرستاد كه تو بنده خوبى هستى، به شرطى كه از بيت المال مصرف شخصى نكنى. و كارى را با دست خودت انجام دهى و امرار معاش كنى. داوود عليه السلام سخت گريست. خداوند عزوجل به آهن وحى كرد كه در برابر داوود نرم شود و آهن نرم شد، حضرت داوود عليه السلام نيز، هر روز زرهى مى ساخت و به هزار درهم مى فروخت و از مصرف كردن بيت المال بى نياز گشت.[۵]
  • در حديث معتبر از حضرت امام صادق عليه السلام منقول است كه: حضرت داوود عليه السلام چون بهحج آمد و به عرفات حاضر شد و كثرت مردم را در عرفات مشاهده نمود به بالاى كوه رفت و تنها مشغول دعا شد، چون از مناسك حج فارغ شد،جبرئيل عليه السلام به نزد آن حضرت آمد و گفت: اى داوود! پروردگار تو مى فرمايد كه: چرا به كوه بالا رفتى؟ آيا گمان كردى كه صداى تو به سبب صداى ديگران بر من مخفى مى باشد؟

پس جبرئيل داوود عليه السّلام را برد بسوى جده، و از آن جا او را به دريا فروبرد به قدر چهل روز راه كه در صحرا راه روند تا به سنگى رسيد، پس سنگ را شكافت ناگاه در ميان آن سنگ كرمى ظاهر شد، پس گفت: اى داوود! پروردگار تو مى فرمايد كه: من صداى اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر اين دريا مى شنوم و از آن غافل نيستم پس گمان كردى كه اختلاط آوازها مرا مانع شنيدن آواز تو مى شود.[۶]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت داوود

  • یکی از فضایل حضرت داوود احسان و نيكوكارى او می باشد. «...و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ... وكَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين». (سوره انعام، آیه84)
  • داوود عليه السلام، مظهر صبر و مقاومت و الگوى صابران و بردباران تاريخ بیان شده است. «اِصبِر عَلى ما يَقولونَ واذكُر عَبدَنا داوودَ ذَاالاَيدِ اِنَّهُ اَوّاب». (سوره ص، آیه 17)
  • حكمت داوود عليه السلام که خداوند به وى عطاء کرد. «...و قَتَلَ داوودُ جالوتَ وءاتهُ اللّهُ المُلكَ والحِكمَةَ...». (سوره بقره، آیه 251)
  • داوود عليه السلام، داورى عادل در رسيدگى به امور اجتماعى، در نظر مردم عصر خود بود. «اِذ دَخَلوا عَلى داوودَ فَفَزِعَ مِنهُم قالوا لاتَخَف خَصمانِ بَغى بَعضُنا عَلى بَعض فَاحكُم بَينَنا بِالحَقِّ...». (سوره ص، آیه 22)

پانویس

  1. پرش به بالا تاريخ الأمم والملوك (محمد بن جرير طبرى)، ج1، ص476.
  2. پرش به بالا تفسير آسان، (نجفى خمينى محمدجواد)، ج4، ص68.
  3. پرش به بالا تفسير آسان (نجفى خمينى محمد جواد)، ج2، ص113.
  4. پرش به بالا ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج21، ص91.
  5. پرش به بالا گلچين صدوق (محمدحسين صفاخواه)، ج2، ص55.
  6. پرش به بالا حيوة القلوب (علامه مجلسى)، ج2، ص904.
نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت ذوالکفل علیه السلام

 
 

ذوالكفل یکی از پيامبران الهى و از برگزيدگان خداوند می باشد. صبر این پیامبر، عاملى مؤثر در بهره مندى از رحمت الهى بود. او باخود عهد كرده بود كه روزها را روزه بگيرد و شب ها را به عبادت بپردازد، و تنها از روى حق قضاوت نمايد و جز براى رضاى خداوند خشمگين نشود و تا آخر به آن چه متكفل شده و تعهد كرده بود وفادار ماند، لذا او را «ذَاالْكِفْلِ» يعنى «داراى تعهد» ناميدند.

وجه تسميه ذوالکفل

در اين كه چرا او "ذوالكفل" ناميده شده، با توجه به اين كه "كفل" هم به معنى نصيب آمده و هم به معنى كفالتو عهده دارى، احتمالات مختلفى داده اند:

گاه گفته اند: چون خداوند نصيب وافرى از ثواب و رحمتش به او مرحمت فرمود "ذاالكفل" يعنى "صاحب بهره وافى" ناميده شد. و گاه گفته اند چون تعهد كرده بود كه شبها را به عبادت برخيزد و روزها را روزه دارد و هنگام قضاوت هرگز خشم نگيرد و بر سر اين عهد و پيمان باقيماند اين لقب به او داده شد.

و گاه گفته اند چون گروهى از انبياء بنى اسرائيل را كفالت كرد و جان آنها را در برابر پادشاه جبار زمان حفظ نمود او را به اين اسم ناميدند.[۱] مدت عمرش معلوم نيست و در ده فرسخى كوفه مدفون است.[۲]

نسب ذوالکفل

اما ذوالكفل كه درباره شخصيت او و اختلاف نظرات به امام رضا عليه السلام نسبت داده شده كه او يوشع بن نون است. و برخى گفته اند: او حضرت الیاس است و بعضى او را حضرت زکریا مى دانند. و بعضى گفته اند: او مرد صالحى بود و نبى نبود، ولى به نبى وقتش قول داد كه روزها را روزه بگيرد و شب ها را عبادت كند، خشم نورزد و به حق عمل نمايد به قول خودش وفا كرد.

بعضى گفته اند: او نبى بود و خداوند داستان او را بازگو نكرده است، بعضى گفته اند: او «حضرت یسع» است كه با الياس بود، اما او آن «يسع» نيست كه خداوند او را درقرآن ذكر كرده است كه او براى پادشاه ستمگرى تعهد كرد كه اگر توبه كند داخل بهشت مى شود. و نامه اى هم در همين مورد به او داد كه گفته اند: اسم او كنعان بوده و به همين جهت او ذاالكفل يعنى صاحب كفايت ناميده شد.

به خبر نسبت داده شده كه او از پیامبران مرسل بود. و بعد از سليمان بن داود بود و «كفل» به معناى ضعف و دو برابر بودن است، چون ثواب او به جهت شرافتش در مقايسه با اهل زمانش دو برابر بود، به معناى نصيب و كفالت هم مى آيد و همه ى اين معانى در اين جا مناسب است.[۳]

در مجمع البيان از كتاب نبوت از حضرت عبدالعظيم حسنى نقل كرده كه به أبى جعفر جواد الائمه عليه السلام نوشتم و از ذى الكفل سؤال كردم كه اسمش چه بود؟ آيا از مرسلين بود؟ امام در جواب نوشتند: خداوند صد و بيست چهار هزار نفر پيغمبر مبعوث كرده است، از آن ها سيصد و سيزده نفر مرسل بودند، ذوالكفل از آن هاست و بعد از سليمان بن داود زندگى مى كرد، مانند داود در ميان مردم قضاوت مى كرد، خشمگين نشد مگر از براى خدا نامش «ادويا پسر ادارين» بود. [۴]

حضرت ذوالکفل در قرآن

ذوالکفل، نام يکي از پیامبران، که در قرآن دو بار نام او آمده است.

  1. «وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِينَ» و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را ياد كن كه همه از شكيبايان بودند. (سوره انبياء، آیه85)
  2. «وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَ ذَاالْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِّنْ الْأَخْيَارِ» و اسماعيل و يسع و ذوالكفل را به ياد آور كه همه از نيكانند. (سوره ص، آیه 48)

در سوره انبیاء آیه 85 خداى سبحان به رسولش خبر مي دهد كه اين پيمبران و آنچه را كه از نعمت ها به آن ها عطاء نموديم و تمام اينها از صابران بودند كه بر بلاهاى گوناگون و بر مشقت هاى طاعات و عبادات و اذيت هايى كه دشمنان دين به آنها مي نمودند صبر و استقامت مي نمودند.[۵]

سپس در آیه 86، سوره انبیاء بزرگترين موهبت الهى را در برابر اين صبر و استقامت براى آنان چنين بيان مى كند:«وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ» و ما آنها را در رحمت خود داخل كرديم، چرا كه آنها از صالحان بودند.[۶]

حضرت ذوالکفل در روایات

ابن بابويه رحمه الله به سند ديگر روايت كرده است كه: از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سؤال نمودند از حال ذوالكفل، فرمود: مردى بود از حضرموت و نام او «عويديا» بود و پدرش «ادريم» بود و پيغمبرى پيش از او بود كه او را يسع مى گفتند، روزى گفت: كى خليفه من مى شود كه بعد از من هدايت مردم نمايد. به شرط آن كه به غضب نيايد؟ به شرط آن كه روزها روزه باشد و شب ها به عبادت بيدار باشد و از كسى به خشم نيايد.

پس عويديا برخاست و گفت: من مى كنم. پس باز يسع اين سخن را اعاده كرد، باز آن جوان برخاست و گفت: من مى كنم. پس يسع وفات نمود و خدا عويديا را به جاى او بعد از او پيغمبر گردانيد، او در اول روز ميان مردم حكم مى كرد. روزى شيطان به اتباع خود گفت: كيست كه او را از عهد خود برگرداند و او را به خشم آورد؟ يكى از شياطين كه او را «ابيض» مى گفتند، گفت: من اين كار را مى كنم.

ابليس گفت: برو و سعى كن شايد او را به خشم آورى. چون ذوالكفل از حكم ميان مردم فارغ شد رفت به خانه خود و خوابيد كه استراحت كند، ابيض آمد و فرياد كرد كه: من مظلومم. ذوالكفل گفت: به خصم خود بگو به نزد من بيايد. گفت: به گفته من نمى آيد. پس انگشتر خود را به او داد كه: اين نشانه را به او بنما و بگو كه بيايد. ابيض رفت و ذوالكفل امروز خواب نتوانست كرد، و شب هم خواب نكرد.

روز ديگر چون از قضا فارغ شد رفت كه بخوابد، ابيض آمد فرياد كرد كه: بر من ظلم كرده است كسى و انگشتر تو را بردم قبول نكرد كه بيايد. پس دربان ذوالكفل به او گفت: بگذار استراحت كند كه ديروز و ديشب خواب نكرده است. ابيض گفت: نمى شود، من مظلومم مى بايد كه رفع ظلم از من بكند. پس حاجب رفت و ذوالكفل را اعلام كرد، ذوالكفل نامه اى نوشت به او داد كه برود و خصم خود را حاضر كند. امروز نيز خواب نكرد، شب را به عبادت احيا كرد. چون روز سوم از قضا فارغ شد به رختخواب رفت كه بخوابد، باز ابيض آمد و فرياد كرد كه: نامه تو را خصم من قبول نكرد.

پس آن حضرت برخاست از براى او بيرون آمد دست او را گرفت و همراه او روانه شد در روز بسيار گرمى كه اگر گوشت را به آفتاب مى گذاشتند بريان مى شد، چون ابيض اين صبر را از آن حضرت مشاهده كرد از او نااميد شد و دست خود را از دست آن حضرت جدا كرد و ناپيدا شد.

پس به اين سبب او را ذوالكفل گفتند كه متكفل آنوصيت شد و به عمل آورد. حق تعالى قصه او را براى آن حضرت ياد فرمود: كه آن حضرت نيز صبر نمايد بر آزارهاى امت چنانچه پيغمبران پيش از او صبر كردند.[۷]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي ذوالكفل

  1. طبق آیه 48، سوره ص ذوالكفل، از برگزيدگان خداوند می باشد. «وذَاالكِفلِ و كُلٌّ مِنَ الاَخيار»
  2. صبر ذوالكفل، عاملى مؤثر در بهره مندى ازرحمت الهى«وذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصّابرين × و اَدخَلنهُم فى رَحمَتِنا...». (سوره انبياء، آیه های 85 و 86)
  3. در آیه 85 سوره انبياء، ذوالكفل در شمار صابرانآمده است: «وذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصّابرين».
  4. همچنین در آیات 85 تا 90 سوره انبیاء اوصاف دیگری از ذوالكفل را بیان می کند. مثل پيشگامى ذوالكفل، در كارهاى خير و این که ذوالكفل، از خاشعان درگاه خداوند می باشد و برخوردارى ذوالكفل از رحمت الهى و این که تقواى ذوالكفل موجب نيك فرجامى و خوش عاقبتى وى شده است.
  5. همچنین در آیات 48 تا 50 سوره ص، در مورد آرامش كامل ذوالكفل در باغ هاى بهشتى پاداش اخروى وى آمده و همچنین برخوردارى ذوالكفل از آشاميدني هاى بهشتى و باغ هاى جاويدان بهشتى و ميوه هاى فراوان بهشتى و همسران زيبا و جذاب بهشتى آمده است.
  6. اين پيامبر الهى با خود عهد كرده بود كه روزها راروزه بگيرد و شب ها را به عبادت بپردازد، و تنها از روى حق قضاوت نمايد و جز براى رضاى خداوند خشمگين نشود و تا آخر به آن چه متكفل شده و تعهد كرده بود وفادار ماند، او را «ذَاالْكِفْلِ» يعنى «داراى تعهد» ناميدند.[۸]

محل دفن حضرت ذوالکفل

چنان كه مشهور است قبر او در مسير كربلا به نجف قرار دارد.[۹]

پانویس

  1. پرش به بالا تفسير نمونه، (مكارم شيرازى ناصر) ج19، ص312.
  2. پرش به بالا الفين/ترجمه وجدانى، ص 1009.
  3. پرش به بالا ترجمه بيان السعادة (خانى رضا/حشمت الله رياضى)، ج9، ص406.
  4. پرش به بالا تفسير أحسن الحديث (قرشى سيد على اكبر)، ج6، ص542.
  5. پرش به بالا مخزن العرفان در تفسير قرآن(بانوى اصفهانى سيده نصرت امين)، ج8، ص294.
  6. پرش به بالا برگزيده تفسير نمونه(بابايى احمد على)، ج3، ص185.
  7. پرش به بالا حيوة القلوب (علامه مجلسی)، ج2، ص851.
  8. پرش به بالا تفسير نور (قرائتى محسن)، ج7، ص487.
  9. پرش به بالا تفسير نور (قرائتى محسن)، ج7، ص487.
نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ |
 

در عهد عتیق

الیسع پیامبر پادشاهی شمالی اسراییل بود که در زمان جورام، جهو، جهوآهاز و جهواش فعال بود. الیسع فرزند شفات که زمیندار ثروتمندی بود بوده‌است و در نزد الیاسپیامبر شاگردی میکرد. اولین اشاره به او وقتی است کهالیاس او را به عنوان جایگزین خود مسح می‌کند. الیسع از سوی یهوه به عنوان جایگزین الیاس انتخاب میگردد.الیاس در راه خود از طور سینا به دمشق با الیسع برخورد می‌کند. الیاس او را به فرزند خواندگی قبول می‌کند و او را وارد مقام پیامبری می‌کند. برای هشت سال بعد الیسع در خدمت الیاس است تا زمانی که الیاس به بهشت بالا برده می‌شود. در این زمان صحبت زیادی در مورد الیسع به غیر از روزهای آخر الیاس نمی‌شود. الیسع قبل از اینکه الیاس به بهشت برده شود دو قسمت از روح الیاس را به ارث میبرد. در تفسیر این مطلب گفته می‌شود که این به ارث بردن نشانه جایگزینی صحیح الیسع از الیاس است. الیسع به‌طور معجزه آسایی از رود اردن عبور می‌کند و به اریحه باز می‌گردد و مردم بسیاری را با تبدیل آب غیر آشامیدنی به آب پاک شگفت زده می‌کند. قبل از اینکه الیسع در سامریا ساکن شود، مدتی را در کوه کارمل سپری می‌کند. در این زمان ارتش اسراییل برای جنگ با قوم مواب آماده می‌شود و الیسع پیش‌بینی می‌کند که خشکسالی زمین‌های اسراییل تمام می‌شود و ارتش اسراییل بر قوم مواب پیروز می‌شود که هر دو این پیشبینهای به حقیقت میپیوندند. وقتی گروهی از پسران الیسع را به دلیل طاس بودن مسخره می‌کنند او آن‌ها را لعنت می‌کند و دو خرس ماده از بین درختان بیرون میایند و آن پسران را میکشند. او به مدت ۶۰ سال در اسراییل در مقام پیامبر اسراییل باقی میماند.

 

معجزه‌ها

الیشع کودکانی را که مسخره‌اش می‌کنند نفرین می‌کند و عذاب بر آن‌ها وارد می‌شود.

الیسع معجزات زیادی از خود نشان می‌دهد. او برای کمک به زن بیوه‌ای که مقروض است روغن او را چند برابر می‌کند تا او بتواند قرض خود را داده و خانواده خود را از فقر نجات دهد. برای بازپرداخت زن ثروتمند در شونم او از یهوه تقاضای اعطای پسری به او می‌کند و بعد از اینکه پسر آن زن به دلیل گرمازدگی جان خود را از دست می‌دهد او از یهوه می‌خواهد که آن فرزند را زنده کند و آن پسر زنده می‌شود. الیسع برای سیرکردن فرزندان پیامبران خاک زمین‌های سمی را تبدیل به غذای کامل می‌کند. او فرمانده سوریه نعمان را از جزام درمان می‌کند ولیکن خدمتکار خود گهازی را که از نعمان پول برداشته بود مجازات می‌کند. نعمان که اول دودل بود به دستور الیسع گوش می‌دهد و تن خود را هفت بار در رود اردن می‌شوید و بدنش مانند بدن کودکی زندگی را باز می‌یابد. عیسی نیز در عهد جدیدبه این معجزه الیسع اشاره می‌کند.

و زنی از زنان پسران انبیاء نزد الیشع تضرع نموده، گفت: «بنده‌ات، شوهرم مُرد و تو می‌دانی که بنده‌ات از خداوند می‌ترسید، و طلبکار او آمده‌است تا دو پسر مرا برای بندگی خود ببرد.» الیشع وی را گفت: «بگو برای تو چه کنم؟ و در خانه چه داری؟» او گفت: «کنیزت را در خانه چیزی سوای ظرفی از روغن نیست.» او گفت: «برو و ظرف‌ها از بیرون از تمامی همسایگان خود طلب کن، ظرف‌های خالی و بسیار بخواه. و داخل شده، در را بر خودت و پسرانت ببند و در تمامی آن ظرف‌ها بریز و هرچه پُر شود به کنار بگذار.

پس از نزد وی رفته، در را بر خود و پسرانش بست و ایشان ظرف‌ها نزد وی آورده، او می‌ریخت. و چون ظرف‌ها را پُر کرده بود به یکی از پسران خود گفت: «ظرفی دیگر نزد من بیاور.» او وی را گفت: «ظرفی دیگر نیست.» و روغن باز ایستاد. پس رفته، آن مرد خدا (الیشع) را خبر داد. و او وی را گفت: «برو و روغن را بفروش و قرض خود را ادا کرده، تو و پسرانت از باقی‌مانده گذران کنید.[۱]

و از آنجا به بیت‌ئیل برآمد. و او چون به راه برمی‌آمد، اطفال کوچک از شهر بیرون آمده، او را سخریه نموده، گفتند: «ای کچل برآی! ای کچل برآی!» و او به عقب برگشته، ایشان را دید و ایشان را به اسم یَهُوَه لعنت کرد؛ و دو خرس از جنگل بیرون آمده، چهل‌ودو پسر از ایشان بدرید.[۲]

پانویس

حضرت یسع علیه السلام

اليسع عليه السلام از پيامبران بنی اسرائیل و مطابق با برخی روایات جانشین حضرت الیاس است. نام او دو بار در قرآن آمده و مورد ستایش قرار گرفته است.

وجه تسميه اليسع

«اليسع» واژه‌اى معرب و اصل آن در عبرى «اليشع» يا «اليشاع» به معناى «خدا مى‌بيند» يا «خدا نجات مى‌دهد» است زيرا در زبان عبرى «إل» به معناى «خدا» و «يشع» به معناى «نجات دادن» يا «ديدن» است.[۱]

گرچه برخى آن ‌را واژه‌اى عربى و از ريشه «وَسِعَ، يَسَعُ» گرفته و دليل آن را وسعت علم آن حضرت يا تلاش وى در طلب حق و طاعت خدا دانسته‌اند. جماعتى از كوفيان آن ‌را با دو لام و به صورت مشدد «اللّيسع» قرائت كرده‌اند ولى هر دو قول ضعيف است زيرا در زبان عربى «ال» بر اسمى كه بر وزن «يفعل» آمده مانند يزيد و يَعْمر، داخل نمى ‌شود؛ همچنين هيچ اسمى در اين زبان به صورت «يسع» نيامده است تا با ورود «ال» بر آن اين كلمه مشدد شود.[۲]

نسب حضرت الیسع

بعضى گفتند: يسع بن اخطوب پسر عم حضرت الیاساست كه خليفه الياس بود در بنى اسرائيل.[۳]

حضرت الیسع در قرآن

نام مبارك الیسع فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است:

  • «وَ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطًا وَكُلاًّ فضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ». (سوره انعام، آیه 86)

در این آیه الیسع در کنار حضرت اسماعیل، حضرت یونسو حضرت لوط آمده است و گفته می ‌شود که آنها بر بقیه مخلوقات برتری داده شده‌اند.

اين كه فرمود: «وَكلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ» معناى "عالم" جماعتى از مردم است، مثلا گفته مى شود "عالم عرب" و "عالم عجم" و "عالم روم". و معناى برترى دادن و بر عالمين، مقدم داشتن به حسب مقام و منزلت است چونهدايت خاص الهى آنان را بدون واسطه و غير آنان را به واسطه آنان شامل مى شود.

ممكن هم هست برترى دادن آنان از اين باب بوده كه اين طائفه يعنى طائفه انبياء علیهم السلام در ميان سلسله بنى نوع بشر - چه گذشتگان و چه آيندگان - اين امتياز را داشته اند كه هدايتشان برخلاف ساير افراد بشرفطرى بوده و به راهنمايى كسى هدايت نشده اند و معلوم است چنين كسانى بر آنان كه هدايتشان به راهنمايى غير باشد برترى دارند. پس نامبردگان در آيه و همچنين انبياى گذشته و آينده بعد از ايشان، روى هم مجتمعى هستند كه بر ساير مجتمعات بشرى فضيلت خدايى دارند.[۴]

  • «وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَ ذَاالْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِّنْ الْأَخْيَار». (سوره ص، آیه 48)

در این آیه الیسع همراه با حضرت اسماعیل و حضرت ذوالکفل است و گفته می ‌شود که «همه ایشان از نیکانند». در قرآن به جزئیات زندگی او هیچ اشاره‌ای نمی‌شود و صرفاً به ذکر نام او در کنار نام دیگر پیامبرانبسنده می‌شود.

برخى گفته‌اند: مراد از «عبداً» در آيه «فَوَجَدا عَبدًا مِن عِبادِنا ءاتَينهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وعَلَّمنهُ مِن لَدُنّا عِلما». (سوره كهف، آیه 65) نيز اليسع است.[۵] ولى بيشتر مفسران آن را به خضر تفسير كرده‌اند.[۶]

همچنين قرطبى در ذيل آيه «...و زُلزِلوا حَتّى يَقولَ الرَّسولُ والَّذينَ ءامَنوا مَعَه مَتى نَصرُاللّهِ...». (سوره بقره، آیه 214) مراد از «الرسول» را اليسع مى‌داند.[۷]

قرطبى و آلوسى در ذيل آيه «فَاصبِر كَما صَبَرَ اولوالعَزمِ مِنَ الرُّسُلِ...» (سوره احقاف، آیه 35) از حسن بن فضل روايت كرده‌اند كه: مراد از «اُولوالعَزم مِنَ الرُسُل» در اين آيه پيامبر برگزيده‌اى هستند كه نامشان در سوره انعامآمده و يكى از آنان اليسع است، زيرا در آن سوره بعد از ذكر نام اين پیامبران و ويژگي هاى آنان مى ‌فرمايد: خدا اين پيامبران را هدايت كرده، پس تو نيز به هدايت آنان اقتدا كن: «اُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدهُمُ اقتَدِهُ...». (سوره انعام، آیه 90) پس آنان بايد از پيامبران اولوالعزم باشند.[۸]

ولى علامه طباطبايى با اين استدلال كه در آيات 83ـ90 انعام بعد از ذكر اسم آن پيامبران فرموده است: «و مِن ءابائِهِم وذُرِّيّتِهِم و...». (سوره انعام، 87ـ89) و بعد آيه«فَبِهُدهُمُ اقتَدِه...» (سوره انعام، 90) را آورده اين استدلال را مردود دانسته است زيرا اگر مراد از اولوالعزم پيامبران نامبرده باشند بايد آيه «فَبِهُدهُمُ اقتَدِه» بلافاصله پس از ذكر نام آنان بيايد.[۹]

حضرت الیسع در روایات

در كتاب بحار از كتاب احتجاج و كتاب توحيد و كتاب عيون روايتى طولانى از حسن بن محمد نوفلى از حضرتامام رضا علیه السلام نقل شده كه در آن حضرت رضا علیه السلام در خلال احتجاجاتى كه عليه جاثليق مسيحىكرده، فرموده است: يسع نيز مانند حضرت عیسی بر روى آب راه مى رفت و مرده زنده مى كرد و كور مادرزاد و مبتلاى به جذام را شفا مى داد.[۱۰]

در كتاب قصص الانبياء ثعلبى دارد كه حضرت الیاسپيغمبر وقتى به زنى از زنان بنى اسرائيل كه فرزندى به نام يسع بن خطوب داشت وارد شد، زن وى را منزل داده و ورودش را از دشمنانش مخفى داشت. الياس به پاس اين خدمت در حق فرزندش يسع كه به مرضى دچار بوددعا كرد و او عافيت يافت. يسع چون اين معجزه را بديد به الياس ايمان آورد و او را در ادعاى نبوتش تصديق نمود و ملازمتش را اختيار كرد. از آن به بعد هر جا كه الياس مى رفت يسع نيز همراهش مى رفت. ثعلبى سپس داستان به آسمان رفتن الياس را ذكر كرده اضافه مى كند كه: در اين هنگام يسع او را بانگ زد كه اى الياس حالا كه مى روى تكليف مرا معلوم كن و مرا براى روزگار تنهاييم دستورى ده. الياس از آسمان كساى خود را انداخت و همين كسا علامت جانشينى يسع براى الياس در ميان بنى اسرائيل بود.

آنگاه مى گويد: خداوند به فضل خود يسع علیه السلام را به نبوت و رسالت به سوى بنى اسرائيل مبعوث نمود و به وى وحى فرستاد و او را به همان نحوى كه بنده خود الياس را تاييد مى كرد، تاييد فرمود و در نتيجه بنى اسرائيل به وى ايمان آورده و او را تعظيم نموده در هر پيشامدى رأى و امر او را متابعت مى كردند و بدين منوال تا يسع در ميان بنى اسرائيل زنده بود حكم خداى تعالى در بين آنان نافذ و مجرى بود.[۱۱]

پانویس

  1. پرش به بالا کتاب واژه‌هاى ‌دخيل، ص 128.
  2. پرش به بالا مجمع ‌البيان (طبرسى فضل بن حسن)، ج4، ص509 و 507.
  3. پرش به بالا أطيب البيان في تفسير القرآن (طيب سيد عبدالحسين)، ج11، ص254.
  4. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج7، ص339.
  5. پرش به بالا مفحمات ‌الاقران، ص 141.
  6. پرش به بالا مجمع ‌البيان (طبرسى فضل بن حسن)، ج6، ص745.
  7. پرش به بالا تفسير قرطبى، ج3، ص25.
  8. پرش به بالا تفسير قرطبى، ج16، ص145.
  9. پرش به بالا الميزان (طباطبايى سيد محمدحسين)، ج18، ص219.
  10. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج7، ص363.
  11. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج7، ص363.
نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ |
 
سَموئیل یا اُشموئیل(عبری: שְׁמוּאֵל عربی:صموئیل یونانی:Σαμουήλ به معنی لغوی "شنیده شده توسط خدا")از شخصیت‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در انجیلاست که نوشتن کتب سموئیل را به او نسبت داده‌اند. سموئیل در قرآن نیز در داستان داوود بدون ذکر نام مورد اشاره قرار گرفته‌است.

در دین یهودیت سموئیل آخرین فرد از داوران (دیانیم) است که پیامبری خود را در سرزمین اسرائیل شروع می‌کند. بعد از او قوم اسرائیل برای اولین بار دارای پادشاه می‌شوند. سموئیل دو پادشاه اسرائیل طالوت و داوود را مسح می‌کند.

ساموئل شائول را ملاقات می‌کند.
ساموئل شائول را مورد آمرزش قرار می‌دهد.
 

در کتاب مقدس

خانواده

مادر سموئیل حنا نام داشت و پدرش الکانا بود. بر اساس نوشتارهای موجود پدر سموئیل از قبیله لاوی و از نسل روحانیون اسرائیل بوده‌است. بر اساس کتاب سموئیلالکانا دو همسر به نامهای پنینا و حنا داشت. پنینا دارای فرزندانی بود ولیکن حنا فرزند نداشت. با این وجود الکانا به حنا علاقه بیشتری داشت. پنینا که حسادت می‌کرد حنا را به خاطر نداشتن فرزند مورد تمسخر قرار می‌داد که اینکار حنا را بسیار ناراحت می‌کرد. رابطه پنینا و حنا مانند رابطه ساره و هاجر بود. الکانا مردی معتقد بود و همسرانش را به زیارت منطقه شیلوه می‌برد.

در یکی از این زیارتها حنا وارد محل مقدس شد و برای داشتن فرزند دعا کرد. او که گریه می‌کرد، اعلام کرد که اگر فرزند دار شود آن فرزند را به عنوان نذری به خداوند تقدیم خواهد کرد. الی که یکی از قاضیان اسرائیل بود حنا را مشاهده کرد. او ابتدا تصور کرد که او مست است ولیکن بعد از متوجه شدن قصد او، وی را مورد آمرزش قرار داد. حنا بعد از بازگشت در مدت کمی با سموئیل باردار شد. بعد از اینکه فرزندش به دنیا آمد او وی را نزد الی گذاشت و گاهی به او سر می‌زد.

ریشه نام

بر اساس کتاب سموئیل ۱:۲۰ حنا نام سموئیل را در رابطه با اینکه خداوند دعای او را شنید انتخاب کرد. ریشه نام سموئیل از ریشه عبری شماع به معنی شنیدن است. نام سموئیل همچنین دارای ریشه مشترکی با نام عبری طالوت (شائول) است.

آغاز نبوت

در یک شب سموئیل صدایی شنید که او را صدا می‌زد. سموئیل در این زمان دوازده ساله بود. او تصور کرد که الی او را صدا می‌کند و به نزد الی رفت. الی به او گفت که وی را صدا نکرده و او را به خواب تشویق کرد. این اتفاق سه بار تکرار شد تا الی متوجه شد که خداوند سموئیل را صدا می‌کند. وقتی سموئیل پاسخ داد، خداوند به او گفت که گناهان فرزندان الی باعث خواهد شد که نسل او به عنوان پیامبر ادامه نیابد. صبح روز بعد الی از سموئیل پرسید که خداوند به او چه گفته‌است و سموئیل اتفاق شب گذشته را تعریف کرد. الی بدون ناراحتی ابراز کرد که خداوند هر چه را که درست است انجام خواهد داد.

رهبر اسرائیل

در جوانی سموئیل فلسطینیان به اسرائیل ضربه سختی در ابن عذر زدند. آنها مقدار زیادی از زمین را تصاحب کردند وتابوت عهد را با خود بردند. الی از شنیدن خبر دزدیده شدن تابوت عهد و کشته شدن پسرانش افتاد و مرد. فلسطینیان هفت ماه تابوت عهد را در اختیار داشتند؛ ولیکن به دلیل بلاهایی که به آنها نازل شد تصمیم گرفتند تابوت را به اسرائیل بازگردانند.

بعد از بیست سال سموئیل به پیامبر اسرائیل تبدیل شد. او قوم اسرائیل را در کوه میزپا جمع کرد و به رهبری او فلسطین شکست سختی خورد. سموئیل سنگ بزرگی در محل جنگ به عنوان یادبود گذاشت و از آن زمان صلح برقرار شد.

مسح کردن اولین شاه اسرائیل

سموئیل دو پسر داشت که به جایگزینی او بودند؛ ولیکن مانند پسران الی پسران سموئیل نیز درستکار نبودند و قوم اسرائیل آنها را رد کردند. به دلیل حملات گسترده به اسرائیل قوم اسرائیل در فکر داشتن حکومت مقتدرتری بودند. آنها از سموئیل خواستند که به آنها پادشاهی بدهد که آنها نیز مانند بقیه ملتها باشند. سموئیل در ابتدا مخالفت می‌کند ولیکن خداوند به او می‌گوید که شاهی برای آنان تعیین خواهد کرد. سموئیل قوم اسرائیل را به مزایا و معایب داشتن پادشاه موعظه می‌کند. در این هنگام طالوت و خدمتکارانش به دنبال الاغان گم شده خود هستند و از سموئیل راهنمایی می‌خواهند. سموئیل با دیدن طالوت متوجه می‌شود که او پادشاه اسرائیل خواهد شد.

کمی قبل از بازنشستگی خود، سموئیل مردم را در گیلگال موعظه می‌کند. او آنها را در مورد داشتن قاضیها و پادشاه موعظه کرده و آنها را از بت‌پرستی برحذر می‌دارد. سموئیل به اسرائیلیها می‌گوید که در صورتی که از خداوند اطاعت نکنند خداوند آنها را تحت سلطه قومهای دیگر قرار خواهد داد.

طالوت برای جنگ با فلسطین آماده می‌شود. سموئیل او را مورد مؤاخذه قرار می‌دهد که برای قربانی کردن قبل از جنگ منتظر او نشده‌است. او پیشبینی می‌کند که طالوت جایگزینی از نسل خود نخواهد داشت. در جنگ با عمالیق طالوت آگاگ پادشاه آنان را با نیزه هدف قرار می‌دهد؛ ولیکن طالوت به سموئیل می‌گوید که او بهترین گوسفندها و گاوهای عمالیق را به عنوان غنیمت نگه داشته‌است؛ ولیکن این مسئله با دستور خدا به سموئیل که طالوت باید تمامی داشته‌های عمالیق را نابود کند در تضاد است. سموئیل طالوت را به دلیل سرپیچی از دستور خدا مورد سرزنش قرار می‌دهد. سموئیل به طالوت می‌گوید که خدا او را پادشاه کرده‌است و می‌تواند دوباره او را فردی معمولی بکند. طالوت و سموئیل بعد از این اتفاق دیگر صحبت نمی‌کنند.

سموئیل به بیت لحم می‌رود و مخفیانه داوود را مسح می‌کند. او به داوود کمک می‌کند و طالوت که حسادت کرده بود تصمیم می‌گیرد داوود را بکشد. سموئیل در این زمان می‌میرد و در رماه دفن می‌شود. سموئیل در هنگام مرگ پنجاه و دو سال داشت.

 

سموئیل در ادیان

یهودیت

بر اساس کتاب ارمیا سموئیل به خداوند بسیار پایبند بود. در متون یهودی ذکر شده‌است که سموئیل آن قدر در نظر خداوند عزیز بود که خداوند به صورت مستقیم با او صحبت می‌کرد.

مسیحیت

مسیحیان سموئیل را یک پیامبر، قاضی و رهبر با حکمت اسرائیل می‌دانند.

اسلام

سموئیل در اسلام پیامبر مورد احترامی است. داستان سموئیل و مسح کردن طالوت توسط او در قرآن بدون ذکر نام سموئیل ذکر شده‌است.

آیا از [حال] سران بنی اسرائیل پس از موسی خبر نیافتی آنگاه که به پیامبری از خود (سموئیل) گفتند پادشاهی برای ما بگمار تا در راه خدا پیکار کنیم [آن پیامبر] گفت اگر جنگیدن بر شما مقرر گردد چه بسا پیکار نکنید گفتند چرا در راه خدا نجنگیم با آنکه ما از دیارمان و از [نزد] فرزندانمان بیرون رانده شده‌ایم پس هنگامی که جنگ بر آنان مقرر شد جز شماری اندک از آنان [همگی] پشت کردند و خداوند به [حال] ستمکاران داناست؛ و پیامبرشان (سموئیل) به آنان گفت در حقیقت خداوند طالوت را بر شما به پادشاهی گماشته‌است گفتند چگونه او را بر ما پادشاهی باشد با آنکه ما به پادشاهی از وی سزاوارتریم و به او از حیث مال گشایشی داده نشده‌است پیامبرشان گفت در حقیقت‌خدا او را بر شما برتری داده و او را در دانش و [نیروی] بدنی بر شما برتری بخشیده‌است و خداوند پادشاهی خود را به هر کس که بخواهد می‌دهد و خدا گشایشگر داناست. - قرآن، سوره بقره آیه ۲۴۶–۲۴۷

منابع

  • کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ترجمه فاضل خان همدانی، ویلیام گلن، هنری مرتن، تهران: اساطیر، ۱۳۷۹،شابک‎۹۶۴-۳۳۱-۰۶۸-X
  • یاردون سیز. دانشنامه کتاب مقدس. ترجمهٔ بهرام محمدیان. چاپ سوم. تهران: روز نو، ۱۳۸۰. ۱۹۱۲.
  • جیمز هاکس. قاموس کتاب مقدس. ترجمهٔ عبدالله شیبانی. چاپ سوم. تهران: اساطیر، ۱۳۷۵. ۱۱۴.

    طالوت 

    Icon-computer.png
    "طالوت" اسم غيرعربي (عبري يا سرياني) و "عَلَم" است.[۱]و در لغت به معني مطلوب بوده و نام "شاؤل بن قيس" از نوادگان بنيامين فرزند يعقوب نبي علیه السلام می­باشد،[۲] وي اولين پادشاه بني اسرائيل است كه در بعضي علوم متبحر بوده و داراي جثه‌اي بزرگ، خوش هيكل، قوي، قهرمان و شجاع بوده است.[۳]

    نام طالوت دوبار در قرآن آمده است، وي ابتدا شهرتي نداشت و در مصر با پدرش در يكي از دهكده‌هاي ساحل رودخانه زندگي مي‌كرد،[۴] نقل است بني اسرائيل بعد از درگذشت موسي علیه السلام مرتكب گناهان شده و از فرمان خدا سرپيچي مي‌كردند، خداوند به همين جرم شخصي به نام جالوت را برايشان مسلط ساخت، وي بني اسرائيل را آزار مي‌داد و آن‌ها را از سرزمينشان بيرون مي‌كرد.[۵] احكام تورات را فرو مي‌گذاشت از مردم باج مي‌گرفت، سرانجام خداوند شمعون يا اشموئيل را بر بني اسرائيل به پيامبري برگزيد،[۶]بني اسرائيل از او خواستند تا رهبر و اميري براي آنها انتخاب كند تا همگي تحت فرمان و هدايت او با دشمن نبرد كنند و عزت از دست رفته خود را بازيابند.[۷]

    ياد كرد قرآن از طالوت

    اشموئيل با آن كه مي‌دانست قوم او پيمان شكن هستند و از جهاد سربازخواهند زد. به فرمان خدا، طالوت را به فرماندهي آنان انتخاب كرد: «وَقالَ لَهُم نَبيّهُمْ اِنّ الله قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالوتَ مَلِكاً»[۸]؛ و پيامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را براي زمامداري شما مبعوث و انتخاب كرده است.

    بني اسرائيل كه سابقه درخشاني در طول تاريخ زندگي‌شان نداشتند باز دست به بهانه جويي زدند و براي فرمانده و رئيس لشكر امتيازاتي از نظر نسب و ثروت لازم مي‌دانستند كه در طالوت هيچكدام يافت نمي‌شد.

    نه از خاندان لاوي پسر يعقوب بود كه سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان يوسف و يهودا بود كه سابقه حكومت داشتند بلكه از خاندان بنيامين مردي گمنام و تهي دست بود، بنابراين بني اسرائيل اعتراض كردند كه ما از او سزاوارتريم.[۹]

    اشموئيل در پاسخ آنها گفت: «قالَ اِنَّ الله اصطَفاهُ عَلَيْكُم وَزادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلمِ وَالجِسمِ»؛[۱۰]؛ گفت خدا او را بر شما برگزيده و او را در علم و (قدرت) جسم وسعت بخشيده است.

    و در ادامه مي‌گويد: «اِنَّ ءايَةَ مُلكِهِ اَنْ يَأتيكُمُ التّابوتُ فيه سَكينَةٌ مِنْ رَبِكُمْ»[۱۱]؛ نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد به سوي شما خواهد آمد (همان صندوقي كه) در آن آرامش از پروردگار و... قرار دارد.

    (منظور از تابوت يا صندوق عهد، همان صندوقي است كهحضرت موسی علیه السلام در آن به رود نيل سپرده شد. اين صندوق در جنگ ها باعث قوت و آرامش بني اسرائيل بود ولي مدتي بود كه آن را از دست داده بودند). به هر حال بني اسرائيل با آمدن صندوق عهد، فرمانروايي طالوت را (ظاهراً) پذيرفتند، طالوت فرماندهي سپاه را بر عهده گرفت و به جانب دشمن رفتند اما براي امتحان سپاه خود و براي اين كه بفهمد چقدر از او اطاعت مي‌كنند به ايشان گفت:

    «اِنَّ اللهَ مُبْتَليكُمْ بِنَهرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنهُ فَلَيسَ مِنّي وَمَنْ لَمْ يَطْعَمهُ فَاِنّهُ مِنّي اِلّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرفَةً بِيَدهِ»؛ خداوند شما را بوسيله يك نهر آب آزمايش مي‌كند آنها كه به (هنگام تشنگي) از آن بنوشند از من نيستند و آنها كه جز يك پيمانه با دست خود بيشتر از آن نخورند از من هستند.[۱۲]

    اما قوم پيمان شكن بني اسرائيل به محض رسيدن به آب تا رفع تشنگي از آن خوردند، به جز عده قليلي از ايشان كه به عهد خويش وفا كردند بنابراين طالوت اكثريت را رها كرد و با بقيه به سوي جالوت شتافت،[۱۳] در ادامه باز هم از آن تعداد كم، گروهي از كم بودن نفرات سپاه خود اظهار ناراحتي كردند ولي گروهي كه ايمانشان قوي‌تر بود گفتند: «كَمْ مِنْ فِئةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فئةً كَثيرَةً بِاذنِ اللهِ»؛[۱۴] چه بسيار گروههاي كوچك كه به فرمان خدا بر گروههاي عظيم پيروز شدند.

    به هر حال دو سپاه در برابر هم قرار مي‌گيرند، سپاه طالوت از خدا طلب ياري مي‌نمايند و جالوت بدست نوجواني شجاع به نام داود كشته مي‌شود و سپاهش فرار مي‌كنند.

    جمع كثيري از مفسران عدد ياران طالوت را در پيكار با جالوت با تعداد مهاجران و انصار با عدد ياران پيامبر صلی الله علیه و آله در جنگ بدر و با شمار اصحاب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف برابر دانسته و 313 نفر برشمرده‌اند.[۱۵]

    سرانجام طالوت

    قرآن به سرگذشت و سرانجام او اشاره نكرده است و در مورد سرانجام طالوت اختلافاتي وجود دارد، برخي گويند نخوت و غرور پيروزي او را از راه حق دور ساخت و (به سبب محبوبيتي كه داود در بني اسرائيل داشت) نسبت به او حسادت كرد و در نبردي كه با فلسطيني ها داشت كشته شد.[۱۶] برخي گويند در اثر اين حسادت به توبه و پشيماني روي آورد و آواره بيابان ها شد، محل دفن او را "اران"[۱۷] مي‌دانند.[۱۸]

    پانویس

    1. پرش به بالا راغب اصفهاني، مفردات، تهران، مرتضوي، 1374، دوم، ج 2، ص 520.
    2. پرش به بالا مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس، بيروت، بي نا، 1928م، ص 511.
    3. پرش به بالا شبستري، عبدالحسين، اعلام قرآن، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1379، اول،‌ ص 531.
    4. پرش به بالا مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1371، بيست و چهارم، ج 2، ص 167.
    5. پرش به بالا طباطبائي محمدحسين، تفسير الميزان، ترجمه محمدباقر موسوي همداني، تهران، دفتر انتشارات اسلامي، بي تا، ج 2، ص 449، مضمون روايت.
    6. پرش به بالا حاج سيد جوادي، احمد صدر، و بهاءالدين خرمشاهي و كامران فاني، دايره المعارف تشيع، تهران، نشر شهيد سعيد محبي، 1383، اول، پيشين، ص 452.
    7. پرش به بالا سوره بقره/246، تفسير نمونه، پيشين، ص 166.
    8. پرش به بالا سوره بقره/247. (ترجمه آيات از آيت الله مكارم شيرازي مي‌باشد).
    9. پرش به بالا تفسير الميزان، پيشين، ص 449، نمونه، پيشين، ص 148.
    10. پرش به بالا سوره بقره/247.
    11. پرش به بالا سوره بقره/248.
    12. پرش به بالا سوره بقره/249.
    13. پرش به بالا تفسير نمونه، پيشين، ص 169-168.
    14. پرش به بالا سوره بقره/249.
    15. پرش به بالا دايره المعارف تشيع، پيشين، ص 253.
    16. پرش به بالا خزائلي، اعلام قرآن، تهران، اميركبير، 1371، چهارم، ص 423.
    17. پرش به بالا اران نام تاریخی بخشی از منطقه جنوب قفقاز مابین ساحل شمالی رود ارس و رود کورا شامل قرهباغعلیا در جمهوری آذربایجان فعلی است.
    18. پرش به بالا دايره المعارف تشيع، پيشين، ص 253.

     

نوشته شده توسط Hidara در چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۷ |
 
آیا حضرت موسی برادر خود هارون را کشت؟
 
پاسخ اجمالی

به اعتقاد ما حضرت هارون(ع) از پیامبران الهی بود و در صحرای تیه[1] به مرگ طبیعی از دنیا رفت. اما گروهی از بنی اسرائیل گمان می کردند که حضرت موسی(ع) او را کشت.[2] بنابر آنچه در برخی منابع اسلامی آمده داستان مرگ هارون از این قرار است:

خداوند در صحرای تیه به موسی وحی نمود من می‌خواهم جان هارون را بگیرم؛ لذا او را به فلان کوه بیاور. حضرت موسی(ع) به اتفاق هارون -طبق دستور خداوند- به آن مکان رفتند. به درختی رسیدند که تا کنون شبیهش را ندیده بودند. در آن جا منزلی بود با تخت و فرش، و معطر به بوی خوش. حضرت هارون با دیدن جایی به آن زیبایی تعجب کرد. به برادرش موسی گفت: من دوست دارم بر این تخت بخوابم. موسی گفت: بخواب. هارون گفت: می‌ترسم صاحب این خانه آمده و با ما دعوا کند، موسی فرمود: نترس من با تو هستم. هارون به برادرش گفت: تو نیز با من بخواب. هنگامی که هر دو خوابیدند، هارون قبض روح شد. .... هارون از دنیا رفت و با همان تختش به آسمان برده شد. پس از آن، حضرت موسی بدون برادرش به سوی بنی اسرائیل بازگشت؛ بنی اسرائیل به او گفتند تو هارون را کشتی؛ به دلیل این که ما او را دوست می‌داشتیم. موسی گفت: وای بر شما؛ آیا شما فکر می کنید من برادرم را کشتم!. زمانی که فشار از سوی مردم بر موسی زیاد شد، وی نماز خواند و دعا کرد، خداوند تخت هارون را بین آسمان و زمین آورد تا این‌که مردم او را مشاهده کردند، و هارون به آنها خبر داد که به مرگ طبیعی از دنیا رفت، و موسی او را نکشت، پس مردم حضرت موسی را تصدیق کردند و مرگ هارون در تیه بود.

 


[1]. «تیه» بیابان بى ‏آب و علفى است که انسان در آن سرگردان مى‏شود. اکنون، «تیه» اسم شده برای همان بیابانی که قوم حضرت موسی(ع) در آن‌جا سرگردان شده بودند، این بیابان بخشی از بیابان سینا بوده است». مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 4، ص 343، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.

[2]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 13، ص 372، مؤسسة الطبع و النشر، بیروت، چاپ اول، 1410ق،«قال صاحب الکامل أوحى الله تعالى فی التیه إلى موسى علیه السلام أنی متوف هارون فانطلق به إلى جبل کذا و کذا فانطلقا نحوه فإذا هما بشجرة لم یریا مثلها و فیه بیت مبنی و سریر علیه فرش و ریح طیبة فلما رآه هارون أعجبه فقال یا موسى إنی أحب أن أنام على هذا السریر فقال له موسى نم قال إنی أخاف رب هذا البیت أن یأتی فیغضب علی قال موسى لا تخف أنا أکفیک قال فنم معی فلما ناما أخذ هارون الموت فلما وجد حسه قال یا موسى خدعتنی فتوفی و رفع على السریر إلى السماء و رجع موسى إلى بنی إسرائیل فقال له بنو إسرائیل إنک قتلت هارون لحبنا إیاه فقال ویحکم أ فترونی أن أقتل أخی فلما أکثروا علیه صلى و دعا الله تعالى فنزل بالسریر حتى نظروا إلیه ما بین السماء و الأرض فأخبرهم أنه مات و أن موسى لم یقتله فصدقوه فکان موته فی التیه».

 

نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 
بر اساس آیه 25 سوره مائده، آیا حضرت موسی(ع) مالک برادرش هارون(ع) بوده و بر او سلطه و ولایت داشته و او را به پذیرش دستوراتش وادار می‌کرد؟!
پرسش
با سلام؛ در آیه 25 سوره مبارکه مائده چگونه و بر چه اساسی حضرت موسی(ع) مالک و صاحب اختیار حضرت هارون(ع) است؟ به نظر می‌رسد دلیلش رابطه برادری نباید باشد؛ چون در رابطه برادری کسی ولی و صاحب اختیار کسی نیست، مگر این‌که رابطه پدر و فرزندی در میان باشد که همان‌طور که می‌دانیم در این داستان این‌گونه نیست.
پاسخ اجمالی
حضرت موسی(ع) هنگامی که از هدایت بنی اسرائیل ناامید و از آنها خشمگین شد، در مناجاتش با خدای متعال عرضه داشت؛ پروردگارا من تنها اختیار خودم و برادرم را دارم، میان ما و این جمعیّت گنه‌کار، جدایى بیفکن: «قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسی‏ وَ أَخی‏ فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقین».
زمینه گفتار در این آیه دلالت بر این دارد که جمله «إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی»، کنایه از ناتوانى است؛ ناتوانى از وادار کردن مردم بر قبول دعوتى که برایشان آورده است. مقصود از این جمله ملکیت استقلالی نیست؛ زیرا ملکیت استقلالی مخصوص خداوند است؛ و غیر از خداوند هیچ‌کس مستقلاً مالک نفس خودش هم نیست چه رسد به دیگران!؛ بنابراین حضرت موسی(ع) در این کلام نمی‌خواست بگوید من تنها مالک نفس خودم و برادرم هستم؛ بلکه خواست بگوید من تنها می‌‏توانم نفس خود را به قبول دعوتم وادار ساخته، و برادرم هارون را نیز وادار کنم؛ چون او نیز پیامبرى مرسل و جانشینم می‌باشد؛ هرگز از امر خداى تعالى سر پیچى نخواهد کرد. بنابر این، منظور این فراز قرآنی یکی از دو احتمال زیر می‌باشد:
1. من جز خودم و برادرم توانایی بسیج هیچ فرد دیگری را برای نبرد با دشمنان ندارم!
2. از میان بنی اسرائیل تنها من این توانایی را در خود می‌بینم و تنها برادرم این توانایی را در خودش می‌بیند که وارد نبرد شویم!
البته، منظور از این گفتار موسی(ع) این نبوده که توانایی هدایت‌گری را به طور مطلق از خودش نفی کند؛ چون می‌‏دانیم که حضرتشان از این مقدار توانایی برخوردار بود که برخی از پیروانش - مانند یوشع و کالب - را وادار به پذیرش خواسته خود سازد. پس منظور این نبوده که بگوید من اصلاً نسبت به غیر خودم و برادرم هیچ‌گونه قدرتى ندارم؛ زیرا این معنا منافات دارد با این‌که می‌دانیم عده‌‏اى - از جمله آن دو نفر - به وى ایمان آورده، و دعوتش را پذیرفته بودند. [1]
لذا، اگر به طور مطلق گفت؛ پروردگارا من بر بیش از خودم و برادرم قدرت ندارم، این مقام مناجات و تضرع بوده که اقتضاى این‌گونه سخن گفتن را داشته است؛ چون حضرت موسى(ع) بنی اسرائیل را به دین فطرى بشر دعوت کرده، و در ابلاغ رسالت خود هیچ‌گونه کوتاهى نداشت، ولى قوم بنی اسرائیل دعوتش را رد کرده، آن هم به بدترین و بی ادبانه‌‏ترین وجه. بنابر این در چنین مقامى اقتضا داشت که بگوید پروردگارا من رسالت تو را ابلاغ کردم، و عذر را از گردنم افکندم، و در اقامه امر تو صاحب اختیار و مالک غیر خودم نیستم، برادرم نیز مثل من، و ما هر دو آن مقدار تکلیف را که متوجه ما بود انجام دادیم، ولى مردم با شدیدترین وجه انکار و امتناع، در برابر ما جبهه‌‏گیرى کردند، و ما الآن در حالى هستیم که به کلى از بنی اسرائیل مأیوس شده‌ایم، و تو خودت به ربوبیت خویش گره از این کار بگشا، و بین ما و قوم فاسق ما حکمى قاطع بفرما.[2]
بنابر این، در جمله «إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی»، دو احتمال وجود دارد. یک مالکیت به معنای قدرت و نفوذ کلام، به خاطر تسلیم محض بودن هارون(ع) نسبت به دعوت برادر،[3] دیگر این‌که من مالک نفسم خودم هستم و برادرم نیز مالک نفس خود می‌باشد.[4]
لذا «ملک» در این‌جا به معنای ولایت و تسلط نیست؛ چرا که پیامبران برای ایمان آوردن مردم سلطه و اجباری بر آنها نداشتند؛ از همین‌رو است که خدای متعال به پیامبر اسلام(ص) می‌فرماید: «فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ، لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ»؛[5] پس تذکّر ده که تو فقط تذکّر دهنده‌ای، تو سلطه‌ گر بر آنان نیستى که (بر ایمان) مجبورشان کنى.
 

[1]. اگر گفته شود که آن دو نفری(یوشع و کالب) را که به موسی(ع) ایمان آوردند؛ چرا در این‌جا ذکر نکرده است، در پاسخ می‌گوییم؛ گویا حضرت موسی به ایمان آنها اطمینان صد در صد نداشت؛ به دلیل آن‌که اکثر مردم راه تمرد و سرپیچی را در پیش گرفتند. و یا شاید در این‌جا خواست حداقل کسانی را که با وی در امر ایمان موافق هستند بیان کند. همچنین ممکن است منظور از اخی(برادر) برادر دینی باشد که در این صورت «اخی» آن دو نفر را نیز شامل می‌شود. فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 11، ص 335، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق.
[2]. طباطبائی، سید محمد حسین‏، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏5، ص 293- 294، قم، دفتر انتشارات اسلامی‏، چاپ پنجم‏، 1417ق؛ طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج ‏5، ص 476- 478، قم، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1374ش.
[3]. مفاتیح الغیب، ج ‏11، ص 335.
[4]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه، بلاغی‏، محمد جواد، ج 3، 280، تهران، ناصر خسرو، چاپ سوم، 1372ش.
[5]. غاشیه، 22.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

شرح صدرچرا حضرت موسی(ع) به جای درخواست رفع مشکل گویش، از خدا درخواست کرد که حضرت هارون(ع) را معاون و شریک او قرار دهد؟
پرسش
چرا حضرت موسی(ع) که گفته می‌شود به علت مشکل در گویش، درخواست معاونت حضرت هارون را از خداوند کرد،! درخواست حل مشکل بیان و گفتار خود را نکرد؟
پاسخ اجمالی
آن‌گونه که از آیات 25 تا 34 سوره طه استفاده می‌شود، حضرت موسی(ع) در راستای رسالتش درخواست‌های متعددی از پروردگار نمود که درخواست معاونت حضرت هارون(ع)، اتفاقاً بعد از درخواست رفع مشکل گویش بود؛ یعنی قبل از درخواست وزارت هارون، نفوذ کلامش را از خداوند طلب کرد.
این موضوع آن‌گاه شروع می‌شود که خداوند متعال بعد از مقام نبوتی که به حضرت موسی(ع) داد، وی را در مأموریت خطیری برای رساندن پیام توحید به سوی فرعون مأمور می‌کند: «اینک به سوى فرعون برو، که او طغیان و سرکشی کرده است»؛[1] تا این‌جا حضرت موسى به مقام نبوت رسیده و معجزات قابل ملاحظه‌‏اى ارائه داده است، اما از این به بعد فرمان رسالت به نام او صادر مى‌‏شود، رسالتى بسیار عظیم و سنگین؛ رسالتى که از ابلاغ فرمان الهى به زورمندترین و خطرناک‌ترین مردم محیط آغاز مى‏‌شود.[2]
این‌جا است که موسای کلیم برای این مأموریت از خداوند چیزهایی را می‌خواهد که در واقع همان نقشه و برنامه کار او است. از ظاهر آیات برمی‌آید که آنچه درخواست کرده، وسائلى بود که در امر رسالتش بدان محتاج بوده، نه در امر نبوت؛ چراکه رساندن رسالت خدا به فرعون و درباریانش و نجات دادن بنى اسرائیل، و اداره امور آنان، آن وسائل را لازم داشته، نه مسئله‌ی نبوت. مؤید این احتمال این است که این درخواست‌‏ها را بعد از تمامیت نبوتش، یعنى دنبال آیات سه‏‌گانه سابق نیاورد، بلکه بعد از فرمان رسالتش، یعنى آیه:«اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى» آورد.[3]
در این مقال جهت اثبات ادعای خویش، یعنی تقدم درخواست نفوذ کلام، بر درخواست وزیر، به چند خواسته حضرت اشاره‌ای گذرا می‌کنیم و مشروح آن‌را به تفاسیر ارجاع می‌دهیم.
1. اولین خواسته موسی(ع) از خداوند شرح صدر است: «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی»؛ گفت: اى پروردگار من! سینه مرا براى من گشاده گردان؛ یعنى مرا مهیا کن که بتوانم با مشکلات مواجه شوم؛ چراکه وی مى‏‌داند تحمل امر رسالت کارى بسیار سخت است و محتاج دلى است که بتواند با مشکلات پنجه درافکند و بر همه آنها فایق آید.
2. «وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی». خدایا امر رسالت را بر من آسان گردان تا بتوانم به راحتی امر تو را اجرا نمایم، و این مسئولیت سنگین را آسان به سرانجام برسانم.
3. «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی»؛ و گره از زبان من بگشاى، تا گفتار مرا بفهمند.
در این خواسته سوم، موسی(ع) گشودن گره زبان را مطرح می‌کند. منظور از عقده و گره، آن عقده‌‏اى است که نمى‌‏گذارد مردم سخنانش را بفهمند.[4]
کلمه زبان در این‌جا به این معنا است که موسى مى‌‏خواهد خداوند کلامش را نافذ گرداند تا در دل‌ها بنشیند. به عبارت دیگر، موسى(ع) را در این خواسته دو منظور است:
الف. نفوذ کلام؛ این زمانى ممکن مى‌‏شود که گوینده با منطق عوام مردم آشنایى داشته باشد. چنان‌که رسول اللَّه(ص) فرمود: «ما پیامبران مأمور شده‌‏‌ایم که به اندازه عقل و خرد مردمان با آنها سخن گوییم».[5] و این امر دلیل سخن موسى است که از خدا خواست که گره از زبانش بگشاید.
ب. تأثیر سخن؛ موسى از خدا مى‌‏خواهد که بر عقول مردم نیرویى دهد تا معناى رسالت او را دریابند. در حقیقت موسى در این‌جا از خداوند خردمندی آنان را مى‌‏طلبید، و معناى سخن او: «تا گفتار مرا بفهمند» همین است.[6]
4. چهارمین درخواست موسى(ع) این بود: «وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی»، یار و یاورى براى من قرار ده که از خاندان خودم باشد، مرا در رابطه با این مأموریتى که به من عطا فرموده‏اى کمک نماید. اگر درخواست وزیر کرد، بدین جهت بود که مسئولیت رسالت کاری است وسیع و گسترده، او به تنهایى نمى‏‌تواند به تمام جوانب آن برسد، ناگزیر وزیرى می‌خواهد که در امر رسالت کمک و یاور او باشد، بعضى از جوانب آن‌را اداره کند، تا بار او سبک شود، و در آنچه او مى‏‌کند وزیرش مؤیدش باشد، این است معناى آیه بعدى که به منزله تفسیر وزیر قرار دادن است، و مى‏‌فرماید: «اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی»؛[7] با او پشتم را محکم کن، و او را در کارم شریک ساز.
 

[1]. طه، 24، «اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏».
[2]. ر. ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏13، ص 185، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1374ش.
[3]. طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏14، ص 145، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1417ق.
[4] همان، ص 146.
[5]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق و مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج ‏1، ص 23، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ چهارم، 1407ق، «قال رسول الله (ص) إنا معاشر الأنبیاء أمرنا أن نکلم الناس على قدر عقولهم».
[6]. ر. ک: مترجمان، تفسیر هدایت، ج ‏7، ص 127، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1377ش.
[7]. طه، 31، 32.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 
با آن‌که موسی و هارون(ع) هر دو پیامبر معصوم از خطا بودند، دلیل برخورد تند موسی با برادرش چیست؟
پرسش
چرا حضرت موسی(ع) موهای حضرت هارون(ع)را کشید؟ مگر حضرت موسی و هارون پیامبر و معصوم نبود؟ پس چرا این کار را انجام داد؟
پاسخ اجمالی
پس از آن‌که حضرت موسی(ع) از میعادگاه پروردگار باز گشت و مشاهده نمود که مردم از توحید برگشته و دوباره به گوساله‌پرستی روی آوردند، سراغ برادر خود هارون(ع) – که وی را به عنوان جانشین خود برای رهبری مردم در زمان غیبت خویش قرار داد - رفت و با شدت و عصبانیت هر چه تمام‌تر، در حالی‌که ریش و موی سرش را گرفته و به سوی خود می‌کشید، گفت آیا از دستور من سرپیچی نمودی؟! هارون که ناراحتى شدید برادر را دید، براى این‌که از عصبانیتش بکاهد و عذر موجه خویش را در این ماجرا بیان کند گفت: «فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من فکر کردم که اگر به مبارزه برخیزم و درگیرى پیدا کنم، تفرقه شدیدى در میان بنى‌اسرائیل می‌افتد، و از این ترسیدم که تو به هنگام بازگشت بگویى؛ چرا در میان بنى‌اسرائیل تفرقه افکندى و سفارش مرا در غیابم به کار نبستى»؟![1]
به این ترتیب هارون بی‌گناهى خود را اثبات نمود، بویژه با توجه به جمله دیگرى که در سوره اعراف آمده است: «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی»؛[2] این گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند.
با توجه به این مقدمه و با توجه به این‌که موسى و هارون(ع) هر دو پیامبر و معصوم از خطا و اشتباه بودند، این سؤال پیش می‌آید که این جر و بحث و برخورد شدید، از ناحیه موسى و دفاعى که هارون از خود می‌‏کند، چگونه قابل توجیه است؟
در پاسخ به این پرسش می‌توان گفت؛ موسى با این عمل می‌خواست دو مطلب را اثبات کند.
اولاً: به بنى‌اسرائیل بفهماند که گناه بسیار بزرگی مرتکب شده‌‏اند، و بازگشت به گوساله‌پرستی مسئله ساده‌ای نیست. گناهى که حتى پاى برادر موسى را که خود پیامبرى عالیقدر بود به محکمه و دادگاه کشانده است، آن هم با آن شدت عمل؛ یعنى مسئله به این سادگى نیست که بعضى از بنى‌اسرائیل پنداشته‌‏اند؛ انحراف از توحید و بازگشت به شرک، آن هم بعد از آن همه تعلیمات و دیدن آن همه معجزات و آثار عظمت حق، این کار باورکردنى نیست و باید با قاطعیت هر چه بیشتر در برابر آن ایستاد. گاه می‌شود به هنگامى که حادثه عظیمى رخ می‌دهد، انسان یقه خود را چاک می‌زند و بر سر و صورت خود می‌زند، تا چه رسد به این‌که برادرش را مورد عتاب و خطاب قرار دهد. بی‌گمان براى حفظ هدف و گذاردن اثر روانى در افراد منحرف، و نشان دادن عظمت گناه به آنها، این برنامه‌‏ها، مؤثر است.
ثانیاً: این‌که با این برخورد، بی‌گناهى هارون - با توضیحاتى که می‌دهد - بر همگان ثابت شود، تا او را متهم به مسامحه در ادای رسالتش نکنند.[3]
بنابر این هیچ‌یک از این دو پیامبر مرتکب خلافی نشده‌اند که با شئون پیامبری منافات داشته باشد.
البته، برخی از مفسران می‌گویند انسان وقتی که عصبانی می‌شود و به فکر فرو می‌رود، معمولاً لبانش را گاز می‌گیرد، انگشتان خویش را می‌فشارد و ریش خود را می‌گیرد. در این حادثه نیز با توجه به این‌که حضرت موسی هنگام رفتن، برادر خویش را جانشین خود قرار داد، او را مانند خویش فرض کرد؛ و با او همان کاری را کرد که انسان در حال تفکر و عصبانیت با خودش می‌کند.[4]‌ بنابر این، برخورد این چنینی یک اتفاق عادی بوده است.
 

[1] طه، 94.
[2]. اعراف، 150.
[3]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏13، ص 284، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، 1374ش.
[4]. فخرالدین رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج ‏22، ص 93، بیروت، دار احیاء التراث العربى، چاپ سوم، 1420ق.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

 

حضرت هارون علیه السلام

هارون علیه السلام از انبیاء الهی و برادر حضرت موسی است. موسى علیه السلام هنگام مناجات در کوه طور از خدا خواسته بود كه هارون را وزير او قرار دهد.موسی در آن چهل روزی که به میقات رفته بود هارون رادر میان قومش به جانشینی برگزید.

وجه تسميه هارون

هارون لفظ غيرعربى است و به معنى كوه نشين يا نورانى مي باشد.[۱]

نسب حضرت هارون علیه السلام[ویرایش]

نسب هارون این گونه است که هارون بن عمران بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام.[۲]

حضرت هارون در قرآن

نام حضرت هارون بيست بار در قرآن و بيشتر به همراهحضرت موسی علیه السلام ذكر شده است كه در مواردى حاوى ستايش شخصيت حضرت هارون می باشد. بعضی از مفسرین گفته اند که نام مباركش نوزده بار در كلام الله مجيد ياد شده زيرا مراد از «يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ»: (سوره مريم، آیه 28) هارون برادر موسى نيست.[۳]

  • «وَ أَخِى هرُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّى لِساناً»: و برادرم هارون از من زبان آورتر است. (سوره قصص، آيه 34)
  • «وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هرُونَ نَبِيّاً»: و به رحمت خويش برادرش هارون پيامبر را به او بخشيديم. (سوره مريم، آيه 53)
  • «وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هرُونَ الفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ»: و در حقيقت به موسى و هارون فرقانداديم و كتابشان براى پرهيزگاران روشنايى و اندرزى است.(سوره انبياء، آيه 48)

در قرآن کریم هيچ مساله اى كه مختص به آن جناب باشد، نيامده مگر همان جانشينى او براى برادرش، در آن چهل روزى كه به ميقات رفته بود، "وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ": كه به برادر خود هارون گفت: خليفه من باش در قومم، و اصلاح كن، و راه مفسدان را پيروى مكن، و وقتى از ميقات برگشت، در حالى كه خشمناك و متاسف بود كه چرا گوساله پرست شدند، الواح تورات را بيفكند، و سر برادر را بگرفت و به طرف خود بكشيد، هارون گفت: اى پسر مادر! مردم مرا ضعيف كردند، (و گوش به سخنم ندادند)، و نزديك بود مرا بكشند، پس پيش روى دشمنان مرا شرمنده و سرافكنده مكن، و مرا جزو اين مردم ستمگر قرار مده، موسى گفت: پروردگارا مرا و برادرم را بيامرز، و ما را در رحمت خود داخل كن، كه تو ارحم الراحمينى.[۴]

حضرت هارون در روايات

  • خداي تعالي به موسي و هارون وحی فرمود: دوستان من خود را به زيور خاكساري و خشوع و ترس مي آرايند. اين زيور در دلهاي شان مي رويد و در پيكرهاي شان نمودار مي شود و اين زيور لباس زيرين و رويين آنها است كه به تن مي كنند.[۵]
  • پیامبر اسلام صلي الله عليه و آله به امام علی عليه السلام: تو نسبت به من همچون هاروني نسبت به موسي جز آن كه پس از من پيامبري نيست.[۶]
  • پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام: آيا نمي پسندي كه نزد من همان جايگاهي را داشته باشي كه هارون نزد موسي داشت؛ با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستي؟ مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشي.[۷]
  • امام علی عليه السلام در وصف پیامبران عليهم السلام: گروهي مستضعف بودند و خداوند آنها را با گرسنگي آزمود و به سختي ها مبتلايشان فرمود و با ترس و هراس ها امتحان شان نمود و در بوته ناملايمات زير و روشان كرد... حضرت موسی بن عمران به همراه برادرش هارون عليهاالسلام، در حالي نزد فرعون رفتند كه لباس پشمين بر تن و عصاي چوبين در دست داشتند...[۸]
  • تفسير (على بن ابراهيم) با استناد به امام صادق علیه السلام در روايت معراج از قول پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل مى كند كه فرمود: وقتى به آسمان پنجم صعود كردم در آنجا مردى تنومند با چشمانى درشت مشاهده كردم كه پيرامون او گروهى از امتوى بودند و من از كثرت آنها متعجب شدم و پرسيدم: اى جبرئيل اين مرد كيست؟ جبرئيل گفت: او هارون پسر عمران است، من بر او سلام و برايش استغفار كردم و او نيز به من سلام كرد و برايم استغفار نمود و در آن محل نيز مانند ساير قسمت هاى آسمان ملائكه خشوع نمودند.[۹]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت هارون علیه السلام

مقام هارون علیه السلام نزد خدا و پايه عبوديت او

خداى تعالى در سوره صافات آن جناب را در منت هايش و در دادن كتاب و هدايت به سوى صراط مستقيم و در داشتن تسليم و بودنش از محسنين و از بندگان مؤمنين به خدا با حضرت موسی علیه السلام شريك دانسته و او را از مرسلان دانسته و از انبيايش معرفى كرده و او را از كسانى دانسته كه بر آنان انعام فرموده و او را با سايرانبياء در صفات جميل آنان از قبيل احسان، صلاح، فضل، اجتباء و هدايت شريك قرار داده و يكجا ذكر كرده.

و در آيه «وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي، هارُونَ أَخِي، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي، وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي، كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً، وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً إِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصِيراً» موسى علیه السلام در مناجاتشب طور دعا كرده و از خدا خواسته كه هارون را وزير او قرار دهد و پشتش را به وى محكم نموده و او را شريك او قرار دهد تا خدا را بسيار تسبيح كنند و بسيار ذكر گويند، هم طراز موسى دانسته و آن جناب در تمامى مواقف ملازم برادرش بوده و در عموم كارها با او شركت مى كرده و او را در رسيدنش به مقاصد يارى مى كرد.[۱۰]

پانویس

  1. پرش به بالا قاموس قرآن (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص151.
  2. پرش به بالا التحقيق في كلمات القرآن الكريم (علامه شيخ حسن مصطفوى)، ج11، ص253.
  3. پرش به بالا قاموس قرآن (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص151.
  4. پرش به بالا ترجمه الميزان (سيد محمدباقر موسوى همدانى)، ج16، ص62.
  5. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج13، ص49.
  6. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج31، ص333.
  7. پرش به بالا تفسير نورالثقلين (ابن جمعه هويزى)، ج2، ص62.
  8. پرش به بالا پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم از نگاهقرآن و اهل بيت (حميدرضا شيخى)، النص العربي، ص144.
  9. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص330.
  10. پرش به بالا ترجمه الميزان (سيد محمدباقر موسوى همدانى)، ج16، ص61.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

آنچه را دربارۀ سامری در قرآن آمده است، با توجه به تفاسیر شیعی بیان نمایید؟ آیا خاک قدم جبرئیل در کار سامری تأثیر داشت؟
 
پاسخ اجمالی

سامری از بزرگان زمان حضرت موسی (ع) بود، نام وی سه بار در قرآن آمده است، و وقتی حضرت موسی (ع) به کوه طور رفت، سامری با ساختن گوساله ای طلائی، و دعوت قوم خود به پرستش آن، مردم را گمراه کرد.

حضرت موسی (ع) در برگشت از کوه طور او را به خاطر این کار توبیخ کرد. برداشتن خاک از زیر پای جبرئیل مورد اختلاف دانشمندان و مفسران شیعه است و عده ای از مفسران این مطلب را نپذیرفته اند و آیۀ شریفه را به گونۀ دیگری معنا کرده اند.

پاسخ تفصیلی

داستان سامری را می توان در سه بخش مورد بررسی قرار داد: اول. شخصیت سامری، دوم. برداشتن خاک از زیر سم اسب جبرئیل، سوم نظر. مفسران شیعه در این مورد

بخش اول: سامری کیست؟

نقل های مختلفی در مورد شخصیت او وجود دارد، از جمله: سامری از بزرگان بنی اسرائیل بود؛ از قبیله ای به نام سامره که با خدا دشمنی کرد و راه نفاق را در پیش گرفت. سعید بن جبیر می گوید: اهل کرمان بود و عده ای گفته اند از اهالی باجرمی[1] و شغلش زرگری و نام وی میخا بوده است. ابن عباس از او به موسی فرزند ظفر نام برده که از منافقان بوده و به ظاهر خود را از طرفداران موسی قلمداد می کرد و در حقیقت گاو پرست بود.[2]

بخش دوم: داستان سامری از دیدگاه روایات

در تفسیر قمی[3] که از منابع روایی شیعی است، شرح مختصری از سامری آمده است.

علامۀ طباطبائی داستان سامری را از تفسیر قمى چنین نقل می کند: وقتى حضرت موسی (ع) برای گرفتن تورات و الواح به کوه طور رفت و در موعد مقرر باز نگشت، بنی اسرائیل با فریب ابلیس سر به طغیان نهادند و خواستند جانشین او هارون را بکشند؛ در این میان ابلیس به صورت مردى نزد ایشان آمد و گفت: موسى فرار کرده و دیگر بر نمی گردد، براى این که بدون خدا نمانید، زبورهایتان را جمع کنید تا برایتان معبودى بسازم که عبادتش کنید ... سامری با خاکی که از زیر پای اسب جبرئیل برداشته و آن را مایه مباهات خویش می دانست، گوساله ای از طلا ساخت و آن خاک را در آن ریخت، گوساله به صدا در آمد و بنى اسرائیل در برابر آن به سجده افتادند، و عدد آنهایى که به سجده افتادند هفتاد هزار نفر بود ... موسی وقتی از این حادثه اطلاع پیدا کرد، تصمیم گرفت که او را بکشد، خداى تعالى به او وحى فرستاد که او را مکش؛ چون مردى با سخاوت است، پس موسى بدو گفت: "نگاه کن به معبودت که همواره عبادتش مى‏کردى، چگونه آن را براده مى‏کنیم و خاکش را به دریا مى‏پاشیم، جز این نیست که معبود شما آن خدایى است که معبودى به غیر آن نیست، و علمش همه چیز را فرا گرفته".

علامه طباطبائی بعد از نقل روایت، می فرماید: به دو جهت این روایت قابل اعتماد نیست، اولاً: در بسیاری  از مطالب، کلام ائمه (ع) را نقل به معنا مى‏کند و در بین سخن خود را نیز می آورد و ما براى این ادعا شواهدى در خلال داستانى که وى آورده داریم. ثانیاً: به فرض هم مطالب آن روایت باشد، روایت مرسل و بدون سند است، و نام امامى را که از او نقل کرده نبرده، به این جهت قابل اعتماد نیست.[4]

بخش سوم: نظر مفسران شیعه در برداشتن خاک از زیر قدم جبرئیل (ع)

در میان مفسران دو دیدگاه در این زمینه وجود دارد:

الف) برداشتن خاک از زیر سم اسب جبرئیل (ع) یا زیر قدم خود آن حضرت

در روایت موجود در بخش قبل بیان شد که سامری خاک زیر سم اسب را برداشت. روایت دیگری نیز وجود دارد که این موضوع را تأیید می کند. این روایت در کتبی چون جامع الجوامع[5]، البحر المحیط[6]، غرائب القرآن[7]، زبدة التفاسیر[8]، مجمع البحرین[9] به امیر المؤمنین (ع) نسبت داده شده است.

وقتی حضرت موسی (ع) می خواست روانۀ کوه طور شود، جبرئیل سوار بر اسبش که "حیزوم" نام داشت آمد تا حضرت را با خود ببرد، و سامری این صحنه را دید گفت برای این اسب منزلتی است، مقداری از خاک زیر سم اسب برداشت.

اما عده ای از مفسران بر این عقیده اند که سامری خاک زیر قدم های جبرئیل (ع) را برداشت نه اسب او را و دلیل آن را از ظاهر آیه استفاده کرده اند.

در کتاب تبیین القرآن در تفسیر "قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها"[10] چنین آمده است:

وقتی وارد دریا شدیم چیزی را مشاهده کردم که بنی اسرائیل ندیدند، جبرئیل را در حالی که خاک زیر پایش حرکت می کرد که از جای قدم او به زمین روح دمیده می شد، و مقداری از آن خاک برداشتم.[11]

ب) مراد از بصر در "بَصُرْتُ" دیدن با چشم ظاهر نیست:

در مفردات راغب آمده است:جملۀ "بصرت به" معمولاً در«بصیرت» به معناى فهمیدن که جمع آن «بصائر» است بکار مى‏رود، نه در «بصر» به معناى چشم که جمع آن «ابصار» است.[12]

در تفسیر نور در تأیید این نظر روایتی از احتجاج طبرسی نقل می کند: وقتى حضرت على (ع) بصره را فتح کرد، مردم‏ دور آن حضرت را گرفتند تا سخنان او را بشنوند، چشم حضرت در میان مردم به حسن بصرى افتاد که چیزى را یادداشت مى‏کرد.

امام با صداى بلند او را مخاطب قرار داده و فرمودند: چه مى‏کنى؟ عرض کرد سخنان شما را مى‏نویسم تا براى دیگران بازگو نمایم. امام (ع) فرمودند: آگاه باشید که هر قوم و جمعیّتى یک سامرى دارد و تو اى حسن! سامرى این امّت هستى، تو از من آثار رسول خدا را مى ‏گیرى و با هواى نفس و تفسیر به رأى خودت، مکتب تازه ‏اى مى ‏سازى و مردم را به آن فرا مى ‏خوانى.[13]

بنابر این، برداشت مراد سامرى از «فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ» آن است که من مقدارى از آثار موسى را فراگرفته و بر آن مؤمن شدم، سپس آن را رها کرده و گوساله را ساختم و قهراً جمله «بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا» یعنى به طرحى براى انجام این کار پى بردم که دیگران از آن غافل بودند و این معنا با حدیث فوق مناسب‏تر است.[14]

 


[1] باجرمی نام مکانی است نزدیک شهر نصیبین؛ عبد الله بن عبد العزیز، معجم، ص 220، عالم الکتب، بیروت، 1403 ق.

[2] مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 13 ص 244، مؤسسة الوفاء ،بیروت ،1404 ق.

[3] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج 2، ص 61-62، دار الکتب، قم، 1404ق.

[4]ر.ک: طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، ج 14، ص 201، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1417 ق.

[5] طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، ج 2، ص 433، انتشارات دانشگاه تهران، 1377ش.

[6] اندلسی، ابوحیان، البحر المحیط فی التفسیر، ج 7، ص 376، دار الفکر، بیروت، 1420 ق.

[7] نیشابوری، نظام الدین حسن بن محمد، تفسیر غرائب القرآن، ج 4، ص 568، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416 ق.

[8] کاشانی، ملا فتح الله، زبدة التفاسیر، ج 4، ص270، بنیاد معارف اسلامی، قم، 1423 ق.

[9] طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، ج 3، ص 197، کتابفروشی مرتضوی، تهران، 1375 ش.

[10] طه، 96.

[11] حسینی شیرازی، سید محمد، تبیین القرآن، ص 330، دار العلوم، بیروت، 1423 ق.

[12] راغب اصفهانی، حسین محمد، المفردات فی غریب القرآن، ص 127، دار العلم، 1412 ق.

[13] طبرسی، ابو منصور، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص 171، نشر مرتضی، مشهد،1403ق.

[14] قرائتی، محسن، تفسیر نور، ج 7، ص 384، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، تهران، 1383 ش.

 

نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

گنج قارون

قارون

Icon article.jpg
لغت شناسان برای لفظ "قارون" معنی خاصی ذکر نکرده‌اند، به گفته بعضی از آنان ممکن است وجه تسمیه‌اش به خاطر این باشد که او قرین (نزدیک) فرعون بوده است.[۱]

"قارون بن یصهر" از بنی اسرائیل و از نزدیکان حضرت موسی علیه السلام بوده است (پسرعمو یا پسرخاله او). چنین به نظر می‌رسد قارون در نزد فرعون مقام عالی داشت؛ به نقلی هامان، وزیر فرعون و قارون خزانه دار وی یا عامل و کارگزار فرعون بر بنی اسرائیل بوده است.[۲]

یادکرد قرآن از قارون

نام قارون 4 بار در سه سوره از قرآن آمده است. در بخشی از آیات سوره قصص سخن از درگیری بنی اسرائیل با این مرد ثروتمند و سرکش به میان آمده، قارونی که مظهر ثروت آمیخته با کبر و غرور و طغیان بود.

حضرت موسی علیه السلام در طول زندگی خود با سه قدرت طاغوتی تجاوزگر مبارزه کرد: فرعون که مظهر قدرت حکومت بود و قارون که مظهر ثروت بود و سامری که مظهر صنعت و فریب و اغفال بود. (گر چه مهمترین مبارزه موسی علیه السلام با قدرت حکومت است ولی دو مبارزه اخیر نیز برای خود واجد اهمیت و محتوی درسهای آموزنده و بزرگ است).

قارون از نظر اطلاعات و آگاهی، معلومات قابل توجهی از تورات داشت، نخست در صف مؤمنان بود ولی ضعف ایمان و غرور و ثروت و کمی ظرفیت، او را به آغوش کفر کشانید.

قرآن درباره ثروت قارون چنین می گوید: «إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسیَ‌ فَبَغَی‌ عَلَیْهِمْ وَ ءَاتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلیِ الْقُوَّةِ...‌»؛[۳] قارون از قوم موسی علیه السلام بود اما بر آنان ستم کرد، ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود...

بعضی از مفسرین گفته‌اند: مراد از «مفاتح» کلید گنجینه‌هاست،[۴] برخی دیگر قائلند، «مفاتح» خود گنجینه‌هاست.[۵]

به هر حال منظور هر کدام که باشد گویای ثروت فراوان قارون است. در میان بنی اسرائیل افراد متعهد و دلسوزی وجود داشت که از تکبر و مال اندوزی او بر حال خودش و دیگران نگران بودند و در صدد نصیحتش برآمدند و در چندین مرحله به اندرز او پرداختند:

  1. «إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَاتَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَایحُِبُّ الْفَرِحِین‌»؛ (به خاطر آورید) هنگامی را که قومش به او گفتند: این همه شادی مغرورانه مکن که خداوند شادی‌کنندگان مغرور را دوست نمی‌دارد.
  2. «وَابْتَغِ فِیمَا ءَاتَئکَ اللَّهُ الدَّارَ الاَْخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا»؛ و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب و بهره‌ات را از دنیا فراموش مکن.
  3. «وَأَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ»؛ و همان‌گونه که خدا به تو نیکی کرده، نیکی کن.
  4. «وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فیِ الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَایحُِبُّ الْمُفْسِدِین»؛[۶] و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش که خدا مفسدان را دوست ندارد!

اما او در پاسخ گفت: «قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلیَ‌ عِلْمٍ عِندِی‌»؛[۷] گفت این ثروت را بوسیله دانشی که نزد من است، بدست آورده‌ام.

برخی، علم او را به کاردانی و مهارت تفسیر کرده‌اند.[۸]برخی دیگر از مفسران این علم را چند چیز می‌دانند:

  1. علم تورات
  2. علم انواع تجارت و کشاورزی و سایر مکاسب
  3. علم کیمیا[۹]

ادامه داستان به رخ کشیدن ثروت به مردم و حسرت خوردن عده‌ای بر این دارایی است: «فَخَرَجَ عَلیَ‌ قَوْمِهِ فیِ زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَوةَ الدُّنْیَا یَالَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتیِ‌َ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ»؛[۱۰] آراسته به زیورهای خود به میان مردمش آمد. آنان که خواستار زندگی دنیوی بودند. گفتند: ای کاش آنچه به قارون داده شده ما را نیز می‌بود، که او سخت برخوردار است.

این آیه ما را به این امور رهنمون می‌کند:

1- ثروتمندان دوست دارند که زینت و آرایش و امکانات گوناگون خود را به رخ مردم بکشند؛ به همین جهت کاخهای بلند و آراسته برای خود می‌سازند و هنگام آمدن به میان مردم با زیب و زیور و با لباسهای نو و پاکیزه و وسایل سواری زیبا می‌آیند؛ و اینها (اغلب) برای برتری فروختن به توده مردم و محرومان است.

2- مردم ظاهربین، دلباخته احوال ظاهری ثروتمندان می‌شوند و آرزو می‌کنند که همچون آنان مالدار باشند، به همین جهت آرامش روحی خود را از دست می دهند.

3– دلباختگان، دوستدار زندگی دنیوی و امور مادّیند و می‌پندارند، ثروتمندان دارای بختی بلندند لیکن مؤمنانی که خواستار چیزهای ناپایدار نیستند و به این ثروتها به عنوان هدف نهایی هستی انسان نمی‌نگرند.[۱۱]

در حقیقت در اینجا کوره عظیم امتحان الهی داغ شد، از یک سو قارون در وسط کوره قرار گرفته و باید امتحان خیره‌سری خود را بدهد و از سوی دیگر دنیاپرستان بنی اسرائیل در گرداگرد این کوره قرار گرفته‌اند. ولی در مقابل این گروه عظیم، گروه اندکی عالم و اندیشمند، پرهیزگار و باایمان که افق فکرشان از این مسائل برتر و بالاتر بود در آنجا حاضر بودند، کسانی که شخصیت را با معیار زر و زور نمی‌سنجیدند، کسانی که بر این گونه نمایشهای مسخره همیشه لبخند تمسخرآمیز می‌زدند و این مغزهای پوک را تحقیر می‌کردند:[۱۲] «وَ قَالَ الَّذِینَ أُوتُواْالْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیرٌْ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا وَ لَا یُلَقَّئهَا إِلَّا الصَّابرُِون‌»؛[۱۳] اما دانش‌یافتگان گفتند: وای بر شما. برای آنها که ایمان می‌آورند و کارهای شایسته می‌کنند ثواب خدا بهتر است و بدین ثواب جز صابران نرسند.

از میان همه قابلیت های نیکو و برجسته، در اینجا قرآن تنها بر «علم» تکیه می‌کند، چرا که علم خمیرمایه و ریشهایمان و استقامت و عشق به ثواب الهی و سرای آخرت است.

تعبیر به «الَّذِینَ أُوتُواالْعِلْمَ» پاسخ کوبنده‌ای است به قارون که خود را عالم می‌دانست، قرآن می‌گوید: عالم اینها هستند که افق فکرشان این چنین بلند است، نه تو خیره‌سر و مغرور! و به این ترتیب باز هم می‌بینیم که ریشه همه برکات و خیرات به علم و دانش حقیقی بازمی‌گردد.

به هر حال، خداوند برای هدایت این متکبر دنیاپرست، پیامبر زمانش (حضرت موسی علیه السلام) را به سویش فرستاد، همچنان که قرآن می‌فرماید: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسیَ‌ بَِایَتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِینٍ إِلیَ‌ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُواْ سَاحِرٌ کَذَّاب»؛[۱۴] ما موسی را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم به سوی فرعون و هامان و قارون ولی آنها گفتند: او ساحری بسیار دروغگوست.

موسی علیه السلام از او زکات می‌خواهد ولی قارون سرباز می‌زند و مردم را علیه او می‌شوراند و زنی را برای اتهام به حضرت موسی علیه السلام تحریک می کند تا نسبت زنا به نبی خدا بدهد ولی اتفاقاَ آن زن قارون را رسوا می کند، لذا حضرت موسی علیه السلام از خدا می‌خواهد تا عذاب خود را بر قارون نازل کند.[۱۵]

سرانجام قارون

«فخََسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا کَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُنتَصِرِین»؛[۱۶] سپس ما، او و خانه اش را در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند و خود نیز نمی توانست خویشتن را یاری دهد.

البته قرآن از ذکر محل وقوع حادثه ساکت است که آیا درمصر بوده یا صحرای سینا؟ از روایات و تفاسیر برمی‌آید، محل زندگی بنی اسرائیل صحرای سینا بوده است و نیز طبق آیات او کاخ مجللی داشته بنابراین شاید حادثه در مصر رخ داده است.[۱۷]

داستان قارون (سمبل ثروتمند مغرور) روشنگر این حقیقت است که غرور و مستی ثروت، گاه انسان را به انواع جنون می‌کشاند، جنون نمایش دادن ثروت و به رخ دیگران کشیدن، جنون لذت بردن از تحقیر تهی‌دستان و باز همین غرور و مستی و عشق بی‌حد و حصر به زر و سیم، گاه سبب می‌شود که دست به زشتترین و ننگین‌ترین گناهان بزند. در مقابل پیامبر پاک خدا قیام کند و به مبارزه و ستیز با حق و حقیقت برخیزد.[۱۸]

از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «...بزرگترین فساد آن است که آدمی از وضع خود راضی باشد و از خداوند غافل شود این حالت از حرص و تکبر و خودخواهی و فرورفتن در آرزوها و هوسها پدید می‌آید همان گونه پروردگار در داستان قارون بیان داشته است».

خداوند متعال در قرآن مجید درباره قارون می‌فرماید:«وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فیِ الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَایحُِبُّ الْمُفْسِدِین‌»؛[۱۹]

و این خصلت های پلید در قارون وجود داشت، ریشه همه این صفات از محبت دنیا و جمع کردن مال بدست می‌آید، هواپرستی و پیروی از نفس موجب می گردد که این خوی‌های زشت در انسان پدید آیند و آدمی از هوای نفس پیروی کند و دنبال هوسها برود مال‌پرستی و دنبال آمال و آرزوها رفتن و شهوت‌پرستی نمودن و اظهار خوشوقتی از ستایش و تعریف دیگران از خود، موجب می گردد که آدمی در دام شیطان گرفتار گردد و در راه او گام بردارد و همه اینها از غفلت و فراموش کردن خدا حاصل می گردد، علاج همه این دردها آن است که انسان جامعه فاسد را ترک کند و از گرایش به دنیا دست باز دارد و از عادات ناپسند خود را خلاص سازد و شهوت‌ها و هوس ها را از خود دور کند و به ذکر خدا مشغول گردد و طاعت خدا را گردن نهد.[۲۰]

قرائن و شواهد حاکی از آن است که قارون در میان بنی اسرائیل زندگی کرده و به ظاهر از مؤمنان به شمار می‌آمد، اما در عین حال مطیع محض اوامر خدا و پیامبرش نبوده است. این‌که آخرین درگیری او با پیامبر زمانش دقیقاً چه بوده که به بلعیده شدن او در زمین انجامیده، در قرآن صریحاً چیزی در این زمینه بیان نشده است، اما در برخی روایات به ماجراهایی اشاره شده است که در نهایت بدان انجامید که قارون و ثروتش در زمین محو شوند:
1. ابن عباس می‌گوید: قارون مردى از قوم موسى(ع)، و پسر عموى آن‌جناب بود، و همواره در جست‌وجوى علم بود، تا آن‌که دانش بسیارى جمع‌آورى نمود ... تا روزى که بر موسى(ع) طغیان کرد، و به وى حسد ورزید.
موسى(ع) به او فرمود: «خداى تعالى به من دستور داده که از بندگانش زکات بگیرم، تو هم باید زکات مالت را بدهى»، قارون از اطاعت این دستور سرباز زد، و به مردم گفت: موسى(ع) می‌خواهد مال مردم را بخورد، اول دم از نماز زد، شما اطاعتش کردید، و دستورهایى دیگری داد و همه را پذیرفتید، آیا باز هم حرفش را گوش کرده و اموالتان را به او می‌دهید، مردم گفتند: نه، ولى چاره‌ چیست؟! قارون گفت: از یکى از زنان فاحشه بنى‌اسرائیل می‌خواهیم که موسی(ع) را متهم به زنا با خود کند! بنی‌اسرائیل هم به آن زن بدکاره گفتند: اگر شهادت دهى که موسى با تو زنا کرده است، هر چه بخواهى به تو می‌دهیم، زن هم پذیرفت.
قارون نزد موسى(ع) آمد، و گفت: از بنى‌اسرائیل بخواه تا جمع شوند، و آنان را به آنچه خدایت فرموده آگاه کن! موسى(ع) قبول کرد، و به بنى‌اسرائیل فرمود: «شما را جمع کرده‌ام تا به اطلاعتان برسانم که پروردگارم چه دستوراتى داده»، بنى اسرائیل گفتند: چه دستور داده؟ فرمود: «مرا دستور داده تا به شما بگویم تنها خدا را بپرستید، چیزى را شریک او مگیرید، صله رحم کنید، و...»، تا آن‌که فرمود: «و این‌که اگر کسى زنا کرد در صورتى که زن داشته باشد سنگسارش کنید»، گفتند: هر چند که خودت باشى؟ فرمود: «بله، اگر خودم نیز زنا کنم باید سنگسار شوم»، گفتند: تو زنا کرده‌اى، و باید سنگسار شوى! موسى(ع) با تعجب پرسید: «من زنا کرده‌ام؟!».
اطرافیان قارون فرستادند نزد آن زن که بیا و شهادت بده، چون آمد، پرسیدند درباره موسى(ع) چه شهادت می‌دهى؟ موسى(ع) از او پرسید: «تو را به خدا سوگند راست بگو»، زن گفت: چون مرا به خدا سوگند می‌دهى [راستش را می‌گویم] این مردم با پرداخت رشوه از من خواستند که تو را متهم به زناى با خود کنم، ولی گواهی می‌دهم که تو پاکی و پیامبر خدایی!
موسى با چشم گریان به سجده افتاد، خدا وحى فرستاد که چرا می‌گریى؟ با این‌که من زمین را مسخّر تو کرده‌ام، به زمین فرمان بده تا قارون را ببلعد، که اگر فرمانش دهى اطاعتت می‌کند.
موسى(ع) سر از سجده برداشت، و به زمین گفت: «قارون و اطرافیانش را بگیر»، زمین پاهایشان را در خود فرو برد، آنان با وحشت و التماس، از موسی(ع) کمک خواستند! موسى(ع) دوباره به زمین فرمان داد که آنان را ببلعد! زمین آنان را تا گردن‌هایشان فرو برد، مجدداً فریادشان بلند شد، بعد از فرمان سوم موسى(ع)، زمین آنان را به صورت کامل بلعید! خدا به موسى وحى فرستاد که: بندگانم هر چه نزد تو التماس کردند، پاسخشان ندادی! به عزتم سوگند اگر مرا می‌خواندند پاسخشان را می‌دادم.(سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج ‏5، ص 136، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، 1404ق. و نیز ر.ک: ابن ابى حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ج ‏9، ص 3018، عربستان سعودی، مکتبة نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419ق.)
2. نقل دیگری از این داستان وجود دارد که خلاصه‌اش چنین است: موسى(ع) نزد قارون آمد، و حکم زکات را به وى ابلاغ نمود، قارون او را مسخره کرده و از خانه‌اش بیرون راند، موسى(ع) نزد پروردگارش از رفتار قارون شکوه کرد، خدا هم او را بر وى مسلط ساخت و زمین به فرمان وى، قارون و خانه‌اش را در خود فرو برد.(قمى، على بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج ‏2، ص 145، قم، دار الکتاب، چاپ سوم، 1404ق؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏16، ص 84.)
در ارتباط با این روایات باید گفت که روایت اول موقوف است، یعنى از صحابى نقل شده و نه از پیامبر(ص) و روایت دوم نیز هم شامل سخنانی ناپسند بوده و هم از نظر سند موقوف و بریده است و به همین دلیل، روایت ضعیفی ارزیابی می‌شود.(المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏16، ص 84.)
درباره ابتدا و سرنوشت قارون، قرآن کریم می‌فرماید: «قارون از قوم موسى بود، اما بر آنان ستم کرد، ما آن‌قدر از گنج‌ها به او داده بودیم که حمل کلیدهاى آن براى یک گروه زورمند مشکل بود! [به خاطر آورید] هنگامى را که قومش به او گفتند: این همه شادى مغرورانه مکن، که خداوند شادی‌کنندگان مغرور را دوست نمی‌دارد».(قصص، 76.)
از این‌رو؛ برخی از مفسران گفته‌اند؛ قارون از نظر اطلاعات و آگاهی، معلومات قابل توجهی از تورات داشت، نخست در صف مؤمنان بود ولی به دلیل ضعف ایمان، غرور، ثروت و کمی ظرفیت، زکات نداد و مخالفت و سرپیچی امر حضرت موسی(ع)، را کرد و کافر شد.(ر. ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏16، ص 152، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، 1374ش.)

این مطلب را با بیانی نورانی از حضرت رسول صلی الله علیه و آله به پایان می بریم: «هر کس لباسی بپوشد و در آن به خود بالیدن گیرد، خداوند او را به کنار دوزخ فروبرد، آنگاه همدم قارون گردد چرا که قارون اول کسی بود که تبخّر کرد و فخر فروخت پس خدای متعال او و سرایش را به زمین فرو برد، هر کس تکبر کند پس به تحقیق با خدا در کبریائیش ستیز نموده است».[۲۱]

پانویس

  1. پرش به بالا مصطفوی، حسن؛ التحقیق، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، 1368ش، اول، ج9، ص251.
  2. پرش به بالا قرشی، علی اکبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1376ش، دوازدهم، ج5، ص310.
  3. پرش به بالا سوره قصص/76 (ترجمه آیات از آیت الله مکارم شیرازی می باشد.)
  4. پرش به بالا طباطبائی، محمدحسین؛ تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374ش، پنجم، ج16، ص110.
  5. پرش به بالا تفسیر نمونه، پیشین، ج16، ص152.
  6. پرش به بالا سوره قصص/77-76.
  7. پرش به بالا سوره قصص/78.
  8. پرش به بالا تفسیر المیزان، پیشین، جلد16، ص113.
  9. پرش به بالا خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377ش، اول، ج2، ص16-18.
  10. پرش به بالا سوره قصص/79.
  11. پرش به بالا حکیمی، محمدرضا و دیگران؛ الحیاة، ترجمه احمد آرام، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ اسلامی،‌ 1380 ش، ج‌3، ص336.
  12. پرش به بالا تفسیر نمونه، پیشین، ج16، ص165.
  13. پرش به بالا سوره قصص/80.
  14. پرش به بالا سوره غافر/23-22، سوره عنکبوت/39.
  15. پرش به بالا فعال عراقی نژاد، حسین؛ داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء درالمیزان، تهران، سبحان، 1370ش، اول، ج2، ص265.
  16. پرش به بالا سوره قصص/81.
  17. پرش به بالا قاموس قرآن، پیشین، ص312.
  18. پرش به بالا تفسیر نمونه، پیشین، ص170.
  19. پرش به بالا سوره قصص/77: و در زمین از پی فساد مرو که خدا فسادکنندگان را دوست ندارد.
  20. پرش به بالا عطاردی، عزیزالله؛ ترجمه الإیمان والکفر بحارالانوار، تهران، عطارد، 1378ش‌، اول،‌ ج‌2، ص673.
  21. پرش به بالا شیخ صدوق، محمد بن علی‌؛ من لایحضره الفقیه، ترجمه علی اکبر غفاری، تهران، صدوق، ‌1367 ش، اول، ج5، ص305.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

قصه هامان و فرعون

داستان فرعون و هامان در آیات 38 تا 42 سوره قصصذکر شده است بدین مضمون که:

پس از آن‌که آوازه پیروزی موسی علیه السلام بر ساحران در سراسر مصر پیچید، موقعیت فرعون سخت به خطر افتاد؛ از این رو به اطرافیان خود اعلام کرد خدایی جز او برای آن‌ها سراغ ندارد! و به هامان وزیر خود دستور داد قصر و برجی بسیار مرتفع برای او بسازد تا بالای آن رفته، شاید از خدای موسی علیه السلام خبری پیدا کند.

فرعون لقب پادشاهان قدیم مصر است؛ اما فرعونی که در زمان ولادت حضرت موسی علیه السلام بر مصر حکومت می‌کرد، در کتاب‌های تاریخ دوره اسلامی، قابوس بن مصعب نامیده شده است و عبرانیان او را فرعون تسخیر می‌نامند. به زعم اکثر مورخان، فرعون تسخیر، رامسس یا رعمسیس دوم است. او سومین نفر از سلسله نوزدهم فراعنه مصر بود. کلمه «فرعون» در قرآن کریم 74 بار ذکر شده است.

هامان، آن‌ گونه که از قرآن کریم استفاده می‌شود، وزیر معروف فرعون بود و تا آن حد در دستگاه حکومت فرعون نفوذ داشت که در قرآن کریم (سوره قصص/6) از لشکریان مصر به لشکریان فرعون و هامان یاد شده است. در قاموس کتاب مقدس، هامان نام وزیر اول خشایارشاه معرفی شده که وی با یهود دشمنی داشته است و چون مُردخای به وی تعظیم نکرد، دستور قتل عام یهود را صادر کرد. نام «هامان» شش بار در قرآن کریم ذکر شده است.

سابقه نام هامان

شرق شناسان سالهای طولانی به عنوان یك شبهه قوی ضد قرآنی تكرار می كردند كه آوردن اسم " هامان" به عنوان یكی از مقربان فرعون در دوران موسی یك خطای تاریخی است، چون بر اساس متون مذهبي يهود، تنها يك هامان و آن هم وزيرخشايارشا وجود تاريخي دارد، پس هامان قرآن كه در زمان موسي(ع) و معاصر فرعون بوده خطاي تاريخي و سوء برداشت پيامبر در اقتباس از منابع يهودي به شمار مي آيد.

اما دانشمند مسلمان فرانسوی «موریس بوكای» (1998-1920) در كتاب خود با نام «موسی و فرعون» توضیحاتی می آورد که می تواند پاسخی به این ادعا باشد. او معتقد بود از آنجا كه هامان درزمان موسي(ع) مي زيسته، بهترين منبع براي شناسايي وي و بررسي نام او، يك متخصص در زبان و خط باستاني مصر، هيروگليف است. او رايزني خود را با يكي از برجسته ترين مصرشناسان فرانسوي كه با زبان عربي قديم نيز آشنا بوده، چنين شرح مي دهد:

من كلمه هامان را با همان نگارش قرآني كپي كرده و به وي نشان دادم و به او گفتم كه اين كلمه از يك جمله، در متني مربوط به قرن هفتم ميلادي گرفته شده و جمله مربوط به شخصي است كه با تاريخ مصر مرتبط بوده است. او به من گفت كه در چنين حالتي او اين كلمه را نويسه گرداني [نقل عين تلفظ كلمه يا عبارتي از زباني به زبان ديگر] اسمي هيروگليفي مي داند، اما در عين حال مطمئن است كه متني مربوط به قرن هفتم ميلادي نمي تواند حاوي اسمي به زبان هيروگليف باشد؛ چون در آن زمان هيروگليف كاملاً از بين رفته بوده است.

او به منظور تأييد استنتاج خود به من پيشنهاد كرد تا به لغت نامه اسامي اشخاص در پادشاهي نوين (مصر) نوشته هرمن رنك (Herman Rank) مراجعه كنم كه ممكن است اين اسم را به نگارش هيروگليف پيدا كنم. من تمام آنچه را آن متخصص احتمال داده بود پيدا كردم و نويسه گرداني هامان را به زبان آلماني در آن فرهنگ يافتم و همچنين از اينكه شغل او را نيز يافتم متحيرشدم: فرمانده كارگران در معادن سنگ؛ دقيقاً مطابق آنچه از دستور فرعون به او در قرآن برداشت مي شود. هنگامي كه من تصوير صفحه مربوط از فرهنگ اسامي مصري در مورد هامان را با صفحه اي از قرآن كه در آن نام هامان آمده به كارشناس فرانسوي نشان دادم، او هيچ حرفي براي گفتن نداشت.

در گذر زمان، خط هيروگليف به مانند خط ميخي پارسي به فراموشي سپرده شد و تا صدها سال، هيچ كس نمي توانست خطوط هيروگليف حك شده بر معابد و آرامگاه فراعنه را بخواند و اكثر مردم مي پنداشتند كه اين خطوط و اشكال عجيب براي طلسم و جادوي مكان هاي مقدس حك شده است. از اين رو تا ساليان دراز پي بردن به اسرار مصر باستان به صورت معمايي پيچيده و دست نيافتني شده بود تا اينكه افرادي ناخواسته و اتفاقي توانستند كليد ورود به دنياي مصر باستان را كشف كنند.

در سال 1798 ناپلئون بناپارت به مصر لشكر كشيد. يك سال بعد از آن، سربازان ارتش فرانسه به هنگام حفر يك سنگر براي مقابله با نيروهاي انگليسي در روستاي رُزِتا ـ الرشيد كنوني ـ سنگ سياه بزرگي را پيدا كردند و آن را «سنگ رُزِتا» ناميدند. روي اين سنگ متن يكساني با سه خط هيروگليف، دموتيك و يوناني حك شده بود. با ترجمه متن شناخته شده يوناني مشخص شد كه اين سنگ 2200 سال قدمت دارد و مربوط به دوره سلطنت بطلميوس پنجم است. در اين كتيبه كاهنان از كارهايي كه پادشاه جوان براي معابد و مردم مصر انجام داده بود تعريف كرده و سلطنت او را مورد تأييد قرار داده بودند. با استفاده از اين سنگ بود كه مصرشناس برجسته فرانسوي، ژان فرانسوا شامپوليون (1790ـ1832م) توانست خط هيروگليف را رمزگشايي كند و از آن پس، امكان ترجمه متون ديگر هيروگليف نيز فراهم شد. بنابراين مي توان گفت كه كتيبه سنگي روزتا، شاه كليد كشف رمز خط هيروگليف شد.

متن موجود در فرهنگ سه جلدي هرمن رنك در تصوير زير آمده است. اين متن به نام هامان اشاره دارد و نويسنده آن را از كتاب والتر رسينسكي برداشت كرده است. رسينسكي محقق در زبان هاي باستاني مصر است و كتابش را در 1906م درباره نوشته هاي قديمي مصري در موزه «هاف» وين نوشته است.

رسينسكي اظهار مي دارد كه نام هامان بر ستون سنگي يك «در» حك شده، كه اكنون در آن موزه در اتريش نگهداري مي شود. رسينسكي متن سنگ نبشته را در كتاب خود آورده و بخش هايي از آن را ترجمه كرده است. سنگ نبشته مذكور در تصوير ذيل آمده است.

Haman.JPG

Haman-1.JPG در شكل بالا، نمايشگر نام هامان به خط هيروگليف و Haman-2.JPG بيان موقعيت و جايگاه اجتماعي اوست كه رسينسكي ترجمه آن را به زبان آلماني با عبارت «Vorsteherder Steinbruch arbeiter» درج كرده كه به معناي «فرمانده كارگران درمعادن سنگ» است.

از سوی دیگر دائره المعارف قرآن ـ چاپ ليدن هلند ـ به عنوان آخرين مرجع معتبر غربي در مورد قرآن، نسبت به ديگر منابع متقدم، جانب انصاف را رعايت كرده و در كنار اشاره به قول مشهور محققان غربي در مورد هامان، به ديدگاه مذكور نيز توجه داشته و احتمال مي دهد كه هامان، معرّب كلمه مصري ها، آمِن، باشد كه عنوان بالاترين روحاني و شخص دوم بعد از فرعون بوده است.

با توجه به آنچه ذكر شد هم شواهد تاريخي و هم منابع باستان شناختي از آن حكايت دارد كه هامان، واژه اي است كه خود يا مشابه آن در مصر باستان كاربرد داشته است و مناسبت معنايي اين واژه ها در مصر باستان با جايگاه هامانِ مذكور در قرآن كاملاً آشكار است.[۱]

پانویس

  1. پرش به بالا محمدکاظم شاکر و محمدسعید فیاض، هامان و ادعای خطای تاریخی در قرآن!(3)، فصلنامه علمی- تخصصی قرآن شناخت، شماره5،
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

حضرت موسی علیه السلامکشتن مرد قبطی توسط حضرت موسی(ع) چگونه با عصمت او سازگار است؟
پرسش
آیا حضرت موسی(ع) که در قرآن اشاره شده که مرد مصری را کشته معصوم هست یا نه؟
پاسخ اجمالی

همه انبیاء الهی (با اختلاف درجات) معصوم و در اوج کمال و قرب الهی هستند، و وظایفی بالاتر از وظایف دیگران دارند، بلکه هر گونه توجه به غیر معبود را گناهی عظیم می دانند.
از سوی اندیشمندان و علمای اسلامی برای تبیین عصمت حضرت موسی (ع) در جریان حضرت موسی(ع) و کشتن مرد قبطی (فرعونی) ، بیانات متعددی صورت گرفته است.
مهم ترین وجه بیان شده در باره ی این حادثه ، آن است که گناهی از ایشان سر نزده است، و تنها ترک اولی بوده است. در مورد مرد قبطی (فرعونی) گفته شده است که کشتن او به دلایلی که در جای خود آمده، حرام نبوده است گرچه بهتر بود حضرت موسی(ع) این کار را زود انجام ندهد.
تعبیرات قرآن هم منافاتی با عصمت حضرت موسی ندارد؛ چنانکه امام رضا (ع) در جواب مأمون پیرامون این سخن حضرت موسی که گفت: «این از عمل شیطان بود، که او دشمن و گمراه‏کننده آشکارى است» و یا گفته او که «پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم مرا ببخش!»، فرمودند: منظور از «هذا من عمل شیطان» کار آن مرد قبطی است نه عمل موسی  و منظور از «ظلمت نفسی» این بود که نباید در شهر وارد می شد و منظور از «فاغفرلی» مخفی شدن از دید فرعونیان است.

پاسخ تفصیلی

برای پاسخ به این سؤال چند نکته را باید تذکر بدهیم:

الف) توضیح مختصری درباره عصمت:

عصمت؛ در لغت به معنی محفوظ و مصون بودن و تمسک به چیزی است [1] و در اصطلاح متکلمین عبارت است از: لطفی که با وجود آن، شخص انگیزه ای بر ترک طاعت و ارتکاب معصیت ندارد در حالی که متمکن و قادر بر انجام می باشد [2] .

ب) برخی از دلایل لزوم عصمت انبیا(س):

1. انبیاء الهی اگر معصوم نباشند نقض غرض می شود، زیرا مقصود از بعثت انبیاء این است که مردم را از مصلحت و مفسده واقعی خودشان آگاه نمایند و مقدماتی را آماده کنند تا تربیت و تزکیه آنها به سوی کمال و سعادت دنیا و آخرت ممکن شود، و این مقصود بدون عصمت حاصل نمی شود، چون وقتی معصیتی انجام می دهد یا واجب است ما از او پیروی کنیم یا نه، اگر پیروی نکنیم فایده بعثت منتفی می شود و از طرفی دیگر پیروی در معصیت هم جایز نیست.

 

2. معصیت نبی چه قبل از بعثت چه بعد از آن، موجب تنفر و عدم تبعیت مردم می شود.

 

با توجه به این دلایل و دلایل متعدد دیگری که در باب عصمت انبیاء الهی ذکر شده وجوب عصمت انبیا قطعی است.

 

ج) عصمت حضرت موسی(ع) چگونه با ظاهر بعضی آیات قرآن مثل کشتن مرد قبطی سازگار است؟

 

قرآن می فرماید: و به هنگامى که اهل شهر در غفلت بودند (موسی) وارد شهر شد ناگهان دو مرد را دید که به جنگ و نزاع مشغولند یکى از پیروان او بود (و از بنى اسرائیل)، و دیگرى از دشمنانش، آن که از پیروان او بود در برابر دشمنش از وى تقاضاى کمک نمود موسى مشت محکمى بر سینه او زد و کار او را ساخت (و بر زمین افتاد و مرد) موسى گفت: «این از عمل شیطان بود، که او دشمن و گمراه ‏کننده آشکارى است» (سپس) عرض کرد: «پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم مرا ببخش!» خداوند او را بخشید، که او غفور و رحیم است! [3]

 

حال سؤال این جاست که سخن حضرت موسی که گفت: «این از عمل شیطان بود، که او دشمن و گمراه‏کننده آشکارى است» و یا گفته او که «پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم مرا ببخش!» چگونه با عصمت او سازگاراست؟

 

در این مورد باید بگوییم: یکی از درباریان فرعون (قبطی) فردی از پیروان موسی را مجبور به جمع آوری هیزم می کند و بدین سبب با هم درگیر می شوند و در این هنگام موسی برای کمک مشتی به سینه ی قبطی (فرعونی) می زند که در اثر آن قبطی کشته می شود [4] . آنچه مفسرین به بیان آن پرداخته اند این است که این عمل موسی ترک اولی بوده است او با این عمل خود را به زحمت انداخته است و به خاطر این عمل (قتل)، فرعونیان از او نمی گذرند و ترک اولی به معنی کاری است که ذاتاً حرام نیست بلکه موجب می شود که کار بهتری ترک شود بی آنکه عمل خلافی انجام شده باشد. [5]

 

در کتاب عیون اخبار الرضا آمده که مأمون همین را از امام هشتم سؤال کرد، حضرت فرمودند: منظور از جمله «این از عمل شیطان بود » نزاع و جدال آن دو مرد بود؛ و منظور از جمله «پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم» این است که من خود را در آنجایی که نباید بگذارم گذاشتم من نباید وارد این شهر می شدم و منظور از «مرا ببخش» این است که مرا از دشمنان مستور بدار و پنهان کن زیرا یکی از معانی غفران پنهان کردن و پوشاندن است [6] .

 

سید مرتضی علم الهدی در کتاب تنزیه الانبیاء این آیه را به دو وجه بیان فرمودند:

 

1. مراد از ظلم ترک مستحب است که تأخیر قتل آن مرد قبطی بوده و موسی به جهت مبالغه در کمک به شیعه خودش در قتل آن مرد قبطی تعجیل کرد و ترک اولی کرد و از ثواب مترتب شده بر آن کار مستحبی محروم شد لذا فرمود بر خودم ظلم کردم.

 

2. منظور از این که گفت: «این عمل شیطان بود»، نزاع آن قبطی است و حضرت موسی قصد کشتن قبطی را نداشته بلکه می خواست شیعه و پیرو خود را کمک کند. [7]

 

شیخ طوسی در تفسیر تبیان می فرماید: قتل آن مرد قبطی قبیح نبود و خدا موسی را امر به کشتن او کرده بود ولی بهتر بود به جهت مصالحی موسی این قتل را به تأخیر اندازد، و چون مقدم شد این ترک اولی بود و لذا موسی استغفار کرد [8] .

 

صاحب مجمع البیان هم به این سؤال این گونه جواب می دهد که: قتل به خاطر خلاصی مؤمن از دست آن ظالم بود و فی نفسه مقصود نبوده پس حسن و غیر قبیح است [9] .

 

در تفسیر فتح القدیر آمده که این طلب مغفرت از ترک اولی می باشد و منظور از "ظلمت نفسی" این است که ظلم به خودم کردم به خاطر کشتن این فرعونی چون اگر فرعون بفهمد مرا خواهد کشت و منظور از "فاغفرلی" این است که خدایا این را مخفی کن که فرعون نفهمد.

 

و اگر قرآن در سوره ی شعرا آیه ی 14 از قول حضرت موسی می فرماید: «لهم علی ذنب» (برای آنها برعهده من گناهی است)؛ به حسب عقیده و گمان فرعونیان بوده است نه این که موسی (ع) واقعا گناهکار باشد [10] .

 

در نتیجه می توان گفت: گناه و معصیت دارای مراحلی می باشد گاهی انسان از قوانین شرع و دستورات اخلاقی تخلف می ورزد که این با عصمت منافات دارد ولی گاهی این گونه نیست و صرفاً ترک اولی است و این گرچه در نزد مقربان و محبان معصیت است اما مخالفتی با عصمت ندارد و از باب حسنات الابرار سیئات المقربین است و بس.

برای اطلاع بیشتر مراجعه نمایید به:

1- نمایه عصمت انبیا در قرآن، شماره 1069.

2- نمایه عصمت انبیا از دیدگاه قرآن، شماره 998.

 

[1] مفردات راغب و کتاب العین ماده عصم.

[2] محاضرات فی الاهیات، ص 405.

[3] وَ دَخَلَ الْمَدینَةَ عَلى‏ حینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذی مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ (15)  قالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسی‏ فَاغْفِرْ لی‏ فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ (16)؛ سوره قصص، ایه 15 و 16.

[4] تفسیر نمونه، ج 16، ص 42؛ تفسیرالبیان، ج 7 – 8؛ تفسیر تبیان شیخ طوسی، ج 2، ص 391؛ تفسیر اثنی عشری، ج 10، ص 94.

[5] تفسیر نور الثقلین، ج4، ص 119؛ تفسیر اثنی عشری، ج 10، ص 94.

[6] عیون اختیار الرضا (ع)، ص 155، باب 15؛ نور الثقلین، ج 4، ص 119؛ المیزان، ج 16، ص 18.

[7] به نقل از مجمع البیان.

[8] تفسر تبیان، ج 2، ص 291، چاپ رحلی.

[9] مجمع البیان، ج 7، ص 382.

[10] تفسیر فتح القدیر، ج 4، ص 164.

 

نوشته شده توسط Hidara در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ |
 

 

طرحی از موسی و هارون در برابر فرعون و ساحرانش. 

فرعون

 
فرعون نامی است که قرآن به فرمانروای مصر در زمان حضرت موسی علیه السلام اطلاق نموده است. این واژه 74 بار در قرآن کریم آمده است. در فرهنگ اسلامی فرعون نماد تکبر، خودخواهی و سرکشی در مقابل خداست.

وجه تسمیه فرعون

در مورد وجه تسمیه فرعون نظرات زیر وجود دارد:

  1. اسم عام است و به تمام سلاطین مصر گفته می‌شده چنان كه قيصر لقب سلاطين روم و كسرى لقب شهرياران فارس مي باشد.[۱]
  2. فرعون اسمى غيرعربى است كه به اعتبار گستاخى و گردنكشى او اين چنين ناميده شده است.[۲]
  3. برخی نیز گفته اند: بعید نیست از ماده «فارع» مشتق شده باشد به معنی قتل، انتقام و غارت و یا از ماده «فرع» به معنی هرج و مرج یا فقدان نظم باشد.[۳]

فراعنه مصر

فراعنه مصر 26 سلسله بودند و مدت حکومت آن ها نزدیک به سه هزار سال بوده است.[۴] که مشهورترین آن ها عبارتند از:

  1. فرعون ابراهيم که نامش سنان بوده است.[۵]
  2. ریان بن ولید فرعون معاصر حضرت یوسف علیه السلام.
  3. قابوس بن مصعب معاصر ولادت حضرت موسیعلیه السلام.
  4. ولید بن مصعب یا ولید بن قابوس، فرعون زمان خروج موسی علیه السلام.[۶]

فرعون و حضرت موسی علیه السلام

لفظ فرعون 74 بار در قرآن مجيد آمده و در داستان هاىبنى اسرائيل و حضرت موسى عليه السلام به چشم مي خورد.[۷] در هیچ کدام از آیات قرآن به اسم فرعونی که در زمان حضرت موسی علیه السلام، بر مصر فرمانروایی می کرده، اشاره نشده است.

فرعون زمان حضرت موسی پادشاهی متکبر بود و به ملك مصر و نهرهايش و مقدار طلايى كه او و هوا خواهانش داشتند، مباهات می نمود:

«قالَ يا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَفَلا تُبْصِرُونَ، أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لايَكادُ يُبِينُ. فَلَوْ لاأُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ». (سوره زخرف، آیه 51-53)

چيزى نگذشت كه ادعای ربوبیت نمود و بانگ "أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى " سر داد. و حتی بالاتر از آن ادعای الوهیت نمود:

«وَ قَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَاالْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي»؛ و فرعون گفت: ای جمعیت اشراف من خدایی جز خودم برای شما سراغ ندارم. (سوره قصص، آیه 38)

خواب فرعون

فرعون در خواب ديد آتشى از طرف بيت المقدس شعله كشيد و همه خانه هاى مصر را بسوزانيد و بنى اسرائيل را ضررى نرسید، هراسان از خواب بيدار شد و معبرين را جمع نمود كه خواب وى را تعبير نمايند. گفتند: از بنى اسرائيل پسرى متولد مي گردد كه هلاكت تو بدست اوست اين بود كه فرعون زن هاى قابله را بر زن هاى حامله گماشت كه هر زنى پسر آورد آن پسر را بكشند و هر زنى دختر آورد را برای خدمتکاری زنده می‌گذاشت.

«وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ»: و براى بنى اسرائيل كشتن پسران و به اسارت درآوردن دختران بلاء و فتنه بزرگى بود.[۸]

اما از آنجا اراده الهی بر زنده نگه داشتن حضرت موسی علیه السلام و نابودی فرعون قرار گرفته بود حضرت موسی علیه السلام به شرحی که در مقاله حضرت موسی علیه السلام آمده است در دربار خود فرعون رشد نمود و پس از مدتی به پیامبری رسید

موسى بعد از مبعوث شدن به رسالت با برادرش هارون پيش فرعون آمده و رسالت خويش را بيان داشتند و گفتند: ما دو فرستاده پروردگار تو هستيم، بنى اسرائيل را به ما واگذار و عذابشان نكن بر تو معجزه اى از خدايت آورده ايم. سلام بر آن كه تابع راه هدايت است، خداوند فرموده: هر كه ما را تكذيب كند و از حق روى گرداند عذاب خدا در كمين اوست.

«ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى وَ أَخاهُ هارُونَ بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبينٍ - إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكانُوا قَوْماً عالينَ»: آنگاه موسى و برادرش هارون را با آيات خود و دلايل روشن به سوى فرعون و پسران قومش فرستاديم، اما آنها كه مردمى برترى جو بودند كبر ورزيدند. (سوره مومنون، آیه 45-46)

فرعون گفت: «فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى؟»: موسى پروردگار شما دو برادر كيست؟ گفت: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»: پروردگار ما آنست كه هر چيز را آفريده و به راه هاى ادامه زندگى هدايت فرموده است.

فرعون گفت: «فَما بالُ الْقُرُونِ الْأُولى»: حال مردمان گذشته (كه به خدا ايمان نياوردند) چيست؟

موسى گفت: «فِي كِتابٍ لايَضِلُّ رَبِّي وَ لايَنْسى»: ماجراى آن ها در كتابى موجود است خدايم نه يكى را جاى ديگرى مي گيرد و نه فراموش مي كند همان خدائي كه زمين را براى زندگى آماده كرد و در آن راهها قرار داد و از آسمان آب بارانيد و اصناف مختلف نباتات را به وسيله آن به وجود آورد، بخوريد و چهارپايانتان را بچرانيد و در آن ها خردمندان را دلائلى است بر وجود و تربيت پروردگار، شما را از اين زمين آفريده ايم و در آن بازمي گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مي آوريم. «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى».

فرعون كه نخوت سلطنت وجودش را فراگرفته بود در مقابل موسى و هارون تسليم نشد. نبوت آن ها را تكذيب كرد و از پذيرش امتناع نمود و با كمال غرور گفت: «أَجِئْتَنا لِتُخْرِجَنا مِنْ أَرْضِنا بِسِحْرِكَ يا مُوسى»: موسى آمده اى تا با جادوى خودت ما را از ديارمان بيرون كنى؟!! ما هم سحرى در مقابل سحر تو مي آوريم روزى را معين كن كه بدون عذر در آن روز گردآئيم و با جادوگران ما مبارزه كن تا جواب جادوى تو را بدهند. موسى فرمود: روز عيد و آنگاه كه مردم در وقت چاشت جمع گردند روز ملاقات ما باشد. (سوره طه، آیات 47-59)

فرعون مأمورانى به اطراف فرستاد تا عده زيادى ساحر از هر طرف جمع كرده به پايتخت آوردند. فرعون قول داد كه در صورت غلبه به موسى از مقربين درگاهش خواهند بود.

موسى به ساحران فرمود: «وَيْلَكُمْ لاتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى». واى بر شما به خدا نسبت دروغ ندهيد و با اين آمادگى خود مرا مانند خودتان جادوگر قلمداد نكنيد من مأمورى از جانب آفريدگارم، خدا شما را با عذابى در اين صورت خواهد كوبيد هر كه به خدا دروغ بندد زيانكار است...

عده اى گفتند: اين دو برادر دو جادوگرند، مي خواهند شما را بوسيله جادو از ديارتان برانند و طريقه شريفتان را از بين ببرند و شما را به خود برده كنند، حيله خود را يكجا كنيد و در برابرشان صف آرائى نمائيد هر كه امروز پيروز گرديد نجات يافته است.

ساحران گفتند: موسى تو اول سحر خودت را بكار مى بندى يا ما اول بكار بنديم؟ موسى گفت: نه شما اول بياندازيد، جادوگران سحر خويش را بكار بردند، مردم از سحر آن ها چنان خيال كردند كه ريسمان ها و عصاهائي كه به زمين انداخته اند به مارها مبدل شده و حركت مي كنند و حتى خود موسى نيز چنان خيال كرد.

«فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى»: موسى با ديدن آن منظره ترسيد (از اين كه مردم گمان كنند اين ها واقعيات است.) خطاب رسيد: نترس تو پيروزى، عصايت را بيانداز آن چه به باطل كرده اند خواهد بلعيد كار اينان كار ساحر است و رستگارى از ساحر به دور.

عصا در دم اژدها شد و همه آن ابزار را به كام خويش فروبرد، جادوگران از ديدن آن دانستند كه موسى ساحر نيست و مبعوث از طرف خدا و كارش معجزه است لذا به موسى ايمان آوردند.

فرعون در كارش فروماند و به تهديد و ارعاب دست زد و به ساحران فرياد كشيد: آيا بى آن كه من اجازه دهم به موسى ايمان آورديد او استاد شما است كه تعليمتان داده، بدانيد كه دست و پاهاتان را به عكس مي برم و در درختان خرما بدارتان مي آويزم و خواهيد دانست كه عذاب كدام يك ما سخت تر است شاخ و شانه كشيدن فرعون مؤمنان را ارعاب نكرد و در جواب فرعون گفتند: «لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَالَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ...» (سوره طه، آیات 60-72)[۹]

ساحران در جواب فرعون گفتند: تو را بر معجزاتى كه براى ما آمده (و مكشوف گرديده) و بر كسي كه ما را آفريده است برنمى گزينيم، پس حكم كن هر حكمى كه مي كنى، جز اين نيست كه تو در اين زندگانى دنيا حكم مي كنى، (ولى در آخرت كارى از تو ساخته نيست.) البته ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا گناهان ما را (از شرك و نافرماني ها) و عمليات سحريه ئى كه ما را بر آن مجبور كردى، بيامرزد و خدا خوب است و پاينده است.

سپس فرعون همه كسانى را كه ايمان آورده بودند زندانى كرد و پس از آن بود كه خداوند بلاى طوفان و ملخ و... را بر آنها فرستاد و سرانجام فرعون آنها را آزاد كرد تا همراه موسى بروند.

آن وقت خداوند به موسى وحى كرد، (بندگانم را حركت بده) پس موسى همراه بنى اسرائيل حركت كرد تا از دريا عبور كنند و مصر را پشت سر بگذارند. فرعون هم ياران خود را جمع كرد و پيش قراول سپاه او ششصد هزار نفر پياده بود و خود همراه دو هزار سواره به دنبال آن ها به راه افتاد، همان طور كه خداى متعال حكايت مى كند، (ما آن ها را از باغ ها و چشمه ها و گنج ها و جايگاه نيكويشان بيرون آورديم و آن ها را به ميراث به بنى اسرائيل داديم، وقتى كه پيروان موسى به كنار دريا رسيدند و ديدند فرعونيان به آن ها نزديك مى شوند، گفتند: هر آينه ما دستگير مى شويم، اما موسى گفت: هرگز پروردگارم همراه من است و مرا هدايت مى كند).

يعنى مرا نجات مى دهد، آن وقت موسى به دريا نزديك شد و به آن دستور داد كه شكافته شود، دريا گفت: اى موسى طلب بزرگى و استكبار مى كنى كه مى خواهى من براى تو شكافته شوم، در حالى كه من لحظه اى پروردگارم را عصيان نكرده ام، اما در ميان شما نافرمان و گنه كار هم وجود دارد، موسى گفت: بترس از اين كه نافرمانى كنى، چون آدم را معصيتش از بهشت بيرون كرد و ابليس را معصيتش دچار لعن الهى نمود، دريا گفت: پروردگارم عظيم و بلندمرتبه است و من از امر او اطاعت مى كنم.

در اين وقت يوشع بن نون برخاست و از موسى پرسيد: اى رسول خدا امر پروردگارت چيست؟ فرمود: بايد از دريا عبور كنيم و اين در حالى بود كه پاهاى اسبش در آب بود، همان دم خداوند به موسى وحى فرمود: (با عصايت به دريا بزن) وقتى موسى با عصاى خود به دريا زد، ناگهان دريا از هم شكافت و از هر جانب آب چون كوهى سر برآورد و چون قوم موسى دوازده فرقه بودند، در ميان دريا دوازده راه خشك پديد آمد كه هر فرقه از راه مخصوص خود عبور كردند، گروهى كه همراه موسى بودند با ناراحتى پرسيدند: اى موسى برادران ما كجا هستند؟

آن حضرت گفت: آنها در كنار شما در حال عبور از دريا هستند، اما كسى اين گفتار را باور نكرد، لذا خداوند مهربان آن راهها را به هم متصل نمود، به طورى كه هر فرقه، فرقه ديگر را مشاهده كرده و با آن ها سخن گفتند و آرامش يافتند، در همان دم فرعون و سپاهيانش به كنار دريا رسيدند، فرعون به يارانش گفت: آيا نمى دانيد من كه پروردگار برتر شما هستم، دريا را براى شما شكافته ام، همراه من وارد آب شويد، اما كسى جرأت نكرد و همه از بيم جان خود ايستاده بودند و نگاه مى كردند.

لكنت زبان حضرت موسی(ع) و برادرش هارون

عاقبت فرعون

فرعون خود قدم در ميان آن راه دريايى گذاشت، منجم به او گفت: وارد اين راه مشو، اما فرعون قبول نكرد و سوار بر اسب شد و قصد عبور كرد، اسب او از رفتن امتناع كرد. اما جبرئيل آن اسب را به پيش راند، وقتى فرعون وارد شد و آسيبى نديد، سايرين هم جرأت يافتند و وارد آب شدند، وقتى همه فرعونيان وارد شدند و از آن طرف همه پيروان موسى خارج شدند، ناگهان دو بخش جدا شده آب به هم متصل شد و آب چون كوهى بر سر آن ها فروريخت، در آن لحظه فرعون گفت: (ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز خدايى كه بنى اسرائيل به آن ايمان آوردند وجود ندارد و من تسليم او هستم).

ولى جبرئيل مشتى از خاك برگرفت و در دهان او پاشيد و به او گفت: (اكنون ايمان آورده اى؟ در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى، پس امروز بدن تو را نجات مى دهيم تا نشانه عبرتى براى آيندگان باشد) و اين چنين بود كه فرعون قوم خود را كلا غرق و نابود كرد و از آنجا نيز جملگى وارد آتش شدند، اما خود فرعون، خداوند فقط بدن او را به ساحل رسانيد تا سايرين در او به ديده عبرت بنگرند و بدانند كسى كه ادعاى ربوبيت مى كرد، سرانجام چون لاشه اى در كنار دريا افتاده است.[۱۰]

چرا فرعون بدنش در دريا غرق و نابود نشد؟

در آيه 92 سوره يونس مي فرمايد: «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ، عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ»: امروز تو را به وسيله جسدت نجات مى دهيم تا براى آنان كه بعد از تو هستند عبرت باشى، بسيارى از مردم از آيه هاى ما غافلند.

در اين جا خداوند مي فرمايد: بدن فرعون را روى آب نگه داشتيم تا كسانى كه بعدا مى آيند عبرت گيرند و درست هم هست چون تا حال كه سال 1388 هجرى قمرى است هنوز بدن فرعون در مصر موميائى گرفته موجود است.[۱۱]

فرعون در روايات

  • از امام كاظم علیه السلام روايت شده: موسى وقتى بر فرعون وارد شد به درگاه الهى عرضه داشت: خداوندا از كشته شدن توسط او به تو پناه برده و از شر او از تو ايمنى مى جويم و فقط از تو كمك مى خواهم، پس خداوند امنيت و آرامش قلب فرعون را به خوف و وحشت از موسى علیه السلام مبدل ساخت.[۱۲]
  • از امام رضا علیه السلام پرسيدند: وقتى فرعون گفت: (مرا رها كنيد تا موسى را بكشم. سوره غافر، آيه 26) چه چيز او را مانع شد؟ آن حضرت فرمود: بلوغ فكرى و حلال بودن مولدش مانع او شد، چون هيچ كس جز زنازاده مرتكب قتل انبياء و اولاد آنها نمى شود.[۱۳]
  • ابراهيم بن محمد همدانى گويد: به امام على بن موسى الرضا عليه السلام عرض كردم: به چه علتى خداوند «فرعون» را غرق كرد با اين كه (در آخر زندگيش) به خدا ايمان آورده و به توحيد اقرار كرد؟! امام فرمود: زيرا فرعون در هنگام ديدن سختى (كه حتمى بودن مرگ بود) ايمان آورد و ايمان در هنگام سختى مورد قبول نمى باشد و اين حكم خدا در گذشته و آينده است كه مى فرمايد: پس زمانى كه سختى ما را ديدند گفتند: ايمان آورديم به وحدانيت خدا و كافر شديم به آنچه شرك مى ورزيديم ولى ايمانشان سودشان نمى دهد، زمانى كه سختى ما را ببينند. (سوره غافر، آیه 40) و مى فرمايد: روزى كه بيايد بعضى آيات پروردگارت كه (در آن روز) كسى را ايمانش نفع ندهد كه از قبل ايمان نياورده و از ايمانش خيرى را كسب نكرده باشد. (سوره انعام، آیه 160)[۱۴]

پانویس

  1. پرش به بالا حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، جلداول مقدمه، ص282.
  2. پرش به بالا ترجمه مفردات، ج 3، ص43.
  3. پرش به بالا التحقیق. (مصطفوی، حسن) ج 9، ص 67.
  4. پرش به بالا التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج9، ص65.
  5. پرش به بالا أطيب البيان في تفسير القرآن، ج10، ص202.
  6. پرش به بالا اعلام القرآن (شبستری، عبدالحسین)، ص 783.
  7. پرش به بالا قاموس قرآن، ج5، ص163.
  8. پرش به بالا مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج1، ص313.
  9. پرش به بالا قاموس قرآن، ج6، ص309.
  10. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن)، ص359.
  11. پرش به بالا الفين/ترجمه وجدانى، ص 1026.
  12. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن)، ص363.
  13. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن)، ص362.
  14. پرش به بالا جهاد النفس وسائل الشيعة/ترجمه صحت، ص 371.
نوشته شده توسط Hidara در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت موسی علیه السلام

حضرت موسى علیه السلام سومين پيامبر اولوالعزم و از نسل يعقوب و تبار بنى اسرائيل است او پیامبر صاحب شریعت بود و كتاب آسمانی او تورات است.

وجه تسميه موسی علیه السلام

مشهور آن است که موسی صورت عربی لغت عبری موشه است که معنای آن از آب گرفته شده می باشد. این وجه تسمیه برگرفته از آيه دهم از باب دوم سفر خروج تورات است که می گوید: «و چون طفل نمو كرد (دايه) وى را نزد دختر فرعون برد و او را بمنزله پسر شد و وى را موسى نام نهاد زيرا گفت: او را از آب كشيدم».

وجه دیگر را ابن عباس گفته است:

جهت تسميه طفل، به موسى اين است كه ميان درخت و آب افتاده بوده و آب در زبان قبطى (مو) و درخت (سا) است.[۱]

اما سيد عبدالحجت بلاغی با استناد به اینکه در زمان حضرت موسی، دیگرانی هم به این اسم گزارش شده‌اند. در این وجه تسمیه تردید وارد کرده است.[۲]

نسب حضرت موسی علیه السلام

جمعى از مفسران و مورخان ذكر كرده اند كه: حضرت موسى پسر عمران پسر يصهر پسر قاهث پسر لاوى پسر يعقوب عليه السلام است و هارون برادر او بود از مادر و پدر و در اسم مادر ايشان خلاف كرده اند: بعضى گفته اند «نحيب» بود و بعضى گفته اند «افاحيه» بود و بعضى «بوخاييد» گفته اند، و مشهور قول اخير است.[۳]

حضرت موسی در قرآن

حضرت موسى علیه السلام سومين پيامبر اولوالعزم است كه داراى شريعت مستقل و كتاب بود. او از نسل يعقوب و تبار بنى اسرائيل بود. نام او در قرآن، 136 مرتبه آمده و فرازهاى برجسته زندگانى و دعوت حضرت موسی در 36 سوره قرآن و در قالب حدود 420 آيه بيان شده است. اين مطلب نشان مى دهد، كه قرآن به عنوان كتاب كامل دعوت و انسان سازى و جامعه سازى به زندگى حضرت موسى توجه زيادى داشته است.

=فهرست آیات مرتبط با حضرت موسی علیه السلام

آیات زیر آیاتی هستند که نام حضرت موسی علیه السلام یا داستانی مرتبط با آن حضرت در آنها ذکر شده است:

سوره بقره، آيه 51-67• سوره بقره، آيه 92 • سوره بقره، آيه 108 • سوره بقره، آيه 136 • سوره بقره، آيه 246-248سوره آل عمران، آيه 84 • سوره نساء، آيه 153 • سوره نساء، آيه 164 • سوره مائده، آيه 20-24• سوره انعام، آيه 84 • سوره انعام، آيه 91 • سوره اعراف، آيه 103-104 •سوره یونس، آيه 75-88 • سوره هود، آيه 17 • سوره هود، آيه 96 • سوره ابراهیم، آيه 5-8 • سوره اسراء، آيه 101 • سوره کهف، آيه 60 • سوره مریم، آيه 51 • سوره طه، آيه 9-19 • سوره انبیاء، آيه 48 • سوره شعراء، آيه 43-48• سوره نمل، آيه 7-10 • سوره قصص، آيه 10-20 •سوره احزاب، آيه 7 • سوره احزاب، آيه 69 • سوره صافات، آيه 114 • سوره صافات، آيه 120 • سوره شوری، آيه 13 • سوره زخرف، آيه 46 • سوره نازعات، آيه 15 •سوره اعلی، آيه 19

چند نمونه از آیاتی که نام حضرت موسی علیه السلام در آنها آمده است:

  • «سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ»: سلام بر موسی و هارون. (سوره صافات، آیه 120)
  • «وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ»: و (به یاد آورید) هنگامی را که با موسی چهل شب وعده گذاردیم؛ (و او، برای گرفتن فرمان های الهی، به میعادگاه آمد؛) سپس شما گوساله را بعد از او (معبود خود) انتخاب نمودید؛ در حالی که ستمکار بودید. (سوره بقره، آیه 51)
  • «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْهُدَى وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ»: و ما به موسی هدایت بخشیدیم، و بنی اسرائیل را وارثان کتاب (تورات) قرار دادیم. (سوره غافر، آیه 53)
  • «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ»: ما موسی را با آیات خود به سوی فرعون و درباریان او فرستادیم؛ (موسی به آنها) گفت: من فرستاده پروردگار جهانیانم. (سوره زخرف، آیه 46)

سرگذشت حضرت موسى در قرآن

آنچه از داستان حضرت موسی علیه السلام در قرآن آمده اين است كه:

آن جناب در مصر در خانه مردى از بنی اسرائيل به دنيا آمد و در روزهايى به دنيا آمد كه فرعونيان به دستور فرعون پسر بچه هاى بنى اسرائيل را سر مى بريدند. موسى(علیه السلام) چند ماهى پس از ولادت، در دامان مادر زندگى كرد، و آن‌گاه كه مادرش بيمناك ‌شد مبادا راز او فاش شود، خداوند بدو الهام فرمود تا موسی را در صندوقى نهاده به رود نیل بيفكند و خداى سبحان قلب او را آرامش بخشيد و به وى مژده داد كه موسى را به سوى او باز خواهد گرداند و او را به پيامبرى برمی گزيند.

مادر موسى بعد از انجام اين دستور، خواهر موسى را در كنار ساحل به همراه فرزند خود فرستاد تا ببيند سرنوشت كودكش به كجا مى‌‌انجامد. صندوق به همراه جريان آب وارد قصر فرعون شد و همسر فرعون به محض آنكه به موسى نظر كرد، خداوند محبت وى را در دلش افكند و لذا از فرعون تقاضا كرد كه اين طفل را پیش خودشان نگه دارند و فرعون با تقاضای همسرش موافق نموده از قتل او منصرف شد.

فرعون و همسرش برای شیر دادن موسی دايه‌‌هاى شيرده را احضار كردند، شايد طفل سينه يكى از آنها را بگيرد ولى موسى از همه آنها روى گرداند! تا اینکه خواهر موسى مادرش را به عنوان دایه به آنها معرفی نمود و به این صورت موسی علیه السلام به مادرش برگردانيده شد تا شيرش دهد و تربيتش نمايد. [۴]

موسی در خانه فرعون نشو و نما نمود تا به سن بلوغ رسيد. قرآن می گوید: هنگامی که او به حد رشد رسید و جوانی رسید و جوانی برومند شد ما به او حُکم و دانش دادیم.

روزی موسی مشاهده نمود که بین فردی از بنی اسرائیل که از طرفداران او بود با مردى قبطى زد و خورد رخ داده است. موسی به طرفداری از پیرو خود به مرد قبطی مشتی زد و او بر اثر این ضربه کشته شد. موسی از مصر به سوى مدين فرار نمود، چون ترس اين را داشته كه فرعونيان به قصاص آن مرد قبطى به قتلش برسانند. سپس مدتى مقرر كه همان ده سال باشد، در مدين پيش شعيب مكث نموده و خدمت كرد و با يكى از دختران اوازدواج نمود.

و پس از به سر رساندن آن مدت مقرر به اتفاق اهل بيتش از مدين بيرون آمده، در بين راه آنجا كه كوه طورواقع است، از طرف آن كوه آتشى دید و چون راه را گم كرده بودند و آن شب هم شبى بسيار تاريك بود، به اميد اين كه كنار آن آتش كسى را ببيند و راه را از او بپرسد و هم آتشى برداشته با خود بياورد، به خانواده اش گفت: شما اينجا باشيد تا من بروم پاره اى آتش برايتان بياورم و يا كنار آتش راهنمايى ببينم و از او از راه بپرسم، ولى همين كه نزديك مى شود خداى تعالى از درختى كه آن جا بود، ندايش داد و با او سخن گفت و او را به رسالتخود برگزید و معجزه عصا و يد بيضا به او داد و به عنوان رسالت به سوى فرعون و قومش گسيل نمود، تا بنى اسرائيل را نجات دهد.

موسى نزد فرعون آمد، و او را به سوى كلمه حق و دينتوحيد خواند، و از او خواست كه بنى اسرائيل را همراه او روانه كند، و دست از شكنجه و كشتارشان بردارد، و به منظور اين كه بفهماند رسول خداست، معجزه عصا و يد بيضا را به او نشان داد، فرعون از قبول گفته او امتناع ورزید، و سعی برآن نمود تا با سحر ساحران با معجزه او معارضه كند، و حقا ساحران سحرى عظيم نشان دادند، اژدها و مارهاى بسيار به راه انداختند ولى همين كه موسى عصاى خود را بيفكند، تمامى آن سحرها را برچيد و خورد و دوباره به صورت عصا برگشت ساحران كه فهميدند عصاى موسى از سنخ سحر و جادوى ايشان نيست، همه به سجده افتادند و گفتند: ما به رب العالمين ايمان آورديم، به آن كسى كه رب موسى و هارون است، ولى فرعون همچنان بر انكار دعوت وى اصرار ورزيد، و ساحران را تهديد كرد و ايمان نياورد.

از آن پس موسى علیه السلام پیوسته او و طرفدارانش را به دين توحيد فرا مى خواند و معجزه ها مى آورد، يك بار آنها را دچار طوفان ساخت، يك بار ملخ و شپش و قورباغه و خون را بر آنان مسلط كرد، آياتى مفصل آورد ولى ايشان بر استكبار خود پافشارى كردند، به هر يك از گرفتاري ها كه موسى به عنوان معجزه برايشان مى آورد، مبتلا مى شدند، مى گفتند: اى موسى پروردگار خودت را بخوان و از آن عهدى كه به تو داده كه اگر ايمان بياوريم اين بلا را از ما بگرداند استفاده كن كه اگر اين بلا را بگردانى به طور قطع ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را با تو مى فرستيم ولى همين كه خدا در مدت مقرر بلا را از ايشان برطرف مى كرد، دوباره عهد خود را مى شكستند و به كفر خود ادامه مى دادند.

ناگزير خداى تعالى به موسی دستور داد تا بنى اسرائيل را در يك شب معين بسيج نموده از مصر بيرون ببرد موسى و بنى اسرائيل از مصر بيرون شدند و شبانه به راه افتادند تا به كنار دريا رسيدند، فرعون چون از جريان آگهى يافت از دنبال سر، ايشان را تعقيب كرد و همين كه دو فريق يكديگر را از دور ديدند، اصحاب موسى به وى گفتند: دشمن دارد به ما مى رسد. موسى گفت: حاشا، پروردگار من با من است و بزودى مرا راهنمايى مى كند در همين حال به وى وحى مشد كه با عصايش به دريا بزند همين كه زد، دريا شكافته شد و بنى اسرائيل از دريا گذشتند فرعون و لشكريانش نيز وارد دريا شدند، همين كه آخرين نفرشان وارد شد، خداوند آب را از دو طرف به هم زد و همه شان را غرق كرد.

بعد از آن كه خداوند بنى اسرائيل را از شر فرعون و لشكرش نجات داد و موسى علیه السلام ايشان را به طرف بيابانى برد كه هيچ آب و علفى نداشت، در آن جا خداوند آنان را اكرام كرد و "من و سلوى"، (كه اولى گوشتى بريان و دومى چيزى به شكل ترنجبين بود) بر آنان نازل كرد تا غذايشان باشد و براى سيراب شدنشان موسى به امر خداوند عصا را به سنگى كه همراه داشت زد، دوازده چشمه از آن جوشيد هر يك از تيره هاى بنى اسرائيل چشمه خود را مى شناخت و از آن چشمه مى نوشيدند و از آن من و سلوى مى خوردند و براى رهايى از گرماى آفتاب، ابر بر سر آنان سايه مى افكند.

آنگاه در همان بيابان خداى تعالى با موسى مواعده كرد كه چهل شبانه روز به كوه طور برود، تا تورات بر او نازل شود. موسى علیه السلام از بنى اسرائيل هفتاد نفر را انتخاب كرد، تا تكلم كردن خدا با وى را بشنوند، (و به ديگران شهادت دهند) ولى آن هفتاد نفر با اين كه شنيدند مع ذلك گفتند: ما ايمان نمى آوريم تا آن كه خدا را آشكارا ببينيم، خداى تعالى "جلوه اى به كوه كرد، كوه متلاشى شد"، ايشان از آن صاعقه مردند و دوباره به دعاى موسى زنده شدند و بعد از آن كه ميقات تمام شد خداى تعالى تورات را بر او نازل كرد آنگاه به او خبر داد كه بنى اسرائيل بعد از بيرون شدنش گوساله پرست شدند و سامرى گمراهشان كرد.

موسى علیه السلام بين قوم برگشت، در حالى كه بسيار خشمگين و متاسف بود، گوساله را آتش زد و خاكسترش را به دريا ريخت، و سامرى را طرد كرد، و فرمود: برو كه در زندگى هميشه بگويى: "لامساس - نزديكم نشويد"، و مردم را دستور داد تا توبه كنند، و یکدیگر را به عنوان شرط قبول توبه شان بکشند. آنها این کار را کردند و توبه شان قبول شد. اما دوباره از پذيرفتن احكام تورات كه همان شريعت موسى بود سرباز زدند، و خداى تعالى كوه طور را بلند كرد، و در بالاى سر آنان نگه داشت، (كه اگر ايمان نياوريد بر سرتان مى كوبم).

سپس بنى اسرائيل از خوردن "من" و "سلوى" به تنگ آمده، و درخواست كردند كه پروردگار خود را بخواند از زمين گياهانى برايشان بروياند، و از سبزى، خيار، سير، عدس، و پياز آن برخوردارشان كند. خداى تعالى دستورشان داد براى رسيدن به اين هدف داخل سرزمين مقدس شويد، كه خداوند بر شما واجب كرده در آن جا بسر بريد. بنى اسرائيل زير بار نرفتند، و خداى تعالى آن سرزمين را بر آنان حرام كرد، و به سرگردانى مبتلاشان ساخت، در نتيجه مدت چهل سال در بيابانى سرگردان شدند. تا اینکه در زمان جانشین حضرت موسی توانستند آنجا را تصرف کنند. [۵]

داستان موسی و خضر

این داستان در سوره کهف آمده است:

و (به ياد آر) وقتى كه موسى به شاگردش (يوشع كه وصى و خليفه او بود) گفت: من دست از طلب برندارم تا به مجمع البحرين (به محل برخورد دو دريا) برسم يا سالها عمر در طلب بگذرانم. (60)

و چون موسى و شاگردش بدان مجمع البحرين رسيدند ماهى غذاى خود را فراموش كردند و آن ماهى راه به دريا برگرفت و رفت. (61)

پس چون كه از آن مكان بگذشتند موسى به شاگردش گفت: چاشت ما را بياور كه ما در اين سفر رنج بسيار ديديم. (62)

وى گفت: در نظر دارى آنجا كه بر سر سنگى منزل گرفتيم؟ من (آنجا) ماهى را فراموش كردم و آن را جز شيطان از يادم نبرد و شگفت آنكه ماهى بريان راه دريا گرفت و برفت. (63)

موسى گفت: آنجا همان مقصدى است كه ما در طلب آن بوديم، و از آن راهى كه آمدند به آنجا برگشتند. (64)

در آنجا بنده‌اى از بندگان خاص ما را يافتند كه او را رحمت و لطف خاصى از نزد خود عطا كرديم و هم از نزد خود وى را علم (لدنّى و اسرار غيب الهى) آموختيم. (65)

موسى به آن شخص دانا (و خضر زمان) گفت: آيا من تبعيت (و خدمت) تو كنم تا از علم لدنّى خود مرا بياموزى؟ (66)

آن عالم پاسخ داد كه تو هرگز نمى‌توانى كه (تحمل اسرار كرده و) با من صبر پيشه كنى. (67)

و چگونه صبر توانى كرد بر چيزى كه از علم آن آگهى كامل نيافته‌اى؟ (68)

موسى گفت: به خواست خدا مرا با صبر و تحمل خواهى يافت و هرگز در هيچ امر با تو مخالفت نخواهم كرد. (69)

آن عالم گفت: پس اگر تابع من شدى ديگر از هر چه من كنم هيچ سؤال مكن تا وقتى كه من خود تو را از آن راز آگاه سازم. (70)

سپس هر دو با هم برفتند تا وقتى كه در كشتى سوار شدند. آن عالم كشتى را بشكست، موسى گفت: اى مرد، آيا كشتى شكستى تا اهل آن را به دريا غرق كنى؟! بسيار كار منكر و شگفتى به جاى آوردى. (71)

گفت: آيا من نگفتم كه هرگز ظرفيت و توانايى آنكه با من صبر كنى ندارى؟ (72)

موسى گفت: (اين يك بار) بر من مگير كه شرط خود را فراموش كردم و مرا تكليف سخت طاقت فرسا نفرما. (73)

و باز هم روان شدند تا به پسرى برخوردند، او پسر را (بى‌گفتگو) به قتل رسانيد. باز موسى گفت: آيا نفس محترمى كه كسى را نكشته بود بى‌گناه كشتى؟ همانا كار بسيار منكر و ناپسندى كردى. (74)

گفت: آيا با تو نگفتم كه تو هرگز ظرفيت و مقام آنكه با من صبر كنى نخواهى داشت؟ (75)

موسى گفت: اگر بار ديگر از تو مؤاخذه و اعتراضى كردم از آن بعد با من ترك صحبت و رفاقت كن كه از (تقصير) من عذر موجه (بر متاركه دوستى) به دست خواهى داشت. (76)

باز با هم روان شدند تا وارد بر شهرى شدند و از اهل آن شهر طعام خواستند، مردم از طعام دادن و مهمانى آنها ابا كردند (آنها هم از آن شهر به عزم خروج رفتند تا) در (نزديكى دروازه آن) شهر به ديوارى كه نزديك به انهدام بود رسيدند و آن عالم به استحكام و تعمير آن پرداخت. باز موسى گفت: روا بود كه بر اين كار اجرتى مى‌گرفتى. (77)

آن عالم گفت: اين (سه بار كم‌ظرفى و بى‌صبرى و اعتراض، عذر) مفارقت بين من و توست، من همين ساعت تو را بر اسرار كارهايم كه بر فهم آن صبر و ظرفيت نداشتى آگاه مى‌سازم. (78)

اما آن كشتى، صاحبش خانواده فقيرى بود كه در دريا كار مى‌كردند (و از آن كشتى كسب و ارتزاق مى‌نمودند) خواستم چون كشتى‌ها (ى بى‌عيب) را پادشاه در سر راه به غصب مى‌گرفت اين كشتى را ناقص كنم (تا براى آن فقيران باقى بماند). (79)

و اما آن پسر (كافر بود و) پدر و مادر او مؤمن بودند، از آن باك داشتيم كه آن پسر آنها را به خوى كفر و طغيان خود درآورد. (80)

خواستيم تا به جاى او خدايشان فرزندى بهتر و صالح‌تر و مهذب‌تر و نزديكتر به ارحام پرستى به آن پدر و مادر بخشد. (81)

و اما آن ديوار از آن دو طفل يتيمى در آن شهر بود كه پدرى صالح داشتند و زير آن گنجى براى آن دو نهفته بود، خدايت خواست تا به لطف خود آن اطفال به حد رشد رسند و خودشان گنج را استخراج كنند. و من اين كارها نه از پيش خود (بلكه به امر خدا) كردم. اين است مآل و باطن كارهايى كه تو طاقت و ظرفيت بر انجام آن نداشتى. (82)

مقام موسى علیه السلام در قرآن

از آیات قرآن که اشاره به مقام حضرت موسی علیه السلام دارد می توان به موارد زیر اشاره نمود:

  • موسى علیه السلام يكى از پنج پيغمبر اولواالعزماست، كه آنان سادات انبياء بودند، و كتاب و شريعتداشتند، و خداى تعالى در آيه شريفه «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ، وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»: و زمانى كه گرفتيم ما از پیامبران تعهدهايشان را، و از تو، و ازحضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت موسی وحضرت عیسی بن مريم و گرفتيم از تو ميثاقى شديد. (سوره احزاب، آيه 7) و آيه «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً، وَالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى»: آئين نهاد براى شما ازدين آن چه وصيت نمود به آن نوح را و آنچه راوحى كرديم به تو و آن چه را وصيت نموديم به آن ابراهيم را و موسى و عيسى را. (سوره شورى، آيه 13) كه راجع به شريعت هاى آسمانى، و انبياى داراى شريعت است، آن جناب را در زمره آنان برشمرده است.
  • خدا بر او و بر برادرش منت نهاده و فرموده: «وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ» ما بر موسى و هارون منت نهاديم. (سوره صافات، آيه 114)
  • خدا بر آن دو بزرگوار سلام كرده، فرموده: «سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ» (سوره صافات، آيه 120) و نيز او را به بهترين مدح و ثنا ستوده،
  • «وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى، إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً، وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا، وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ، وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا»: ياد آور در كتاب موسى را كه مخلص و رسولى نبى بود و ما او را از جانب طور ايمن ندا داده، براى هم سخنى خود نزديكش كرديم. (سوره مريم، آيه 52)
  • «وَكانَ عِنْدَاللَّهِ وَجِيهاً»: او نزد خدا آبرومند بود. (سوره احزاب، آيه 69)
  • «وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً»: خدا با موسى به نحوى كه شما نمى دانيد، هم سخن شد. (سوره نساء، آيه 164)
  • آن جناب را در سوره انعام و در چند جاى ديگر در زمره انبياء ذكر كرده و در آيه هاى 84-88 سوره انبياء او و ساير انبياء را ستوده به اين كه ايشان پيامبرانى نيكوكار و صالح بودند كه خدا بر عالميان اجتباء و برتريشان داده بود و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرده بود. و در سوره مريم در آيه 58 ايشان را چنين ستوده كه اينان از كسانى هستند كه خدا بر آنان انعام كرده است، در نتيجه صفات زير براى موسى جمع شده است: اخلاص، تقريب، وجاهت، احسان، صلاحيت، تفضيل، اجتباء، هدايت و انعام كه در مورد مناسب با آنها، هر يك از اين صفات در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته و همچنين پيرامون معناى نبوت و رسالت و تكليم گفتگو شده است.
  • كتابى كه بر آن جناب نازل شده قرآن کریم آن را "تورات" معرفى نموده و در سوره احقاف، آيه 12 آن را به دو وصف "امام" و "رحمت" توصيف نموده، درسوره انبياء آيه 48 آن را "فرقان" و "ضياء" خوانده، درسوره مائده آيه 44 آن را "هدى" و "نور" خوانده و درسوره اعراف، آيه 145 فرموده: «وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ ءٍ» - برايش در الواح از هر چيزى موعظه اى و نيز براى هر چيزى تفصيلى نوشتيم.

حضرت موسی در روايات

  • پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: حضرت داودنبي عليه السلام در روز شنبه به مرگ ناگهاني درگذشت. پس پرندگان با بالهاي خود بر او سايه افكندند. موسي «كليم الله» عليه السلام نيز در تيه (بيابان برهوت) مرد. پس آواز دهنده اي از آسمان جار زد: موسي عليه السلام مرد و كيست كه نميرد؟[۶]
  • پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: موسي در حالي برانگيخته شد كه گوسفندان خانواده خود را مي چراند و من نيز در حالي برانگيخته شدم كه گوسفندان خانواده ام را در جياد مي چراندم.[۷]
  • امام زين العابدين عليه السلام فرمودند: آخرين سفارشي كه خضر به موسي بن عمران عليهما السلام كرد اين بود: هيچ كس در دنيا با كسي نرمي نكند مگر آن كه خداوند عزوجل در روز قيامت با او نرمي كند.[۸]
  • امام صادق عليه السلام: به آن چه اميد نداري اميدوارتر باش تا به آنچه اميد داري؛ زيرا موسي عليه السلام رفت كه مقداري آتش بياورد اما وقتي به سوي خانواده خود برگشت، پيامبري مرسل بود.[۹]
  • امام صادق عليه السلام: موسي بن عمران عليه السلام گفت: پروردگارا، كدام عمل نزد تو برتر است؟ فرمود: دوست داشتن كودكان؛ زيرا سرشت آنان برتوحيد من است و اگر آنها را بميرانم، به رحمت خود به بهشت شان مي برم.[۱۰]
  • خداوند خطاب به موسي فرمود: «يا موسي، لاتُطَوِّلْ في الدُّنْيا أملَكَ فَيَقْسُوَ قَلْبُكَ، والقاسِي القلبِ منّي بَعِيدٌ»: اي موسي! در دنيا آرزوي دراز نكن كه قلبت سخت مي شود و انسان سخت دل از من بدور است.[۱۱]
  • روايت شده است كه موسي عليه السلام گفت: پروردگارا! مرا از نشانه خشنودي خود از بنده ات خبر ده. خداي تعالي به او وحی فرمود: هرگاه ديدي كه من بنده ام را براي طاعت خود آماده و از معصيتم روي گردان مي كنم، اين نشانه خشنودي من است.[۱۲]

 

پانویس

  1. پرش به بالا حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، (بلاغى سيد عبدالحجت)، جلد اول، ص248.
  2. پرش به بالا حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، (بلاغى سيد عبدالحجت)، جلد اول، ص249.
  3. پرش به بالا حيوة القلوب، (علامه مجلسی)، ج1، ص579.
  4. پرش به بالا سوره قصص ، آیات 7 تا 13
  5. پرش به بالا در نگارش این بخش از خود قرآن، متن و ترجمه تفسیر الميزان (ترجمه، ج16، ص58.)و کتاب مع الأنبياء فى القرآن، عفيف عبدالفتّاح طبّاره، ترجمه عباس جلالى بهره گرفته شده است.
  6. پرش به بالا حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، (محمدى رى شهرى)، ج2، ص500.
  7. پرش به بالا سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد (محمد بن يوسف صالحى دمشقى)، ج7، ص411.
  8. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج13، ص294.
  9. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج68، ص144.
  10. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج101، ص97.
  11. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج70، ص398.
  12. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج67، ص26.
نوشته شده توسط Hidara در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت شعیب علیه السلام

حضرت شُعَیب علیه السلام پيامبرى است كه بر مدين واصحاب الايكه مبعوث شد. نام این پیامبر چندین بار در قرآن آمده است. حضرت شعیب بر قومی مبعوث شد که بت پرست بودند و کم فروشی می کردند. او سعی بسیاری برای هدایت قوم خویش نمود اما به جز عده معدودی به او ایمان نیاوردند و سرانجام قوم او به سبب کردارشان به عذاب الهی دچار شدند. هنگامی که حضرت موسی از مصر فرار کرد، به مدین رفت و به حضور شعیب رسید. شعیب یکی از دختران خود را به ازدواج حضرت موسی در آورد و در مقابل حضرت موسی هشت سال یا ده سال برای حضرت شعیب کار کرد.

نام و نسب حضرت شعیب علیه السلام

حضرت شُعَیب علیه السلام پيامبرى است كه بر مدين واصحاب الايكه مبعوث شد و ظاهراً اين نام، عربى است و نام سريانى او «يثرون» بوده است.[۱]در نسب آن حضرت اختلاف است: بعضى گفته اند: شعيب فرزند «نوبه» فرزند «مدين» فرزند حضرت ابراهیم عليه السلام است؛ بعضى گفته اند: اسم پدر آن حضرت «نويب» است؛ بعضى گفته اند: شعيب پسر «ميكيل» پسر «سيحب» پسر ابراهيم عليه السلام است، و مادر ميكيل دختر لوط عليه السلام بود.

بعضى نیز گفته اند: اسم آن حضرت «يثرون» است و فرزند «صيقون» فرزند «عنقا» فرزند «ثابت» فرزند «مدين» فرزند ابراهيم است؛ بعضى گفته اند: از اولاد ابراهيم نبوده است بلكه از اولاد كسى بود كه ايمان به ابراهيم عليه السلام آورده بود.[۲]

حضرت شعیب علیه السلام در قرآن

نام شعیب در قرآن یازده بار آمده است در سوره های:سوره اعراف، سوره هود، سوره شعراء، سوره عنكبوت نام او ذکر شده است.

آن جناب سومين پيامبر عربى است كه نامش در قرآن کریم آمده و پیامبران عرب عبارتند از: حضرت هود وحضرت صالح و حضرت شعيب و حضرت محمدعلیهاالسلام كه پاره اى از سرگذشت هاى زندگى شعيب علیه السلام در سوره هاى اعراف و هود و شعراء و قصصو عنكبوت آمده است.

شعيب علیه السلام از اهل مدين بوده (و مدين شهرى بوده در سر راه شام، راهى كه از شبه جزيره عربستان به طرف شام مى رفته) و آن جناب با موسى بن عمران علیه السلام معاصر بوده و يكى از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب درآورده و اگر موسى خواست ده سال خدمت كند خودش داوطلب شده و اين دو سال جزء قرارداد نبوده است؛ حضرت موسی علیه السلام ده سال وى را خدمت كرد و سپس از آن جناب خداحافظى نموده، با خانواده اش از مدين به طرف مصر رهسپار شد.

و قوم اين پيغمبر يعنى «اهل مدين» بت مى پرستيدند، مردمى برخوردار از نعمت هاى الهى بودند. امنيت و رفاه و ارزانى قيمت ها و فراوانى نعمت داشتند؛ ولى فساد در بينشان شيوع يافت مخصوصا كم فروشى و نقص در ترازو و قپان.

لذا خداى تعالى «شعيب» را به سوى آن ها مبعوث كرد و دستور داد تا مردم را از پرستش بت ها و از فساد در زمين و نقص كيل ها و ميزان ها نهى كند و آن جناب مردم را بدان چه مامور شده بود دعوت كرد، اندرزشان داد، انذارشان كرد، بشارتشان داد، و مصايبى كه به قوم نوح، قوم هود، قوم صالح و قوم لوط رسيده بود به يادشان آورد، و در احتجاج عليه كارهاى زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعى بليغ كرد اما جز بيشتر شدن طغيان و كفر و فسوق در آنان نتيجه اى نگرفت.

مردم مدين به جز چند نفر به وى ايمان نياوردند بلكه در عوض شروع به اذيت او و مسخره كردن و تهديدش نموده، مردم ديگر را از پيروى آن جناب برحذر داشتند، بر سر هر راهى كه به جناب شعيب منتهى مى شد مى نشستند و رهگذران را از اين كه نزد شعيب بروند مى ترساندند و كسانى كه به وى ايمان آورده بودند را از راه خدا منع مى كردند و راه خدا را كج و معوج نشان مى دادند و مى خواستند هر چه بيشتر اين راه را زننده در نظرها جلوه دهند.

و سپس شروع كردند به تهمت زدن، گاهى او را ساحر خواندند و زمانى كذّابش معرفى كردند و خود آن جناب را تهديد كردند كه اگر دست از دعوتت برندارى سنگسارت خواهيم كرد و بار ديگر او و گروندگان به او را تهديد كردند كه از شهر بيرونتان مى كنيم مگر اين كه به كيش بت پرستى ما برگرديد.

آنها به اين رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آن كه آن حضرت از ايمان آوردنشان به كلى مايوس گرديد و به ناچار رهايشان كرده به حال خودشان واگذار نمود. و در آخر دعا كرد و از خداى تعالى درخواست فتح نموده، عرضه داشت: «رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ». (سوره اعراف، آيه 89)

به دنبال اين دعا خداى تعالى عذاب يوم الظله را نازل كرد، روزى كه ابر سياه همه جا را تاريك كرد و بارانى سيل آسا بباريد، اهل مدين آن جناب را مسخره مى كردند كه اگر از راستگويانى قطعه اى از طاق آسمان را بر سر ما ساقط كن، پس صيحه آسمان آنها را بگرفت.

در نتيجه در خانه هايشان صبح كردند در حالى كه به زانو درآمده و مرده بودند و خداى تعالى شعيب و مؤمنين به وى را نجات داد، پس شعيب پشت به آن قوم مرده كرده، گفت: چقدر در ابلاغ رسالت پروردگارم به شما كوشيدم و چقدر نصيحتتان كردم حالا چگونه مى توانم درباره سرنوشت شوم مردمى كافر اندوهناك باشم.[۳]

از جمله آیاتی که در قرآن کریم به حضرت شعیب و قوم او مربوط می شود، این آیات قابل ذکر است:

«وَ إِلَى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًا قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُواْاللّهَ مَالَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَاءتْكُم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَوْفُواْ الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلاَ تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْيَاءهُمْ وَلاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ». (سوره اعراف - 85)

(فرستاديم بسوى اهل شهر مدين برادر ايشان شعيب را، گفت: اى قوم! عبادت كنيد خدا را، نيست شما را خدائى به جز او، به تحقيق كه آمده است بسوى شما حجت واضحه از جانب پروردگار شما پس تمام بدهيد كيل و ترازو را، كم مكنيد از مردم چيزهاى ايشان را و افساد منمائيد در زمين بعد از آن كه خدا آن را به اصلاح آورده است، اين بهتر است براى شما اگر ايمان و اعتقاد داريد.)

حضرت شعیب در روايات

  • حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حدیثی می فرمایند: حضرت شعيب عليه السلام به واسطه محبت و شوق و دوستى با خدا آن قدر گريست كه دو چشم او كور شد، خدا ديده او را بينا فرمود، و همچنين تا سه مرتبه، در مرتبه چهارم وحى الهى رسيد كه يا شعيب تا كى مي گريى و تا چند چنين خواهى بود (و مقصود تو از اين گريه چيست؟) اگر گريه تو از خوف جهنم است من تو را از آن ايمن گردانيدم، و اگر از شوق بهشت است آن را به تو عطا و مباح نمودم، عرض كرد: الهى و سيدى تو مي دانى گريه من براى ترس از جهنم و شوق بهشت نيست. بلكه دل من به محبت تو بسته شده است و گريه دوستى و محبت است كه چشم مرا نابينا كرد، وحى رسيد حال كه گريه تو از اين راهست بزودى پيغمبر و كليم خود موسى بن عمران را به خدمتكارى تو بفرستم كه تا ده سال خدمت (و شبانى) كند.[۴]
  • از امام سجاد علیه السلام نقل شده كه فرمودند: اولين كسى كه ترازو و پيمانه را بكار برد شعيب نبى علیه السلام بود كه آن را با دست خود ساخت و مردم هم به وسيله ترازو معاملات خود را انجام مى دادند، اما به تدريج با وسوسه شيطان شروع به كم فروشى و نقص پيمانه كردند، و وقتى اندرزهاى شعيب را ناديده گرفتند، زلزله اى سرزمين آن ها را فراگرفت و همگى عذاب شدند.[۵]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت شعیب

شعيب علیه السلام از زمره پیامبران مرسل و محترم خداى تعالى بود و خداى عزوجل آن جناب را در ستايشهايى كه از انبياى گرام خود نموده و در ثناى جميلى كهقرآن آن را در اين باره آورده شركت داده و قرآن کریم در آيات شريفه اش و مخصوصا در سوره اعراف و سوره هودو سوره شعراء از آن جناب مقدار زيادى از حقايق معارف و علوم الهى و ادب خيره كننده اى كه نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم داشته حكايت كرده است.

و او خود را رسولى امين «سوره شعراء، آيه 178» و مصلح «سوره هود، آيه 88» و از صالحين شمرده «سوره شعراء، آيه 27» و خداى تعالى همه اين ها را از آن جناب حكايت كرده و امضاء و تصديق نموده و در شخصيت معنوى آن جناب همين بس كه كليم خدا، حضرت موسیبن عمران علیه السلام نزديك به ده سال او را خدمت كرده است.[۶]

پانویس

  1. پرش به بالا كوثر (جعفرى يعقوب )، ج 4، ص: 143.
  2. پرش به بالا حيوة القلوب (علامه مجلسی)، ج1، ص569.
  3. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج10، ص565.
  4. پرش به بالا ارشاد القلوب/ترجمه مسترحمى، ج 2، ص: 219.
  5. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص324.
  6. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج10، ص567.
نوشته شده توسط Hidara در یکشنبه بیستم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت ایوب علیه السلام

حضرت ایوب علیه السلام از انبیاء الهی واز نوادگان حضرت ابراهیم علیه السلام است. صبر و بردباري‌ او در مقابل‌ بلايا شهرت‌ بسيار دارد.[۱] در قرآن‌ كريم‌ در مورد او آمده است که خداوند او را به داغ فرزندان و ناراحتی های جسمانی مبتلا نمود، و از این امتحان سربلند بیرون آمد.[۲]

وجه تسمیه ایوب

ايوب نامى است عبرى كه ايبوب و يوباب نيز خوانده شده است برخى آن را به احتمال برگرفته از ريشه عبرى ايبوب به معناى گريه يا از ايبت به معناى ندبهدانسته‌اند؛ برخى شارحان تورات آن را در اصل عربى و ترجمه شده به عبرى دانسته و گفته‌اند: اين واژه به آيب در عربى به ‌معناى بازگشت كننده به سوى خدا نزديك است. اين معنا با وصف «اواب» كه براى ايوب در آيه 34سوره ص آمده، سازگاراست. برخى ديگر آن را برگرفته از آبَ يَؤوب و به معناى كسى مى ‌دانند كه سلامتى و مال و خانواده خود را باز‌يافته است.[۳]

نسب ایوب

ايوب مردى بود از اهل روم و هو أيوب بن أموص بن رازخ بن روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم عليه السلام و مادر او از فرزندان لوط بود و خداى تعالى او را برگزيد و پيغمبرى داد.[۴]

حضرت ایوب در قرآن

نام حضرت ايوب عليه السلام 4 بار در قرآن آمده است:

این آیه به مقام نبوت ایوب اشاره دارد:

«إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَ عِيسَى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ وَ آتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا». ما همچنان كه به حضرت نوح وپیامبران بعد از او وحى كرديم به تو نيز وحى كرديم و بهحضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق وحضرت یعقوب و حضرت اسباط و حضرت عیسی و حضرت ايوب و حضرت یونس و حضرت هارون و حضرت سلیمان نيز وحى نموديم و به حضرت داود، زبوربخشيديم.

این آیه آن حضرت را در زمره ذریه حضرت ابراهیم علیه السلام می آورد و ایشان را به اینکه از هدایت شدگان هستند ستوده و در زمره "محسنین" به حساب می آورد:

«وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَ نُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ». و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم وحضرت نوح را از پيش راه نموديم و از نسل او داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت كرديم و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.

در این دو آیه به اجابت دعاى او در برطرف شدن سختى و مصيبت هايش اشاره می نماید:

«وَ أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ × فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَ آتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَ ذِكْرَى لِلْعَابِدِينَ». و ايوب را ياد كن هنگامى كه پروردگارش را ندا داد كه به من آسيب رسيده است و تويى مهربانترين مهربانان × پس دعاى او را اجابت نموديم و آسيب وارده بر او را برطرف كرديم و كسان او و نظيرشان را همراه با آنان مجددا به وى عطا كرديم تا رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادتكنندگان باشد.

در این آیات مصائب آن حضرت، پايان يافتن آن و روى ‌آوردن نعمت هاى الهى به وى بيان شده است. همچنین حضرت ايوب عليه السلام به سه صفت عبودیت نیکو،صبر و استقامت، و بازگشت پياپى به سوى خدا وصف شده است:

وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (41) ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (42) وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى‏ لِأُولِي الْأَلْبابِ (43) وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (44)

و ياد كن از بنده ما ايّوب هنگامى كه به درگاه خداى خود عرض كرد: (پروردگارا) شيطان مرا سخت رنج و عذاب رسانيده (تو از كرم نجاتم بخش).(41)

(خطاب كرديم كه) پاى به زمين زن (زد و چشمه آبى پديد آمد، گفتيم) اين آبى است سرد براى شستشو و نوشيدن (در آن شستشو كن و از آن بياشام تا از هر درد و الم بياسايى).(42)

و ما اهل و فرزندانى كه از او مردند و به قدر آنها هم علاوه به او عطا كرديم تا در حق او لطف و رحمتى كنيم و تا صاحبان عقل (نتيجه صبر در بلا را) متذكر شوند.(43)

و (ايوب را گفتيم) دسته‏اى از چوبهاى باريك (خرما) به دست گير و (بر تن زن خود كه بر زدنش قسم ياد كردى) بزن و عهد و قسمت را نشكن (و زن را هم بى گناه نيازار) ما ايوب را بنده صابرى يافتيم، نيكو بنده‏اى بود كه دايم رجوع و توجهش به درگاه ما بود.(44)

داستان ابتلای حضرت ایوب

در قرآن کریم آنچه در خصوص داستان حضرت ایوب آمده آن است که خداى تعالى او را به ناراحتى جسمى و به داغ فرزندان مبتلا نمود، و سپس، هم عافيتش داد، و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وى برگردانيد. و اين كار را به مقتضاى رحمت خود كرد، و به اين منظور كرد تا سرگذشت او مايه تذكر عابدان باشد.[۵]

در برخی از کتابهای تفسیری در مقام تبیین آیات مربوط به ابتلای حضرت ایوب داستانی از قول افرادی نقل گردیده است که به روشنی با ساحت انبیاء منافات دارد. این داستان که در نقل هایی از آن افرادی چون وهب بن منبه- که متهم به نقل اسرائیلیات است [۶] حضور دارند، حتی به صورت روایتی از امام صادق علیه السلام به منابع شیعه نیز راه یافته است تا جایی که تفسیر قمی آن را به عنوان روایتی از امام صادق علیه السلام نقل می نماید. صورت داستان در تفسیر قمی چنین است: ابوبصير گفت: از آن جناب پرسيدم گرفتاري هايى كه خداى تعالى ايوب علیه السلام را در دنيا بدانها مبتلا كرد چه بود، و چرا مبتلايش كرد؟ در جوابم فرمود: خداى تعالى نعمتى به ايوب ارزانى داشت، و ايوب علیه السلام همواره شكر آن را به جاى مى آورد، و در آن تاريخ شيطان هنوز از آسمان ها ممنوع نشده بود و تا زير عرش بالا مى رفت.

روزى از آسمان متوجه شكر ايوب شد و به وى حسدورزيده عرضه داشت: پروردگارا! ايوب شكر اين نعمت كه تو به وى ارزانى داشته اى به جاى نياورده، زيرا هر جور كه بخواهد شكر اين نعمت را بگذارد، باز با نعمت تو بوده، از دنيايى كه تو به وى داده اى انفاق كرده، شاهدش هم اين است كه: اگر دنيا را از او بگيرى خواهى ديد كه ديگر شكر آن نعمت را نخواهد گذاشت. پس مرا بر دنياى او مسلط بفرما تا همه را از دستش بگيرم، آن وقت خواهى ديد چگونه لب از شكر فرومى بندد، و ديگر عملى از باب شكر انجام نمى دهد. از ناحيه عرش به وى خطاب شد كه من تو را بر مال و اولاد او مسلط كردم، هر چه مى خواهى بكن.

امام سپس فرمود: ابليس از آسمان سرازير شد، چيزى نگذشت كه تمام اموال و اولاد ايوب از بين رفتند، ولى به جاى اين كه ايوب از شكر بازايستد، شكر بيشترى كرد، وحمد خدا زياده بگفت. ابليس به خداى تعالى عرضه داشت: حال مرا بر زراعتش مسلط گردان.

خداى تعالى فرمود: مسلطت كردم. ابليس با همه شيطان هاى زير فرمانش بيامد، و به زراعت ايوب بدميدند، همه طعمه حريق گشت. باز ديدند كه شكر و حمد ايوب زيادت يافت. عرضه داشت: پروردگارا مرا بر گوسفندانش مسلط كن تا همه را هلاك سازم، خداى تعالى مسلطش كرد. گوسفندان هم كه از بين رفتند باز شكر و حمد ايوب بيشتر شد.

ابليس عرضه داشت: خدايا مرا بر بدنش مسلط كن، فرموده مسلط كردم كه در بدن او به جز عقل و دو ديدگانش، هر تصرفى بخواهى بكنى. ابليس بر بدن ايوب بدميد و سراپايش زخم و جراحت شد. مدتى طولانى بدين حال بماند، در همه مدت گرم شكر خدا و حمد او بود، حتى از طول مدت جراحات كرم در زخم هايش افتاد، و او از شكر و حمد خدا بازنمى ايستاد، حتى اگر يكى از كرم ها از بدنش مى افتاد، آن را به جاى خودش برمى گردانيد، و مى گفت به همان جايى برگرد كه خدا از آن جا تو را آفريد. اين بار بوى تعفن به بدنش افتاد، و مردم قريه از بوى او متاذى شده، او را به خارج قريه بردند و در مزبله اى افكندند.

در اين ميان خدمتى كه از همسر او - كه نامش "رحمت" دختر افراييم فرزند حضرت یوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم علیه السلام بود - سرزد اين كه دست به كار گدايى زده، هر چه از مردم صدقه مى گرفت نزد ايوب مى آورد، و از اين راه از او پرستارى و پذيرايى مى كرد.

امام سپس فرمود: چون مدت بلا بر ايوب به درازا كشيده شد، و ابليس صبر او را بديد، نزد عده اى از اصحاب ايوب كه راهبان بودند، و در كوه ها زندگى مى كردند برفت، و به ايشان گفت: بياييد مرا به نزد اين بنده مبتلا ببريد، احوالى از او بپرسيم، و عيادتى از او بكنيم. اصحاب بر قاطرانى سفيد سوار شده، نزد ايوب شدند، همين كه به نزديكى وى رسيدند، قاطران از بوى تعفن آن جناب نفرت كرده، رميدند. بعضى از آنان به يكديگر نگريسته آن گاه پياده به نزدش شدند، و در ميان آنان جوانى نورس بود.

همگى نزد آن جناب نشسته عرضه داشتند: خوبست به ما بگويى كه چه گناهى مرتكب شدى؟ شايد ما از خدا آمرزش آن را مسألت كنيم، و ما گمان مى كنيم اين بلايى كه تو بدان مبتلا شده اى، و احدى به چنين بلايى مبتلا نشده، به خاطر امرى است كه تو تاكنون از ما پوشيده مى دارى.

ايوب علیه السلام گفت: به مقربان پروردگارم سوگند كه خود او مى داند تاكنون هيچ طعامى نخورده ام، مگر آن كه يتيم و يا ضعيفى با من بوده، و از آن طعام خورده است، و بر سر هيچ دو راهى كه هر دو طاعت خدا بود قرار نگرفته ام، مگر آن كه آن راهى را انتخاب كرده ام كه طاعت خدا در آن سخت تر و بر بدنم گرانبارتر بوده است. از بين اصحاب آن جوان نورس رو به سايرين كرد و گفت: واى بر شما آيا مردى را كه پيغمبر خداست سرزنش كرديد تا مجبور شد از عبادت هايش كه تاكنون پوشيده مى داشته پرده بردارد، و نزد شما اظهار كند؟! ايوب در اينجا متوجه پروردگارش شد، و عرضه داشت: پروردگارا اگر روزى در محكمه عدل تو راه يابم، و قرار شود كه نسبت به خودم اقامه حجت كنم، آن وقت همه حرفها و درد دلهايم را فاش مى گويم.

ناگهان متوجه ابرى شد كه تا بالاى سرش بالا آمد، و از آن ابر صدايى برخاست: اى ايوب تو هم اكنون در برابر محكمه منى، حجت هاى خود را بياور كه من اينك به تو نزديكم هر چند كه هميشه نزديك بوده ام.

ايوب علیه السلام عرضه داشت: پروردگارا! تو مى دانى كه هيچگاه دو امر برايم پيش نيامد كه هر دو اطاعت تو باشد و يكى از ديگرى دشوارتر، مگر آن كه من آن اطاعت دشوارتر را انتخاب كرده ام، پروردگارا آيا تو را حمد و شكر نگفتم؟ و يا تسبيحت نكردم كه اين چنين مبتلا شدم؟! بار ديگر از ابر صدا برخاست، صدايى كه با ده هزار زبان سخن مى گفت، بدين مضمون كه اى ايوب! چه كسى تو را به اين پايه از بندگى خدا رسانيد؟ در حالى كه ساير مردم از آن غافل و محرومند؟ چه كسى زبان تو را به حمد و تسبيح و تكبير خدا جارى ساخت، در حالى كه ساير مردم از آن غافلند. اى ايوب! آيا بر خدا منت مى نهى، به چيزى كه خود منت خداست بر تو؟ امام مى فرمايد: در اينجا ايوب مشتى خاك برداشت و در دهان خود ريخت، و عرضه داشت: پروردگارا منت همگى از تو است و تو بودى كه مرا توفيق بندگى دادى.

پس خداى عزوجل فرشته اى بر او نازل كرد، و آن فرشته با پاى خود زمين را خراشى داد و چشمه آبى جارى شد و ايوب را با آن آب بشست و تمامى زخم هايش بهبودى يافته داراى بدنى شاداب تر و زيباتر از حد تصور شد، و خدا پيرامونش باغى سبز و خرم برويانيد، و اهل و مالش و فرزندانش و زراعتش را به وى برگردانيد، و آن فرشته را مونسش كرد تا با او بنشيند و گفتگو كند.

در اين ميان همسرش از راه رسيد، در حالى كه پاره نانى همراه داشت، از دور نظر به مزبله ايوب افكند، ديد وضع آن محل دگرگون شده و به جاى يك نفر دو نفر در آن جا نشسته اند، از همان دور بگريست كه اى ايوب چه بر سرت آمد و تو را كجا بردند؟ ايوب صدا زد، اين منم، نزديك بيا، همسرش نزديك آمد، و چون او را ديد كه خدا همه چيز را به او برگردانيده، به سجده شكر افتاد. درسجده نظر ايوب به گيسوان همسرش افتاد كه بريده شده، و جريان از اين قرار بود كه او نزد مردم مى رفت تاصدقه اى بگيرد، و طعامى براى ايوب تحصيل كند و چون گيسوانى زيبا داشت، بدو گفتند: ما طعام به تو مى دهيم به شرطى كه گيسوانت را به ما بفروشى. "رحمت" از روى اضطرار و ناچارى و به منظور اين كه همسرش ايوب گرسنه نماند گيسوان خود را بفروخت.

ايوب چون ديد گيسوان همسرش بريده شده قبل از اين كه از جريان بپرسد سوگند خورد كه صد تازيانه به او بزند، و چون همسرش علت بريدن گيسوانش را شرح داد، ايوب علیه السلام در اندوه شد كه اين چه سوگندى بود كه من خودم، پس خداى عزوجل بدو وحى كرد: "وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاتَحْنَثْ - يك مشت شاخه در دست بگير و به او بزن تا سوگند خود را نشكسته باشى. او نيز يك مشت شاخه كه مشتمل بر صد تركه بود گرفته چنين كرد و از عهده سوگند برآمد.[۷]

بر این روایت نقد های زیر وارد شده است:

  1. در سلسله راویان این روایت عبدالله بن بحر واقع شده که فردی مجهول الحال است.[۸]
  2. مولف تفسیر المیزان این روایت را در تنافی با روایاتی می داند که از امام صادق علیه اسلام نقل گردیده است:
و از خصال نقل شده كه از قطان از سكرى، از جوهرى، از ابن عماره، از پدرش از امام صادق علیه السلام، روايت كرده كه فرمود: ايوب علیه السلام هفت سال مبتلا شد بدون اين كه گناهى كرده باشد، چون انبياء به خاطر عصمت و طهارتى كه دارند، گناهنمى كنند و حتى به سوى گناه - هر چند صغيره باشد - متمايل نمى شوند. و نيز فرمود: هيچ يك از ابتلائات ايوب علیه السلام عفونت پيدا نكرد و بدبو نشد و نيز صورتش زشت و زننده نگرديد و حتى ذره اى خون و يا چرك از بدنش بيرون نيامد و احدى از ديدن او تنفر نيافت و از مشاهده اش وحشت نكرد و هيچ جاى بدنش كرم نينداخت، چه رفتار خداى عزوجل درباره انبياء و اولياى مكرمش كه مورد ابتلايشان قرار مى دهد، اين چنين است. و اگر مردم از او دورى كردند، به خاطر بى پولى و ضعف ظاهرى او بود، چون مردم نسبت به مقامى كه او نزد پروردگارش داشت جاهل بودند، و نمى دانستند كه خداى تعالى او را تاييد كرده و بزودى فرجى در كارش ايجاد مى كند[۹]
  1. شیخ ابوالفتوح رازی این روایت را به دلیل امکان نداشتن تسلط شیطان بر انبیاء مردود می داند: به این دلیل که هيچ روا نباشد كه خداى تعالى ابليس را بر انبياء و اوليا مسلّط كند. [۱۰]
  1. اینگونه روایات با مقام عصمت انبیاء منافات دارد چرا که يكى از مراتب عصمت آن است كه در وجود پيامبران امورى نباشد كه مايه دورى گزيدن مردم از آنان است، زيرا انزجار مردم از پيامبر و دورى گزيدن از او، با هدف بعثت ـ كه ابلاغ رسالات الهى توسط پيامبر به آنان است ـ منافات دارد.[۱۱]

اخلاق و فضائل و ویژگی های حضرت ایوب

  • خداوند ايوب عليه السلام را به سه صفت مهم: مقامعبوديت، صبر و استقامت، و بازگشت پياپى به سوى خدا وصف كرده است:

«اِنّا وجَدنهُ صابِرًا نِعمَ العَبدُ اِنَّهُ اَوّاب». (سوره ص، 38) و تنها ايوب و سليمان را (سوره ص، 30) «نعم العبد» خوانده، زيرا در حال نعمت شكرگزار بودند. ايوب عليه السلام از سلسله پیامبران ابراهيمى است، زيرا از ذريه آن حضرت و از نيكوكاران است: «و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ و يوسُفَ و موسى و هرون و كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين». (سوره انعام‌، 84) و او از هدايت ويژه الهى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مأموريت يافت از آن پيروى كند برخوردار شده است: «اُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدهُمُ اقتَدِهُ». (سوره انعام، 90) و از پيامبرانى است كه قرآن از وحى به آنان به طور ويژه سخن گفته است: «اِنّا اَوحَينا اِلَيكَ كَما‌اَوحَينا اِلى نوح والنَّبِيّينَ مِن بَعدِهِ و اَوحَينا اِلى اِبرهيمَ و اِسمعِيلَ و اِسحقَ و يَعقوبَ والاَسباطِ و عِيسى و اَيّوبَ...». (سوره نساء، 163)[۱۲]

رسول اکرم صلي الله عليه و آله در مورد ایوب می فرماید: كانَ أيُّوبُ أحلَمَ النّاسِ، وأصبَرَ النّاسِ، وأكظَمَ النّاسِ لِغَيظٍ: ايوب بردبارترين مردم و شكيباترين مردمان بود و بيش از همه مردم كظم غيظ مي كرد.[۱۳]

پانویس

  1. پرش به بالا دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج10 ، مدخل ایوب از فرامرز حاج‌منوچهري‌
  2. پرش به بالا سوره انبياء، آيه 83 و 84. سوره ص، آيه 41 و 44.
  3. پرش به بالا دائرة المعارف قرآن کریم (جلد 5) تدوین: (مرکز فرهنگ و معارف قرآن).
  4. پرش به بالا جلاء الأذهان و جلاء الأحزان (ابوالمحاسن حسين بن حسن جرجانى)، ج6، ص143.
  5. پرش به بالا سوره انبياء، آيه 83 و 84. سوره ص، آيه 41 و 44.
  6. پرش به بالا رجوع شود به وهب بن منبه و تاریخنگاری اسلامی، مهدی خزائی، فروغ وحدت، پاییز 1384، شماره 1 در دسترس: پرتال جامع علوم انسانی
  7. پرش به بالا تفسير قمى، ج2، ص241-239. (نقل ترجمه از ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج17، ص324)
  8. پرش به بالا زهرا کلباسی، نقد و بررسی آرای مفسران در تفسیر آیه ی 44 سوره ی ص و تازیانه زدن ایوب به همسرش، آموزه های قرآنی، شماره 22، پاییز و زمستان 1394
  9. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج17، ص327.
  10. پرش به بالا روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، ج‏13، ص: 260
  11. پرش به بالا منشور عقائد امامیه، جعفر سبحانی [۱]
  12. پرش به بالا دائرة المعارف قرآن كريم، جلد پنجم. (مركز فرهنگ و معارف قرآن)
  13. پرش به بالا حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص273.

    تسلط شیطان بر حضرت ایوب علیه السلام!

     

    خداوند در سوره‌ی صاد آیه ‌ی 41 از زبان ایوب چنین می ‌فرماید: «...حقیقتاً شیطان مرا خسته کرد و مرا مورد عذاب قرار داد.»

    همچنین در آیات 82 و 83 این سوره چنین می ‌گوید: «شیطان گفت به عظمتت قسم، همه آنها را گمراه خواهم ساخت به جزبندگان مخلَص شما» با توجه به این آیه شیطان نمی ‌تواند بر بندگان مخلص تسلط داشته باشد. پس در خستگی حضرت ایّوب چطور می ‌تواند شیطان تأثیر داشته باشد؟ و همچنین حضرت ایوب با این جمله «شیطان مرا مورد عذاب قرار داد» می ‌خواهد چه بگوید؟ آیا همه این ها نشانه نفوذ شیطان به ایوب نمی باشد!

    بخش قرآن تبیان

    حضرت ایوب

    خداوند می فرماید؛ « به خاطر بیاور بنده ما ایوب را ، هنگامی که پرودگارش را خوانده که شیطان من را به رنج و عذاب افکنده است»

    این آیه اشاره است به گرفتاریهای شدید و طاقت فرسا و درد و رنج فراوان حضرت ایوب، درد و رنجی که  شیطان در آن موثر بود که شرح آن در روایتی از امام صادق علیه السلام به این بیان رسیده است؛ کسی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد بلائی که دامنگیر ایوب شد برای چه بود؟ (شاید فکر می کرد کار خلافی از او سر زده بود که خداوند او را مبتلا ساخت.)

    امام در پاسخ او جواب مشروحی فرمود که خلاصه اش چنین است: «ایوب به خاطر کفران نعمت گرفتار آن مصائب عظیم نشد بلکه به عکس ‍ به خاطر شکر نعمت بود، زیرا شیطان به پیشگاه خدا عرضه داشت که اگر ایوب را شاکر می بینی به خاطر نعمت فراوانی است که به او داده ای، مسلما اگر این نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شکرگزاری نخواهد بود.

    خداوند برای اینکه اخلاص ایوب را بر همگان روشن سازد، و او را الگوئی برای جهانیان قرار دهد که به هنگام نعمت و رنج هر دو شاکر و صابر باشند به شیطان اجازه داد که بر دنیای او مسلط گردد . شیطان از خدا خواست اموال سرشار ایوب، زراعت و گوسفندانش و همچنین فرزندان او از میان بروند، و آفات و بلاها در مدت کوتاهی آنها را از میان برد، ولی نه تنها از مقام شکر ایوب کاسته نشد بلکه افزوده گشت .

    مراد از تسلط شیطان بر حضرت ایوب و گرفتار ساختن او ، تسلط به معنای گمراه کردن و منحرف کردن او نیست تا با مقام نبوت نا سازگار باشد ، بلکه اشاره ای است به گرفتاری هایی که شیطنت شیطان در آن موثر بوده است که خداوند نیز برای آزمایش این پیامبر بزرگ و ترفیع درجه او ، درخواست های شیطان را پذیرفت. (تفسیر_نمونه ج19 ص296)

    او از خدا خواست که این بار بر بدن ایوب مسلط گردد، و آنچنان بیمار شود که از شدت درد و رنجوری به خود بپیچد و اسیر و زندانی بستر گردد.

    این نیز از مقام شکر او چیزی نکاست.

    ولی جریانی پیش آمد که قلب ایوب را شکست و روح او را سخت جریحه دار ساخت، و آن اینکه جمعی از راهبان بنی اسرائیل به دیدنش ‍ آمدند و گفتند: تو چه گناهی کرده ای که به این #عذاب الیم گرفتار شده ای.

    ایوب در پاسخ گفت به پروردگارم سوگند که خلافی در کار نبوده، همیشه در طاعت الهی کوشا بوده ام، و هر لقمه غذائی خوردم یتیم و بینوائی بر سر سفره من حاضر بوده .

    ایوب از این شماتت دوستان بیش از هر مصیبت دیگری ناراحت شد، ولی باز رشته صبر را از کف نداد، و آب زلال شکر را به کفران آلوده نساخت، تنها رو به درگاه خدا آورد و جمله های بالا را بیان نمود، و چون از عهده امتحانات الهی به خوبی برآمده بود خداوند درهای رحمتش را بار دیگر به روی این بنده صابر و شکیبا گشود، و نعمتهای از دست رفته را یکی پس از دیگری و حتی بیش از آن را به او ارزانی داشت، تا همگان سرانجام نیک صبر و شکیبائی و شکر را دریابند. (علل الشرایع ج1 ص76) (بحار_الانوار ج12 ص 346)

    با توجه به این روایت ، روشن می شود که مراد از تسلط شیطان بر حضرت ایوب و گرفتار ساختن او ، تسلط به معنای گمراه کردن و منحرف کردن او نیست تا با مقام نبوت نا سازگار باشد ، بلکه اشاره ای است به گرفتاری هایی که شیطنت شیطان در آن موثر بوده است که خداوند نیز برای آزمایش این پیامبر بزرگ و ترفیع درجه او ، درخواست های شیطان را پذیرفت. (تفسیر_نمونه ج19 ص296)
نوشته شده توسط Hidara در یکشنبه بیستم آبان ۱۳۹۷ |
 

وجه تسميه یعقوب

«يعقوب» يعنى پاشنه را مى گيرد. ريشه كلمه از عقب عربى است كه به فتح عين و كسر قاف به معنى پاشنه است. وى پسر اسحاق است. مادرش «رفقه». (بر وزن عصمه) يعقوب و عيسو برادرش جفت و توأم به دنيا آمدند: أول عيسو آمد و بعد يعقوب كه پاشنه عيسو را گرفته بود.[۱]

«اسرائيل» يكى از نام هاى يعقوب، پدر يوسف مى باشد. در علت نامگذارى يعقوب به اين نام مورخان غيرمسلمانمطالبى گفته اند كه با خرافات آميخته است.

چنان كه «قاموس كتاب مقدس» مى نويسد: «اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گشت»! وى اضافه مى كند كه «اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقب گرديد!» ولى دانشمندان ما مانند مفسر معروف، «طبرسى» در «مجمع البيان» در اين باره چنين مى نويسد: «اسرائيل همان يعقوب فرزند حضرت اسحاق پسرحضرت ابراهیم علیه السلام است...» او مى گويد، «اسر» به معنى (عبد) و «ئيل» به معنى (اللّه) است و اين كلمه مجموعا معنى «عبداللّه» را مى بخشد.

بديهى است داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند و يا با خود خداوند كه در تورات تحريف يافته كنونى ديده مى شود يك داستان ساختگى و كودكانه است كه از شأن يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى از مدارك تحريف تورات كنونى است.[۲]

نسب حضرت یعقوب علیه السلام

حضرت یعقوب فرزند اسحق پسر ابراهيم عليهماالسلام پدر انبياء بنى اسرائيل می باشد.[۳]

حضرت یعقوب در قرآن

نام حضرت یعقوب 16 بار در كلام الله مجيد ذکرشده است.[۴] آیات زیر آیاتی هستند که نام حضرت یعقوب علیه السلام یا داستانی مرتبط با آن حضرت در آنها ذکر شده است:

سوره بقره، آيه 132-140 • سوره آل عمران، آيه 84 •سوره نساء، آيه 163 • سوره انعام، آيه 84 • سوره هود، آيه 71 • سوره یوسف، آيه 6 • سوره یوسف، آيه 38 •سوره یوسف، آيه 68 • سوره مریم، آيه 6 • سوره مریم، آيه 49 • سوره عنکبوت، آيه 27 • سوره ص، آيه 45-47

چند نمونه از آیاتی که نام حضرت یعقوب علیه السلام در آنها آمده است:

  • «وَاذكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِىَ الأَيْدِى وَالأَبْصارِ × إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدّارِ × وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأَخْيارِ»: و بندگان ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه نيرومند و ديده ور بودند به يادآور. ما آنان را با موهبت ويژه اى كه يادآورى آن سراى بود خالص گردانيديم و آنان در پيشگاه ما جداً از برگزيدگان نيكانند. (سوره ص، آيات 45-47)
  • «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا»: و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت نموديم. (سوره انعام، آيه 84)
  • «أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِى قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْمعِيلَ وَ إِسْحقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»: آيا وقتى يعقوب را مرگ فرارسيد حاضر بوديد؟ هنگامى كه به پسران خود گفت: پس از من چه را خواهيد پرستيد؟ گفتند: معبود تو و معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، معبودى يگانه را مى پرستيم و در برابر او تسليم هستيم. (سوره بقره، آيه 133)

حضرت یعقوب در روايات

  • به سند صحيح از ابوحمزه ثمالى منقول است كه گفت: يك روز جمعه نماز صبح را با حضرت امام زين العابدين عليه السلام در مسجد مدينه ادا نمودم و چون آن حضرت از نماز و تعقيبات فارغ شدند، بسوى منزل خود حركت فرمودند و من در همراهى آن حضرت بودم، چون به خانه رسيديم آن حضرت كنيز خود را كه سكينه نام داشت، طلبيد و به او فرمود: هر سائلى آمد بدر خانه او را محروم نكنيد و غذايش دهيد زيرا امروز جمعه است.

من عرض كردم: چنين نيست كه هر كسى سؤال كند مستحق باشد، فرمود (چنين است وليكن) اى ابوحمزه مي ترسم كه بعضى از آنها كه سؤال مي نمايند مستحق (حقيقى باشند و ايشان را چيزى ندهيم و به ما اهل بيتنازل شود. آنچه كه به حضرت يعقوب و خاندانش نازل گرديد.

البته طعام بدهيد زيرا حضرت يعقوب هر روز گوسفندىذبح مي كرد (چون عائله او زياد بود) و قسمتى از آن راصدقه مي داد، به فقرا و قسمتى از آن را خود و اهل و عيال او صرف مي نمودند تا شب جمعه اى موقع افطار سائل مؤمن روزه دار مسافر غريب مستحقى كه در پيشگاه خداى تعالى با قرب و منزلت بود بر در خانه آن حضرت آمد و گفت: طعام دهيد سائل غريب مسافر گرسنه را از زيادى غذاى خود و چندين مرتبه تكرار كرد وليكن مى شنيدند و سخنش را باور نمي كردند چون نااميد شد و تاريكى شب همه جا را فراگرفت گريست و (جمله اى بدين مضمون) گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و شكايت كرد گرسنگى خود را به خداوند و شب را با گرسنگى بسر برد و صبح نمود در حالى كه روزه بود و صبر كرد بر گرسنگى و حمد خداى را بجاى آورد.

و يعقوب و خاندانش شب را با شكم سير خوابيدند و صبح نمودند در حالى كه زيادى غذاى شب آن ها مانده بود، حق تعالى وحى فرمود به يعقوب در صبح همان شب كه: اى يعقوب ذليل نمودى بنده مرا و غضب مرا بسوى خود كشيدى و مستوجب تأديب و عقوبت من شدى و باعث گرديدى كه تو و فرزندت مبتلا به بلا شويد.

اى يعقوب همانا محبوب ترين پيغمبران و گرامى ترين ايشان نزد من آن پيغمبريست كه ترحم به مساكين و بيچارگان بندگان مرا بنمايد و با ايشان مجالست و معاشرت نمايد و اطعام كند و پناهگاه و ملجأ ايشان باشد.

اى يعقوب ترحم نكردى به بنده من ذميال (بكسر ذال و سكون ميم) را با اين كه او بنده خالص منست و درعبادت من منتهاى سعى و كوشش را مي نمايد و به اندكى از غذا قانعست و شب گذشته از درب خانه تو عبور كرد (و چون روزه بود و افطارى نداشت براى سد جوع خود) شما را صدا زد و طلب غذائى نمود و گفت: طعام دهيد سائل غريب راهگذر را و شما او را طعام نداديد و (با حال يأس و نااميدى جمله اى بدين معنى) گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و اشك ديدگانش جارى شد و به من شكايت كرد و شب را گرسنه بسر برد و حمد و ثناى مرا بجاى آورد و روز را روزه گرفت و تو و خاندان تو اى يعقوب شب را با شكم سير خوابيديد و باقيمانده غذاى شب شما تا صبح باقى بود.

اى يعقوب مگر ندانسته اى كه عقوبت و بلا به دوستان من زودتر مي رسد تا به دشمنان من و اين از لطف و حسن نظر منست به اولياء خودم و استدراج و امتحان منست نسبت به دشمنانم.

به عزت خودم قسم نازل كنم و فروفرستم بر تو بلا را و تو و فرزندان تو را در معرض مصيبت و عقوبت قرار دهم، بايد مهيا و آماده بلاى من شويد و راضى باشيد به قضا و مقدرات من و صبر كنيد در مصائب.

ابوحمزه گويد، عرض كرد: فدايت شوم در چه وقتحضرت یوسف آن خواب را ديد. فرمود: در همان شبى كه يعقوب و خاندانش با شكم سير خوابيدند و ذميال گرسنه خوابيد و يوسف چون خواب را ديد صبح به پدر خود حضرت يعقوب نقل كرد. (كه ديدم يازده ستاره و آفتاب و ماه مرا سجده كردند)

حضرت يعقوب سخت مغموم شد از شنيدن خواب ووحى هم به او شد كه مستعد بلا باش، به يوسف فرمود (فرزند عزيزم اين خواب از خواب هاى صادقه است و) برادران خود را از اين خواب آگاه مكن زيرا مي ترسم حيله و مكرى درباره تو بنمايند، و يوسف (به اراده و مشيت خداوند) غافل از دستور پدر شد و خواب را به برادران نقل كرد.

حضرت امام سجاد عليه السلام فرمود: اولين بلائى كه گرفتار آن شدند يعقوب و خاندانش، حسد بود كه برادران به يوسف بردند زمانى كه خواب را شنيدند از او و ميل و علاقه يعقوب به يوسف زياد شد و مي ترسيد آن وحى كه خدا به او فرموده بود كه: مستعد و آماده بلا باش، در فرزندش يوسف واقع گردد.[۵]

  • حنان بن سدير مى گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم: مقصود سخن يعقوب به پسرانش كه گفت: «...اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ...»: برويد و يوسف و برادرش را بجوييد. (سوره يوسف، آيه 87) چيست؟ آيا يعقوب پس از آن كه بيست سال از يوسف دور شده بود مى دانست كه او زنده است؟

امام عليه السلام فرمود: آرى. عرض كردم: چگونه مى دانست كه او زنده است؟ امام عليه السلام فرمود: هنگام سحر دعا كرد و از خداى عزوجل خواست كه فرشته مرگبر او نازل گردد، خداوند عزوجل دعايش را اجابت فرمود و فرشته مرگ كه نامش «بريال» بود نزد يعقوب آمد.

بريال گفت: اى يعقوب! چه مى خواهى؟ فرمود: بگو، بدانم آيا جانهايى را كه مى گيرى يك جا و دسته جمعى مى گيرى يا جدا جدا؟ بريال گفت: جدا جدا مى گيرم. فرمود: آيا در ميان اين جانهايى كه گرفته اى به جان يوسف برخورده اى؟ عرض كرد: نه. يعقوب دانست كه يوسف زنده است و از اين رو به فرزندانش فرمود: برويد و يوسف و برادرانش را بجوييد.[۶]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت یعقوب علیه السلام

  • حضرت یعقوب علیه السلام از عبادالله الصالحين شمرده شده و در آيات «وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصارِ. إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ. وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ»: و بندگان ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه نيرومند و ديده ور بودند به يادآور. ما آنان را با موهبت ويژه اى كه يادآورى آن سراى بود خالص گردانيديم و آنان در پيشگاه ما جداً از برگزيدگان نيكانند. (سوره ص، آیه 45-47) به بهترين توصيف ياد شده است.[۸]
  • در سوره ص آیات 45-47 خداوند می فرماید: و اى پيامبر: از بندگان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب ياد كن كه پيامبرانى صاحبان نيروى عملى و صاحبان علم بودند و تمام همشان را به ياد آخرت مصروف داشتيم و البته آنان به نزد ما از پاكيزه نهادان و نيكان بودند.[۹]
  • از جمله ادعيه انبياء دعائى است كه خداى متعال آن را از حضرت يعقوب علیه السلام وقتى كه فرزندانش از مصر مراجعت كردند در حالى كهبنيامين و يهودا را نياورده بودند حكايت كرده و فرمود: «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ. قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ. قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لاتَعْلَمُونَ». (سوره يوسف، آيه 84-86)

به فرزندان خود چنين مى گويد كه مداومت من بر ياد يوسف شكايتى است كه من از حال دل خود به درگاه خدا مى برم و از رحمت او و اين كه يوسفم را به صورتى كه تصور نمى كنم به من برگرداند مايوس نيستم، و اين خود از ادب انبياء است نسبت به پروردگار خود كه در جميع احوال متوجه پروردگارشان بوده و جميع حركات و سكنات خود را در راه او انجام مى دادند و اين معنا از آيات كريمه قرآن به خوبى استفاده مى شود.[۱۰]

  • از آن جمله دعاء يعقوب عليه السلام است در هنگامى كه خداى عزوجل به او که حضرت یوسفعليه السلام را برگردانيد. و آن اين است: ابتدا مى كنم به نام خداى بخشنده مهربان اى كسى كه آفريده است همه آفريدگان را بدون نمونه اى و اى كسى كه پهن كرده است زمين را بدون يارى كنندگان و اى كسى كه تدبير كرده است امرها را بدون وزيرى و اى كسى كه روزى مى دهد خلايق را بدون كسى كه مشورت نمايد با او اى كسى كه خراب مى كند دنيا را بدون مصلحت كردن با احدى.[۱۱]

پانویس

  1. پرش به بالا حجة التفاسير و بلاغ الإكسير (سيد عبدالحجت بلاغى)، جلد دوم، تعليقه، ص547.
  2. پرش به بالا برگزيده تفسير نمونه (احمد على بابايى)، ج1، ص67.
  3. پرش به بالا قاموس قرآن (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص267.
  4. پرش به بالا قاموس قرآن (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص267.
  5. پرش به بالا علل الشرائع/ترجمه مسترحمى (سيد هدايت الله مسترحمى)، ص 109، باب چهل و يكم.
  6. پرش به بالا بهشت كافى/ترجمه روضه كافى (حميدرضا آژير)، ص 245.
  7. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج 11، ص: 291.
  8. پرش به بالا قاموس قرآن (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص267.
  9. پرش به بالا حجة التفاسير و بلاغ الإكسير (سيد عبدالحجت بلاغى)، ج6، ص37.
  10. پرش به بالا ترجمه الميزان (سيد محمدباقر موسوى همدانى)، ج6، ص391.
  11. پرش به بالا مهج الدعوات\ترجمه طبسى (محمدتقى طبسى)، ص 476.
    چرا به حضرت یعقوب(ع)، اسرائیل نیز گفته می‌شود؟
    پرسش
    وجه تسمیه نام حضرت یعقوب(ع) به «اسرائیل» چیست؟
    پاسخ اجمالی
    در قرآن کریم از حضرت یعقوب(ع) به اسرائیل یاد کرده،[1] و از این‌رو، فرزندان او را نیز بنی‌اسرائیل؛ یعنی فرزندان اسرائیل(یعقوب) خطاب می‌کند. درباره وجه تسمیه این پیامبر الهی به «یعقوب» و «اسرائیل» در قرآن سخنی به میان نیامده است، اما در برخی از کتاب‌های روایی و تاریخی به این موضوع پرداخته شده است:
    درباره این‌که چرا نامش را یعقوب گذاشته‌اند، در برخی گزارش‌ها آمده که ایشان و برادر دیگرش «عیص» دو قلو بودند و یعقوب بعد از «عیص» و مدت اندکی متعاقب ایشان به دنیا آمد و به همین دلیل نامش را یعقوب گذاشتند. (البته این گزارش زمانی قابل پذیرش است که ریشه «عقب» در زبان ابراهیم(ع) و اسحاق(ع) نیز همان معنای عربی را داشته باشد.)
    اما درباره وجه تسمیه او به اسرائیل، چند دلیل ذکر شده است:
    1. «اسر» به معنای بنده است و «ایل»؛ یعنی خدا. از این‌رو که یعقوب(ع) بنده خوب خدا بود، او را چنین نامی گذاشتند.
    2. در نقل دیگری آمده که «اسر» به معنای قدرت است.
    3. همچنین گفته شده است؛ حضرت یعقوب خادم بیت القدس بود. او قبل از همه به عنوان اولین نفر وارد می‌شد و بعد از همه از آن بیرون می‌رفت. او چراغ‌های مسجد را روشن می‌کرد ولی وقتی فردای آن روز به مسجد می‌آمد، می‌دید که خاموش شده است. به همین دلیل، یک شب در مسجد ماند تا علت خاموش شدن را دریابد. او دید که یک جن آن‌را خاموش می‌کند. یعقوب جن را گرفته و او را اسیر کرد و به یکی از ستون‌های مسجد بست. فردای آن روز مردم متوجه شدند که چنین اتفاقی افتاده. و از آن جهت که نام آن جن «ایل» بود، یعقوب را اسرائیل نامیدند.[2]
     

    [1]. «کُلُّ الطَّعامِ کانَ حِلاًّ لِبَنی‏ إِسْرائیلَ إِلاَّ ما حَرَّمَ إِسْرائیلُ عَلى‏ نَفْسِهِ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ التَّوْراةُ»؛ آل عمران، 93.
    [2]. شیخ صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 43 – 44، قم، کتاب فروشی داوری، چاپ اول، 1385ش.
نوشته شده توسط Hidara در شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 
چرا تمام قوم لوط به جرم همجنس‌گرایی مردان دچار عذاب شدند، با آنکه میان آنان زنان و بچه‌های بی‌گناه وجود داشتند؟!
پرسش
چرا تمام قوم لوط نابود گشتند، در حالی‌که ممکن بود در بین آنها زن و بچه‌هایی بی‌گناه وجود داشته باشد، حال آن‌که قوم لوط به دلیل لواط و ارتباط مرد با مرد مورد عذاب قرار گرفته است؟
پاسخ اجمالی
1. آن‌گونه که از تعالیم اسلامی برمی‌آید، عذاب‌های عمومی ویژه افراد گناه‌کار نیست. منتها افراد بی‌گناه دچار عذاب قیامت نخواهند شد. قرآن کریم در این باره هشدار داده و می‌فرماید: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّة»؛[1] و از فتنه‌‏اى پروا کنید که (چون درگیرد) تنها به کسانى از شما که ستم کردند نمی‌رسد (بلکه دامن‌گیر همه می‌‏شود).
هر گاه در جامعه‌‏اى فساد و گناه شایع شود، وظیفه مؤمنان است که در مقابل فساد بایستند و از آن جلوگیرى کنند. مؤمنان باید بدانند که خوب بودن و گناه نکردن آنها کافى نیست، بلکه باید علاوه بر اصلاح نفس خویش، در فکر دیگران هم باشند و در اصلاح جامعه‌‏اى که در آن زندگى می‌‏کنند بکوشند و این همان وظیفه امر به معروف و نهى از منکر است که دو واجب دینى است.
طبق یک سنّت الهى، هر گاه در جامعه‌‏اى فساد و گناه رواج یابد و خدا بخواهد به آن جامعه بلا نازل کند، این بلا فقط بر اهل فساد و ستم‌گران نازل نخواهد شد، بلکه دامن کسانى را نیز خواهد گرفت که به وظیفه تبلیغى و اصلاحى خود عمل نکرده‌‏اند و ستم‌گران را با سکوت خود تشویق نموده‌‏اند. این آیه از همین سنّت الهى خبر می‌‏دهد و خطاب به مؤمنان می‌‏فرماید: از عذابى بترسید که فقط سراغ ستم‌گران از شما نخواهد آمد؛ یعنى این عذاب عمومى خواهد بود و مؤمنان را هم در برخواهد گرفت.[2]
چنان‌که در حدیثى از پیامبر اسلام(ص) نقل شده است: خداوند (عز و جل) هرگز عموم را به دلیل عمل گروهى خاص مجازات نمی‌‏کند، مگر آن زمان که منکرات در میان آنها آشکار گرد و توانایى بر انکار آن داشته باشند در عین حال سکوت کنند، در این هنگام خداوند آن گروه خاص و همه توده اجتماع را مجازات خواهد کرد. [3]
2. گذشته از این، در مورد زنان قوم لوط نیز باید گفت؛ آنان نیز به همجنس‌گرایی روی آورده بودند:
امام باقر(ع) در روایتی می‌فرماید: چون ابلیس دید که کارش در میان مردان پا بر جا شده، خویش را به شکل زنى در آورد و به سراغ زنان رفت و به آنان گفت: مردان شما با یکدیگر همجنس‌بازى می‌‏کنند؟ آنان گفتند: آرى، ما خود دیده‌‏ایم. ابلیس به زنان گفت شما هم این کار را بکنید و به آنان همجنس‌بازى را آموخت‏ و زنان نیز به همدیگر اکتفا کرده و آنان نیز به همجنس‌بازى روی آوردند. [4]
گفتنی است؛ با آن‌که در روایات آمده که زنان این قوم نیز دچار همجنس‌بازی بودند؛ اما همسر حضرت لوط(ع) به این دلیل مجازات نشده بود، بلکه دلیلش جاسوسی برای گناهکاران و خیانت به حضرت لوط(ع) بوده است.[5]

[1]. انفال، 25.
[2]. جعفری، یعقوب، کوثر، ج ‏4، ص 351، بی‌جا، بی‌تا.
[3]. شیبانی، أبو عبد الله أحمد بن محمد، مسند احمد، تحقیق، الأرنؤوط، شعیب، مرشد، عادل و دیگران، اشراف، ترکی، عبد الله بن عبد المحسن، ج 6، ص 218، ح 17736، بیروت، مؤسسة الرسالة، چاپ اول، 1421ق.
[4]. برقی، ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، محقق، مصحح، محدث، جلال الدین،‏ ج ‏1، ص 110- 111، قم، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دوم، 1371ق.
[5]. سید مرتضى علم الهدى، على بن حسین‏، نفائس التأویل، ج 2، ص 440، بیروت، شرکه الاعلمی للمطبوعات‏، چاپ اول‏، 1431ق؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏24، ص 301، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، 1374ش.
نوشته شده توسط Hidara در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ |
 
با مراجعه به تفسير الميزان، نكات زير قابل استخراج است:

1- نظريه اول:جمله هؤلاء بناتی را مقید کرد به قید هن أطهر لکم براى اینکه بفهماند منظور لوط (ع) از عرضه کردن دختران خود این بوده که مردم با آنها ازدواج کنند نه اینکه از راه زنا شهوات خود را تسکین دهند، و حاشا بر مقام یک پیغمبر خدا که چنین پیشنهادى بکند براى اینکه در زنا هیچ طهارتى وجود ندارد 

هم چنان که قرآن کریم فرموده: 
«و لا تقربوا الزنى إنه کان فاحشة و ساء سبیلا؛ 
به زنا نزدیک نشوید که همواره عملى شنیع و طریقه اى زشت بوده است.» (اسرى/ 32) 
و نیز فرموده: «و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن؛
به کارهاى زشت نزدیک نشوید چه ظاهر آنها و چه باطن آنها.» (انعام/ 151)

و طبق تفسیر آیه زنا در سوره انعام، حکم این آیه از احکامى است که خداى تعالى در تمامى شرایع آسمانى که بر انبیایش نازل کرده آن را تشریع نموده است در نتیجه حرمت زنا در زمان جناب لوط نیز تشریع شده بوده پس جمله «هن أطهر لکم» بهترین شاهد است بر اینکه منظور لوط ازدواج بوده نه زنا.

از اینجا فساد گفتار کسانی که منظور لوط را زناى با دختران خود دانسته اند، روشن مى گردد، آنها می گویند:
لوط بدون آوردن کلمه نکاح و یا قیدى که بفهماند منظورش نکاح است گفت: این دختران من در اختیار شما و ما نمى فهمیم این چه پیشنهادى است که لوط کرده اگر خواسته است از یک عمل فحشاء جلوگیرى کند که فحشاء را با فحشایى دیگر جلوگیرى نمى کنند و اگر به راستى خواسته است فحشاء با میهمانان را با فحشاء با دختران خود جلو بگیرد دیگر چه معنا دارد که به مردم بگوید: «فاتقوا الله» از خدا بترسید و اگر مى خواسته رسوایى را فقط از خودش دفع کند باید به همان جمله بعدى که گفت:
مرا در جلو میهمانانم رسوا نکنید اکتفاء مى کرد. 



2- نظريه دوم:مراد از این که گفت: این دختران من در اختیار شمایند اشاره باشد به همه زنان قوم، چون یک پیغمبر، پدر همه امت خویش است و زنان آن امت دختران اویند، هم چنان که مردان آن امت پسران وى هستند و لوط (ع) منظورش این بوده که به مردم بفهماند دفع شهوت به وسیله جنس زن و به طریق نکاح که خود طریقه اى است فطرى، براى شما بهتر و پاکتر است از اینکه به وسیله مردان و از طریق فحشاء صورت بگیرد.


علامه می فرماید: «این توجیه جنبه دست و پا زدن را دارد و از ناحیه الفاظ آیه هیچ دلیلى بر طبق آن وجود ندارد، 

3- و اما اینکه دختران لوط مسلمان و مردم مورد خطاب آن جناب کافر بوده باشند و ازدواج مرد کافر با زن مسلمان جایز نباشد مطلبى است که معلوم نیست در شریعت آن روز که شریعت ابراهیم (ع) بوده، تشریع شده باشد و در نتیجه لوط (ع) موظف به پیروى آن حکم باشد، زیرا این احتمال هست که در شریعت ابراهیم (ع) ازدواج مرد کافر با زن مسلمان جایز بوده باشد، هم چنان که در صدر اسلام نیز جایز بود و حتى شخص رسول خدا (ص) دختر خود را به عقد ابى العاص بن ربیع در آورد، با اینکه قبل از هجرت کافر بود و جواز آن بعد از هجرت نسخ شد و مسلمانان مامور شدند دختران خود را به کفار ندهند.»

علاوه بر این، کلام مردم در جواب لوط که گفتند: «لقد علمت ما لنا فی بناتک من حق» تو که مى دانى ما رغبتى به دختران تو نداریم با احتمالى که این مفسرین داده اند که منظورش از بنات، جنس زنان قوم باشد نمى سازد زیرا وقتى صحیح است لوط جنس زنان را دختران خود بنامد که مردم قبیله نبوت او را پذیرفته باشند و به دنبال آن قبول داشته باشند که او پدر زن و مرد امت است، و اما قوم لوط که آن جناب را به عنوان یک پیامبر نمى شناختند و به وى ایمان نیاورده بودند، مگر آنکه صاحبان این توجیه خواسته باشند بگویند لوط از باب تهکم، (توقع بیجا) زنان قبیله را دختران خود شمرده که اگر چنین بگویند، مى گوییم تهکم، قرینه مى خواهد و حال آنکه در کلام هیچ قرینه اى بر آن نیست. 

ممکن است کسى از ناحیه آن مفسرین به اشکال بگیرد و بگوید: تعبیر به کلمه بنات با اینکه آن جناب بیش از دو دختر نداشته خود دلیل و قرینه است بر اینکه مرادش زنان امت است نه دو دختر خودش چون لفظ جمع برده که بر فرد صادق نیست.

در جواب باید گفت: بر این هم که آن جناب دو دختر داشته از الفاظ آیه هیچ دلیلى نیست نه در کلام خداى تعالى و نه در تاریخى که مورد اعتماد باشد بلکه در تورات موجود آمده که لوط تنها دو دختر داشته ولى گفته تورات مورد اعتماد نیست.

4-جمله «فاتقوا الله و لا تخزون فی ضیفی» بیانگر خواسته لوط (ع) است و جمله «و لا تخزون فی ضیفی» عطفى است تفسیرى براى جمله «فاتقوا الله» چون آن حضرت اگر از آنها خواست که متعرض میهمانانش نشوند به خاطر هواى نفسش و عصبیت جاهلیت نبود بلکه به خاطر این بود که مى خواست مردم از خدا بترسند، که اگر مى ترسیدند نه متعرض میهمانان او مى شدند و نه متعرض هیچ کس دیگر، چون در این نهى از منکر، هیچ فرقى میان میهمانان او و دیگران نبود و او سالها بوده که آن مردم را از این گناه شنیع نهى مى کرده و بر نهى خود اصرار مى ورزیده. و اگر این بار نهى خود راوابسته بر معناى ضیافت کرده و ضیافت را هم به خودش نسبت داده و نتیجه تعرض آنان را رسوایى خود معرفى کرده و گفته: مرا نزد میهمانانم رسوا مسازید همه به این امید بوده تا شاید به این وسیله صفت فتوت و کرامت را در آنها به حرکت و به هیجان در آورد، و لذا بعد از این جمله، به طریقه استغاثه و طلب یارى متوسل شد و گفت: «أ لیس منکم رجل رشید» آیا یک مرد رشد یافته در میان شما نیست؟ تا شاید یک نفر داراى رشد انسانى پیدا شود و آن جناب را یارى نماید و او و میهمانان او را از شر آن مردم ظالم نجات دهد.

لیکن آن مردم آن قدر رو به انحراف رفته بودند که درست مصداق کلام خداى تعالى شده بودند که فرموده: 
«لعمرک إنهم لفی سکرتهم یعمهون؛ به جان خودت سوگند که اینها در مستى خود به حد گیجى رسیده اند.» (حجر/ 72)
به همین جهت گفته هاى پیغمبرشان کمترین اثرى در آنان نکرد و از گفتار او منتهى نشدند، بلکه پاسخى دادند که او را از هر گونه پافشارى مایوس کردند.

قوم لوط (ع) به او، که گفتند: تو مى دانى که ما، در دختران تو حقى نداریم. این جمله پاسخ قوم لوط است در برابر دعوتى که آن جناب مى کرد و به آنان مى گفت که بیایید با دختران من ازدواج کنید، و حاصل پاسخ آنان این بوده که ما حق نداریم با دختران توازدواج کنیم و اینکه تو خود این را مى دانى و مى دانى که ما چه مى خواهیم و منظورمان از این هجوم چیست.

آنچه در اینجا لازم است مورد توجه قرار گیرد این است که قوم لوط نگفتند: ما حقى در دختران تو نداریم بلکه گفتند: تو از پیش مى دانستى که ما حقى در دختران تو نداریم و بین این دو عبارت فرقى است روشن چون ظاهر عبارت دوم این است که خواسته اند سنت و روش قومى خود را به یاد آن جناب بیاورند و بگویند تو از پیش مى دانستى که ما هرگز متعرض ناموس مردم، آن هم از راه زور و قهر نمى شویم و یا بگویند تو از پیش مى دانستى که ما اصولا با زنان جمع نمى شویم و جمع شدن با پسران را مباح مى دانیم و با پسران دفع شهوت مى کنیم.

لوط (ع) هم همواره آنان را از این سنت زشت منع مى کرده و مى فرموده:
«إنکم لتأتون الرجال شهوة من دون النساء؛ چه زشت مردمى هستید شما که در دفع شهوت بخ جاى زنان به سراغ مردان مى روید.» (اعراف/ 81)
و نیز مى فرموده: «أ تأتون الذکران من العالمین* و تذرون ما خلق لکم ربکم من أزواجکم؛ از میان همه مردم جهان شما بر خلاف همه با مردان جمع مى شوید آیا از این کار شرم نمى کنید و همسرانى که پروردگارتان براى شما آفریده وا مى گذارید؟!» (شعراء/ 165- 166)
و یا مى فرموده: «أ إنکم لتأتون الرجال و تقطعون السبیل و تأتون فی نادیکم المنکر؛ شما به سر وقت مردان مى روید و راه ادامه نسل را قطع مى کنید و با کودکان و نونهالان خود عمل زشت انجام مى دهید؟» (عنکبوت/ 29)
و بدون تردید وقتى انجام عملى (چه خوب و چه بد) در میان مردمى سنت جاریه شد حق هم براى آنان در آن عمل ثابت مى شود و وقتى ترک عملى سنت جاریه شد حق ارتکاب آن نیز از آن مردم سلب مى شود.

و کوتاه سخن اینکه قوم لوط نظر آن جناب را به خاطرات خود او جلب کرده و به یادش آورده اند که از نظر سنت قومى، ایشان حقى به دختران او ندارند زیرا آنها از جنس زنانند، و خود او مى داند که منظورشان از حمله ور شدن به خانه اش چیست.

5- نظريه سوم :با توجه به مطالب فوق منظور لوط پیشنهاد ازدواج مشروط بود (مشروط به ایمان) یعنى این دختران من است، بیائید ایمان آورید تا آنها را به ازدواج شما در آورم. و از اینجا روشن مى شود که ایراد بر لوط پیامبر که چگونه دختران پاک خود را به جمعى از اوباش پیشنهاد کرد نادرست است زیرا پیشنهاد او مشروط و براى اثبات نهایت علاقه به هدایت آنها بود و لذا این هیچ تعارضی با عصمت ایشان ندارد.

 

نوشته شده توسط Hidara در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت لوط علیه السلام

حضرت هود علیه السلام یكی از پیامبران مرسل و صالح و از اولين كسانى بود كه به ابراهيم علیه السلام ایمان آورد. او مامور گشت تا قوم سركش و شهوت پرستی را که به عمل لواط دست می زدند به آیین ابراهیم علیه السلام فراخواند ولی آنها از اطاعت او سرپیچی كردند، تا جايى كه طغيانگرى آنان موجب نزول عذاب الهى بر آنان گرديد. هنگام طلوع فجر، صيحه آن قوم را فراگرفت و خداى عزوجل سنگى از گل نشاندار بر آنان بباريد و شهرهايشان را زير و رو كرد.

وجه تسميه لوط

لوط اشتقاقش از - لاط الشىء بقلبى يلوط لوطا وليطا - است يعنى وابستگى به دل و جان .[۱] و عمل زشت لواط منسوب به قوم لوط شد و كلمه لوط و لوطى و الواط و كلمات مشابه آن در زبان فارسى رايج شد.

لوط در زبان عبرى به معنى پوشش و در فارسى به معنى غلام باره، لواط كار و با تاء منقوطه به معنى برهنه و عريان و پسر ساده و امرد و طعام لذيذ مي باشد.[۲] لوط به جهت آن كه مجذوب و محبوب قلب حضرت ابراهیمعليه السلام و لاصق به او بود در اتباع ملت و سيره او و ابراهيم عليه السلام محبت شديدى به او داشت لوط نامیده شد.[۳]

نسب حضرت لوط علیه السلام

نسب آن حضرت: لوط پسر هاران، پسر تارخ، پسر برادر ابراهيم خليل علیه السلام بود. گفته شده كه او پسر خاله ابراهيم علیه السلام بوده و ساره زوجه ابراهيم خواهر لوط بوده است.[۴]

حضرت لوط در قرآن

در قرآن 27 بار نام حضرت لوط علیه السلام در: سوره انعام، سوره اعراف، سوره هود، سوره حجر، سوره انبياء،سوره حج، سوره شعراء، سوره نمل، سوره عنكبوت، سوره صافات، سوره ص، سوره ق، سوره قمر، سوره تحريم آمده است و او را به عنوان یكی از پیامبران مرسل و صالحخوانده كه در برابر قوم سركش و شهوت پرستی قرار داشت و آنها را به آیین حضرت ابراهیم علیه السلام فرامی ‎خواند ولی آنها از اطاعت دستورهای او سرپیچی می ‎كردند.

  • او پيامبرى صاحب فضيلت بود. «وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِين». (سوره انعام، آیه 86)
  • خداوند بوى علم و حكمت عنايت كرده بود. «وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْما». (سوره انبياء، آیه 74)

لوط علیه السلام از كلدانيان بود كه در سرزمين بابل زندگى مى كردند و آن جناب از اولين كسانى بود كه درايمان آوردن به ابراهيم علیه السلام گوى سبقت را ربوده بود، او به ابراهيم ايمان آورد و گفت: «إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي». (سوره عنكبوت، آيه 26) در نتيجه خداى تعالى او را با ابراهيم نجات داده به سرزمين فلسطين، "ارض مقدس" روانه كرد: «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ» (سوره انبياء، آيه 71) پس لوط در بعضى از بلاد آن سرزمين منزل كرد، (كه بنا به بعضى از روايات و بنا به گفته تاريخ و تورات آن شهر سدوم بوده).

مردم اين شهر و آبادي ها و شهرهاى اطراف آن كه خداى تعالى آن ها را در سوره توبه آيه 70 مؤتفكات خوانده،بت مى پرستيدند و به عمل فاحشه لواط مرتكب مى شدند و اين قوم اولين قوم از اقوام و نژادهاى بشر بودند كه اين عمل در بينشان شايع گشت، (سوره اعراف، آيه 80) و شيوع آن به حدى رسيده بود كه در مجالس عمومى شان آن را مرتكب مى شدند (سوره عنكبوت، آيه 29) تا آن كه رفته رفته عمل فاحشه سنت قومى آنان شد و عام البلوى گرديد و همه بدان مبتلا گشته، زنان به كلى متروك شدند و راه تناسل را بستند. (سوره عنكبوت، آيه 29)

لذا خداى تعالى لوط را به سوى ايشان گسيل داشت. (سوره شعراء، آيه 162) و آن جناب ايشان را به ترس از خدا و ترك فحشاء و برگشتن به طريق فطرت دعوت كرد و انذار و تهديدشان نمود ولى جز بيشتر شدن سركشى و طغيان آنان ثمره اى حاصل نگشت و جز اين پاسخش ندادند كه اين قدر ما را تهديد مكن اگر راست مى گويى عذاب خدا را بياور، و به اين هم اكتفاء ننموده تهديدش كردند كه:

«لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ»: (سوره شعراء، آيه 167) اگر اى لوط دست از دعوتت برندارى تو را از شهرمان خارج خواهيم كرد." و كار را از صرف تهديد گذرانده، به يكديگر گفتند: خاندان لوط را از قريه خود خارج كنيد كه آن ها مردمى هستند كه مى خواهند از عمل لواط پاك باشند. (سوره نمل، آيه 56)

جريان به همين منوال ادامه يافت، يعنى از جناب لوط علیه السلام اصرار در دعوت به راه خدا و التزام به سنت فطرت و ترك فحشا، و از آن ها اصرار بر انجام خبائث تا جايى كه طغيانگرى ملكه آنان شد و كلمه عذاب الهى در حقشان ثابت و محقق گرديد، پس خداى عزوجل رسولانى از فرشتگانى بزرگ و محترم براى هلاك كردن آنان مامور كرد، فرشتگان اول بر حضرت ابراهیم علیه السلام وارد شدند و آن جناب را از ماموريتى كه داشتند (يعنى هلاك كردن قوم لوط) خبر دادند، جناب ابراهيم علیه السلام با فرستادگان الهى بگومگويى كرد تا شايد بتواند عذاب را از آن قوم بردارد، و ملائكه را متذكر كرد كه لوط در ميان آن قوم است، فرشتگان جواب دادند: كه ما بهتر مى دانيم در آن جا چه كسى هست و به موقعيت لوط و اهلش از هر كس ديگر مطلع تريم و اضافه كردند كه مساله عذاب قوم لوط حتمى شده و به هيچ وجه برگشتنى نيست. (سوره عنكبوت، آيه 32، سوره هود، آيه 76)

فرشتگان از نزد ابراهيم به سوى لوط روانه شدند و به صورت پسرانى امرد مجسم شده، به عنوان ميهمان بر او وارد شدند، لوط از ورود آنان سخت به فكر فرورفت چون قوم خود را مى شناخت و مى دانست كه بزودى متعرض آنان مى شوند و به هيچ وجه دست از آنان برنمى دارند، چيزى نگذشت كه مردم خبردار شدند، به شتاب رو به خانه لوط نهاده و به يكديگر مژده مى دادند، لوط از خانه بيرون آمد و در موعظه و تحريك فتوت و رشد آنان سعى بليغ نمود تا به جايى كه دختران خود را بر آنان عرضه كرد و گفت: اى مردم! اين دختران من در اختيار شمايند و اين ها براى شما پاكيزه ترند پس، از خدا بترسيد و مرا نزد ميهمانانم رسوا مسازيد، آن گاه از در استغاثه و التماس در آمد و گفت: آيا در ميان شما يك نفر مرد رشيد نيست؟ مردم درخواست او را رد كرده و گفتند: ما هيچ علاقه اى به دختران تو نداريم و به هيچ وجه از ميهمانان تو دست بردار نيستيم. لوط علیه السلام مايوس شد و گفت: اى كاش نيرويى در رفع شما مى داشتم و يا ركنى شديد مى بود و به آن جا پناه مى بردم. (سوره هود، آيه 80)

در اين هنگام ملائكه گفتند: اى لوط ما فرستادگان پروردگار توايم، آرام باش كه اين قوم به تو نخواهند رسيد، آن گاه همه آن مردم را كور كردند و مردم افتان و خيزان متفرق شدند. (سوره قمر، آيه 37)

فرشتگان سپس به لوط علیه السلام دستور دادند كه شبانه اهل خود را برداشته و در همان شب پشت به مردم نموده، از قريه بيرون روند و احدى از آنان به پشت سر خود نگاه نكند ولى همسر خود را بيرون نبرد كه به او آن خواهد رسيد كه به مردم شهر مى رسد، و نيز به وى خبر دادند كه بزودى مردم شهر در صبح همين شب هلاك مى شوند. (سوره هود، آيه 81؛ سوره حجر، آيه 66)

صبح، هنگام طلوع فجر، صيحه آن قوم را فراگرفت و خداى عزوجل سنگى از گل نشاندار كه نزد پروردگارت براى اسرافگران در گناه آماده شده بر آنان بباريد و شهرهايشان را زير و رو كرد و هر كس از مؤمنين را كه در آن شهرها بود بيرون نمود، البته غير از يك خانواده هيچ مؤمنى در آن شهرها يافت نشد و آن خانواده لوط بود و آن شهرها را آيت و مايه عبرت نسل هاى آينده كرد تا كسانى كه از عذاب اليم الهى بيم دارند با ديدن آثار و خرابه هاى آن شهرها عبرت بگيرند.[۵]

حضرت لوط در روايات

  • در روايتى كه به وسيله ابوحمزه ثمالى و ابوبصير ازامام باقر علیه السلام روايت شده است: لوط مدت سى سال در ميان قوم بسر برد. او از خود قوم نبود بلكه از خارج بسوى ايشان رفته بود. آنها را بسوى خدا دعوت مي كرد و از زشتى ها برحذر مي داشت. مردم او را پاسخ نگفتند و از او اطاعت نكردند. خود را از جنابت پاك نمي كردند و بسيار بخيل و نظر تنگ بودند.

سرانجام به كيفر بخل و نظرتنگى دردى بي درمان در فروج آن ها افتاد. جريان از اين قرار بود كه آن ها بر سر راه كاروان مصر و شام بودند و مهمانان زيادى بر آن ها وارد مي شدند. آن ها از پذيرايى مهمانان بيزار بودند. تصميم گرفتند كه هرگاه غريبى وارد شهر مي شود، او را رسوا كنند تا مايه عبرت ديگران گردد.

در نتيجه دچار مرضى شدند كه آسايش خود را از مردها مي خواستند و در ازاى آن پول مي پرداختند. لوط مردى سخى و دست و دلباز بود و بگرمى از مهمانان پذيرايى مي كرد. وى را از اين كار منع كرده، گفتند: اگر دست برندارى، مهمانت را رسوا مى كنيم.

لوط از آن پس ورود مهمانان را پوشيده مي داشت. سرانجام خداوند، اراده فرمود كه قوم را دچار عذاب كند. از اين رو جبرئيل را با چند فرشته بسوى آن ها فرستاد. نخست بر ابراهيم خليل وارد شدند. ابراهيم گوساله اى سر بريد و غذايى براى آنها فراهم كرد. اما وقتى غذا را پيش روى آن ها گذاشت، ملاحظه كرد كه نمي خورند. ابراهيم ناراحت شد و از آنها ترسيد.

گفتند: اى ابراهيم، ما غذا نمي خوريم. ما فرستاده خداى توايم كه بسوى قوم لوط مي رويم. از آن جا حركت كردند و نزد لوط رفتند. لوط مشغول آبيارى بود. پرسيد: شما كيستيد؟ گفتند: مسافريم. امشب ما را مهمانى كن. لوط گفت: مردم اين شهر، خوب نيستند و تمايل به همجنس دارند و مال مردم را مي برند.

گفتند: ما احتياط مي كنيم. لوط به خانه آمد و از همسرش خواهش كرد كه ورود مهمانان را به اطلاع كسى نرساند. او هم پذيرفت. علامت ميان زن و مردم شهر اين بود كه هر گاه روز مهمان مي آمد، از پشت بام دود مي كرد و هرگاه شب مهمان مي آمد، آتشى برمى افروخت. مردم مطلع شدند و خانه لوط را محاصره كردند. جبرئيل بال خود را بر چشمان آن ها زد و قوه بينايى را از آنها سلب كرد. مردم فهميدند كه عذاب نازل شده است.

جبرئيل گفت: اى لوط، به اتفاق خانواده ات - به جز همسرت - از شهر خارج شو. لوط گفت: چگونه خارج شوم؟ اين ها خانه ام را محاصره كرده اند. جبرئيل خطى از نور جلو روى او قرار داده، گفت: از همين جا برويد و احدى از شما رو به عقب برنگرداند.

آنها رفتند و سپيده دم، طلوع كرد. در اين وقت جبرئيل بال هاى خود را به اطراف شهر زد و آن را از جاى بركند و آن چنان بالا برد كه صداى عوعوى سگان و بانگ خروسان را اهل آسمان شنيدند سپس شهر را وارونه كرد و خداوند شهر را سنگباران كرد. زن لوط سنگى عظيم بر سرش افتاد و نابود شد. برخى گويند: شهر بر ساكنان خود وارونه شد و بر آنها كه از شهر خارج بودند سنگ باريد.

كلى گويد: اولين كسى كه عمل قوم لوط را انجام داد،شيطان بود. شهر لوط، يكى از شهرهاى آبادى بود كه مسافران بسيارى را به خود جذب مي كرد. شيطان به صورت جوانى زيبا درآمد و آن ها را به عمل لواط تشويق كرد. تدريجاً اين عمل در ميان ايشان رواج يافت و زمين از دست آن ها به درگاه خداوند استغاثه كرد. آسمان هم صداى استغاثه زمين را شنيد و به استغاثه درآمد. عرش هم صداى استغاثه آسمان را شنيد و بزارى افتاد. خداوند به آسمان امر كرد كه بر آنها سنگ ببارد و به زمين امر كرد كه آنها را فروبرد.[۶]

ابراهيم آن ها را نشناخت ولى نمود نيكويى در ايشان يافت، لذا پيش خود چنين گفت: خدمت به ايشان را جز من شايسته نيست. حضرت ابراهیم ميهمان دوست بود، پس گوساله فربهى براى آن ها بريان كرد تا بپخت و آن را پيش روى ايشان نهاد. پس چون گوساله را در برابر آن ها گذاشت ديد كه دست آن ها به گوساله نمى رسد. پس آنها را ناشناس تشخيص داد و از آن ها هراسى در دلش افتاد. جبرئيل كه چنين ديد عمامه از چهره برگرفت و ابراهيم او را به جاى آورد و گفت: تو همويى؟ جبرئيل گفت: آرى.

در اين وقت ساره همسر ابراهيم از پيش آن ها گذشت و جبرئيل او را به آمدن اسحاق بشارت داد و از پى اسحاق هم به يعقوب نويدش داد. در اين هنگام ساره همان سخنى را كه خداوند عزوجل از او نقل كرده (سوره هود، آیه 72 )گفت، و آن ها هم همان پاسخى را بدو دادند كه در قرآن (سوره هود، آیه 73) آمده.

ابراهيم به آن ها گفت: براى چه آمده ايد؟ فرشتگانگفتند: براى نابود كردن قوم لوط آمده ايم. ابراهيم گفت: اگر در ميان آن ها صد مؤمن يافت شود باز هم آن ها را نابود خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر پنجاه نفر باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر سى تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر بيست تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر ده تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير، ابراهيم گفت: اگر پنج تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر يك تن باشد چه؟ جبرئيل گفت: خير.

در اين هنگام ابراهيم گفت: لوط كه در ميان آن هاست؟ فرشتگان در پاسخ گفتند: ما بدان كس كه در ميان آنهاست داناتريم. ما او و خاندانش را رهايى بخشيم مگر زنش را كه از ماندگان است. آن ها سپس رفتند.[۷]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت لوط علیه السلام

  • لوط علیه السلام در هيچ حالى از پروردگارش غافل نبود و اين معنا را از نظر دور نمى داشت كه هر چه نصرت هست از ناحيه خداست و او را فراموش نكرده بود تا ناصرى غير او آرزو كند.[۸]
  • لوط علیه السلام رسولى بود از ناحيه خداى تعالى بسوى اهالى سرزمين "مؤتفكات" كه عبارت بودند از: شهر "سدوم" و شهرهاى اطراف آن (و بطورى كه گفته شده چهار شهر بوده: 1- سدوم 2- عموره 3- صوغر 4- صبوييم) و خداى تعالى آن جناب را در همه مدائح و اوصافى كه انبياى گرام خود را به وسيله آن ها توصيف كرده شركت داده است.

و از جمله توصيف ها كه براى خصوص آن جناب ذكر كرده اين است كه فرموده: «وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقِينَ وَأَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ» و به ياد آر لوط را كه ما به او حكم و علم داده و از قريه اى كه اعمال خبيث و زشت عادتشان شده بود، نجات داديم چون آن ها مردم بد و فاسق بودند و ما لوط را داخل در رحمت خود نموديم چون از صالحان بود. (سوره انبياء، آيه 74 و 75)[۹]

پانویس

  1. پرش به بالا ترجمه مفردات (خسروى حسينى سيد غلامرضا)، ج4، ص171.
  2. پرش به بالا ترجمه رهنما، (رهنما زين العابدين ) ج2، ص370.
  3. پرش به بالا تفسير اثنا عشري (حسينى شاه عبدالعظيمى حسين بن احمد)، ج4، ص127.
  4. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص211.
  5. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص528.
  6. پرش به بالا ترجمه مجمع البيان، ج9، ص168.
  7. پرش به بالا بهشت كافى/ترجمه روضه كافى (حميدرضا آژير)، ص375.
  8. پرش به بالا ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص527.
  9. پرش به بالا ترجمه الميزان، (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص531.
نوشته شده توسط Hidara در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت اسماعیل علیه السلام

 حضرت اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم علیه السلام که نام او در 12 آیه از آیات قرآن ذکر شده است. ایشان اولین فرزند ابراهیم علیه السلام و جد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می باشند.ابراهیم او و مادرش را به امر خداوند در سرزمین خشکی(مکه کنونی)اسکان داد و در حق آنها دعا نمود.آزمایش الهی حضرت ابراهیم برای قربانی کردن فرزندش ،درباره اسماعیل اتفاق افتاد.

وجه تسميه اسماعیل

اسماعيل واژه‌اى غيرعربى و معربِ «اشمائيل» در سريانى است و از همين راه به عربى وارد شده[۱] و اصل آن واژه عبرى «يشمَع» به معناى يَسمَع و «أيل» به معناى اللّه بوده و براساس لغت مصريان «اسماعين» خوانده شده ‌است.

در سبب اين نامگذارى گفته‌اند: ابراهيم هنگام درخواست فرزند از خدا دو كلمه اشمع و ايل به معناى «خدايا دعايم را اجابت كن» را به ‌كار برد و چون خداوند به او فرزند داد او را به ‌همان جمله ناميد. مطيع خدا، يا هديه الهى نيز معانى ديگرى است كه براى آن گفته‌اند؛ ولى اين دو معنا دور از حقيقت دانسته شده است.[۲]

نسب حضرت اسماعیل علیه السلام

اسماعيل بن ابراهيم بن تارخ بن ناحور بن اشوع بن ارعوس بن فالغ بن عابر - و هو هود النبى - بن شانح بن ارفخشد بن سام بن نوح بن لمك بن متوشلخ بن اختوخ - و هو ادريس - بن ارد بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه السلام .[۳]

حضرت اسماعیل در روايات

  • تفسير (على بن ابراهيم) با اسناد به امام صادق علیه السلام مى نويسد: وقتى كه ابراهيم علیه السلام در وادى شام فرود آمد و اسماعيل از هاجر متولد شد، ساره بسيار غمگين شد، چون او داراى فرزندى نشده بود، به همين دليل ابراهيم را در خصوص هاجر اذيت مى كرد و او را غمناك مى نمود، ابراهيم از اين مطلب به درگاه الهى شكايت نمود، لذا خداوند به اووحى نمود: بايد اسماعيل و مادرش را از كنار او ببرى، ابراهيم گفت: پروردگارا آن ها را به كجا ببرم؟ فرمود: به جانب حرم من، آن گاه جبرئيل به همراه براق نازل شد و هاجر و اسماعيل را حمل نمود و ابراهيم به هيچ موضع خوش آب و هوا و سرسبزى نمى رسيد جز اين كه از جبرئيل مى پرسيد، همين جاست؟ جبرئيل مى گفت: نه، از اين جا هم بگذر، تا وقتى كه به مكه رسيدند، جبرئيل به براق فرمان داد تا هاجر و اسماعيل را در موضع خانه خدا فرو آورد و ابراهيم به ساره قول داده بود كه از مركب پياده نشود تا وقتى كه به نزد او بازگردد، وقتى در آن محل فرود آمدند در آن جا يك تك درخت بود كه هاجر رداى همراه خود را بر آن درخت افكند و آن را سايبان قرارداد و در زير آن خود و كودكش آرام گرفتند.

وقتى ابراهيم قصد بازگشت نمود، هاجر به او گفت: اى ابراهيم ما را در جايى تنها مى گذارى كه نه همنشين داريم، نه آبى و نه كشت و زرعى؟ ابراهيم علیه السلام فرمود: آن خدايى كه به من دستور داده شما را در اين جا فرود آورم، شما را كفايت خواهد كرد، سپس از آن ها روى برگرداند و دوباره متوجه آن ها شد و خطاب به پروردگارش فرمود: «پروردگارا من ذريه خود را در بيابانى بى آب و علف نزد خانه تو اسكان دادم، پروردگارا براى آن كه نماز را بپا دارند قلب هاى مردم را متوجه ايشان كن و آن ها را از انواع ميوه ها بهره مند كن تا شايد شكر بجا آورند». (سوره ابراهيم، آيه 37)

پس هاجر باقى ماند، وقتى كه روز بلند شد، اسماعيل احساس تشنگى كرد و از مادر آب خواست، هاجر در بيابان برخاست، (در جايى كه امروز جايگاه سعى حاجيان است) و ندا كرد: آيا در اين بيابان كسى هست؟ و همين طور فرياد زد و پيش رفت تا از كوه صفا بالا رفت، آن وقت در سمت مقابل بيابان درخشش آبى را احساس كرد و به دنبال آن آب از كوه صفا پايين آمد و به جانب مقابل يعنى كوه مروه روانه شد، اما در آن جا آبى نديد و چون نظر كرد در جانب روبرو يعنى جانب كوه صفا درخشش آبى را احساس كرد و دوباره در طلب آب از جانب مروه به جانب صفا روان شد و اين عمل هفت بار واقع شد در دور هفتم از بالاى مروه به اسماعيل نظر كرد و ناگهان ديد آب در زير پاهاى اسماعيل روان است، براى جمع كردن آب ها شن هايى را در اطراف او جمع كرد، اما آب همچنان جريان داشت، پس او با محكم كردن سنگ ها سعى در جمع آورى آب داشت و (زم) به معناى محكم كردن و فشردن است، به همين سبب آن آب (زمزم) ناميده شد.[۵]

  • در كافى از حضرت امام باقر و حضرت امام صادقعليهماالسلام روايت كرده فرمودند: جبرئيل روز ترويهنازل شد، گفت: اى ابراهيم با خود آب بردار و به اين سبب آن روز را ترويه ناميده اند سپس ابراهيم و اسمعيل و هاجر را بسوى منا برد. شب را در آن جا بيتوته كردند صبح به عرفات رفتند. كلماتى جبرئيل به آن ها تلقين نمود و ما آن را در داستان توبه آدمذيل آيه 36 از سوره بقره در بخش اول تفسير بيان نموديم.

و در عرفات توقف نمودند تا آن كه آفتاب غروب كرد ايشان را برگردانيد به جانب مشعر شب را هم در آن مكان توقف كردند در آن شب پروردگار امر فرمود بهحضرت ابراهیم فرزند خود اسماعيل را در منا قربانى كند و شكل و شمائل او را در خواب به ابراهيم ارائه داد چون صبح از مشعر كوچ كردند، به طرف منا وقتى به منا رسيدند ابراهيم به هاجر مادر اسماعيل امر كرد برود مكهو خانه كعبه را زيارت و طواف كند. اسماعيل را نزد خود نگاه داشت. به او گفت: اي فرزند دلبند من حيوان سوارى مرا با كاردى حاضر كن مي خواهم قربانى كنم.

حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت ابراهيم مي خواست فرزند را قربانى كند پس از آن بدن او را به وسيله حيوان سوارى بردارد ببرد دفن كند اسماعيل كارد و حيوان سوارى را حاضر نمود. عرض كرد: اى پدر كجا است قربانى؟ گفت: پروردگار به من امر كرده كه تو را در راه خدا قربانى كنم در اين باره نظر تو چيست؟

اسماعيل گفت: اى پدر به آن چه مأمورى قيام كن و بخواست خداوند مرا بردبار خواهى يافت چون پدر و پسر به فرمان خدا تسليم شده و صورت فرزندش را به منظور قربانى كردن روى خاك نهاد. اسماعيل عرض كرد: اى پدر صورتت را از صورت من بازدار و صورتم را بپوشان دست و پايم را نيز ببند. آنگاه كارد بر حلقومم بنه.

ابراهيم گفت: به خدا قسم هرگز دست و پايت را نبندم مفرشى را كه روى حيوان سوارى بود بروى زمين پهن كرد و صورت اسماعيل را بر آن گذاشت چون كارد بر گلويش نهاد. پيرمردى ظاهر شد، گفت: اى ابراهيم مي خواهى فرزندى را ذبح كنى كه يك چشم بر هم زدن معصيت خدا را بجا نياورده.

گفت: پروردگارم امر فرموده. آن پير جواب داد: پروردگار چنين فرمانى نمي دهد بلكه شيطان تو را امر كرده. فرمود: واى بر تو هيچ وقت شيطان قدرت ندارد به من امر و نهى كند دور شو از نزد من. گفت: اى ابراهيم تو پيغمبر خدا و پيشوا و مقتداى خلايق هستى اگر فرزندت را قربانى كنى اين سنت در ميان مردم جارى شود و آن ها نيز فرزندان خويش را قربانى كنند قدرى صبر كن.

آن حضرت وقعى به كلام پير نگذاشت كارد را حركت داد تا گلو را پاره كند، جبرئيل كارد را برگردانيد. ابراهيم ديد كارد برگشته دوباره آن را با شدت فشار داد. باز جبرئيل برگردانيد، تا چند دفعه اين عمل تكرار شد دفعه آخر جبرئيل قوچى زير دست حضرت ابراهيم خوابانيد و اسماعيل را بيرون كشيد در اين اثناء صدائى از جانبمسجد خيف بلند شد اى ابراهيم رؤياى تو به راستى صورت پذير شده و امر ما را تمكين نمودى ما چنين نيكوكاران را پاداش مي دهيم گوسفند بزرگى را به قربانى او فدا ساختيم. [۶]

اسماعيل علیه السلام نيز بعد از حضرت ابراهیم در سن يك صد و سى سالگى دنيا را وداع گفته و در حجر اسماعيل در كنار مادرش مدفون گشت.[۷]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت اسماعیل[ویرایش]

  • یکی از اوصاف حضرت اسماعیل برخورداری از صبر و شكيبايى: «و اِسمعيلَ و اِدريسَ و ذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصّبِرين».(سوره انبياء آيه 85)
  • برخوداری حضرت اسماعیل از رحمت خاص الهى«و اِسمعيلَ و اِدريسَ و ذَاالكِفلِ... و اَدخَلنهُم فى رَحمَتِنا × و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل...» آنان را دررحمت خاص خود داخل كرديم». (سوره انبياء 85‌ـ‌86)

پانویس

  1. پرش به بالا کتاب واژه‌هاى دخيل، ص ‌122.
  2. پرش به بالا کتاب المعرب، ص ‌105.
  3. پرش به بالا فضائل الخمسة من الصحاح الستة (سيد مرتضى فيروزآبادى) ج1، ص5.
  4. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ) ص 458.
  5. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص: 198.
  6. پرش به بالا تفسير جامع (بروجردى سيد محمد ابراهيم)، ج5، ص516.
  7. پرش به بالا داستان پیامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى) ص 216.

    اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم علیه السلام که نام او در 12 آیه از آیات قرآن ذکر شده است. ایشان اولین فرزند ابراهیم علیه السلام و جد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می باشند.

    در سوره مريم آيات 54‌ـ55 که اسماعيل را صادق الوعد نامیده است: «واذكُر فِى الكِتبِ اِسمعيلَ اِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعدِ و كانَ رَسولاً نَبيا × و كانَ يَأمُرُ اَهلَهُ بِالصَّلوةِ والزَّكوةِ و كانَ عِندَ رَبِّهِ مَرضيا».

    آیا اسماعیل در سورۀ مریم(ع)، اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم(ع) است، یا اسماعیل بن حزقیل؟
    پرسش
    در قرآن مجید اسم حضرت اسماعیل 12 بار آمده است. در سورۀ مریم(ع) بعد از آوردن اسم حضرت موسی(ع)، اسم حضرت اسماعیل آمده است، آیا ایشان همان اسماعیل بن ابراهیم(ع)اند یا اسماعیل بن حزقیل که یکی از انبیای بنی اسرائیل است که بعد از موسی(ع) مبعوث شده است و برخی از مفسران به آن اشاره کرده‌اند؟
    پاسخ اجمالی
    مفسران در این‌که این اسماعیل کیست، اختلاف نظر دارند؛ بیشتر آنها گفته‌اند که او فرزند ابراهیم خلیل الرّحمن است و برخی دیگر نیز با استناد به روایات گفته‌اند که او اسماعیل بن حزقیل، یکى از انبیاى بنى اسرائیل است.
     
    پاسخ تفصیلی
    در قرآن کریم می‌خوانیم: «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیّاً»؛[1] و در این کتاب (آسمانى) از اسماعیل (نیز) یاد کن، که او در وعده‌هایش صادق، و رسول و پیامبرى (بزرگ) بود!
    مفسران در این‌که این اسماعیل کیست، اختلاف نظر دارند؛ بیشتر آنها گفته‌اند که او فرزند ابراهیم خلیل الرّحمن است،[2] و اگر در این آیه شریفه حضرت اسماعیل(ع) تنها نام برده شده و از اسحاق و یعقوب نامی نیامده براى این بوده که قرآن کریم نسبت به خصوص اسماعیل(ع) عنایت داشته است.[3] اما بعضى دیگر گفته‌اند: مقصود آیه، اسماعیل بن حزقیل، یکى از انبیاى بنى اسرائیل است؛[4] چون اگر فرزند ابراهیم بود می‏بایست اسحاق و یعقوب را هم نام می‏برد.[5]
    هر چند دیدگاه اول، میان مفسران مشهور است، اما روایات دیدگاه دوم را تأیید می‌کنند که در این‌جا بیان می‌شود:
    1. در روایت صحیح[6] از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود: «اسماعیل در آیه "وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ"، اسماعیل فرزند ابراهیم(ع) نیست، بلکه او پیامبرى از پیامبران است که پروردگار او را به سوى قوم خود اعزام فرمود قوم او نیز پوست سر و صورت او را کندند فرشته‌اى بر او نازل شد عرض کرد پروردگار مرا فرستاده هر چه دستور می‌دهى رفتار نمایم اسماعیل فرمود: می‌خواهم از روش و سیره حسین بن علی(ع) پیروى کنم».[7]
    2. برید بن معاویه عجلی از امام صادق پرسید: اى پسر رسول خدا! به من خبر دهید از اسماعیل که حق تعالى در کتاب خودش از او یاد کرده و فرموده: «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولًا نَبِیًّا»، آیا مقصود از او اسماعیل بن ابراهیم(ع) است؟ چه آنکه مردم این طور می‌پندارند که وى اسماعیل بن ابراهیم می‌باشد.
    امام(ع) فرمود: «اسماعیل پیش از حضرت ابراهیم از دنیا رفت و جناب ابراهیم(ع) حجّت‏ قائم حق تعالى و صاحب شریعت بود، با این حال، اسماعیل با چنین موقعیتى به جانب چه کسانى می‌توانست مبعوث باشد؟!»، راوى می‌گوید: محضر مبارکش عرض کردم: پس اسماعیل در آیه مذکور چه کسى است؟
    آن حضرت فرمود: «وى اسماعیل بن حزقیل پیامبر است که خدای متعال او را به جانب قومش برانگیخت و آنها وى را تکذیب کرده و کشتند، سپس پوست صورتش را کندند پس خداوند به آنها غضب نمود و سطاطائیل را که فرشته عذاب است بر او نازل کرد، فرشته عرضه داشت: اى اسماعیل! من سطاطائیل بوده که فرشته عذاب هستم پروردگار متعال من را نزد شما فرستاده تا قوم شما را به انواع عذاب‌ها معذّب نمایم و در صورتى که نخواهى، اینها را به بلاها و گرفتاری‌ها مبتلا سازم. اسماعیل(ع) به او فرمود: به این امر نیاز و احتیاجى ندارم. پس حق تعالى وحى فرستاد: اى اسماعیل! حاجت تو چیست؟ عرض کرد: پروردگارا! از بندگانت عهد و میثاق گرفتى که تو را ربّ و پروردگار دانسته و حضرت محمّد(ص) را پیامبر و اوصیاء کرامش را ولىّ بدانند و به بهترین مخلوقاتت خبر دادى که امّتش با حسین بن على(ع) بعد از پیامبر چه خواهند نمود و به حسین(ع) وعده دادى که به دنیا برگردانده می‌شود تا خودش از آن قوم جفا کار انتقام بگیرد و حاجت من به تو اى پروردگارم آن است که من را نیز به دنیا برگردانى تا انتقام خود را از ظالمین بگیرم همان‌طورى که حسین(ع) را به دنیا بازگردانیدى، پس حق تعالى به اسماعیل بن حزقیل وعده داد او را با حسین بن على(ع) به دنیا برگرداند».[8] این روایت در کامل الزیارات آمده است که برخی از فقها مانند حضرت آیت الله خویی(ره) تمام اسناد در آن را توثیق دانسته‌اند.[9] به علاوه این‌که، صاحب کامل الزیارات از کسانی است که از جز از افراد ثقه و مورد اعتماد روایتی نقل نمی‌کند.[10] لذا این حدیث هم صحیح محسوب می‌شود.
    همچنین علامه طباطبایی(ره) در ردّ دیدگاه اول می‌نویسد: «دلیلى که بیشتر مفسران براى نظریه خود آورده‌اند "که به خصوص اسماعیل بن ابراهیم عنایت داشته" حرف صحیحى نیست؛ زیرا اگر چنین بود جا داشت که نام وى را بعد از نام ابراهیم و قبل از داستان موسى ذکر کند نه بعد از داستان او».[11]
     

    [1]. مریم، 54.
    [2]. شیخ طوسى، محمد بن حسن، التبیان فى تفسیر القرآن، با مقدمه شیخ آقابزرگ تهرانى، تحقیق: قصیرعاملى، احمد، ج 7، ص 133، دار احیاء التراث العربى، بیروت، بی‌تا؛ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، با مقدمه بلاغى، محمد جواد، ج 6، ص 800، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش؛ ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم، تحقیق: شمس الدین، محمد حسین، ج 5، ص 211، دار الکتب العلمیة، منشورات محمدعلى بیضون، بیروت، چاپ اول، 1419ق؛ ‏مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 13، ص 94، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.
    [3]. طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 14، ص 63، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ پنجم، 1417ق.
    [4]. قمى، على بن ابراهیم، تفسیر قمى، تحقیق: موسوى جزایرى‏، سید طیب، ج 2، ص 51، دار الکتاب، قم، چاپ چهارم، 1367ش؛  فیض کاشانى، ملا محسن، الأصفى فى تفسیرالقرآن، تحقیق: درایتى، محمدحسین، نعمتى، محمدرضا، ج 2، ص 743، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، قم، چاپ اول، 1418ق؛ مدرسى، سید محمد تقى، من هدى القرآن، ج 7، ص 66، دار محبى الحسین، تهران، چاپ اول، 1419ق.
    [5]. المیزان فى تفسیر القرآن، ج 14، ص 63.
    [6]. مجلسى، محمدتقى بن مقصودعلى، روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، محقق و مصحح: موسوى کرمانى، حسین، اشتهاردى، على پناه‏، ج 12، ص 148، مؤسسه فرهنگى اسلامى کوشانپور، قم، چاپ دوم، 1406ق.
    [7]. ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات، محقق و مصحح: امینى، عبد الحسین، ص 65،‏ دار المرتضویة، نجف اشرف، چاپ اول، 1356ش؛ شیخ صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 77 – 78، کتاب فروشى داورى، قم، چاپ اول، 1385ش.
    [8]. کامل الزیارات، ص 65. 
    [9]. موسوی خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 50، مرکز نشر آثار شیعه، قم، 1410ق. 
    [10]. صدر، سید محمد باقر، قاعدة لا ضرر و لا ضرار، مقرر: حیدرى، سید کمال، ‌ص 84، دار الصادقین للطباعة و النشر، قم، چاپ اول، 1420ق.
    [11]. المیزان فى تفسیر القرآن، ج 14، ص 63.
نوشته شده توسط Hidara در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت اسحاق در قرآن

نام اين پيامبر 17 بار در قرآن کریم �‌133، 136، 140سوره بقره و 84 سوره انعام 6 و 84 سوره آل ‌عمران و 163 سوره نساء و 71 سوره هود و 38‌ سوره يوسف و 39سوره ابراهيم و 49 سوره مريم و 72 ‌سوره انبياء و 27سوره عنكبوت و 112‌ ـ ‌113 سوره صافات و 45‌ سوره ص� ذکر شده است. و او را به عنوان عبد صالح خدا، پیامبر شایسته، دارای روش ارجمند یاد کرده است، اسحاق‌ علیه السلام از پیامبران بزرگ الهی است که بر قومبنی ‌اسرائیل مبعوث شده است. اسحاق فرزند دوم ابراهیم پس از حضرت اسماعیل است که از ساره به دنیا آمده است.

  • �وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا�: و به او اسحاق و حضرت یعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم. (سوره انعام آيه 84)
  • �وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ�: و او را به اسحاق كه پيامبرى از جمله شايستگان است بشارت داديم. (سوره صافات آيه 112)
  • �وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فِى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالكِتابَ�: و اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و در ميان فرزندانش پيامبرى و كتاب قرار داديم. (سوره عنكبوت، آيه 27)

با توجه به آيات معدودى كه از صفات و شخصيت اين پيامبر الهى حكايت مى كند و دوبار وى را به صلاح و يك بار به هدايت مدح مى نمايد، مقام والا و اسوه بودن او از ديدگاه قرآن قطعى و مسلم است، هر چند شيوه هاى دعوتش تبيين نشده است. بنابراين مى توان او را، از نظر قرآن اسوه صالحان دانست و در صلاح و سداد به او اقتدا نمود.[۶]

تورات، ذبيح حضرت ابراهيم علیه السلام را اسحاق دانسته در حالى كه ذبيح نامبرده اسماعيل علیه السلام بوده نه اسحاق. مساله نقل دادن هاجر به سرزمين تهامهكه همان سرزمين مكه است، و بنا كردن خانه كعبه در آن جا و تشريع احكام حج كه همه آن و مخصوصا طواف، سعى و قربانى آن حاكى از گرفتارى ها و محنت هاى هاجر و فرزندش در راه خدا است، همه مؤيد آنند كه ذبيح نامبرده اسماعيل بوده نه اسحاق.

انجيل برنابا هم يهود را به همين اشتباه ملامت كرده و در فصل چهل و چهار چنين گفته است: "خداوند با ابراهيم علیه السلام سخن گفت و فرمود: اولين فرزندت، اسماعيل را بگير و از اين كوه بالا برده او را به عنوان قربانى و پيشكش ذبح كن و اگر ذبيح ابراهيم علیه السلام اسحاق بود انجيل او را يگانه و اولين فرزند ابراهيم علیه السلام نمى خواند، براى اين كه وقتى اسحاق به دنيا آمد اسماعيل علیه السلام كودكى هفت ساله بود". (انجيل برنابا، فصل 44، آيه 11 و 12)

و همچنين از آيات قرآن کریم به خوبى استفاده مى شود كه ذبيح ابراهيم علیه السلام، فرزندش اسماعيل بوده نه اسحاق اگر كسى در آيات سوره صافات آيات 98-113 دقت كند چاره اى جز اين نخواهد ديد كه اعتراف كند به اين كه ذبيح همان كسى است كه خداوند ابراهيم علیه السلام را در جمله "فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ" به ولادت او بشارت داده.

و جمله "وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ" بشارت ديگرى است غير آن بشارت اول، و مساله ذبح و قربانى در ذيل بشارت اولى ذكر شده. و خلاصه، قرآن كريم پس از نقل قربانى كردن ابراهيم علیه السلام فرزند را، مجددا بشارت به ولادت اسحاق را حكايت مى كند و اين خود نظير تصريح است به اين كه قربانى ابراهيم علیه السلام اسماعيل بوده نه اسحاق.

و نيز روايات وارد از ائمه اهل بيت علیهم السلام همه تصريح دارند بر اين كه ذبيح، اسماعيل علیه السلام بوده. و اما در روايات وارده از طرق عامه، در بعضى از آن ها اسماعيل علیه السلام و در بعضى ديگر اسحاق اسم برده شده. الا اين كه قبلا هم گفتيم و اثبات هم كرديم كه روايات دسته اول موافق با قرآن است، و روايات دسته دوم چون مخالف با قرآن است قابل قبول نيست.[۷]

حضرت اسحاق در روایات

  • امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: آيا مى دانيد كه پيراهن يوسف چه بود؟ گفتم: خير، فرمود: چون آتش براى ابراهيم افروخته شد، جبرئيل برايش يك جامه بهشتى آورد و بر او پوشانيد و به واسطه آن سرما و گرما بر وى زيان نمى رسانيد و چون مرگابراهيم عليه السلام فرارسيد آن را در بازوبندى نهاد و بر اسحاق آويخت، اسحاق نيز آن را بر يعقوب آويخت و هنگامى كه يوسف به دنيا آمد، يعقوب آن را بر يوسف آويخت و آن در بازوى وى بسته بود تا كارش بدان جا كشيده شد و چون يوسف آن پيراهن را از ميان آن بازوبند بيرون كشيد، يعقوب رائحه آن را استشمام كرد.[۸]
  • امام علی عليه السلام فرمود: به خدا قسم كه من در اين غنيمت براي فرزندان اسماعيل برتريي بر فرزندان اسحاق نمي يابم.[۹]
  • از امام صادق عليه السلام روايت شده كه: از او سؤال شد بين بشارت ابراهيم به اسماعيل، بين بشارت او به اسحاق چقدر فاصله بود؟ فرمود: بين دو بشارت پنج سال فاصله بود.[۱۰]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت اسحاق

خداوند می فرماید: اى پيامبر، به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه صاحبان دست هاى نيرومند و چشم هاى بينا بودند. ما آن ها را به خاطر شايستگي شان با خلوص و پاكدل براى سراى آخرت قرار داديم و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند.[۱۱]

ما او را به اسحاق، پيامبرى صالح بشارت داديم. ما به او و اسحاق بركت داديم و از دودمان آن ها افرادى نيكوكار به وجود آمدند و افرادى كه آشكارا به خود ستم كردند.[۱۲]

پانویس

  1. پرش به بالا کتاب التحقيق، ج ‌1، ص‌ 82.
  2. پرش به بالا حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، جلد دومتعليقه (بلاغى سيد عبدالحجت)، ص: 548.
  3. پرش به بالا سوره هود آیه 71.
  4. پرش به بالا کتاب واژه‌هاى دخيل، ص‌ 118.
  5. پرش به بالا فضائل الخمسة من الصحاح الستة (سيد مرتضى فيروزآبادى) ج1، ص5.
  6. پرش به بالا قصص الانبياء (عبدالوهاب نجار)، ص 111.
  7. پرش به بالا ترجمه الميزان، ج7، ص322.
  8. پرش به بالا كمال الدين/ترجمه پهلوان، ج1، ص283.
  9. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج34، ص350.
  10. پرش به بالا ترجمه بيان السعادة، ج12، ص241.
  11. پرش به بالا گلى از بوستان خدا، متن، ص: 456.
  12. پرش به بالا گلى از بوستان خدا، متن، ص450.
خلاصه پرسش
کدام فرزند حضرت ابراهیم(ع) ذبیح الله است؛ اسماعیل یا اسحاق؟
پرسش
آیا روایاتی که درباره ذبح حضرت اسحاق(ع) نقل شده، صحت دارند؟
پاسخ اجمالی
در برابر نظر مشهور اندیشمندان شیعی و بسیاری از اندیشمندان اهل‌سنت که اسماعیل نبی(ع) را ذبیح الله می‌دانند، برخی گزارش‌های موجود در منابع تاریخی، روایی و تفسیری، نشانگر آن هستند که این اسحاق نبی(ع) بوده که از طرف پروردگار به پدرش ابراهیم پیامبر(ع) وحی آمده تا او را قربانی کند. قربانی‌بودن اسحاق(ع) از چند منظر مورد نقد اندیشمندان شیعی قرار گرفته و بیشتر آنها چنین موضوعی را نپذیرفته‌اند. در پاسخ تفصیلی بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت.
پاسخ تفصیلی
آنچه از بررسی منابع تاریخی، تفسیری و روایی بر می‌آید، این است که درباره فرزند بشارت داده شده به ابراهیم و ذبح او، اختلاف‌نظر وجود دارد. مشهور شیعیان،‌ اسماعیل را ذبیح‌ الله دانسته، اما برخی از اهل‌سنت نیز اسحاق را فرزندی می‌دانند که بنا بود قربانی شود.[1] شیخ صدوق، ابن شهر آشوب و برخی دیگر به اختلاف گفته شده اشاره نموده‌اند.[2] گفته شده است بسیاری از اهل‌سنت، اسحاق(ع) را فرزند در معرض قربانی‌شدن می‌دانند،[3] و حتی برخی ادعای اجماع در این زمینه را دارند.[4]
دلایل ذبیح بودن اسحاق
روایاتی در مورد قربانی بودن اسحاق نقل شده است؛ مانند:
1. طبرسی در تفسیر آیات «وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّی سَیَهْدینِ * رَبِّ هَبْ لی‏ مِنَ الصَّالِحینَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ»[5] روایت مرسلی از امام علی(ع) درباره ذبیح بودن اسحاق نقل کرده است و آن‌را به دیگرانی مانند ابن مسعود، سعید بن جبیر، قتاده، مسروق، عکرمه و... نسبت داده است: «أنه إسحاق و روی ذلک عن علی(ع)»؛[6]یعنی ذبیح حضرت اسحاق(ع) بوده است.
ابوالفتوح رازی نیز در تفسیر خود روایتی را به امام علی(ع) نسبت می‌دهد که به ذبیح بودن اسحاق اشاره می‌کند.[7]
2. کلینی روایتی مرسل از ابوبصیر نقل می‌کند مبنی بر این‌که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) معتقد بودند که حضرت اسحاق(ع) در معرض قربانی‌شدن قرار گرفته است، اما زراره معتقد بود که آن قربانی، حضرت اسماعیل(ع) بوده است.[8]
3. در روایت دیگری از امام صادق(ع) نقل شده است که ساره و پسرش اسحاق برای حج عازم مکه بودند و در همین هنگام بود که ابراهیم در خواب دید باید اسحاق را قربانی کند و ... .[9]
در منابع اهل‌سنت نیز قربانی‌بودن اسحاق از امام علی(ع)،[10] ابن عباس، مسروق، عبدالله بن مسعود و دیگران نقل شده است.[11]
4. همچنین روایاتی را نقل کرده‌اند که خدا به سبب صبر اسحاق(ع) در این ماجرا، به او درجه‌ای والا هدیه داد و شفیع گنه‌کارانش قرار داد:[12]
رسول خدا(ص): «زمانی که ماجرای قربانی شدن اسحاق(ع) پایان یافت، خدا از او خواست تا خواهشی داشته باشد که اجابت خواهد شد و او خواهش کرد که گنه‌کاران غیر مشرک بخشیده شوند».[13]
نقد دلایل ذبیح بودن اسحاق
با تمام آنچه گفته شد، قربانی‌بودن اسحاق از چند منظر مورد نقد اندیشمندان قرار گرفته و دلایلی برای قربانی‌بودن اسماعیل(ع) بیان شده است:
الف. دلایل قرآنی:  
مفسرانی که معتقد به ذبیح بودن اسماعیل(ع) هستند، مستنداتی قرآنی برای خود آورده‌اند و روایات مربوط به ذبح اسحاق را به دلایل مختلف، مانند مخالفت با قرآن، نپذیرفته‌اند.[14]برخی از مهم‌ترین مستندات قرآنی ذبیح بودن اسماعیل به شرح زیر است:
1. خدا در قرآن می‌فرماید: «ما او را به اسحاق - پیامبرى از شایستگان- بشارت دادیم! ما به او و اسحاق برکت دادیم و از دودمان آن دو، افرادى بودند نیکوکار و افرادى آشکارا به خود ستم کردند».[15] چگونه ممکن است که خدا بعد از ذبح، به میلاد و نبوت اسحاق(ع) و داشتن نسلی از او بشارت دهد و در جای دیگر ابراهیم را با امر به ذبح اسحاق امتحان نماید؟ کسی که آیه را این‌گونه تفسیر کرده که در آن به نبوت اسحاق بشارت داده شده و نه به ولادتش، ظاهر آیه را رها نموده است؛ زیرا مقتضای ظاهر بشارت به دنیا آمدن اسحاق بدون بشارت به نبوتش است.[16]
2. «و همسرش ایستاده بود، [از خوشحالى] خندید پس او را بشارت به اسحاق، و بعد از او یعقوب دادیم».[17] در این آیه شریفه، نامی از اسماعیل نیامده است و دلالت بر این دارد که اسماعیل مولودی قبل از اسحاق بوده است.[18]اکنون اگر اسحاق را ذبیح بدانیم، امر به قربانی‌کردنش یا قبل از تولد یعقوب بوده یا پس از آن.
احتمال اول باطل است؛ زیرا خدا ابراهیم را به اسحاقی بشارت داده که از نسل او یعقوبی پدیدار خواهد شد و اگر قبل از تولد یعقوب فرمان داده شود که اسحاق را ذبح کن! بشارت به یعقوب باطل خواهد شد!
احتمال دوم نیز باطل است؛ زیرا بنابر آیه 102 صافات،[19] آن پسر به مجرد آن‌که به سنی رسید که می‌توانست کار و تلاشی انجام دهد، خدا امر به ذبحش نمود و بر این اساس نمی‌توان این ماجرا را بعد تولد یعقوب(ع) دانست.
در نتیجه نمی‌توانیم اسحاق(ع) را قربانی بدانیم.[20]
ب. روایات: 
روایاتی وجود دارند که صراحتاً به قربانی بودن حضرت اسماعیل(ع) دلالت دارند:[21]
1. امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در پاسخ به پرسشی، ذبیح الله را اسماعیل دانسته‌اند.[22]
2. امام رضا(ع) فرمود: «خدا ابراهیم را به بریدن سر فرزندش اسماعیل(ع) فرمان داد و ...».[23]
3. در برخی منابع اهل‌سنت نیز افرادی؛ مانند ابن عمر و ابن عباس می‌گویند اسماعیل(ع) ذبیح الله بود.[24]
ج. دیدگاه دانشمندان
به دلیل چنین گزارش‌های مختلف، اندیشمندان اسلامی به نقد و بررسی و جمع‌بندی روایات پرداخته‌اند:
1. شیخ صدوق بر این باور است که نمی‌توان هیچ‌یک از گزارش‌های قربانی بودن اسحاق یا اسماعیل را به طور کامل رد کرد، اما این احتمال وجود دارد که قربانی اصلی، اسماعیل(ع) باشد، اما چون اسحاق(ع) هم آرزو داشت که به مقام ذبیح اللهی رسیده و به پاداش در نظرگرفته شده برای برادرش نایل آید، چون خدا به نیت صادقانه او مبنی بر رضا و تسلیم در مقابل چنین آزمایشی آگاه بود، او را نیز بین ملائکه آسمان به ذبیح نام گذاری کرد.[25]
3. برخی نیز روایات شیعی ناظر به قربانی شدن اسحاق(ع) را ناشی از تقیه می‌دانند (چون بیشتر حاکمان آن زمان، به قربانی بودن اسحاق(ع) معتقد بودند).[26]
4. با این وجود، اندیشمندان بزرگی از اهل‌سنت نیز قربانی بودن اسماعیل را ترجیح می‌دهند: «من با بررسی عقیده مشایخ حدیث در شهرهای گوناگون مشاهده کردم که آنها اختلافی در ذبیح بودن اسماعیل ندارند و اساسی‌ترین دلیل آنها روایت "انا ابن الذبیحین" است که بدون هیچ اختلافی نشان می‌دهد که پیامبر(ص) از نسل اسماعیل است و ذبیح دیگر پدر بدون واسطه‌اش یعنی عبدالله بن عبدالمطلب است. با این وجود، مصنفاتی پیدا کرده‌ام که این قول را که اسحاق ذبیح است را اختیار کرده‌اند».[27]
از عبارت بالا می‌توان برداشت کرد که قول مشهور همان ذبیح بودن اسماعیل بوده  و ذبیح بودن اسحاق، در ابتدا نظر کم‌طرفداری بوده که به تدریج طرفدارانی پیدا کرده است.
5. «منشأ همه گزارش‌های صحابه مبنی بر ذبیح بودن اسحاق، گزارش کعب الاحبار است؛ او در زمان عمر اسلام آورد و  به نقل روایت از کتب نگاشته شده قبل از ظهور اسلام پرداخت ... .[28]  «به همین جهت است که تمییز روایات معتبر از غیر معتبر ضروری است».[29]
6. «قول به ذبیح بودن اسحاق براساس اعتماد اخبار یهود است».[30] بعضی از یهودیان تازه مسلمان مانند کعب الاحبار و وهب بن منبه، روایاتی مانند ذبیح بودن اسحاق را با هدف‌های خاصی نقل کرده‌اند ... و در حالی این نظر به افرادی مانند ابن عباس نسبت داده می‌شود که روایات مخالفی نیز به همان افراد نسبت داده شده است.[31]
نتیجه‌گیری
به نظر می‌رسد اعتقاد به ذبح اسحاق(ع) خلاف ظاهر آیات قرآن و نظر مشهور مسلمانان بوده و بر مبنای اسرائیلیات است.[32] پس چنین گزارش‌هایی را یا باید ناشی از اشتباه راویان یا ناشی از دسیسه‌چینی برخی غیر مسلمانان دانست.
 

[1]. نک: بلخی، مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج 3، ص 614، بیروت، دار احیاء التراث، 1423ق؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 23، ص 51، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق؛ قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 16، ص 100، تهران، ناصر خسرو، 1364ش.
[2]. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 230 – 231، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1413ق؛ جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 23، ص 51؛ ابن شهرآشوب مازندرانی، محمد بن علی، متشابه القرآن و مختلفه، ج 1، ص 226 – 227‏، قم، بیدار، 1410ق؛ ثعلبی، احمد بن ابراهیم، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج 8، ص 150، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1422ق.
[3]. جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 23، ص 55 – 56؛ الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج 8، ص 152؛ ‏ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن بن علی، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج 3، ص 547، بیروت، دارالکتاب العربی، 1422ق؛ زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج 4، ص 57،  بیروت، دارالکتاب العربی، 1407ق.
[4]. نک: الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج 8، ص 150؛ سیوطی، عبدالرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، ص 328، بیروت، دارالکتاب العربى‏، 1421ق.
[5]. «[او از این مهلکه بسلامت بیرون آمد] و گفت: "من به سوى پروردگارم می‌روم، او مرا هدایت خواهد کرد! پروردگارا! به من از صالحان (فرزندان صالح‏) ببخش!" ما او (ابراهیم‏) را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت دادیم»؛ صافات، 99 – 101.
[6]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏8، ص 707، تهران، ناصر خسرو، 1372ش.
[7]. ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج ‏16، ص 210، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1408ق. 
[8]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج ‏4، ص 206، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1407ق.‏
[9]. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج ‏2، ص 224 – 226،‏ قم، دارالکتاب، 1404ق.
[10]. برای نمونه؛ نک: الجامع لأحکام القرآن، ج ‏16، ص 100؛ الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج ‏4، ص 57؛ تفسیر القرآن العظیم، ج ‏7، ص 28.
[11]. جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏23، ص 52؛  تفسیر القرآن العظیم، ج ‏7، ص 89.
[12]. نک: تفسیر القرآن العظیم، ج ‏7، ص 25 – 26؛ سیوطی، عبدالرحمن بن ابی‌بکر، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج ‏5، ص 281، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، 1404ق.
[13]. الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج ‏8، ص 152.
[14]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 155، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1417ق؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 19، ص 118 – 120، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1374ش.
[15]. صافات، 112 – 113.
[16]. ابن شهرآشوب مازندرانی، محمد بن علی، متشابه القرآن و مختلفه، ج ‏1، ص 226 – 227‏، قم، بیدار، 1410ق. 
[17]. هود، 71.
[18]. متشابه القرآن و مختلفه، ج ‏1، ص 227.
[19]. «هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید، گفت: پسرم! من در خواب دیدم که تو را ذبح می‌کنم، نظر تو چیست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت!».
[20]. فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 26، ص 346، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق.
[21]. نک: شیخ صدوق، الخصال، ج 1، ص 55 – 57 و 58 – 59، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1362ش.
[22]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 711؛ تفسیر القمی، ج 2، ص 226.
[23]. شیخ صدوق، التوحید‏، ص 64، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1398ق.
[24]. جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 23، ص 53 – 54؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 7، ص 29.
[25].  من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 231.
[26]. مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج ‏17، ص 38، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1404ق؛ مازندرانی، محمد هادی بن محمد صالح، شرح فروع الکافی، ج ‏4، ص 403، قم، ‌دارالحدیث، 1429ق.
[27]. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 609، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1411ق.
[28]. ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم، ج 7، ص 28، بیروت، دارالکتب العلمیة، منشورات محمدعلی بیضون، 1419ق.
[29]. مراغی، احمد بن مصطفی، تفسیر المراغی، ج 23، ص 77 – 78، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408ق. 
[30]. مظهری، محمد ثناء الله، التفسیر المظهری، ج 8، ص 127 – 128، پاکستان، مکتبة رشدیه، 1412ق.
[31]. بیومی مهران، محمد، ج 1، ص 170، دراسات تاریخیة من القرآن الکریم، بیروت، دارالنهضة العربیة، 1408ق.
[32]. نک: معرفت، محمد هادى‏، التفسیر و المفسرون، ج ‏2، ص 253 – 262، مشهد، الجامعة الرضویه للعلوم الاسلامیه‏، 1418ق؛ حفنی، عبد المنعم‏، موسوعة القرآن العظیم، ج ‏1، ص 400، قاهره، مکتبة مدبولى‏، 2004م.
نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ |
 
این سه دین او را به طریق زیر نیا می‌شمرند: یهودیت ومسیحیت از طریق اسحاق (پسر دوم ابراهیم از سارا) واسلام از طریق اسماعیل (پسر اول ابراهیم از هاجر). از روی این باور به این سه دین، دین‌های ابراهیمی هم گفته می‌شود. داستان ابراهیم در کتاب پیدایش از عهد عتیق و نیز در قرآن بازگو شده‌است.

ابراهیم یکی از مهمترین پیامبران در قرآن است. در قرآن سوره‌ای به نام او وجود دارد و نام او در بسیاری از سوره‌ها ذکر شده‌است. در قرآن تسلیم شدن ابراهیم در برابر امر خدا نمونه‌ای از مؤمن کامل است. بر اساس قرآن (بقره ۱۲۴ تا ۱۳۴) ابراهیم خانه کعبه را به همراه پسر خود اسماعیل بنا کرد. قرآن در آیه ۱۲۵ سوره نساء، ابراهیم را «خلیل‌الله» (یعنی دوست خدا) خوانده‌است.

در قرآن

نحوه به دنیا آمدن ابراهیم در قرآن به‌طور کامل نیامده اما در دیگر کتاب‌های اسلامی ولادت ابراهیم آمده‌است. نام پدر ابراهیم در قرآن ذکر نشده‌است؛ اما نام پدر ابراهیم در عهد عتیق تارح (تارخ) آمده‌است. در قرآن او فردی به نام «آزر» را پدر (با لفظ اب و نه والدی) خطاب می‌کند؛ اما در منابع اسلامی، خصوصاً منابع شیعه استدلال شده‌است که این فرد پدر تنی ابراهیم نیست؛ یا پدر ناتنی او و شوهر مادر اوست، یا عمو یا حتی پدربزرگ مادری او. به هر حال کسی بوده‌است که ابراهیم نزد او زندگی می‌کرده‌است.( ترجمه تفسیر المیزان نویسنده: سید محمد حسین طباطبائی، جلد:7، صفحه: 234)

اولین داستان مربوط به ابراهیم در قرآن، تلاش او برای متقاعد کردن آزر به ترک بت‌پرستی است. ابراهیم به آزر گفت که او از طرف خدا پیامی دریافت کرده‌است و او نباید اشیایی را که نمی‌توانند ببینند و بشنوند بپرستد.

"وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لأَبِیهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا آلِهَةً إِنِّی أَرَاکَ وَقَوْمَکَ فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ" و [یاد کن] هنگامی را که ابراهیم به پدر خود آزر گفت آیا بتان را خدایان [خود] می‌گیری من همانا تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می‌بینم - سوره انعام آیه ۷۴

ابراهیم آزر را از عذاب شدیدی که خدا برای کافران آماده کرده‌است برحذر داشت؛ ولیکن آزر حرف او را رد و او را تهدید به اخراج از خانه یا به تعبیر برخی سنگسار شدن کرد.( قرآن، سوره مریم، آیه 46 )ابراهیم از نزد او رفت و گفت که برای او از خدا تقاضای بخشش خواهد کرد و چون قول داده بود، به قول خود نیز عمل کرد( قرآن، سوره شعرا، آیه 86)؛ اما پس از اینکه مشخص شد که آزر به هیچ قیمتی حاضر نیست دست از شرک بردارد و برای هیچ پیامبری جایز نیست برای افراد مشرک تقاضای بخشش کند از او بیزاری جست.(قرآن، سوره توبه، 114)اتفاقاً یکی از شواهدی که ثابت می‌کند آزر پدر تنی (والد) ابراهیم نبوده‌است همین موضوع است. زیرا در قرآن دعای ابراهیم در اواخر عمر او آورده شده‌است. در این دعا ابراهیم خدا را به خاطر دادن اسماعیل و اسحاق در سنین سالمندی سپاس می‌گوید و می‌ستاید. بعد می‌گوید: رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ: یعنی خدایا مرا، و پدر و مادرم را و تمام اهل ایمان را روز قیامت بیامرز(قرآن، سوره ابراهیم، آیه 41) این جمله نشان می‌دهد که استغفار ابراهیم برای پدرش جایز بوده، زیرا او کسی غیر از آزر است. البته در قرآن استفاده از لفظ «اب» برای عمو سابقه دارد؛ مانند آیه ۱۳۳ سوره بقره قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً: «فرزندان یعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوند پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، خداوند یگانه را می‌پرستیم» و این را می‌دانیم که اسماعیل عموی یعقوب بود نه پدر او.

نمرود

 
 

نمرود: واژه ای عبری به معنی سخت و نیرومند است.[۱] وحضرت ابراهیم علیه السلام در زمانى چشم به جهان گشود كه نمرود بن كنعان آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حكومت مى كرد و خود را خداى بزرگ بابل معرفى مى نمود.[۲]

بنابر روايات و تفاسير و آنچه در تواریخ آمده، نسب او نمرود بن كنعان بن سنجاريب بن كوش بن حام بن نوح است.[۳]

نمرود در قرآن

در قرآن نامی از نمرود نیامده فقط در یک آیه از او یاد شده است: در سوره بقره آیه 256 که در آن محاجه و مخاصمه - محاجة و احتجاج به معنى استدلال متخاصمين و حجت آوردن بر اثبات حقانيت خود و ابطال ديگر است .[۴] - نمرود با ابراهيم می باشد. و نمرود اولين كسى است كه به جبر ستم ادعاى ربوبيت كرد و با ابراهيم در اين خصوص استدلال نمود.

از امام صادق علیه السلام روايت شده: اين ماجرا (محاجه) بعد از انداختن ابراهيم در آتش واقع شده و محاجه و مخاصمه نمرود با ابراهيم از روى طغيان و سركشى بوده و به اعتبار اين كه خداوند به او ملك وحكومت اعطاء كرده خود را رب مردم پنداشته و ملك در اين جا به معناى نعمت هاى دنيوى است كه خداوند آن را در دنيا بر مؤمن و كافر عرضه مى دارد، اما ملك به معناى تمليك امر و نهى و تدبير امور مردم و وجوب اطاعة مردم، اعطاى آن از جانب خداوند فقط بر كسانى جايز است كه اهل صلاح و سداد و رشد و هدايت باشند كه مسلما چنين كسانى جز پيامبر و اهل بيت طاهرين او نخواهند بود كه ايشان به همه احتياجات مردم از ابتدا تا انتها آگاهى و علم دارند.[۵]

«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي وَ أُميتُ قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ وَاللَّهُ لايَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ»: آيا نديدى كسى را كه با ابراهيم درباره پروردگارش ستيز كرد به جهت آن كه خدا به او پادشاهى داده بود. هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگار من كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند. او گفت: من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم! ابراهيم گفت: همانا خدا آفتاب را از مشرق مى آورد پس تو آن را از مغرب بياور! پس او كه كافر بود مبهوت شد و خدا گروه ظالمان را هدايت نمى كند.

در اين مناظره وقتى ابراهيم خداى خود را چنين معرفى كرد كه او مى تواند زنده كند و بميراند، نمرود با يك مغالطه آشكار به او گفت: من نيز چنين قدرتى دارم و دستور داد دو نفر را كه در زندان بودند و محكوم به اعدام بودند آوردند يكى را بخشيد و ديگرى را كشت و به ابراهيم گفت: ديدى كه كسى را كه محكوم به مرگ بود بخشيدم و در واقع او را زنده كردم و آن ديگرى را كشتم پس من نيز قدرت زنده كردن و ميراندن را دارم.

ابراهيم در برابر اين مغالطه روشن كه مورد تأييد و تحسين درباريان قرار گرفت چيزى نگفت، چون هر چه مى گفت او را هو مى كردند ولى براى كوبيدن نمرود و محكوم كردن او مطلب ديگرى را مطرح كرد و آن اين بود كه گفت: پروردگار من خورشيد را از مشرق مى آورد، اگر راست مى گويى تو آن را از مغرب بيرون آور! در اينجا بود كه نمرود سرگشته و حيران شد و حرفى براى گفتن پيدا نكرد.[۶]

از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه ابراهيم به نمرود گفت: اگر راست مى گويى، آن كسى را كه كشته اى زنده كن و پس از آن، به او گفت: خدا خورشيد را از مشرق مى آورد و تو آن را از مغرب بياور.

«فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ»: نمرود كه كافر شده بود متحير و سرگردان گشت و ديگر بيانى و دليلى نداشت كه بگويد.

سؤال: ممكن بود نمرود متقابلا همين درخواست را از ابراهيم بنمايد كه تو بگو، خدايت خورشيد را از مغرب بياورد، پس چرا چنين درخواستى نكرد؟ پاسخ: دو جواب براى اين سؤال گفته اند:

  • نمرود وقتى آن همه آيات و نشانه هاى قدرت الهىدر حركات ابراهيم ديد، ترسيد كه اگر درخواستى كند فورى ابراهيم آن را نيز عملى كند و نمرود بيش از پيش رسوا شود.
  • خداوند آن چنان نمرود را در برابر عظمت ابراهيم خوار و سبك و كوچك كرد كه ديگر نتوانست سخنى بگويد و سؤالى نمايد.[۷]

عاقبت نمرود

در تفسير ابن عباس چنين آمده است: خداوند بر نمرود پشه اى را مسلط كرد روى لب نمرود نشست و گزيد نمرود خواست با دست پشه را دور كند پشه به بينى نمرود رفت و از آنجا به مغزش رسيد و چهل شب او را عذاب و آزار مي داد تا هلاك شد.[۸]

نمرود در روايات

  • محمد بن خالد با سند خود از امام صادق علیه السلام نقل مى كند كه فرمود: چهار كس پادشاهى روى زمين را بدست آوردند كه دو نفرشان مؤمن و دو نفرشان كافر بودند: اما دو نفر مؤمن حضرت سلیمانبن داود و ذوالقرنين بودند و اما دو نفر كافر نمرود و بخت نصر بودند و نام ذوالقرنين عبداللَّه بن ضحاك بن سعد بود.[۹]
  • از حضرت امام علی علیه السلام پرسیده شد: اولين كسى كه دينار و درهم را سكه زد كه بود؟ فرمود: نمرود بن كنعان بعد از نوح.[۱۰]
  • امام صادق عليه السلام فرمود: هولناكترين و دشوارترين كيفرها در روز قيامت، كيفر هفت نفر است: فرزند آدم (قابيل) است كه برادرش (هابيل) را كشت؛ نمرود كه با حضرت ابراهیم عليه السلام در رابطه با خدا (و خداپرستى) به جدال و (كينه توزى) پرداخت؛ دو تن از بنى اسرائيل كه قوم خود را يهودىو نصرانى كردند؛ فرعون كه (ادعاى خدايى كرد) و گفت: «منم خداى بزرگ شما»؛ و (بالاخره) دو تن از اين امت، كه وضع يكى از آن ها بدتر از ديگرى است و (جايگاهشان) در تابوت شيشه يى كه در زير فلق (شكافى است در برزخ) درياهايى از آتش قرار دارد.[۱۱]

پانویس

  1. پرش به بالا دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، (بهاءالدین خرمشاهی)، ج 2، ص 2273.
  2. پرش به بالا تفسير نمونه، ج 10، ص: 398.
  3. پرش به بالا بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 11، ص: 57.
  4. پرش به بالا أطيب البيان في تفسير القرآن، ج 2، ص: 219.
  5. پرش به بالا قصص الأنبياء، (قصص قرآن)، ص 161.
  6. پرش به بالا كوثر، ج 3، ص: 475.
  7. پرش به بالا ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 3، ص: 122.
  8. پرش به بالا ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج3، ص123.
  9. پرش به بالا خصال/ترجمه جعفرى، ج1، ص369.
  10. پرش به بالا احتجاجات/ترجمه جلد چهارم، بحارالانوار، ج2، ص77.
  11. پرش به بالا پاداش نيكى ها و كيفر گناهان، ص 541.

سه فرشته ملاقات‌کننده ابراهیم

بعد از این اتفاق در میانه یک روز ابراهیم در چادر خود در ممری نشسته بود. او به دور نگاه کرد که سه مرد را در هاله‌ای الهی دید. او به سمت آن‌ها رفته و تعظیم کرد و به آن‌ها خوش‌آمد گفت. ابراهیم به درون چادر خود رفت و به ساره دستور داد تا کیک درست کند و به خدمتکار خود گفت که گوساله‌ای را آماده کند. او سفره‌ای برای آن‌ها زیر درخت پهن کرد و سه مرد به خوردن مشغول شدند (پیدایش ۱۸:۱ تا ۸).

یکی از این مردها به ابراهیم گفت که در زمان بازگشت او به نزد ابراهیم در سال آینده او پسری از ساره خواهد داشت. ساره این را شنید و خندید زیرا فکر بچه‌دار شدندر سن او برایش خنده‌دار بود. مردها از ابراهیم دلیل خنده ساره را پرسیدند و در جواب به او گفتند که برای خدا هیچ کاری مشکل نیست. ساره که ترسیده بود خندیدن را انکار کرد.

ابراهیم و لوط از حران خارج می‌شوند نقاشی قرن ۱۸)

درخواست ابراهیم از خدا

بعد از غذا خوردن سه مرد بلند شدند. آن‌ها از دور دست به شهرهای سدوم و عموره نگاه کردند زیرا در این شهرها گناه بسیار زیاد بود و خدا قصد عذاب آن‌ها را داشت. به دلیل اینکه برادرزاده ابراهیم، لوط در سدوم و عموره زندگی می‌کرد خدا تصمیم خود به عذاب این شهرها را به او آشکار کرد. در این زمان دو مرد به سمت سدوم حرکت کردند. ابراهیم از خدا درخواست کرد که اگر در این شهر ده مرد صالح باشند آن‌ها را عذاب نکند. خدا گفت اگر در این شهر ۱۰ مرد صالح باشند آن‌ها را عذاب نخواهد کرد (پیدایش ۱۸:۱۷ تا ۳۳).

بعد از اینکه دو مرد به سدوم رسیدند قصد داشتند در میدان اصلی شهر بخوابند؛ ولیکن لوط به نزد آن‌ها رفت و اصرار کرد که شب را در منزل او بمانند. گروهی از مردان بیرون خانه لوط جمع شدند و درخواست کردند که آن دو را بیرون آورد تا بتوانند آن‌ها را �بشناسند�. (در ادبیات کتاب مقدس منظور از شناختن برقراری ارتباط جنسی است) ولیکن لوط این را رد کرد و به آن‌ها گفت که با دو دختر باکره او باشند. آن‌ها این را رد کرده و تلاش کردند که در خانه او را بشکنند تا به مردان دسترسی یابند. در این زمان سرنوشت آن‌ها قطعی شد (پیدایش ۱۹:۱۲ و ۱۳).

صبح روز بعد ابراهیم بیدار شد و از دور دست به سمت سدوم و عموره نگاه کرد. او از دور دود بسیاری زیادی که مانند دود شعله بود دید و فهمید که در آن شهرها حتی ۱۰ مرد صالح نیز وجود نداشته‌است (پیدایش ۱۸:۳۲).

تولد اسحاق

سارا از بی فرزندی رنج می‌برد. برای ابراهیم ندا آمد که صاحب فرزندی خواهی شد. (پیدایش ۱۸:۱۴) ابراهیم تعجب کرد و پرسید در این سن که من و سارا داریم، چگونه باردار می‌شویم؟ چند سال پس از تولد اسماعیل، خداوند اسحاق را به ابراهیم و سارا داد. (پیدایش ۲۱:۲) نام او را به این سبب اسحاق قرار دادند که سارا در زمان شنیدن وعده فرزنددار شدن خندیده بود و اسحاق به عبری به معنی خندیدن است.

قربانی کردن اسماعیل

در کتب آسمانی آمده‌است که خدا به ابراهیم دستور داد که فرزندش را قربانی کند. اما در اینکه فرمان ذبح در مورد کدام فرزند ابراهیم بوده‌است، قرآن با تورات موجود اختلاف دارد. چراکه قرآن �اسماعیل� را به عنوان فرزند ذبیح معرفی می‌کند. اما تورات �اسحاق� را.( ایراندوست، محمدحسین، عقاید و آراء مشترک ادیان الهی، قم، چاپ اول، 1396، ص 62)

خدا به ابراهیم دستور داد اسماعیل خود را قربانی کند. این امتحانی بسیار بزرگ برای او بود که خدا از او خواست تنها پسر خود را قربانی کند. وقتی ابراهیم به پسر خود این امتحان را گفت او آن را با خرسندی قبول کرد. این به ابراهیم نشان داد که پسرش نیز کاملاً تسلیم امر خداست. ابراهیم پسر خود را خواباند و در حالی که می‌خواست او را قربانی کند خدا به او گفت که از امتحان الهی موفقیت‌آمیز بیرون آمده‌است. نام این پسر در قرآن نیامده است ولیکن بر اساس آیات قبلی و بعدی مسلمانان او را اسماعیل می‌دانند زیرا در آیات پس از آن مسئله تولد اسحاق مطرح می‌شود.

مراسم حج

مسلمانان اعتقاد دارند که بخشی از مراسم حج تلاش هاجر را برای پیداکردن آب برای فرزند خود اسماعیل یادآوری می‌کند. هاجر در آن هنگام که از نزد ابراهیم رفته بود، هفت بار بین صفا و مروه دوید تا برای اسماعیل آب پیدا کند و وقتی موفق نشد خداوند چاه زمزم را بر او آشکار کرد واسماعیل و هاجر به واسطه نوشیدن آب از آن چاه از مرگ نجات یافتند.

 

 

نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ |
 
مطالب قدیمی‌تر