ثمود

قوم ثمود مردمی بت‌پرست و جانشیان قوم عاد بوده‌اند که با عنوان «قوم صالح» و «اصحاب الحجر» نیز در قرآن از آنان ياد شده است. خداوند حضرت صالح علیه السلام را برای هدایت ایشان مبعوث کرد قوم ثمود برای اثبات حقانیت رسالت صالح از او خواستند تا شتر ماده‌ای را با ویژگی‌های خاصی از دل کوه بیرون آورد. با تمام تاکیدهایی که صالح علیه السلام درباره ناقه کرده‌ بود آن را از پای در آوردند. مجازات قوم ثمود به طرق مختلف در قرآن بازگو شده است.

مفهوم‌شناسی

برخی از لغت‌شناسان "ثمود" را واژه‌ای عربی برگرفته از «ثمد» دانسته‌اند.[۱]به معنی آبی اندک و کم مایه است در زمستان جمع گردد و در تابستان خشک شود.[۲] برخی دیگر آن را غیرعربی می‌دانند و برخی نیز گفته‌اند ثمود نام پدر قبیله بوده که قبیله به نام او نامیده شده ‌است.[۳]

اقامتگاه قوم ثمود

قوم ثمود در سرزمین «الحجر» در نزدیکی وادی القری که میان حجاز و شام است زندگی می‌کردند.[۴]

بخاری و مسلم به نقل از عبدالله بن عمر روایت کرده‌اند که او گفت: آنگاه که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گروهی از مسلمانان را در سرزمین تبوک فرود آورد، آنان را به منطقه «الحجر» برد تا خانه‌های (سنگی) ثمودیان را نشانشان دهد. همراهان پیامبر صلی الله علیه و آله از چاه‌های آبی که قوم ثمود در گذشته‌های دور از آنها می‌نوشیدند، خود را سیراب کردند و از همان آب (برای پختن نان) خمیر فراهم ساختند و دیگ و پایه برپا کردند.

رسول خدا صلی الله علیه و آله تا متوجه شد که چنین کردند، فرمان داد که آب درون دیگ‌ها را به روی زمین بریزند و خمیر را نیز خوراک شتران کنند. سپس به راه خود ادامه می‌دادند تا این که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان را به نزدیک همان چشمه یا چاپ آبی رساند که ناقه صالح از آب آن می‌نوشید. در این هنگام پیامبر، همراهانش را از وارد شدن به اقامتگاه قومی که به عذاب و قهر الهی گرفتار آمدند، بازداشت و فرمود: بیم آن دارم که شما نیز مانند آنان گرفتار (عذاب الهی) شوید؛ پس به اقامتگاه آنان درنیایید».

این گزارش عبدالله بن عمر - که حدیث شناسان آن را از جمله روایات صحیح دانسته‌اند - دو مشخصه و ویژگی سکونتگاه ثمودیان را روشن می‌سازد: یکی این که محل اقامت آنان همان سرزمین «الحجر» است و در قرآن نیز آمده است. دیگر آن که حدود جغرافیایی سرزمین «الحجر» در میانه راه مدینه و تبوک قرار دارد. همچنین در این گزارش مشخص شده است آبی که ناقه صالح علیه السلام از آن می‌نوشید، در طول سالیان دراز هرگز خشک نشد و حتی در عصر پیامبر نیز دارای آب بوده که ایشان به همراهانش اجازه داده است تنها از آب آن بنوشند و استفاده دیگری نبرند.

علامه شعرانی نیز در کتاب نثر طوبی می گوید:

در نزدیک مدینه در راه شام محلی است که آن را مدائن صالح گویند نزدیک وادی القری به فاصله یک روز راه و از خیبر تا وادی القری به اندازه فاصله مدینه است تا خیبر در عرض شمالی 27 درجه و نیم تقریباً... و جرجی زیداندر کتاب العرب قبل الاسلام تصویر بنائی آورده است به نام قصر البنت و در سفر نامه حج خدیو مصر عباس حلمی به مکه معظمه هم این تصویر آمده است و در آنجا گویند خدیو یکی از مستشرقان فرنگی را فرستاد تا آثار و خطوط آن ابنیه را به دقت تامل کند و به خط و زبان عربی ترجمه نماید او رفت چیز مهم نیافت. در قرآن اشاره به این هست که عرب مساکن آنها را می شناختند «وعادا و ثمود و قد تبین لکم من مساکنهم» (سوره عنکبوت/آیه38). جرجی زیدان بعض نوشته های انجا را به خط آرامی نقل کرده است و ترجمه آن را آورده ودر باره وقف مقبره است بر واقف و اولاد و کسان او ولعن آنکه وقف را تغییر دهد. اما بر حسب تقریر وی این کتابت بسیار قدیم نیست بلکه مقارن میلاد حضرت مسیح یا پس از آن است و نیز به اتفاق نسابین عرب عاد و ثمود و طسم و جدیس از عرب عاربه هستند که اصل زبان عربی از آنها گرفته شده و دیگران عرب مستعر به که زبان عربی را از اینها آموختند مانند فرزندان حضرت اسماعیل و عرب حجاز.[۵]

قوم ثمود در قرآن

نام ثمود 26 بار در قرآن آمده است. این قوم مردمی بت‌پرست و جانشیان قوم عاد بوده‌اند:«وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُيُوتًا»؛[۶] و به خاطر بیاورید که شما را جانشینان قوم عاد قرار داد و در زمین مستقر ساخت که در دشتهایش مقرها برای خود بنا ‌کنید و در کوهها برای خود خانه‌ها می‌تراشید.

دوبار نيز با عنوان «قوم صالح» و «اصحاب الحجر» از قوم ثمود ياد شده است. [۷] به اعتقاد شمارى ازمفسران، عنوان «پيشينيان» (الاولين) در برخى آيات به قوم ثمود نيز اشاره دارد.[۸] [۹] البته يادكرد ثمود به عنوان يكى از مصاديق اقوام نخستين، از سياق آيه 59 اسراء/17 به روشنى دريافت مى شود. اين معنا مؤيد روايى نيز دارد؛ بر اساس روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كشنده ناقه صالح عليه السلام ، «أشقى الأولين» يعنى شقى ترين فرد پيشينيان خوانده شده است. اين روايت ذيل آيه 12 شمس/91 مورد توجه مفسران قرار گرفته است.[۱۰]

قوم ثمود و رسالت حضرت صالح علیه السلام

ثمود در ناز و نعمت غوطه‌ور شده و پروردگار خویش را فراموش کرده‌ بودند، خداوند حضرت صالح علیه السلام را برای هدایت ایشان مبعوث کرد تا قوم خویش را به دینتوحید و ترک بت‌پرستی دعوت کند،[۱۱] وی از آنان خواست تا در زمین فساد نکنند،[۱۲] اما قوم سرکش ثمود به صالح علیه السلام گفتند: «أَتَنْهَانَا أَن نَّعْبُدَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِی شَکٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَیْهِ مُرِیبٍ»؛[۱۳] آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان می‌پرستیدند، نهی می‌کنی؟ در حالی که ما در مورد آنچه به سوی آن دعوتمان می‌کنی در شک و تردید هستیم.

دعوت حضرت صالح علیه السلام

صالح علیه السلام دعوت خود را با فراخواندن قوم ثمود به توحید و یکتاپرستی و شریک قرادادن برای وی آغاز کرد. او خطاب به قوم خود فرمود: «یا قوم اعبدوا الله مالکم من اله غیره»؛[۱۴] ای قوم من! الله را بپرستید. برای شما معبودی جز او نیست.

او به آنان یادآور شد که فرستاده‌ای در خور اعتماد است و آنان را به پیروی از دستورات الهی و پرهیزکاری فرمان داد.[۱۵] او همچنین فهماند که چشم داشت هیچ پاداشی از آنان ندارد، چرا که تنها تکلیفش را در راه دعوت آنان به یکتاپرستی انجام داده و مزد او را تنها خداوند می‌دهد.[۱۶]

صالح علیه السلام از ثمودیان خواست که به ناقه خداوند به عنوان یک پدیه شگرف و معجزه الهی، با بصیرت بنگرند و از آزار رساندن به آن بپرهیزند.[۱۷] او یادآور شد که خداوند آنان را جانشینان قوم عاد قرار داده و با مسخر ساختن زمین برای آنان، نعمت‌های بی‌شماری را در اختیارشان نهاده است و در برابر، از آنان خواست که نعمت‌های الهی را سپاس گویند و از کفران نعمت و فسادانگیزی دوری جویند.[۱۸]

پیامبر قوم ثمود همچنان که آنان را به پیروی خداوند و پرهیزکاری و گردن نهادن در برابر دستورات او به عنوان فرستاده خداوند فرمان می‌داد، در برابر آنان را از سرسپردگی در برابر دستورات اسراف‌کاران، فسادانگیزان و ستمکاران بازداشت.[۱۹]

ثمودیان، پیامبرشان صالح را به سحر و افسون‌زدگی[۲۰] و کذب و دروغگویی[۲۱] متهم کردند و به او گفتند که پیش از این ما به تو امیدها داشتیم[۲۲] ولی صالح علیه السلام خطاب کرد اگر او بر روش و منش آنان رفتار کند و خدای را نافرمانی کند، هیچ یک از آنان نمی‌توانند در برابر خدا او را یاری رساند و تنها بر زیان او می‌افزایند.[۲۳]

ثمودیان کافر به این هم بسنده نکردند و سران مستکبر قوم به تشکیک در اعتقادات مستضعفانی که به صالح ایمان آورده بودند، پرداختند ولی نمی‌دانستند که ایمان و یقین در دل و جان آنان نفوذ کرده است.[۲۴]

رویارویی اصحاب حق و پیروان باطل در طول تاریخ و در همه زمانها و مکانها بوده است. اصحاب حق از یقین وایمان و استواری و پیکار در راه عقیده برخوردار بوده‌اند و پیروان باطل به سبب عنادورزی و غرور و با بهره‌گیری از وسایل و شیوه‌های گوناگون، حقیقت مداران را به سرپیچی از حق و حقیقت وامی‌داشتند و نتیجه آن پیدایش دو طریق حق و باطل در طول تاریخ است.

معجزه حضرت صالح علیه السلام

قوم ثمود برای اثبات حقانیت رسالت صالح علیه السلام از او خواستند تا شتر ماده‌ای را با ویژگی‌های خاصی از دل کوه بیرون آورد، در مقابل چشمان حیرت زده مردم، ماده شتر با همان ویژگی‌ها از صخره بیرون آمد، عده‌ای ایمان می‌آوردند اما گروهی دیگر همچنان بر کفر خود باقی ‌ماندند.[۲۵]

صالح علیه السلام از ایشان خواست آب چشمه را یک روز در میان در اختیار ماده شتر قرار دهند؛ «وَیَا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللّهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهَا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّهِ وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابٌ قَرِیبٌ»؛[۲۶] وای قوم من این ناقه خداوند است که برای شما نشانه‌ای است، بگذارید در زمین خدا به چرا مشغول شود، هیچ گونه آزاری به آن نرسانید که عذاب خدا شما را خواهد گرفت.

با تمام تاکیدهایی که صالح علیه السلام درباره ناقه کرده‌ بود، شقی‌ترین افراد بنام «قدار بن سالف» مامور کشتن ناقه می‌شود.[۲۷] و او را از پای درمی‌آورد: «فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ»؛[۲۸] سپس ناقه را پی کردند.

قوم لجوج ثمود از صالح علیه السلام می‌خواهند تا اگر راست می‌گوید عذابی را که وعده داده بود، بیاورد: «یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ»؛[۲۹] و گفتند: ای صالح اگر تو از فرستادگان (خدا) هستی، آنچه ما را با آن تهدید می‌کنی، بیاور.

صالح به آنها اخطار کرد که بعد از سه روز عذاب الهی آنها را فراخواهد گرفت.[۳۰] نقل شده در روز اول صورت ایشان زرد شد و در روز دوم سرخ و روز سوم روی ایشان سیاه گردید.[۳۱]

کیفیت نزول عذاب قوم ثمود

مجازات قوم ثمود به طرق مختلف در قرآن بازگو شده است که به خاطر اختصار فقط به آنها اشاره می‌کنیم:

  1. رعد و برق: (الصاعقة)[۳۲]
  2. زمین لرزه: (الرجفة)[۳۳]
  3. صدای عظیم و وحشتناک: (الصیحة)[۳۴]

میان این تعبیرهای گوناگون هیچ گونه تضادی وجود ندارد؛ چرا که ممکن است به مراحل و درجات مختلف این عذاب مرگبار اشاره داشته باشد.

پانویس

  1. پرش به بالا قرشی، علی‌اکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1371، چاپ هفتم، ج اول، ص315.
  2. پرش به بالا ابن منظور، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408ق.
  3. پرش به بالا شریعتمداری، جعفر، شرح و تفسیر لغات بر اساس تفسیر نمونه، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1372، چاپ اول، ج اول، ص322.
  4. پرش به بالا خرمشاهی، بهاءالدین، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید 1377، چاپ اول، ج اول، ص827.
  5. پرش به بالا نثر طوبی، علامه شعرانی، ج1، ص115
  6. پرش به بالا سوره اعراف/ 74 (ترجمه آیات از آیه الله مکارم شیرازی می‌باشد).
  7. پرش به بالا (هود/11، 89؛ حجر/15، 80)
  8. پرش به بالا جامع البيان، ج 17، ص 6؛ التبيان، ج 8، ص 152؛ ج 10، ص 226 - 227؛ مجمع البيان، ج 7، ص 72؛ ج 10، ص 231.
  9. پرش به بالا (انبياء/21، 5؛ مرسلات/77، 16)
  10. پرش به بالا الكشاف، ج 2، ص 90؛ مجمع البيان، ج 10، ص 371؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 78.
  11. پرش به بالا سوره نمل/45.
  12. پرش به بالا سوره اعراف/74.
  13. پرش به بالا سوره هود/62.
  14. پرش به بالا سوره هود/61.
  15. پرش به بالا سوره شعراء/142-141.
  16. پرش به بالا سوره شعراء/145.
  17. پرش به بالا سوره اعراف/73.
  18. پرش به بالا سوره اعراف/74.
  19. پرش به بالا سوره شعراء/152-150.
  20. پرش به بالا سوره شعراء/153.
  21. پرش به بالا سوره قمر/25.
  22. پرش به بالا سوره هود/62.
  23. پرش به بالا سوره هود/63.
  24. پرش به بالا سوره اعراف/76-75.
  25. پرش به بالا خرمشاهی، بهاءالدین و احمد صدر و...؛ دایره‌المعارف تشیع، تهران، نشر شهید سعید محبی، 1375؛ چاپ اول، ج5؛ ص235.
  26. پرش به بالا سوره هود/64.
  27. پرش به بالا داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، پیشین، ص288.
  28. پرش به بالا سوره اعراف/77.
  29. پرش به بالا سوره اعراف/77.
  30. پرش به بالا سوره هود/65.
  31. پرش به بالا فعال عراقی نژاد؛ حسین؛ داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، تهران، نشر سبحان، 1378، چاپ اول، ج اول، ص287.
  32. پرش به بالا سوره ذاریات/44.
  33. پرش به بالا سوره اعراف/78.
  34. پرش به بالا سوره هود/67.
نوشته شده توسط Hidara در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

قوم عاد

Icon-computer.png
"عاد" از ریشه (ع و د) است که در لغت به معنی بازگشتن به چیزی است بعد از انصراف از آن. و در اصطلاح نام قوم حضرت هود علیه السلام است.

نام قوم عاد در قرآن 24 بار آمده و محل زندگی آنها سرزمین «احقاف» بین عمان و یمن یا عمان و حضرموت بوده است.[۱]

عاد، نام شخصی است که قبیله و قوم به نام او تسمیه شده‌اند.[۲] شاید هم نام جد این قوم عاد بوده است.

برخی از مورخان معتقدند عاد بر دو قبیله اطلاق می‌شود یکی عاد اولی که لفظ آن در قرآن آمده (آنها احتمالاً قبل از تاریخ زندگی می‌کرده‌اند) و قبیله دوم در دوران تاریخ بشر بوده است.[۳]

این که قوم حضرت هود علیه السلام کدام قبیله بوده است در آن اختلاف است، چه بسا عاد اولی، همان قوم هود علیه السلام باشد.[۴]

یادکرد قرآن از قوم عاد

«وَاذْکُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقَافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِن بَین‌ِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا اللَّهَ إِنیّ‌ِ أَخَافُ عَلَیْکمُ‌ْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیم‌»؛[۵] (سرگذشت هود) برادر قوم عاد را یاد کن، آن زمان که قومش را در سرزمین «احقاف» بیم داد در حالی که پیامبران زیادی قبل از او در گذشته‌های دور و نزدیک آمده بودند که: جز خدای یگانه را نپرستید! (و گفت:) من بر شما از عذاب روزی بزرگ می‌ترسم.

تعبیر به «اخ» (برادر) برای بیان نهایت دلسوزی و صفای این پیامبر بزرگ نسبت به قوم خویش است، این تعبیر چنان که می‌دانیم در مورد عده‌ای از پیامبران بزرگ درقرآن مجید آمده است، آنها برادری دلسوز و مهربان برای اقوام خویش بودند که از هیچ نوع فداکاری مضایقه نکردند. این تعبیر ممکن است در ضمن اشاره‌ای به ارتباط خویشاوندی میان این پیامبران و اقوامشان نیز باشد.[۶]

از آیات قرآن بر می‌آید که قوم عاد، بلندقامت و نیرومند بوده‌اند به همین نسبت ساختمانهای محکم و بزرگ می‌ساختند؛ آنها قومی مترقی و دارای شهرهای آباد و سرزمین های حاصلخیز بوده‌اند و قرآن از آنها این گونه یاد می‌کند: «أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ × إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ × الَّتیِ لَمْ یخُْلَقْ مِثْلُهَا فیِ الْبِلَد»؛[۷] آیا ندیدی پروردگارت با قوم «عاد» چه کرد؟ و با آن شهر «ارَم» باعظمت، همان شهری که مانندش در شهرها آفریده نشده بود.[۸]

در این که «ارم» نام شخص یا قبیله است، یا نام محل و شهری در میان مفسران گفتگو است. ولی مناسب با آیه بعد، این است که «ارم» نام شهر بی‌نظیر آنها باشد. «عماد» به معنی ستون و جمع آن «عُمُد» است. بنابر تفسیر اول اشاره به اندام نیرومند و پیکرهای ستون مانند قوم عاد است و بنابر تفسیر دوم اشاره به ساختمانهای باعظمت و کاخهای رفیع و ستونهای عظیمی است که در این کاخها بکار رفته بود و در هر دو صورت اشاره‌ای است به قدرت و قوت قوم عاد.[۹]

معنای «ذات العماد» آن است که آنها قطعه سنگهای بزرگی را به اندازه بلندی کوه، از کوهی می‌بریدند و پایه می‌ساختند، بعد این ستونها را در هر کجا می‌خواستند، می‌افراشتند سپس در بالای آن کاخهای خود را می‌ساختند بدین سبب آنها را «ذات العماد» گفتند.[۱۰]

آئین قوم عاد

این قوم کافر و بت پرست بودند و طاغیان مستکبر خود را اطاعت می کردند: «وَ تِلْکَ عادٌ جَحَدُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ وَاتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنید»؛[۱۱] و این قوم «عاد» بود که آیات پروردگارشان را انکار کردند و پیامبراناو را معصیت نمودند و از فرمان هر ستمگر دشمن حق، پیروی کردند.

چون کشورشان وسعت یافت، سر بر طغیان و سرکشی برداشتند تا این که هود علیه السلام برایشان مبعوث شد.[۱۲]

رسالت حضرت هود علیه السلام

"هود" این نام بدین جهت بر او نهاده شده که از آنچه قومش بدان گمراه شده بودند، هدایت یافت و به آن مبتلا نگردید. سپس از طرف خداوند مبعوث شد تا آنان را از گمراهی رهانیده و به شاهراه هدایت برساند.[۱۳] «وَ إِلیَ‌ عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا قَالَ یَاقَوْمِ اعْبُدُواْاللَّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیرُْهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُفْترَُونَ»؛[۱۴] (ما) به سوی (قوم) عاد، برادرشان «هود» را فرستادیم (به آنها) گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید که معبودی جز او برای شما نیست. شما فقط تهمت می‌زنید (و بتها را شریک او می‌خوانید).

نخستین دعوت هود علیه السلام همان دعوت تمام انبیا بود، دعوت به سوی توحید و نفی هر گونه شرک، چه افترا و تهمتی از این بالاتر که برای بتهایی بی‌ارزش آن همه مقام قائل می‌شدند.[۱۵]

«وَ یَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُم مِّدْرَارًا وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیَ‌ قُوَّتِکُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا مجُْرِمِین»؛[۱۶] و ای قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش کنید سپس به سوی او بازگردید، تا (باران) آسمان را پی در پی بر شما بفرستد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید و گنهکارانه، روی (از حق) برنتابید!

برخی گفته‌اند: قوم عاد دچار خشکسالی شده بودند و هود (با بیان این جمله) به آنها وعده داد که اگر توبه کنند، با آمدن باران سر زمینشان سرسبز و خرم و مزارعشان آباد گردد و درخت‌ها بارور و میوه‌ها فراوان شود. «قوّت» در اینجا به مال و فرزند و نیرو تفسیر شده و همه اینها چیزهایی است که انسان بدانها نیرو گیرد.[۱۷]

هود علیه السلام در اندرز ایشان نهایت سعی خود را کرد، اما آنان رسالت او را انکار کردند: «قَالُواْ یَهُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَیِّنَةٍ وَ مَا نحَْنُ بِتَارِکیِ ءَالِهَتِنَا عَن قَوْلِکَ وَ مَا نحَْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِین»‌؛[۱۸] گفتند: ای هود! تو دلیل روشنی برای ما نیاورده‌ای! و ما خدایان خود را بخاطر حرف تو رها نخواهیم کرد! و ما (اصلاً) به تو ایمان نمی‌آوریم.‌

نسبت جنون به او دادند، جنونی که بر اثر خشم خدایان حاصل شده بود: «إِن نَّقُولُ إِلَّا اعْترََئکَ بَعْضُ ءَالِهَتِنَا بِسُوءٍ»؛[۱۹] ما (درباره تو) فقط می‌گوییم: بعضی از خدایان ما، به تو زیان رسانده (و عقلت را ربوده اند!

و این بهترین دلیل بر خرافه پرستی آنها بود. اما هود علیه السلام بیزاری خود را از بت ها اعلام داشت: «قَالَ إِنیّ‌ِ أُشهِْدُ اللَّهَ وَاشهَْدُواْ أَنیّ‌ِ بَرِی‌ءٌ مِّمَّا تُشْرِکُونَ»[۲۰] (هود) گفت: من خدا را به شهادت می‌طلبم، شما نیز گواه باشید که من بیزارم از آنچه شریک (خدا) قرار می‌دهید...

و به آنها اخطار کرد: اگر حق را نپذیرید، نابود خواهید شد و قوم دیگری جانشین شما خواهد گردید: «فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقَدْ أَبْلَغْتُکمُ مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکمُ‌ْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبیّ‌ِ قَوْمًا غَیرَْکم‌...»؛[۲۱] پس اگر روی برگردانید، من رسالتی را که مأمور بودم به شما رساندم و پروردگارم گروه دیگری را جانشین شما می‌کند...

سرانجام قوم عاد

بعد از سه سال قحطی و توبه نکردن قوم خیره سر عاد، ابر سیاهی در آسمان ظاهر می‌شود، گمان می‌کنند می‌خواهد باران ببارد ولی آن در حقیقت شروع عذاب بود: «فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضًا مُّسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتهِِمْ قَالُواْ هَذَا عَارِضٌ ممُّْطِرُنَا بَلْ هُوَ مَااسْتَعْجَلْتُم بِهِ رِیحٌ فِیهَا عَذَابٌ أَلِیم»؛[۲۲]هنگامی که آن (عذاب الهی) را به صورت ابر گسترده‌ای دیدند که بسوی دره‌ها و آبگیرهای آنان در حرکت است (خوشحال شدند) گفتند: این ابری است که بر ما می‌بارد (ولی به آنها گفته شد:) این همان چیزی است که برای آمدنش شتاب می‌کردید، تندبادی است (وحشتناک) که عذاب دردناکی در آن است.

این قوم بوسیله بادی عجیب، عذاب شدند که با تعابیر مختلف در قرآن بیان شده است:

  1. «فَأَرْسَلْنَا عَلَیهِْمْ رِیحًا صَرْصَرا...»؛[۲۳] سرانجام تندبادی شدید و هول‌انگیز و سرد و سخت بر آنها فرستادیم‌...
  2. «وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِکُواْ بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عَاتِیَة»؛ و اما قوم عاد با تندبادی طغیانگر و سرد و پرصدا به هلاکت رسیدند.[۲۴]
  3. «وَ فیِ عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَیهِْمُ الرِّیحَ الْعَقِیم‌»؛[۲۵] و (همچنین) در سرگذشت «عاد» (آیتی است) در آن هنگام که تندبادی بی‌باران بر آنها فرستادیم. «ریح عقیم» بادی است که نه ابر می آورد و نه درخت را بارور می سازد، توأم با عذاب و بی‌رحم است و خداوند آن را بر قوم عاد فرستاد تا نابودشان سازد، چنان که می‌دانیم بادهای دیگر نطفه را به گیاه تلقیح می‌کنند ولی این باد عذاب را به آنها تلقیح کرد. یعنی رحمت از آن پدیدار نمی‌گشت، مانند مردی که صاحب فرزند نشود؛ پس همه کاخها و دژها و شهرها و هر بنای محکم و استواری را که در آنجا بود چنان خرد و نابود کرد و درهم کوبید (چون گندمی زیر سنگ آسیاب) و همچون ماسه نرم روان شدند که باد جابجایشان می‌کرد. و به آسمان می‌برد (هفت شب و هشت روز پی در پی آن تندباد عقیم برایشان وزید.)[۲۶]
  4. «رِیحٌ فِیهَا عَذَابٌ أَلِیم»؛[۲۷] تندبادی است وحشتناک که عذاب دردناکی در آن است.

البته این که این باد چه بادی بوده است، خالی از ابهام نیست؛ آیا تندبادی بوده پرقدرت که مردم را به این طرف و آن طرفی‌ افکنده یا این که دارای سوزاندگی و مسمومیت خاصی بود که همه چیز را چون استخوان، پوسیده می‌کرده است؟[۲۸] والله اعلم.

پانویس

  1. پرش به بالا مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، قصه های قرآن بر اساس تفسیر نمونه، تدوین حسین حسینی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1385ش، اول، ص61.
  2. پرش به بالا قرشی، علی اکبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372ش، ششم، ج5، ص67.
  3. پرش به بالا قصه های قرآن بر اساس تفسیر نمونه، پیشین، ص61.
  4. پرش به بالا فعال عراقی نژاد، حسین؛ داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، تهران، سبحان، 1378ش، دوم،ج1، ص274.
  5. پرش به بالا سوره احقاف/21. «ترجمه آیات از آیت الله مکارم شیرازی می باشد».
  6. پرش به بالا مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش، اول، ج21، ص351.
  7. پرش به بالا سوره فجر/8-6
  8. پرش به بالا داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، پیشین، 275.
  9. پرش به بالا تفسیر نمونه، پیشین، ج26، ص452.
  10. پرش به بالا شیخ صدوق، محمد بن علی؛ معانی الاخبار، ترجمه عبدالعلی محمدی شاهرودی، تهران،‌ دارالکتب الاسلامیه، 1377ش،‌ دوم،‌ ج‌1، ص109.
  11. پرش به بالا سوره هود/59.
  12. پرش به بالا صدرحاج سید جوادی، احمد و دیگران؛ دایرة المعارف تشیع، تهران، شهید سعید محبی، 1384ش، اول، ج11، ص4.
  13. پرش به بالا معانی الاخبار، پیشین، ج1، ص108.
  14. پرش به بالا سوره هود/50.
  15. پرش به بالا تفسیر نمونه، پیشین، ج9، ص128.
  16. پرش به بالا سوره هود/52.
  17. پرش به بالا طبرسی، فضل بن حسن؛ تفسیر مجمع البیان، ترجمه گروهی از مترجمان، تهران فراهانی، 1360 ش، اول، ج12، ص76.
  18. پرش به بالا سوره هود/53.
  19. پرش به بالا سوره هود/54.
  20. پرش به بالا سوره هود/54.
  21. پرش به بالا سوره هود/57.
  22. پرش به بالا سوره احقاف/24.
  23. پرش به بالا سوره فصلت/16.
  24. پرش به بالا سوره حاقه/6.
  25. پرش به بالا سوره ذاریات/41
  26. پرش به بالا معانی الاخبار، پیشین، ج1، ص108.
  27. پرش به بالا سوره احقاف/24.
  28. پرش به بالا سوره ذاریات/42.
قبر هود(ع)
برای حضرتشان مزارهایی در مکان‌های مختلف وجود دارد؛[25] مانند:
1. حضرموت یمن؛[26] چنان‌که در روایتی از امام علی(ع) نیز این مطلب تأیید می‌شود.[27]
2. روایت دیگری،‌ قبر هود(ع) را در یمن دانسته بدون آن‌که دقیقاً به منطقه آن اشاره کند: در نخیله قبر بزرگى بود که یهودیان مردگان خود را در اطرافش به خاک می‌سپردند، امام على(ع) فرمود: «مردم در مورد این قبر چه می‌گویند؟» امام حسن(ع) فرمود: «می‌گویند که این قبر هود پیامبر است که چون قومش نافرمانى کردند به این‌جا آمد و همین‌جا درگذشت». امام علی فرمود: «دروغ گفته‌اند؛ زیرا بی‌گمان من به این امر از آنها آگاه‌ترم، این قبر یهودا پسر یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم، نخستین فرزند یعقوب است». سپس فرمود: «آیا این‌جا کسى از قبیله «مهره» (تیره‌ای که در یمن می‌زیستند[28]) هست؟» پیرمردى کهنسال را آوردند، به او فرمود: «منزلت کجاست؟» گفت: در ساحل دریا. امام(ع): «در چه فاصله‌اى از جبل احمر (کوه سرخ)؟» گفت: نزدیک آن هستم. امام(ع): «قوم تو درباره آن (قبر) چه می‌گویند؟»  گفت: می‌گویند: گور ساحرى است. امام(ع): «خطا گفته‌اند، آن قبر هود است».[29]
3. برخی منابع نیز آورده‌اند؛ حضرت هود(ع) پس از هلاکت قومش به مکه آمد و تا زمان رحلت در همان‌جا بود[30] و ما بین چاه زمزم و حجر اسماعیل دفن شده است.[31]
 
حضرت هود در روايات

امام باقر علیه السلام در بيان چگونگى قوم عاد مى فرمايند: قوم عاد اندامى بسيار كشيده و قدرتمند داشتند به طورى كه با دست خويش سنگ كوهها را مى شكافتند، آنها بت پرست بودند و به همين خاطر هود بدانها فرمود: «أَتُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها»: (سوره اعراف، آيه 71) گروهى از آنها باران را به خاطر آبيارى و زمين را به خاطر برداشت روزى از آن پرستش مى نمودند و خداى ديگرى به گمان شفاى بيمارانشان و ديگرى را به خاطر همراهيشان در سفر مى پرستيدند. اما همگى آنها بوسيله گردباد غضب الهى به هلاكت رسيدند. قوم عادهود را متهم ساختند كه به خاطر ناسزاگوئى به خدايان آنها دچار سبك مغزى شده است. از ديگر عادات زشت آنها اين بود كه منازل خويش را بر بلنديها مى ساختند تا موقع عبور پيادگان آنها را مورد استهزاء قرار دهند.(داستان پیامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص161.)

معجزه حضرت هود

بر اساس آیات قرآن کریم زمانی که قوم عاد به حضرت هود عنوان کردند که تو هیچ معجزه‌ای برای ما نیاورده‌ای، حضرت هود به آنان گفت که معجزه من این است که شما و بت‌های‌تان با آن همه دشمنی و دسیسه‌ای که نسبت به من دارید هیچ وقت نمی‌توانید به من آسیبی برسانید. من از هیج دسیسه و سوء قصد‌تان به جانم فرار نمی‌کنم اما شما به امر الهی نمی‌توانید به من آسیبی برسانید.(جوادی آملی، تفسیر موضوعی، ۱۳۹۱ش، ج۶، ص۲۹۰-۲۹۱.)

[26]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 11، ص 360، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1403ق.
[27]. کراجکی، محمد بن علی، کنز الفوائد، محقق، نعمة، عبدالله، ج 1، ص 381، قم، دارالذخائر، چاپ اول، 1410ق. همچنین در زیارتنامه حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نیز آمده است: «ألَسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى جارَیْکَ هُودٍ وَ صالحٍ»؛ سلام بر تو و بر دو همسایه‌ات حضرت هود و حضرت صالح. «السّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى ضَجیعَیْکَ آدمَ وَ نُوحٍ»؛ سلام بر تو و بر حضرت آدم و نوح(ع) که در کنار تو آرمیده‌اند. بحارالأنوار، ج 53، ص 271؛ ج 197، ص 286.
[28]. معجم البلدان، ج 5، ص 234.
[29]. نصر بن مزاحم، وقعة صفین، محقق، هارون، عبدالسلام محمد، ص 126، قم، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، چاپ دوم، 1404ق.
[30]. اندلسی، ابو حیان محمد بن یوسف، البحر المحیط فی التفسیر، تحقیق، محمد جمیل، صدقی، ج 5، ص 86، بیروت، دارالفکر، 1420ق.
[31]. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق، عطا، مصطفی عبدالقادر، ج 2، ص 615، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1411ق.
نوشته شده توسط Hidara در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

حضرت ادریس علیه السلام

 ادريس از پیامبران الهی است كه در زمان بين آدم و نوح می زیسته است. قرآن در دو جا از او نامبرده و از او به نيكى ياد كرده است. چون كتاب ها را بسيار درس مي داد از اين رو او را ادريس ناميدند، و او نخستين كسى بوده كه قلم بدست گرفت و نوشت و خياط و دوزنده نیز بود.

وجه تسميه ادریس

بيشتر لغويان «ادريس» را واژه‌اى عربى و از ماده «درس» مشتق دانسته و وجه اين نامگذارى را كثرت دانش يا ممارست او بر آموزش، ذكر كرده‌اند[۱] اگر چه برخى به اشتقاق آن از ماده «دروس» به ‌معناى پنهان شدن، معتقد بوده و علت آن را پنهان شدن ناگهانى ادريس بيان نموده‌اند.[۲]

فيروزآبادى در كتاب قاموس مي نويسد ادريس پيغمبر عليه السلام از دراسة «خواندن» نيست، زيرا آن اعجمى است، ليكن در تفسير على ابن ابراهيم قمى رحمه اللَّه است: «حضرت امام صادق عليه السلام فرموده: و سمى ادريس لكثرة دراسته الكتب: اين كه او ادريس ناميده شد براى آنست كه كتاب ها را بسيار مي خواند و درس مي داد.» بنابراين قطعا لفظ ادريس عربى خواهد بود، و آنچه فيروزآبادى گفته درست نيست.[۳]

نسب ادریس

نسب او ادریس بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السلام می باشد.[۴]

ابن اثير در (كامل) مى گويد: بعد از او شيث انوش به سياست مملكت پرداخت و جانشين پدر شد و عمر انوش 705 سال بود، بعد از او پسرش قينان به وصايت رسيد در حالى كه انوش فرزندان بسيارى داشت و بعد از قينان پسرش مهلائيل به وصايت رسيد و بعد از مهلائيل پسرش يارد وصى او شد و از يارد اخنوخ متولد شد كه همان ادريس نبى علیه السلام است و حكماى يونان او را هرمس حكيم مى نامند.[۵]

در مجمع البيان فرموده: او جد پدر حضرت نوح عليه السلام است، اسم او در تورات اخنوخ است و ناگفته نماند: روايات درباره آسمان رفتن او زياد است و اين در صورت صحيح بودن بعيد نيست، در تورات سفر تكوين باب پنجم مى نويسد: يارد صد و شصت دو سال زندگى كرد و خنوخ را به دنيا آورد و از خنوخ، متوشالخ به دنيا آمد سپس متوشالخ را «لمك» نام مى برد و گويد: از «لمك» نوح به دنيا آمد اين مؤيد سخن. مجمع البيان است كه فرمود: ادريس جد نوح بود.[۶]

حضرت ادریس در قرآن

قرآن در دو جا از او نامبرده و از او به نيكى ياد كرده است:

  1. «وَ إِسْمعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرِينَ»: و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را ياد كن كه همه از صابران بودند. (سوره انبياء آیه 85)
  2. «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا»: و در اين كتاب، ادريس را ياد كن كه پيامبرى بسيار راستگو بود.

(در این آیه چون ادريس «كه در زمان بين آدم و نوح بوده» نخستين كسى بود كه اظهار نبوت كرده و پيغمبرى را آشكار ساخته او را يادآورى نموده، مي فرمايد: اى محمد صلى الله عليه و آله براى مردم داستان) ادريس (يكى از اجداد نوح) را (كه نام او اخنوخ است) ياد كن كه او (در گفتار و كردار) بسيار راستگو و هم پيغمبر (بلند مرتبه و بزرگوار) بوده (گفته اند: چون كتاب ها را بسيار درس مي داد از اين رو او را ادريس ناميدند، و او نخستين كسى بوده كه قلم بدست گرفت و نوشت و خياط و دوزنده بوده و دوختن لباس را ياد داد، و خداى تعالى علم نجوم و ستاره شناسى و علم حساب و هيئت «علمى كه در آن از اجرام سماويه گفتگو مي شود» را به او آموخت .[۷]

برخى از مفسران در آيه ‌هاى: «و ‌زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و اِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين» (سوره انعام آیه 85) و «و ‌اِنَّ اِلياسَ لَمِنَ المُرسَلين» (سوره صافات آیه 123) الياس را همان «ادريس» دانسته، ويژگى ‌ها و داستان ‌هايى را كه براى ادريس گفته شده، در ذيل اين آيات براى «الياس» آورده‌اند.[۸]

برخى آيه «سَلمٌ عَلى ‌اِلياسين» (سوره صافات آیه 130) را «سَلمٌ عَلى اِدراسين» يا «اِلياسين» قرائت كرده و آن را به «ادريس» تفسير كرده‌اند.[۹] ولى گويا «الياس» غير از «ادريس» است؛ زيرا در سوره انعام آمده است:

«و ‌تِلكَ حُجَّتُنا ءاتَينها اِبرهيمَ عَلى قَومِهِ نَرفَعُ دَرَجت مَن نَشاءُ اِنَّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليم × و وهَبنا لَهُ اِسحـقَ و يَعقوبَ كُلاًّ هَدَينا و نوحا هَدَينا مِن قَبلُ و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ و يوسُفَ و موسى و هرونَ و كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين × و زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و اِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين». (سوره انعام آیه های 83‌ـ‌85): در اين آيه، ضمير «مِن ذُرِّيَّتِهِ» يا به «ابراهيم» يا به «نوح» باز‌مى ‌گردد كه در هر دو صورت نمى ‌تواند مراد از «الياس»، همان «ادريس» باشد زيرا الياس يا از فرزندان حضرت ابراهیم خواهد بود يا حضرت نوح؛ در ‌حالى ‌كه ادريس، پيش از نوح و از نياكان او است.[۱۰]

حضرت ادریس در روایات

  • از حضرت امام باقر علیه السلام منقول است كه: ابتداى پيغمبرى ادريس عليه السلام آن بود كه در زمان او پادشاه جبارى بود، روزى سوار شد به عزم سير، پس گذشت به زمين سبز خوش آينده اى كه ملك يكى از رافضيان بود يعنى مؤمنان خالص كه ترك دين باطل كرده و بيزارى از اهل آن مى كردند پس آن زمين او را خوش آمد و از وزيران خود پرسيد: از كيست اين زمين؟

گفتند: از بنده اى است از بندگان پادشاه كه فلان رافضى است. پادشاه او را طلبيد و زمين را از او خواست. او گفت كه: عيال من به اين زمين محتاجترند از تو. پادشاه گفت: به من بفروش من قيمت آن را مى دهم. گفت: نمى بخشم و نمى فروشم، ترك كن ذكر اين زمين را.

پادشاه در غضب شد و متغير گرديد و غمناك و متفكر با اهل خود برگشت. و او زنى داشت از ازارقه و او را بسيار دوست مى داشت و در كارها با او مشورت مى كرد، چون در مجلس خود قرار گرفت زن را طلبيد كه با او مشورت كند، چون زن او را در نهايت غضب ديد از او پرسيد كه: اى پادشاه! تو را چه داهيه عارض شده است كه چنين غضب از روى تو ظاهر گرديده است؟ پادشاه قصه زمين را به او نقل كرد، و آن چه او به صاحب زمين گفته بود و آنچه صاحب زمين به او گفته بود.

زن گفت: اى پادشاه! كسى غم مى خورد و به غضب مى آيد كه قدرت بر تغيير و انتقام نداشته باشد، و اگر نمى خواهى كه او را بى حجتى بكشى، من تدبيرى در باب كشتن او مى كنم كه زمين بدست تو درآيد و تو را نزد اهل مملكت خود در اين باب عذرى بوده باشد. پادشاه گفت: آن تدبير چيست؟

زن گفت: جماعتى از ازارقه را كه اصحاب منند مى فرستم به نزد او كه او را بياورند و نزد تو شهادت بدهند كه او بيزارى جسته است از دين تو، پس جايز مى شود تو را كه او را بكشى و زمين را بگيرى.

پادشاه گفت: پس بكن اين كار را. و آن زن اصحابى چند داشت از ازارقه كه بر دين آن زن بودند و حلال مى دانستند كشتن رافضيان از مؤمنان را، پس آن جماعت را طلبيد و ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه آن رافضى بيزار شد از دين پادشاه و به اين سبب پادشاه او را كشت و زمين او را گرفت.

پس حق تعالى در اين وقت براى آن مؤمن غضب كرد برايشان و وحى فرمود به ادريس كه: برو به نزد آن جبار و به او بگو كه: راضى نشدى به اين كه بنده مرا به ستم كشتى تا آن كه زمين او را نيز براى خود گرفتى و عيال او را محتاج و گرسنه گذاشتى؟ به عزت خود سوگند مى خورم كه در قيامت از براى او از تو انتقام بكشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم و شهر تو را خراب كنم و عزتت را به ذلت بدل كنم و به خورد سگان بدهم گوشت زن تو را، آيا تو را مغرور كرد اى امتحان كرده شده حلممن؟

پس حضرت ادريس عليه السلام بر پادشاه داخل شد در وقتى كه در مجلس نشسته بود و اصحابش بر دورش نشسته بودند و گفت: اى جبار! من رسول خدايم بسوى تو؛ و رسالت را تمام ادا كرد. آن جبار گفت كه: بيرون رو از مجلس من اى ادريس كه از دست من جان نخواهى برد. پس زنش را طلبيد و رسالت ادريس را به او نقل كرد. زن گفت: مترس از رسالت خداى ادريس كه من كسى را مى فرستم كه ادريس را بكشد و باطل شود رسالت خداى او و آن چه پيغام براى تو آورده بود. پادشاه گفت: پس بكن.

و ادريس اصحابى چند داشت از رافضيان مؤمنان كه جمع مى شدند در مجلس او و انس مى گرفتند به او و ادريس انس مى گرفت به ايشان، پس خبر داد ادريس ايشان را به آن چه خدا به او وحى كرد و رسالتى كه به آن جبار رسانيد، پس ايشان ترسيدند بر ادريس و اصحاب او، و ترسيدند كه او را بكشند.

و آن زن چهل تن از ازارقه را فرستاد كه ادريس را بكشند، چون آمدند به آن محلى كه در آن جا ادريس با اصحاب خود مى نشست، او را در آن جا نيافتند و برگشتند، و چون اصحاب ادريس يافتند كه ايشان به قصد كشتن او آمده بودند متفرق شدند و ادريس را يافتند و به او گفتند كه: اى ادريس !در حذر باش كه اين جبار اراده كشتن تو را دارد و امروز چهل نفر از ازارقه را براى كشتن تو فرستاده بود، پس از اين شهر بيرون رو.

ادريس در همان روز با جماعتى از اصحاب خود از آن شهر بيرون رفت، و چون سحر شد مناجات كرد و گفت: پروردگارا! مرا فرستادى بسوى جبارى پس رسالت تو را به او رسانيدم و مرا تهديد به كشتن كرد و اكنون در مقام كشتن من است اگر مرا بيابد، خدا وحى فرمود به او كه: از شهر او بيرون رو و به كنارى رو و مرا با او بگذار كه به عزت خودم سوگند كه امر خود را در جارى گردانم و گفته تو و رسالت تو را در حق او راست گردانم.

ادريس گفت: پروردگارا! حاجتى دارم. حق تعالى فرمود: سؤال كن تا عطا نمايم. ادريس گفت: سؤال مى كنم كه باران نبارى بر اهل اين شهر و حوالى و نواحى آن تا من سؤال كنم كه ببارى. خدا فرمود: اى ادريس! شهرشان خراب مى شود و اهلش به گرسنگى و مشقت مبتلا مى شوند. ادريس گفت: هر چند بشود من چنين سؤال مى كنم. حق تعالى فرمود: من به تو عطا كردم آن چه سؤال نمودى و باران برايشان نمى فرستم تا از من سؤال كنى و من سزاوارترم از همه كس به وفا نمودن به عهد خود.

پس ادريس خبر داد اصحاب خود را به آن چه از خدا سؤال كرد از منع باران از ايشان و به آن چه خدا وحى كرد بسوى او، و گفت: اى گروه مؤمنان! از اين شهر بيرون رويد به شهرهاى ديگر؛ پس بيرون رفتند و عدد ايشان بيست نفر بود؛ پس پراكنده شدند در شهرها و شايع شد خبر ادريس در شهرها كه از خدا چنين سؤال كرده است.

و ادريس رفت بسوى غارى كه در كوه بلندى بود و در آن جا پنهان شد، و حق تعالى ملكى را به او موكل گردانيد كه نزد هر شام طعام او را مى آورد، و او در روزها روزهمى داشت و هر شام ملك از براى او طعام مى آورد. و حق تعالى پادشاهى آن جبار را سلب كرد و او را كشت و شهرش را خراب كرد و گوشت زنش را به خورد سگان داد به سبب غضب نمودن براى آن مؤمن، و در آن شهر جبارى ديگر معصيت كننده پيدا شد، پس بيست سال بعد از بيرون رفتن ادريس عليه السلام ماندند كه يك قطره باران برايشان نباريد و به مشقت افتادند آن گروه، و حال ايشان بد شد و از شهرهاى دور آذوقه مى آوردند.

و چون كار ايشان بسيار تنگ شد با يكديگر گفتند: اين بلا كه بر ما نازل شده است به سبب اين است كه ادريس از خدا خواسته است كه تا او سؤال نكند. باران از آسمان نبارد، و او از ما پنهان شده است و جايش را نمى دانيم و خدا به ما رحيم تر است از او، پس راى همه بر اين قرار گرفت كه توبه كنند بسوى خدا و دعا و تضرع و استغاثه نمايند و سؤال نمايند كه باران آسمان بر شهر ايشان و حوالى آن ببارد.

پس پلاس ها پوشيدند و بر روى خاكستر ايستادند و خاك بر سر خود مى ريختند و بازگشت نمودند بسوى خدا به توبه و استغفار و گريه و تضرع، تا خدا وحى كرد بسوى ادريس عليه السلام كه: اى ادريس! اهل شهر تو صدا بلند كرده اند بسوى من به توبه و استغفار و گريه و تضرع، و منم خداوند رحمان رحيم، قبول مى كنم توبه را و عفو مى نمايم از گناه، و رحم كردم برايشان و مانع نشد مرا از اجابت ايشان در سؤال باران چيزى مگر آن چه تو سؤال كرده بودى كه باران برايشان نبارم تا از من سؤال كنى، پس سؤال كن از من اى ادريس تا باران برايشان بفرستم.

ادريس گفت: خداوندا! من سؤال نمى كنم. حق تعالى فرمود: اى ادريس! سؤال كن. گفت: خداوندا! سؤال نمى كنم. پس حق تعالى وحى فرمود بسوى آن ملكى كه مامور بود كه هر شب طعام ادريس ‍ عليه السلام را ببرد كه: حبس كن طعام را از ادريس و از براى او مبر.

پس چون شام شد، طعام ادريس نرسيد، محزون و گرسنه شد و صبر كرد، و چون در روز دوم نيز طعام نرسيد گرسنگى و اندوهش زياد شد، و چون در شب سوم طعامش نرسيد مشقت و گرسنگى و اندوهش عظيم شد و صبرش كم شد و مناجات كرد كه: پروردگارا! روزى را از من بازداشتى پيش از آن كه جانم را بگيرى؟

پس خدا وحى كرد به او كه: اى ادريس! به جزع آمدى از آن كه سه شبانه روز طعام تو را حبس كردم. و جزع نمى كنى و پرواندارى از گرسنگى و مشقت اهل شهر خود در مدت بيست سال، و من از تو سؤال كردم كه ايشان در مشقتند و من رحم كرده ام برايشان، سؤال كن كه باران برايشان ببارم، سؤال نكردى و بخل كردى برايشان به سؤال كردن، پس گرسنگى را به تو چشانيدم و صبرت كم شد و جزعت ظاهر گرديد، پس از اين غار پائين رو و طلب معاش از براى خود بكن كه تو را به خود گذاشتم كه چاره روزى خود بكنى و طلب نمائى.

پس ادريس از جاى خود فرود آمد كه طلب خوردنى بكند براى رفع گرسنگى، و چون به نزديك شهر رسيد دودى ديد كه از بعضى خانه ها بالا مى رود، پس بسوى آن خانه رفت و داخل شد و ديد پير زالى را كه دو نان را تنگ گرفته است و بر آتش ‍ انداخته است، گفت: اى زن! مرا طعام بده كه از گرسنگى بى طاقت شده ام.

زن گفت: اى بنده خدا! نفرين ادريس براى ما زيادتى نگذاشته است كه به ديگرى بخورانيم. و سوگند ياد كرد كه: مالك چيزى به غير اين دو گرده نان نيستم و گفت: برو و طلب معاش از غير مردم اين شهر بكن.

ادريس گفت: آن قدر طعام به من بده كه جان خود را به آن نگاه دارم و در پايم قوت رفتار بهم رسد كه به طلب معاش بروم.

زن گفت: اين دو گرده نان است: يكى از من است و ديگرى از پسر من است، اگر قوت خود را به تو دهم مى ميرم، و اگر قوت پسر خود را به تو دهم او مى ميرد و در اين جا زيادتى نيست كه به تو بدهم.

ادريس گفت: پسر تو طفل است و نيم قرص براى زندگى او كافى است، و نيم قرص ‍ براى من كافى است كه به آن زنده بمانم و من و او هر دو به اين يك گرده نان اكتفا مى توانيم نمود. پس زن گرده نان خود را خورد و گرده ديگر را ميان ادريس و پسر خود قسمت كرد. چون پسر ديد كه ادريس از گرده نان او مى خورد اضطراب كرد تا مرد، مادرش گفت :اى بنده خدا! فرزند مرا كشتى؟!

ادريس گفت: جزع مكن كه من او را به اذن خدا زنده مى گردانم، پس ادريس دو بازوى طفل را به دو دست خود گرفت و گفت: اى روحى كه بيرون رفته اى از بدن اين پسر! به اذن خدا برگرد بسوى بدن او به اذن خدا، و منم ادريس پيغمبر. پس روح طفل برگشت بسوى او به اذن خدا.

پس چون آن زن سخن ادريس را شنيد و پسرش را ديد كه بعد از مردن زنده شد گفت: گواهى مى دهم كه تو ادريس پيغمبرى؛ و بيرون آمد و به صداى بلند فرياد كرد در ميان شهر كه: بشارت باد شما را به فرج كه ادريس به شهر شما درآمده است.

و ادريس رفت و نشست بر موضعى كه شهر آن جبار اول در آن جا بود و آن بر بالاى تلى بود، پس به گرد آمدند نزد او گروهى از اهل شهر او و گفتند: اى ادريس! آيا بر ما رحم نكردى در اين بيست سال كه ما در مشقت و تعب و گرسنگى بوديم؟ پس دعا كن كه خدا باران بر ما ببارد.

ادريس گفت: دعا نمى كنم تا بيايد اين پادشاه جبار و جميع اهل شهر شما همگى پياده با پاهاى برهنه و از من سؤال كنند تا من دعا كنم. چون آن جبار اين سخن را شنيد چهل كس فرستاد كه ادريس را نزد او حاضر گردانند، چون به نزد او آمدند گفتند: جبار ما را فرستاده است كه تو را به نزد او بريم، پس آن حضرت نفرين كرد برايشان و همگى مردند.

چون اين خبر به آن جبار رسيد پانصد نفر فرستاد كه او را بياورند، چون آمدند و گفتند كه ما آمده ايم كه تو را به نزد جبار بريم آن حضرت گفت: نظر كنيد بسوى آن چهل نفر كه چگونه مرده اند، اگر برنگرديد شما را نيز چنين كنم، گفتند: اى ادريس! ما را به گرسنگى كشتى در مدت بيست سال و الحال نفرين مرگ بر ما مى كنى، آيا تو را رحم نيست؟

ادريس گفت: من به نزد آن جبار نمى آيم و دعاى باران نمى كنم تا جبار شما با جميع اهل شهر شما پياده و پابرهنه بيايند به نزد من. پس آن گروه برگشتند بسوى آن جبار و سخن آن حضرت را به او نقل كردند و از او التماس كردند كه با اهل شهر پياده و پابرهنه به نزد ادريس برود، پس به اين حال آمدند و به نزد آن حضرت ايستادند با خضوع و شكستگى، و استدعا كردند كه دعا كند تا خدا برايشان باران ببارد، پس قبول فرمود و از خدا طلبيد كه باران بر آن شهر و نواحى آن بفرستد، پس ابرى بر بالاى سر ايشان بلند شد و رعد و برق از آن ظاهر شد و در همان ساعت برايشان باران باريد به حدى كه گمان كردند غرق خواهند شد و بزودى خود را به خانه هاى خود رسانيدند.[۱۱]

  • در روايت آمده كه سبب بردن ادريس به آسمان اين بود كه: فرشته اى به او بشارت قبولى اعمال و آمرزش لغزش ها داد، او نيز آرزو كرد زنده بماند، فرشته پرسيد: براى چه آرزوى حيات دارى؟ گفت: براى اين كه سپاس حق را به جاى آورم، زيرا در مدت حيات، دعا مى كردم اعمالم قبول شود، حال كه به مقصود خود نايل گشته ام، مى خواهم شكر خدا را به جاى آورم؟ آن فرشته بال خود را گشود و او را دربرگرفت و به آسمان ها برد.[۱۲]
  • پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: نخستين كسي كه با قلم نوشت، ادريس بود.[۱۴]

اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت ادریس

  1. ادريس عليه السلام از جمله بندگانِ صابر الهى وبندگان صالح خداوند و برخوردارى ادريس عليه السلام از رحمت خاص الهى می باشد: «...و إدريس‌... كلٌّ مّن الصّبرين × وأدخلنهم فى رحمتنآ ‌إنّهم مّن الصّلحين». (سوره انبياء‌‌ 85 و 86‌)
  2. ادريس عليه السلام پيامبرى راست ‌گفتار و درست ‌كردار و داراى منزلتى والا، نزد پروردگار می باشد: «واذكر فى الكتب إدريس إنّه كان صدّيقا نّبيا × ورفعنه مكانا عليا». (سوره مريم‌آیه ‌56 و 57)
  3. در صحف ادريس آمده است: هر كه آفريده را شناخت، آفريدگار را شناخت و هر كه روزي را شناخت، روزي رسان را شناخت و هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.[۱۶]
  4. در صحف ادريس آمده است: چون وارد نمازشديد، ذهن و فكر خود را متوجه آن سازيد و خدا را با دلي پاك و فارغ (از هر چه جز اوست) بخوانيد و با خضوع و خشوع و فرمانبرداري و فروتني، مصالح و منافع خود را از او بخواهيد و هرگاه ركوع و سجود كرديد افكار دنيوي و خيالات بد و ناشايست و كردارهاي زشت و انديشه مكر و خدعه و حرام خواري و تجاوز و دشمني و كينه ها را، از خود دور سازيد و همه اينها را از ميان خود به دور افكنيد.[۱۷]

پانویس

  1. پرش به بالا مجمع ‌البيان (طبرسی)، ج ‌6، ص‌ 802 خ.
  2. پرش به بالا اعلام قرآن (محمد خزائلي)، ص‌ 100.
  3. پرش به بالا ترجمه فيض الاسلام (فيض الاسلام سيد على نقى)، ج2، ص609.
  4. پرش به بالا التحرير والتنوير (ابن عاشور محمد بن طاهر)، ج4، ص315.
  5. پرش به بالا قصص الأنبياء (قصص قرآن)(فاطمه مشايخ) ص 108.
  6. پرش به بالا تفسير أحسن الحديث، (قرشى سيد على اكبر) ج6، ص343.
  7. پرش به بالا ترجمه فيض الاسلام (فيض الاسلام سيد على نقى)، ج 2، ص: 609.
  8. پرش به بالا مجمع ‌البيان، ج‌4، ص‌510.
  9. پرش به بالا تفسير ابن ‌كثير، ج‌4، ص‌22.
  10. پرش به بالا مجمع ‌البيان، ج‌ 4، ص‌ 510‌ـ‌511.
  11. پرش به بالا قصص الانبياء (راوندى) 73.
  12. پرش به بالا ارشاد القلوب/ترجمه سلگى (على سلگى نهاوندى) ج 1 ص 326.
  13. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص32.
  14. پرش به بالا حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص269.
  15. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص284.
  16. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج92، ص456.
  17. پرش به بالا بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج81، ص253.

منابع[ویرایش]

  • مجمع البيان في تفسير القرآن ؛ شيخ طبرسى، تهران:ناصرخسرو، سوم، 1372 ش.
  • قصص الأنبياء؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.
  • تفسير أحسن الحديث، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: بنياد بعثت، سوم، 1377.
  • قصص الأنبياء عليهم السلام، قطب راوندى؛ مشهد: مؤسسة البحوث الإسلامية، 1409 ق.
  • بحارالأنوار، علامه مجلسى؛ تهران.
  • حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى و همكاران؛ قم: دارالحديث، اول، 1429 ق.
  • ارشاد القلوب/ترجمه سلگى، على سلگى نهاوندى؛ قم: ناصر، اول، 1376.
نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 
علت تعبیرات مختلف قرآن از عذاب‌های اقوام مختلف چیست؟
 
آیات 78 سوره اعراف، 13 و 16 و 17 سوره فصلت، 67 و 94 سوره هود، 5 سوره حاقه، 189 شعراء، 44 ذاریات و ... انواع مختلف عذاب‌ها را برای اقوام عاد و ثمود و مدین بیان نموده که مشخص نیست کدامشان صحیح است. به عنوان نمونه، عذاب قوم ثمود در مقاطع مختلف «رجفه»، «طاغیه»،«صاعقه» و «صیحه» اعلام شده است. حتی اگر فرض کنیم که تمام انواع عذاب با هم بوده است، چه دلیلی دارد که این موضوع به نحوی در آیات مختلف بیان شود که بوی تناقض از آنها به مشام آید؟ در ضمن، باید دانست که اگر شاهد قتلی در دادگاه حاضر شده و در هر مرحله شهادت، بدین نحوه گواهی‌های مختلفی نماید، اظهارات او مورد پذیرش دادگاه قرار نخواهد گرفت!
پاسخ اجمالی
روش قرآن کریم در آنجا که قصّه‌ها را بیان می‌فرماید بر این است که به نکاتی برجسته و مهمّى که در ایفاى غرض مؤثر است، اکتفا می‌کند، و به جزئیات و تفصیل داستان نمی‌پردازد؛ یعنی از اول تا آخر داستان را حکایت نمی‌کند، و در هر موردی به مناسبتی از آن بهره می‌برد.
با توجه و تأمل کافی در آیات مربوطه و توجه به مفاهیم عنوان‌ها و تعبیرهای عذاب؛ به سادگی مشخص می‌شود که نه تنها هیچ‌گونه تناقضی بین این تعبیرات نیست، بلکه تعابیر مذکور در بردارنده معانی یکدیگر و لازم و ملزوم هم‌دیگر هستند و تعدّد تعابیر به اقتضای فصاحت و بلاغت ادبی قرآن صورت پذیرفته است.
در مورد شهادت شاهد هم باید گفت: شهادت در صورتی فاقد اعتبار است که در مراحل متعدّد هم‌دیگر را نقض کرده باشند، اما اگر در هر مرحله بخشی از حقیقت بیان گردد، فاقد اعتبار نمی‌باشد و روی هم رفته دارای اثر کامل است.
پاسخ تفصیلی
پیش از پرداختن به پاسخ ناگزیر از بیان مقدمه‌ای هستیم.
هدف قرآن آموزش تاریخ، داستان، رمان‌نویسى، و ... نیست گرچه برای رسیدن به هدفش به نحوی از همه اینها بهره می‌برد. قرآن کریم؛ کتاب هدایت، انسان‌سازی و تربیت است که دارای مواعظ و نصایح و انذار و تبشیر و ... می‌باشد، از این‌رو، می‌بینیم قرآن در نقل تاریخ یا داستان مواد تاریخ و جزئیات داستان را نقل نمی‌کند و در نقل داستان‌ها هم برای بهره‌برداری تربیتی و اخلاقی قطعه‌ای از آن‌را در جایی و قطعه‌ای دیگر از آن‌را در جای مناسب دیگری بیان می‌فرماید؛ زیرا روش کلام خداى تعالى در آنجا که قصه‌ها را بیان می‌کند بر این است که به نکات برجسته و مهمى که در ایفاى غرض مؤثر است، اکتفا می‏کند، و به جزئیات و تفصیل داستان نمی‌پردازد و از اول تا به آخر داستان را حکایت نمی‌کند.[1]
برای نمونه؛ داستان حضرت یونس(ع) هم در سوره انبیاء آیه 87 و هم در سوره صافات آیات 139 - 148 آمده است و این نه تنها ضعف و نقص به حساب نمی‌آید، بلکه نشانه دقت، حکمت و هدف‌مند بودن آن است؛ نظیر دانشمند فرهیخته و نویسنده‌ای که از یک مجموعه شعری در جاهای متعدد کتابش استفاده می‌کند به نحوی که هر بیتی را در یک موضوعی مربوط، به کار می‌گیرد.
با توجه به این مقدمه؛ اکنون به پاسخ پرسش می‌پردازیم.
اصطلاحات «صاعقه»، «رجفه»، «طاغیه»، «صیحه» و «یوم الظله»، هر چند تعابیر متعدد و در ظاهر متفاوتی هستند، اما با اندک توجه و تأمل در مفاهیم عنوان‌های یاد شده در آیات و تفاسیر که به عنوان عذاب برای یک قوم آمده‌اند؛ به دست می‌آید که هیچ‌گونه تهافت و تناقضی بینشان وجود ندارد؛ مثلاً برای قوم ثمود در آیه 78 سوره مبارکه اعراف، رجفه؛ یعنی زلزله[2]بیان شده است، اما در آیات 13و 17سوره فصلت و آیه 44 سوره ذاریات به صاعقه؛ یعنی عذاب نابود کننده، قطعه‌ای از آتش که بر اثر تصادم با ابرها جهیده می‌شود و با هر چه برخورد کند آتش می‌زند، صدای هولناک و مرگ،[3] تعبیر شده است و از طرفی، در آیه 5 سوره حاقّه عذابشان، طاغیه آمده است که از ریشه «طغی» یا همان صاعقه و یا به معنای چیزی است که از حدّ و اندازه طبیعی خود گذشته باشد،[4] و در آیه 67 سوره هود هم عنوان صیحه به معنای عذاب[5] ذکر شده است.
همچنین برای قوم مدین در آیه 94 سوره هود عذاب صیحه و در آیه 91 اعراف رجفه بیان شده است و در آیه 189سوره شعراء عذاب یوم ظلّه (سایبانی از ابر صاعقه‌خیز) آمده است.
در مورد عذاب «یوم ظلّه» در تفاسیر چنین آمده است: بعد از هفت روز که سراسر سرزمینشان را گرمای مفرط و سوزان فرا گرفته بود و به هیچ وجه نسیمی نمی‌وزید، به ناگاه قطعه ابری در آسمان ظاهر شد و نسیمی به وزیدن در گرفت. با مشاهده این قطعه ابر از خانه‌هایشان شتابان بیرون رفتند و سوی آن شتافتند که در این هنگام صاعقه‌ای مرگبار همراه با صدایی هولناک از آن برخاست و دنبالش آتشی فراوان از آن بر آنان فرو ریخت و همگی را هلاک و نابود ساخت.[6]
طاغیه از طرفی، همان طور که ذکر شد به خود صاعقه گفته می‌شود و از طرف دیگر، به معنای چیزی که از حدّ و اندازه خود تجاوز کند هم آمده است که در این صورت علاوه بر صاعقه با زلزله هم سازگار است و صیحه هم، باز همان طور که بیان شد به معنای عذاب است و عذاب در معنای صاعقه هم بیان شده است. علاوه بر این هر کدام از زلزله و طاغیه خود مصداق عذاب‌های شدید طبیعی هستند.
با توجه به آنچه بیان شد و تأمل در مفاهیم ذکرشده برای اصطلاحات به کار رفته که هر کدام در موارد جداگانه به عنوان عذاب برای قوم ثمود و مدین ذکر شده‌اند و همچنین، توجه به ارتباطی که بینشان وجود دارد؛ معلوم می‌شود که هیچ‌گونه تناقض و تضادّی بینشان نیست، بلکه آنها لازم و ملزوم و در بردارنده معانی یکدیگر هستند.
اما تعابیر متعدد و مختلف از عذاب به اقتضای فصاحت قرآن و رساندن مطلب به غایت بلاغت برای تأثیر بیشتر در نفوس مردم صورت گرفته است.[7]
در مورد شهادت هم باید گفت: اگر شاهدی در یک مرحله از شهادتش چیزی بگوید و در مرحله بعدی گفته پیشین را نقض نماید و یا شاهدی دیگر بر خلاف او شهادت دهد، همه آنچه که گفته شد از اعتبار ساقط خواهد بود، ولی اگر در هر مرحله از شهادت، بخشی از ماجرا و حقیقت بیان شود؛ به طوری که تناقضی بینشان نباشد با کنار هم قرار دادن همه آنها می‌توان از آن بهره برد.
به‌علاوه؛ مقایسه این دو قیاس مع الفارق است و اساساً شرایطی که در مَحکمه برای پذیرش بیّنه، اقرار و ... لازم است ربطی به کتاب تربیتی و انسان‌سازی مثل قرآن مجید ندارد.
 

[1]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏13، ص 291، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1417ق.
[2]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏9، ص 113، دار صادر، بیروت، چاپ سوم، 1414ق.
[3]. همان، ج ‏10، ص 198.
[4]. همان، ج ‏15، ص 8.
[5]. همان، ج ‏2، ص 521.
[6]. ر.ک: طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، با مقدمه: شیخ آقابزرگ تهرانی، تحقیق: قصیرعاملی، احمد، ج ‏8، ص 59، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی‌تا؛ شریف لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، تحقیق: حسینی ارموی (محدث)، میر جلال الدین، ج ‏3، ص 395، دفتر نشر داد، تهران، چاپ اول، 1373ش؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 15، ص 340، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش؛ بیضاوی، عبدالله بن عمر، انوار التنزیل و اسرار التأویل، تحقیق: المرعشلی‏، محمد عبد الرحمن، ج ‏4، ص 149، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، 1418ق.
[7]. تفسیر نمونه، ج ‏20، ص 24.
نوشته شده توسط Hidara در دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۷ |
 
پرسش
از کجا ملائک قبل از خلقت آدم می دانستند که آدم فساد ایجاد می کند؟
پاسخ اجمالی

در مورد این مطلب که ملائکه قبل از خلقت آدم ، از کجا می دانستند که وی فساد ایجاد می کند؟ وجوهی بیان شده است:

 

1- از طریق لوح محفوظ بر این امر که آدم و ذریّه‏اش در زمین فساد و خونریزى خواهند کرد.

 

2- از طریق اخبار الاهى

 

3- این مطلب در واقع پیش‏بینى فرشتگان بوده است به خاطر این که می دانستند انسان از خاک و ماده که دارای تزاحم‏هاى طبیعى است خلق شده است از این رو خونریزى و فساد انسان را پیش‏بینى مى‏کردند.

 

4- بعضى دیگر از مفسران معتقدند فرشتگان، با مشاهده انسان‏هاى قبل از حضرت آدم (ع) در عوالم دیگر یا در همین عالم این گونه پیش بینی کردند.

 

این تفاسیر چندان منافاتى با هم ندارند؛ یعنى ممکن است همه این امور سبب توجه فرشتگان به این مطلب شده باشد.

 

پاسخ تفصیلی

"نگامی که خداوند به فرشتگان فرمود می خواهم در زمین جانشین قرار دهم. "آنها به عنوان سؤال براى درک حقیقت و نه به عنوان اعتراض" عرض کردند آیا در زمین کسى را قرار مى‏دهى که فساد کند و خون ها بریزد؟! در حالى که ما تو را عبادت مى‏کنیم تسبیح و حمدت را بجا مى‏آوریم و تو را از آن چه شایسته ذات پاکت نیست پاک مى‏شمریم".

 

ولى خداوند در این جا پاسخ سربسته به آنها داد که توضیحش در مراحل بعد آشکار گردید: "فرمود من چیزهایى مى‏دانم که شما نمى‏دانید"![1]

 

فرشتگان آن چنان که از سخنانشان پیدا است پى برده بودند که این انسان فساد مى‏کند، خون مى‏ریزد، خرابى به بار مى‏آورد. اما از کجا دانستند؟! [2] وجوهی برای این امر بیان شده است:

 

1- خداوند قبلا آینده انسان را به طور اجمال براى آنها بیان فرموده بود که این به دو صورت بیان شده است:

 

الف- ملائکه از طریق لوح محفوظ بر این امر که آدم و ذریّه‏اش در زمین فساد و خونریزى خواهند کرد اطّلاع یافتند، از این رو از روى تعجّب سؤال مى‏کنند، آیا کسى را در زمین قرار مى‏دهى که فساد کند و خون بریزد؟. [3]

 

ب- از طریق اخبار الاهى؛ یعنی خداوند به ملائکه، خبر داده بود که از فرزندان این آدم کسانى خواهند آمد که فساد و خونریزى مى‏کنند. پس از آن که خدا آدم را آفرید فرشتگان بدین منظور سؤال کردند تا بفهمند آیا این همان کسى است که خداوند گفته بود، ذریّه‏اش فساد مى‏کنند، یا غیر اوست؟. [4]

 

2- عده ای تصور مى‏کنند فرشتگان این مطلب را از سخن خداوند فهمیدند آنجا که گفت: من در روى زمین خلیفه‏اى قرار خواهم داد. فرشتگان فهمیدند که حاکمیت در زمین آنهم با امکانات محدودى که دارد مزاحمت هایى در میان نسل آدم به وجود مى‏آورد و این مزاحمت ها به درگیریها و در نهایت به فساد و خونریزى تبدیل مى‏گردد [5] در واقع به خاطر پیش‏بینى صحیحى که از انسان خاکى و مادّى و تزاحم‏هاى طبیعى آنها داشتند، خونریزى و فساد انسان را پیش‏بینى مى‏کردند [6] به عبارت دیگر ملائکه خودشان این مطلب را از کلمه" فِی الْأَرْضِ" (در روى زمین) دریافته بودند، زیرا مى‏دانستند انسان از خاک آفریده مى‏شود و ماده به خاطر محدودیتى که دارد طبعا مرکز نزاع و تزاحم است، چه این که جهان محدود مادى، طبع زیاده طلب انسان ها را نمى‏تواند اشباع کند، حتى اگر همه دنیا را به یک فرد بدهند باز ممکن است سیر نشود، این وضع مخصوصا در صورتى که توأم با احساس مسئولیت کافى نباشد سبب فساد و خونریزى مى‏شود [7] .

 

غلامه طباطیایی می گوید: چون می دانسته‏اند که موجود زمینى به خاطر این که مادى است، باید مرکب از قوایى غضبى و شهوى باشد، و چون زمین محل تزاحم و محدود الجهات است، و مزاحمات در آن بسیار می شود، مرکباتش در معرض انحلال، و انتظامهایش و اصلاحاتش در مظنه فساد و بطلان واقع می شود، حتما زندگى در آن جز به صورت زندگى نوعى و اجتماعى فراهم نمی شود، و بقاء در آن به حد کمال نمى‏رسد، جز با زندگى دسته جمعى، و معلوم است که این نحوه زندگى بالآخره به فساد و خونریزى منجر می شود [8] .

 

3- بعضى دیگر از مفسران معتقدند فرشتگان، با مشاهده انسان‏هاى قبل از حضرت آدم (ع) در عوالم دیگر یا در همین عالم [9] این گونه پیش بینی کردند؛ یعنی پیشگویى فرشتگان به خاطر آن بوده که آدم، نخستین مخلوق روى زمین نبود، بلکه پیش از او نیز مخلوقات دیگرى بودند که به نزاع و خونریزى پرداختند و پرونده سوء پیشینه آنها سبب بدگمانى فرشتگان نسبت به نسل آدم شد! [10]

 

این تفسیرهاى سه‏گانه چندان منافاتى با هم ندارند؛ یعنى ممکن است همه این امور سبب توجه فرشتگان به این مطلب شده باشد، و اتفاقا این یک واقعیت بود که آنها بیان داشتند، و از این رو خداوند هم در پاسخ هرگز آن را انکار نفرمود، بلکه اشاره فرمود در کنار این واقعیت، واقعیت هاى مهمترى در باره انسان و مقام او وجود دارد که فرشتگان از آن آگاه نیستند! آنها فکر مى‏کردند اگر هدف عبودیت و بندگى است که ما مصداق کامل آن هستیم، همواره غرق در عبادتیم و از همه کس سزاوارتر به خلافت! بى‏خبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواست هاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى این انسان که امیال و شهوات او را احاطه کرده و شیطان از هر سو او را وسوسه مى‏کند تفاوت فراوانى دارد، اطاعت و فرمانبردارى این موجود طوفان زده کجا، و عبادت آن ساحل‏نشینان آرام و سبکبار کجا؟! آنها چه مى‏دانستند که از نسل این آدم پیامبرانى هم چون حضرت محمد(ص) و ابراهیم(ع) و نوح(ع) و موسى(ع) و عیسى ع و ائمه اهل بیت (ع) و بندگان صالح و شهیدان جانباز و مردان و زنانى که همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى‏دهند قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت، افرادى که گاه فقط یک ساعت تفکر آنها برابر با سال ها عبادت فرشتگان است [11] .

 

 

[1] " قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ".

[2] مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 173، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ 1374 ش، چاپ اول.

[3] طبرسى، فضل بن حسن‏، ترجمه جوامع الجامع، ج‏1، ص: 62، تحقیق: با مقدمه آیة الله واعظ زاده خراسانى، ناشر بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى‏، چاپ 1377 ش، چاپ دوم.‏‏

[4] ‏نک: همان؛ ت فسیر نور، ج ‏1، ص 87.

[5] جعفرى، یعقوب، ‏کوثر، ج ‏1، ص 122، 123.

[6] تفسیر نور، ج ‏1، ص 87.

[7] تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 173-175. مترجمان، تفسیر هدایت، ج ‏1، ص 136، ناشر، بنیاد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1377 ش، چاپ اول

[8] طباطیایی، محمد حسین، ترجمه المیزان، ج ‏1، ص 177، ترجمه تفسیر المیزان، مترجم، موسوى همدانى، سید محمد باقر، ناشر، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم، چاپ 1374 ش، چاپ پنجم.

[9] تفسیر نور، ج ‏1، ص 87.

[10] برای آگاهی بیشتر، نمایه: خلقت حضرت آدم (ع) و یافته های دانشمندان، سؤال 2999 (سایت: 3297) .

[11] تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 173-175.

نوشته شده توسط Hidara در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

هبوط

«هبوط» به معنای پایین آمدن از بلندی (نزول) و ضد صعود (بالا رفتن)، است و گاهی به معنای حلول در مکان نیز استعمال می شود.
بحث از هبوط آدم و معنای این هبوط در وهله اوّل به این نکته بستگی دارد که بهشتی را که حضرت آدم در آن سکونت داشت چگونه معنا کنیم، آیا این یک بهشت دنیایی بوده است یا آخرتی؟ آنچه مسلم است این است که بهشت جاودان نبود، بر این اساس هبوط ، هبوط مقامی است؛ یعنی مراد از هبوط آدم از بهشت، بیرون راندن او از بهشت و محروم شدن از زندگی بهشتی (بهشت دنیایی) و اسکان او در زمین و برخورداری از زندگی همراه با رنج و سختی و مشقت است که در آیات متعددی از قرآن مجید به آن اشاره شده است.

 

پاسخ تفصیلی

«هبوط» در لغت به معنای سقوط از بلندی به محل پایین و پست‌تر و نقیض صعود است. [1] 
در آیات متعددی از قرآن مجید، از اخراج آدم از بهشت و اسکان او در زمین به هبوط تعبیر شده است:

1. «وقلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین»؛ یعنی و در این هنگام به آنها گفتیم: همگی به زمین فرود آیید در حالی که بعضی دشمن بعض دیگر خواهید بود.[2]

2. «قلنا اهبطوا منها جمیعاً فاما یأتینکم منی هدی فمن تبع هدای فلاخوف علیهم ولا هم یحزنون»؛ یعنی گفتیم همگی از آن فرود آیید! هرگاه هدایتی از طرف من برای شما آمده کسانی که از آن پیروی کنند نه ترسی بر آنها است و نه غمگین شوند. [3]

3. «قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین»؛ یعنی از مقام خویش فرود آیید، در حالی که بعض از شما نسبت به بعض دیگر دشمن خواهید بود (شیطان دشمن شماست و شما دشمن او) و برای شما در زمین قرارگاه و وسیله ی بهره گیری تا زمان معینی خواهد بود. [4]

 

همچنین در قرآن مجید هبوط به معنای حلول و استقرار یافتن در محل (شهر) نیز استعمال شده است . در قصه حضرت موسی و بنی اسرائیل قرآن می فرماید: «... قال أتستبدلون الذی هو ادنی بالذی هو خیر اهبطوا مصراً فان لکم ماسألتم...»؛ یعنی موسی گفت: آیا غذایی پست تر را به جای غذای بهتر انتخاب می کنید؟ (اکنون که چنین است بکوشید از این بیابان) در شهری فرود آیید؛ زیرا هر چه خواستید در آن جا برای شما هست. [5]

 

بحث از هبوط آدم و معنای این هبوط در وهله ی اوّل به این نکته بستگی دارد که بهشتی را که حضرت آدم در آن سکونت داشت چگونه معنا کنیم، آیا این یک بهشت دنیایی بود ( زمینی یا برزخی)، یا آخرتی؟ آنچه مسلم است این است که بهشت خلد نبوده است، بر این اساس هبوط ، هبوط مقامی است. بهرحال این بحث هم در میان مفسران مطرح شده است و هم در بین فلاسفه و هر یک در این زمینه نظریات و احتمالاتی را بیان فرموده اند و ما در این جا فقط نظریات مفسران را می آوریم:

 

مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان می فرماید: هبوط و نزول و وقوع مثل هم هستند (به یک معنا هستند) که عبارت است از: حرکت از بلندی به سوی پایین... و گاهی هبوط به معنای (حلول در مکان) استعمال می شود مثل آیه ی شریفه که می فرماید: «اهبطوا مصراً»؛ یعنی وارد شهر شوید... . [6]

 

علامه طباطبائی در این زمینه می فرماید: هبوط به معنای خروج از بهشت و استقرار در زمین و ورود به زندگی پر مشقت دنیاست». ظاهر آیه، «قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین» و آیه ی بعد از آن «قال فیها تحیون و فیها تموتون و منها تخرجون»، این است که نحوه ی حیات بعد از هبوط با حیات قبل از هبوط (زندگی در بهشت) فرق دارد. این زندگی همراه با مشقت و سختی است، اما زندگی در بهشت یک زندگی آسمانی بوده که در آن گرسنگی و تشنگی و سختی نبوده است.

 

ایشان می گویند: بهشت آدم در آسمان بوده، هر چند که بهشت آخرت و جنت خلد، ( که هر کس داخلش شد دیگر بیرون نمیشود )، نبوده باشد.

 

بله در این جا این سؤال باقى می ماند: که معناى آسمان چیست؟ و بهشت آسمانى چه معنا دارد؟[7]

 

آن استاد فرزانه در جایی دیگر به این امر می پردازند و می فرمایند: بهشت آدم از بهشت‏هاى دنیا بوده، مراد این است که از بهشت‏هاى برزخى بوده، که در مقابل بهشت جاودان است. [8]

 

ایشان در تبیین هبوط و خروج شیطان از جمع ملائکه بعد از سجده نکردن که در آیه ی «قال فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها فاخرج انک من الصاغرین» [9] آمده است می فرماید:

 

جمله ی «فاخرج انک من الصاغرین» تاکید است براى جمله ی «فاهبط منها»، براى این که هبوط همان خروج است، و تفاوتش با خروج تنها در این است که هبوط خروج از مقامى و نزول به درجه پایین‏تر است، و همین معنا خود دلیل بر این است که مقصود از هبوط فرود آمدن از مکان بلند نیست، بلکه مراد فرود آمدن از مقام بلند است .

 

و این مؤید ادعاى ماست که گفتیم ضمیر در منها و فیها به منزلت بر مى‏گردد، نه به آسمان و یا بهشت.

 

و شاید کسانى هم که گفته‏اند مرجع ضمیر، آسمان و یا بهشت است، مقصود شان همان منزلت باشد.

 

بنا بر این، معناى آیه چنین مى‏شود که خداى تعالى فرمود: به جرم این که هنگامى که ترا امر کردم سجده نکردى باید از مقامت فرود آیى، چون مقام تو مقام خضوع و فرمانبرى بود و تو نمى‏بایستى در چنین مقامى تکبر کنى، پس برون شو که تو از خوارشدگانى. [10]

 

در جایی دیگر ایشان به نکته ی مهمی اشاره می کنند و می فرمایند: «امر به هبوط یک امر تکوینی (تکلیف تکوینی) است که بعد از سکونت در بهشت و ارتکاب اشتباه اتفاق افتاده است. پس در همین مخالفت با نهی الاهی و نزدیک شدن به درخت هیچ دینی در کار نبوده است و تکلیف الاهی در کار نبوده است پس بنابراین، گناهی عبودیتی و معصیت مولوی تحقق پیدا نکرده است». [11]

 

در توضیح کلام المیزان باید گفت: نهی از نزدیک شدن به درخت مخصوص (الشجرة) یک نهی ارشادی بوده است همانند این که طبیب به مریض می گوید: اگر این غذا را بخوری به فلان بیماری مبتلا خواهی شد. در این جا هم خداوند فرموده است به این درخت نزدیک نشو و از میوه ی آن نخور؛ زیرا اگر از میوه ی این درخت بخوری، نتیجه اش خروج از بهشت است. از این کلام علامه طباطبائی بخوبی معنا و مراد از از هبوط و علت آن روشن می شود.

 

آیت جوادی آملی با پذیرش بهشت برزخی بعنوان مسکن آدم و حوا ، می فرماید: حضرت آدم از نشئه ی فرا طبیعت به محدوده ی طبیعت منتقل شد و چنین انتقالی همان تنزل وجودی و مکانتی است.- همانند تنزل قرآن از نزد خدای سبحان برای هدایت مردم- نه تنزل بدنی و مکانی و علاوه این هبوط چون همراه با توبه و اجتباء حضرت آدم بوده است از آن به هبوط ولایت و خلافت یاد می شود. [12]

 

هبوط ابلیس سقوط از منزلت بود، ولی هبوط آدم با حفظ کرامت، در زمین بود؛ یعنی استقرار در زمین مشترک بین آدم و ابلیس بود، اما ابلیس با فقد درجه ی پیشین وارد زمین شد و آدم با حفظ مرتبت قبلی در زمین مستقر شد. [13]

 

پس شیطان دو نحوه هبوط داشت: 1. هبوطی از جایگاه و منزلت فرشتگان که پس از استکبار از سجده ی برای آدم حاصل شد و لازمه ی آن هبوط از بهشت به عنوان منزلت و شان رفیع بود و آیه ی «قال فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها فاخرج انک من الصاغرین». [14] به اشاره دارد.2. هبوطی از بهشت به عنوان یک مسکن موقت که برای اغوای آدم و حوا به آن راه پیدا کرده بود و این هبوط پس از اغوای آدم و حوا و به همراه آن دو بزگوار تحقق یافت. [15]

 

تفسیر نمونه با طرح این پرسش که بهشت آدم کدام بهشت بود؟ در پاسخ می نویسد: گرچه بعضى آن را بهشت موعود نیکان و پاکان مى‏دانند، ولى ظاهر این است که آن بهشت نبوده، بلکه یکى از باغ هاى پر نعمت و روح‏افزاى یکى از مناطق سر سبز زمین بوده است؛ زیرا اولا: بهشت موعود، نعمت جاودانى است که در آیات بسیارى از قرآن به این جاودانگى بودنش اشاره شده، و بیرون رفتن از آن ممکن نیست. ثانیا: ابلیس آلوده و بى‏ایمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود؛ زیرا آن جا نه جای وسوسه‏هاى شیطانى و نه جای نافرمانى خداست.

 

ثالثا: در روایاتى که از طرق اهل بیت (ع) بما رسیده، این موضوع صریحا آمده است.

 

یکى از راویان حدیث مى‏گوید: از امام صادق (ع) راجع به بهشت آدم پرسیدم امام (ع) در جواب فرمود: باغى از باغ هاى دنیا بود که خورشید و ماه بر آن مى‏تابید، و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بیرون رانده نمى‏شد[16] .

 

و از این جا روشن مى‏شود که منظور از هبوط و نزول آدم به زمین نزول مقامى است، نه مکانى؛ یعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سر سبز پائین آمد.

 

این احتمال نیز داده شده که این بهشت در یکى از کرات آسمانى بود. هر چند بهشت جاویدان نبوده، در بعضى از روایات اسلامى نیز اشاره به بودن این بهشت در آسمان شده است، ولى ممکن است کلمه ی سماء ( آسمان ) در این گونه روایات اشاره به مقام بالا باشد، نه مکان بالا.

 

بهر حال شواهد فراوانى نشان مى‏دهد که این بهشت غیر از بهشت سراى دیگر است؛ چرا که آن پایان سیر انسان است و این آغاز سیر او بود. این مقدمه ی اعمال و برنامه‏هاى اوست و آن نتیجه ی اعمال و برنامه‏هایش. [17]

 

این تفسیر قیم در جای دیگر می فرماید: هبوط در لغت به معناى پائین آمدن اجبارى است، مانند سقوط سنگ از بلندى و هنگامى که در مورد انسان به کار رود به معناى پائین رانده شدن به عنوان مجازات است.

 

با توجه به این که آدم براى زندگى در روى زمین آفریده شده بود و بهشت نیز منطقه ی سرسبز و پر نعمتى از همین جهان بود، هبوط و نزول آدم در این جا به معناى نزول مقامى است نه مکانى؛ یعنى خداوند مقام او را به خاطر ترک اولى تنزل داد و از آن همه نعمت هاى بهشتى محروم ساخت و گرفتار رنج هاى این جهان کرد. [18] و [19]

 

 

[1] انجیل، العین، ج4، ص44، ص21؛ لسان العرب، ج7، ص421؛ مجمع البیان، ج4، ص279.

[2] بقره، 36، ترجمه مکارم شیرازی.

[3] بقره، 38، ترجمه مکارم شیرازی.

[4] اعراف، 24، ترجمه مکارم شیرازی.

[5] بقره، 61، ترجمه مکارم شیرازی.

[6] البته اخراج آدم و حوا از بهشت و هبوطشان (نزولشان) در زمین جنبه ی عقوبت نداشت؛ زیرا دلیل دارم که انبیای الاهی در هیچ حالی مرتکب عمل قبیح نمی شوند و کسی که عقوبت را بر پیامبران جایز بداند، در حق آنها جفا کرده و بزرگ ترین تهمت ناروا را به خداوند متعال وارد ساخته است... همانا خداوند آدم را از بهشت خارج کرد به خاطر این که با تناول از میوه ی شجره ی ممنوعه، مصلحت تغییر کرد و حکمت و تدبیر االهی اقتضا نمود که او را به زمین بیاورد و به تکالیف و سختی های دنیا مبتلا سازد. مجمع البیان، ج1، ص197 – 196.

[7] المیزان، ج1، ص135، ترجمه ی المیزان، ج1، ص208.

[8] ترجمه ی المیزان، ج1، ص213 .

[9] طه، 117.

[10] ترجمه ی المیزان، ج8، ص35 .

[11] همان، ص137.

[12] تفسیر تسنیم، ج3، ص383.

[13] تفسیر تسنیم، ج3، ص 374 و408 و466.

[14] طه، 117.

[15] تفسیر تسنیم، ج3، ص371-375.

  [16] تفسیر نور الثقلین، ج1، ص62.

[17] تفسیر نمونه، ج1، ص187 .

[18] تفسیر نمونه، ج13، ص333 .

[19] ر.ک: نمایه ی: بهشت آدم، سؤال 273 (سایت: 112).

 

نوشته شده توسط Hidara در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 
پرسش
بهشتی که آدم(ع) در آن سکونت داشت کدام بهشت است؟
پاسخ اجمالی:
در این باره میان مفسران اختلاف نظر وجود دارد:
برخی معتقدند، بهشت آدم (ع) باغی از باغ های سرسبز و روح افزای زمین بوده است.
عده ای بر آنند که بهشت آدم در آسمان هفتم بوده، نه در زمین و دلیل آن هبوط است.
و گروهی دیگر معتقدند که بهشت آدم (ع) همان بهشت موعود بوده است.
نظریه چهارم آن است که بهشت آدم نه بهشت برین است و نه باغی از باغ های زمین، بلکه بهشتی است برزخی مابین دنیا و آخرت، و ما بر آنیم که این نظریه جمع بین آیات و روایات مختلف در این باب است و موافق با ویژگی های مطروحه در متون دینی می باشد.
پاسخ تفصیلی
پاسخ تفصیلی:
در قرآن آمده است: «و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة»[1].
جنت به معنای باغ پر درخت، گردشگاه، فردوس، بهشت است[2] و «جنات عدن»[3] که در قرآن آمده؛ یعنی باغ های که محل اقامت دائمی است و چون باغ معمولاً پوشیده از درخت است، به آن جنت گفته می شود.
و در باره ی بهشت گفته شده است: بهترین جهان، جایی خوش آب و هوا و فراخ نعمت و آراسته که نیکوکاران پس از مرگ در آن مخلد باشند.[4]
در این که منظور از بهشتی که حضرت آدم (ع) در آن سکونت داشت و بر اثر وسوسه ی شیطان از آن جا رانده شد، کدام بهشت است، میان مفسران اختلاف است:
عده ای معتقدند، این بهشت از نوع زمینی و باغی از همین باغ های دنیا بوده است. برخی از دلایل آنان در این مسأله از این قرار است.
1. اگر بهشت آدم، بهشت اخروی بود، پس آن بهشت باید، جنت خلد باشد و اگر آدم در جنت خلد ساکن بود، وسوسه شیطان بر وی عارض نمی شد؛ زیرا که آن جا، جای شیطان و وسوسه های او نیست.
2. کسی که داخل آن بهشت شود، دیگر از آن خارج نمی شود؛ چراکه خداوند می فرماید: «و ما هم منها به مخرجین»[5] «و هیچ گاه از آن اخراج نمی گردند».
3. ابلیس زمانی که از سجده بر آدم (ع) سرپیچی کرد، مورد لعن و غضب خداوند واقع شد، و بدیهی است که با غضب خداوند توان و قدرت رسیدن به جنت خلد را نداشت.
4. بدون شک خدای متعال آدم را در زمین خلق کرده و در این قضیه هیچ جا ذکری از انتقالش به آسمان نیامده است.[6] تا در نتیجه بهشت آدم، بهشت برین باشد.
در بعضی از روایاتی که از اهل بیت (ع) به ما رسیده به این موضوع تصریح شده است و می تواند مؤید این معنا باشد، مانند روایتی که در آن از امام صادق (ع) راجع به بهشت آدم سؤال شد، آن حضرت در پاسخ فرمودند: «جنة من جنان الدنیا، یطلع فیها الشمس و القمر و لو کان من جنان الآخرة ما خرج منها ابداً»[7] «باغی از باغ های دنیا بود که خورشید و ماه بر آن می تابید و اگر بهشت جاودان بود، هرگز آدم از آن بیرون رانده نمی شد.»
برخی دیگر از مفسران برآنند که بهشت آدم ، همان بهشت اخروی بوده است. دلیل این گروه آن است که الف و لام در لفظ «الجنة» افاده عموم ندارد؛ به جهت این که سکونت در بهشت های متعدد (جمیع جنان) محال است، پس به ناچار باید الف و لام در الجنة را انصراف داد به بهشت معهود سابق و بهشتی که معهود و معلوم در میان مسلمانان است، همان بهشت ثواب است.[8]
ظاهر کلام امام علی (ع) در نهج البلاغه، مؤید همین معناست .
حضرت می فرماید: «فاغتره عدوه نفاسة علیه بدار المقام و مرافقة الابرار».[9]
«اما سرانجام ابلیس – که بر آدم، به سبب زندگی در سرای جاودان (دار مقام ، خانه اقامتگاه) و همدمی با نیکان رشک می برد – به دام فریبش افکند».
خانه اقامتگاه همان «دار خلد» یا سرای جاودان است و آن جایی است که مؤمن همیشه در آن می ماند و آن بهشت برین است. جایی است که نیکان و خوبان در آن هستند.
هم چنین امام علی (ع) در ادامه باز می فرماید: «و وعده المرد الی جنته»[10] «و خدا به آدم وعده داد که او را دوباره به جنت برگرداند. ظاهر این کلام حضرت آن است که خداوند حضرت آدم را به جایی که در ابتدا بوده برگرداند، و جایی که حضرت آدم بعداً خواهد رفت بهشت قیامت خواهد بود.
دیدگاه دیگر در این مسأله آن است که: بهشت حضرت آدم (ع)، در آسمان هفتم بوده و دلیل آن قول خدای تعالی است که می فرماید: «اهبطوا منها»[11] «گفتیم همگی از آن فرود آیید» پس اهباط نخستین از آسمان هفتم به آسمان اول بود و اهباط دوم از آسمان به زمین.[12]
نظریه ی دیگر، در این موضوع که به نظر می رسد مناسب تر باشد، نظریه چهارم است که تقربیا خواسته است بین آیات و روایات مختلف در این باب جمع کند. و آن این است که اولا: الف و لام در لفظ «الجنة» برای عهده خارجی است، نه الف و لام جنس یا استغراق و ثانیا: مقصود از بهشت آدم، نه بهشت برین و نه باغی از باغ های زمین است.بلکه بهشتی است مابین دنیا و آخرت؛ یعنی بهشت برزخی که از سوئی بعضی از احکام بهشت آخرت، نظیر نشاط دایمی،نبود رنج گرسنگی و تشنگی و سرما و گرما را دارد، و از سوئی دیگر بعضی از احکام باغ های دنیا را داراست و از ویژگی های بهشت خلد برخوردار نیست، نظیر مصونیت از شیطان و وسوسه های وی؛ زیرا شیطان گرچه در جنت خلد و جنت لقا راه ندارد، اما در جنت های مثالی و برزخی راه می یابد و وسوسه می کند.[13]
البته طبق این نظریه، هم روایت منقول از امام صادق (ع) قابل توجیه است و هم دلایل گروهی که معتقدند بهشت آدم از باغ های زمینی بوده قابل جواب است ، زیرا:
الف: دنیا مرادف زمین نیست و موجود آسمانی که در زمین نیست هرچند به زمین هبوط کند، مصداق موجود دنیایی است از این رو شامل موجود آسمانی هم می شود پس آنچه در روایت آمده «جنة آدم من جنان الدنیا» دنیا ی در برابر آخرت(قیامت کبری) است و شامل برزخ هم می شود.
ب: طلوع خورشید و ماه که با پدید آمدن شب و روز همراه است در غیر قیامت کبرا امکان دارد؛ یعنی موجودی که اخروی به معنای قیامت کبرا نیست و برزخی است می تواند دارای شب و روز باشد.
ج: خروج از بهشت معهود آدم، دلالت دارد بر اینکه آن بهشت، جنت خلد که در قیامت کبراست نبوده، ولی دلالت ندارد بر این که در دنیای مادی بوده است، پس خروج از برزخ غیر معقول و منافی با قرآن نیست.
د: موجود برزخی به برزخ نزولی و برزخ صعودی قابل تقسیم است. اگر جنت آدم بهشت برزخی باشد منحصراً برزخ بعد از مرگ که بین دنیا و آخرت (قیامت کبرا) است اراده نمی شود.[14]
هـ: زندگی در باغی از باغ های دنیا مقامی به حساب نمی آید تا هبوط و سقوط از آن تصور شود.
و: اوصافی که برای این بهشت ذکر شد، نظیر عاری بودن از رنج های درونی (گرسنگی و تشنگی) و رنج های بیرونی (سرما و گرما) با باغ های دنیایی هماهنگی ندارد.[15]
در جواب کسانی که قایل هستند به این که بهشت آدم بهشت اخروی بوده باید گفت:
اولاً: بهشت قیامت از سنخ عالم ماده نیست، بلکه از عالم مثال و بالاتر از آن است و حضرت آدم خلقتش از خاک بود و از عالم ماده. بنابراین اگر آدم با بدن مادی در بهشت اخروی سکونت داشته باشد، تناسبی با بدن مادی ندارد. بهشت قیامت فوق عالم ماده است و انسان در اثر تکامل و منتقل شدن از عالم طبیعت وارد آن عالم و بهشت می شود[16].
ثانیاً: آن جا بهشت جاودان است و کسی که وارد آن شود دیگر خارج نخواهد شد.
ثالثاً: بهشت اخروی جایی است که عصیان در آن جا راه ندارد و به تعبیر قرآن جای لغو نیست.
«لالغو فیها ولا تأثیم»[17] «نه بیهودگی در آن است و نه گناه».
این دیدگاه با کلام مولا علی (ع) نیز منافاتی نخواهد داشت؛ زیرا چه بسا که وعده برگشت خدا به آدم به جایگاهش، می تواند همان بهشت برزخی باشد که انسان در سیر نزولی آن را طی کرده و در سیر صعودی قبل از جنت لقاء و بهشت اخروی از آن عبور خواهد کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] بقره آیه 35.
[2] جبران مسعود، فرهنگ البرائد، ج 1، واژه جنت- بهشتی ، محمد ، فرهنگ صبا، واژه جنت.
[3] بینه، آیه 8.
[4] معین، محمد، فرهنگ معین، ج 1، واژه بهشت.
[5] حجر، 48.
[6] تفسیر فخر رازی، ج 3، ص 3.
[7] تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 62.
[8] تفسیر فخر رازی، ج 3، ص 3.
[9] نهج البلاغه، خ 1.
[10] همان.
[11] بقره، 36.
[12] تفسیر فخر رازی، ج 3، ص 4.
[13] جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، ج 3، ص 331 – 332.
[14] جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، ج 3، ص 356 – 357، برای دریافت این نکته که آدم با بدن طبیعی چگونه وارد برزخ شده است ، رجوع شود به: همان ص332-333.
[15] برای اطلاع بیشتر در این موضوع به تفاسیر المیزان، ج 1، ص 212 (ترجمه فارسی)؛ تفسیر القرآن الکریم، ملاصدرا، ج 3، ص 80 – 84؛ تفسیر تسنیم، ج 3، ص 329 – 357 مراجعه شود.
[16] البته تبیین جسمانی بودن معاد که ظاهر متون دینی ماست ، موجب گردید که دانشمندان اسلامی آراء گوناگونی ارائه کنند مثلا ملاصدراء جسم آن عالم را متناسب با آن عالم می داند و ... تفصیل این مساله را در جای خود ببینید.
[17] طور، 23.
نوشته شده توسط Hidara در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

قوم تبع

منظور از قوم تُبّع، گروهی از مردم یمن است؛ زیرا تبع و تبابعه لقبی برای گروهی از پادشاهان یمن است. قرآن سرنوشت این گروه را که به خاطر گناهکاری و تکذیب پیامبران به عذاب الهی گرفتار شده اند به عنوان عبرت مسلمانان نقل می نماید.

قوم تُبّع و سرنوشت آنان در قرآن

در قرآن دو بار به این قوم اشاره شده است:

«أَهُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۚ أَهْلَكْنَاهُمْ ۖ إِنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ»(آیه 37 سوره دخان)

«آیا آنان بهترند یا قوم «تبّع» و کسانی که پیش از آنها بودند؟! آنان را هلاک کردیم، آنها قومی گناهکار بودند»

«وَ أَصحَْابُ الْأَیْکَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ کلُ‌ٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فحََقَّ وَعِید» (آیه 14 سوره دخان)

«و «اصحاب الایکه» [قوم شعیب‌] و قوم تبّع، که هر یک از آنها فرستادگان الهی را تکذیب کردند و وعده عذاب درباره آنان تحقّق یافت.»

از این آیات معلوم می گردد که قوم تبع که از مردم مکه در ثروت و قدرت و ... بالاتر بودند مردمی طاغی و گنهکار بودند که پیامبران الهی را تکذیب می نمودند و سرانجام آنان به عذاب الهی گرفتار شدند.

تبّع چه کسی است؟

" تُبّع " از ریشه "تَبِعَ" است. راغب در کتاب مفردات الفاظ قرآن می گوید: "تبعه" یعنی دنباله روی او را کرد. و تبعیت گاهی جسمی است و گاهی با پذیرفتن دستور و اطاعت کردن است. و تُبّع رؤسایی بودند که به خاطر پیروی بعضی از آنها از بعضی دیگر در ریاست و سیاست این چنین نامیده شده‌اند و جمع آن "تبابعه" است.[۱] اما در تاریخ تبع لقبی برای پادشاهان یمن است از سسلسله حمیر است.[۲]

اما اینکه تبعی که خداوند نام او را برده در چه عهدی و در کدام شهر بوده است معلوم نیست. در تفسیر مجمع البیان آمده است:

نام اين تبع «اسعد ابو كرب» بوده است. سهل بن سعد از پيامبر اكرم (ص) روايت ميكند كه فرمودند: تبع را نفرين نكنيد، زيرا تبع اسلام آورده است. و كعب مي گويد: تبع مردى صالح بوده است، خداوند او را مذمت نكرده است، بلكه خداوند قوم حضرت را مذمّت كرده است. وليد بن صبيح از حضرت صادق (ع) روايت مي كند كه فرمودند: تبع به دو قبيله اوس و خزرج گفت اينجا سكونت كنيد تا پيامبر آخر الزّمان ظهور كند و اگر من او را درك كنم باو ايمان خواهم آورد، و در خدمت او خواهم بود..[۳]

در تفسير برهان نيز چند حديث در همين مضمون منقول است. در كمال الدين صدوق ره ص 169 باب 11 سه حديث در مدح تبّع آمده از جمله از ابن عباس كه گفت كار تبّع بر شما مشتبه نشود او مسلم بود.[۴]

در تواریخ آمده:"تبّع" در قرن پنجم میلادی به سوی مکه لشکر کشی می‌کند تا خانۀ خدا را خراب کند ولی به بیماری سختی مبتلا می‌شود، پزشکان چاره و درمان او را، انصراف از سوء قصدش به کعبه می‌بینند، چون منصرف می‌شود، بهبودی می‌یابد و کعبه را محترم می‌دارد و برای نخستین بار بر آن پرده یا پیراهن می‌پوشاند.[۵]او مدت یکماه هر روز صد شتر را نحر می‌کرد و با گوشت آن مردم را اطعام می‌نمود. بعد از مدتی، رو به جانب مدینه نهاد و اقوامی از مردم یمن بنام «غسان» را در آنجا اسکان داد، آنها کسانی بودند که بعدها در زمان پیامبر اکرم (ص) هسته‌های اولیه انصار را تشکیل دادند.[۶]اکنون در مکه نیز محلی است که آن را «دارالتّبابعه» می‌گویند.[۷][۸]

در برخی منابع آمده است تُبع (اسعد ابوكرب) در يكى از سفرهاى كشورگشايى خود، براى فتح مدينه، نزديك مدينه آمد، و مدينه را محاصره كرد، براى علماى يهود پيام فرستاد كه من سرزمين مدينه را ويران مى ‏كنم، تا هيچ يهودى در آن نماند و فقط آيين عرب در آن‏جا حاكم گردد.

اعلم علماى يهود به نام شامول در آن جا بود گفت: اى پادشاه! اينجا شهرى است كه هجرتگاه پيامبرى از دودمان اسماعيل است كه در مكه متولد مى‏شود. سپس بخشى از اوصاف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را بر شمرد، تُبع گويا سابقه ذهنى در اين باره داشت، گفت: بنابر اين من از تخريب اين شهر صرف نظر مى‏كنم.

اسعد به بعضى از قبيله اوس و خزرج كه در كنارش بودند فرمان داد كه در اين شهر بمانيد و هنگامى كه پيامبر موعود، خروج كرد او را يارى كنيد، و فرزندان خود را به اين موضوع سفارش نماييد، و حتى در ضمن نامه‏ اى به آن‏ها، ايمان خود نسبت به آن پيامبر موعود را اعلام نمود.[۹]

پانویس

  1. پرش به بالا راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق صفوان عدنان داودی، بیروت، دارالعلم، 1412 ق‌،اول‌،ص162 و 163
  2. پرش به بالا نثر طوبی، علامه شعرانی، کتابفروشی اسلامیه، چاپ پنجم، 1388 ش، ج1، ص 104
  3. پرش به بالا طبرسی، فضل بن حسن؛ تفسیر مجمع البیان، ترجمه گروهی از مترجمان، تهران، فراهانی، 1360ش، اول، ج22، ص312
  4. پرش به بالا قاموس قرآن، علی‌اکبر قرشی، ج1، ص266
  5. پرش به بالا خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانش نامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377ش، اول، ج 1، ص 472
  6. پرش به بالا - عزیزی، یوسف؛ ‌داستان پیامبران یا قصه‌های قرآن از آدم تا خاتم‌، تهران،‌ هاد،1380 ش،‌ اول،‌ ص669
  7. پرش به بالا تفسیر نمونه، پیشین، ج 21، ص 196
  8. پرش به بالا علی محمودی، قوم تُبّع،سایت پژوهشکده باقرالعلوم علیه السلام، بخش فرهنگ علوم انسانی و اسلامی، بازیابی: 30 دی ماه 1392.
  9. پرش به بالا تفسير روح المعانى، ج 25، ص 118 نقل از قصه‏ هاى قرآن به قلم روان، محمد محمدى اشتهاردى
نوشته شده توسط Hidara در شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

اصحاب ایکه

اصحاب‌ ایکه، قوم شعیب معرفی شده‌اند. به نظر بیشتر مفسران اصحاب ایکه غیر از اهل مدین بوده‌اند و شعیبِ پیامبر ابتدا به سوی قوم خودش (اصحاب مدین) مبعوث شد و پس از نابودی آنان رسالت هدایت اصحاب ایکه را بر عهده گرفت؛ بزرگ‌ترین انحراف اصحاب ایکه کم فروشی بوده است، اصحاب ایکه شعیب را تکذیب کردند و در پی تکذیب آنان، عذاب روزِ سایبان یا ابر، آنان را فرو گرفت. سرزمین اصحاب ایکه میان مدینه و شام قرار داشته است.

این عنوان به‌ صورت ترکیب اضافی «اصحاب الایکه» 4 بار در آیات 78 سوره حجر/ 15؛ 176، سوره شعراء/ 26؛ 13، سوره ص/ 38 و 14 سوره ق/ 50 آمده است. ایکه به معنای درخت و جمع آن «أیْک» به معنای انبوه درختان است.[۱]

قتاده، ایکه را بیشه‌ای دانسته که بیشتر درختان آن «دَوْم» است که آن را «مُقْل» نیز گویند.[۲] دَوْم نوعی درخت خرما و مُقْل میوه یا صمغ آن است.[۳] انبوهی از درختان اراک یا خرما، درختان بسیار درهم پیچیده[۴]، درخت یا درختی که شاخه‌هایش در‌هم پیچیده[۵] معانی دیگری است که برای ایکه بیان شده است. در این میان نظری هم برخلاف موارد پیشگفته، ایکه رانام قریه و شهر دانسته است.[۶]

قرآن کریم اصحاب ایکه را امت شعیب معرفی‌ می‌کند. (سوره شعراء/ 26، 176‌‌-177) نامیدن آنان به اصحاب ایکه یا از آن رو بوده است که در منطقه‌ای پر آب و درخت با میوه فراوان زندگی می‌کردند.[۷] یا از آن رو که ایکه (درختی) را می‌پرستیدند.[۸]

اگر به روایت ترتیب نزولی که زرکشی در البرهان آورده است.[۹] اعتماد کنیم برای نخستین بار در سوره ق و در کنار قوم نوح، اصحاب رسّ، ثمود، عاد، فرعون، اخوان لوط و قوم تُبَّع، از اصحاب ایکه نیز یاد شده و بدون آن که هیچ معرفی از آنان ارائه شود، تنها بر این نکته تأکید شده که آنان پیامبر خود را تکذیب کردند و مستحق وعید الهی شدند: «کَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح و اَصحبُ الرَّسِّ و ثَمود × و عادٌ وفِرعَونُ واِخونُ لوط × واَصحبُ الاَیکَةِ وقَومُ تُبَّع کُلٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وعید» (سوره ق/50، 12‌‌-14) سپس برای بار دوم در سوره ص‌ با همان تعریف مبهم و مختصر و در کنار همان گروههای یاد شده از آنان نیز نام برده شده و افزون بر آن، در این‌ سوره می‌گوید: آنان به تعجیل از خدا می‌خواستند که پیش از رسیدن روز حساب عذابشان کند: «کَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح و عادٌ و فِرعَونُ ذوالاَوتاد × و ثَمودُ و قَومُ لوط و اَصحبُ لَیکَةِ اُولئِکَ الاَحزاب × اِن کُلٌّ اِلاّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقاب × وقالوا رَبَّنا عَجِّل لَنا قِطَّنا قَبلَ یَومِ الحِساب». (سوره ص/38، 12‌‌-16)

روشن‌ترین معرفی از اصحاب ایکه در سوره‌ شعراء آمده که به فاصله 9 سوره پس از سوره‌ ص نازل شده است. در این سوره اصحاب‌ ایکه، قوم شعیب معرفی شده‌اند که پیش‌ از شعیب، دیگر فرستادگان الهی را تکذیب‌ کرده بودند: «کَذَّبَ اَصحبُ لَیکَةِ المُرسَلین» (سوره شعراء/ 26، 176) شعیب آنان را به ترس از خدا فرامی‌خواند: «اِذ‌قالَ لَهُم شُعَیبٌ اَلا‌تَتَّقون» (سوره شعراء/ 26، 177) و با معرفی خود به‌ عنوان پیامبر امین و درستکار برای آنان، از ایشان می‌خواست تقوای الهی را رعایت کرده و از او اطاعت کنند: «اِنّی لَکُم رَسولٌ اَمین × فَاتَّقُوا اللّهَ واَطیعون» (سوره شعراء/ 26، 178‌‌-179) و اعلام‌می‌داشت که در برابر هدایتشان مزدش بر‌ عهده پروردگار جهانیان است و از آنان مزدی نمی‌خواهد: «وما اَسَلُکُم عَلَیهِ مِن اَجر اِلاّ عَلی رَبِّ العلَمین». (سوره شعراء/26، 180)

شاید بتوان از ظاهر آیات بعد استفاده کرد که بزرگ‌ترین انحراف اصحاب ایکه کم فروشی بوده است، از این‌رو شعیب علیه السلام ضمن دعوت آنها به کامل دادن پیمانه، آنان را از کم فروشی نهی می‌کرد: «اَوفُوا الکَیلَ ولاتَکونوا مِنَ المُخسِرین» (سوره شعراء/26، 181) و از آنان می‌خواست که با ترازوی درست و کفه‌های برابر وزن کنند و از ارزش اموال مردم نکاهند که چنین کاری فساد است و آنان نباید با کم‌فروشی در زمین فساد‌ کنند:[۱۰]

«وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقیم × ولا‌تَبخَسُوا النّاسَ اَشیاءَهُم ولاتَعثَوا فِی الاَرضِ مُفسِدین». (سوره شعراء/26، 182-183) برخی از مفسران فساد مورد اشاره این آیه را به راهزنی، غارت اموال، نابود کردن زراعت[۱۱] و احیاناً قتل،[۱۲] تفسیر کرده، این اعمال را نیز از جمله انحرافها و کارهای ناروای اصحاب ایکه برشمرده‌اند.

اصحاب ایکه در برابر دعوت شعیب ایستادگی و او را جادو شده معرفی کردند و با برابر دانستن شعیب با خودشان، او را در ادعای رسالتش از جانب خدا دروغگو شمردند: «قالوا اِنَّما اَنتَ مِنَ المُسَحَّرین × وما اَنتَ اِلاّ بَشَرٌ مِثلُنا واِن نَظُنُّکَ لَمِنَ الکذِبین» (سوره شعراء/26، 185‌‌-186) و ناباورانه و با استهزا[۱۳] به او پیشنهاد دادند که اگر در ادعایش راستگوست پاره آسمان بر سر آنان فرود‌ آورد: «فَاَسقِط عَلَینا کِسَفًا مِنَ السَّماءِ اِن کُنتَ مِنَ الصّدِقین» (سوره شعراء/26، 187)؛ اما شعیب با واگذاردن امر آنان به خداوند[۱۴] و این که خداوند به فرجام آنان داناست، به آنان فرمود: خدا به آنچه می‌کنید داناتر است؛ یعنی اختیار عذاب به دست من نیست:[۱۵] «قالَ رَبّی اَعلَمُ بِما تَعمَلون» (سوره شعراء/26، 188) اصحاب ایکه شعیب را تکذیب کردند و در پی تکذیب آنان، عذاب روزِ سایبان یا ابر، آنان را فرو گرفت: «فَکَذَّبوهُ فَاَخَذَهُم عَذابُ یَومِ‌ الظُّلَّةِ». (سوره شعراء/26، 189) روز نزول عذاب بر اصحاب ایکه به «روز بزرگ» وصف شده است: «اِنَّهُ کانَ عَذابَ یَوم عَظیم». (سوره شعراء/26، 189)

درباره کیفیت عذاب اصحاب ایکه روایاتی نقل شده که یادآور شباهت عذاب این قوم با اصحاب مدین است. گفته شده: پس از آن که شعیب را تکذیب کردند و ناباورانه از او خواستند تا پاره‌ای از آسمان یا ابر[۱۶] بر آنان بیفکند، خداوند 7 شبانه روز گرمای شدیدی را بر آنها مسلط[۱۷] و باد را ساکن گرداند، به‌ گونه‌ای که نفس کشیدن بر آنان دشوار شد و آرامش را از آنان گرفت. پناه بردن به درون خانه‌ها و سردابها و استفاده از آب و سایه نیز برای خنک شدن بر آنان سودی نبخشید، آنگاه پس از 7 روز خداوند ابری (ظُلّه) به سوی آنان فرستاد. اصحاب ایکه به سوی سایه آن ابر روآوردند. ناگهان از آن ابر آتش بارید (صاعقه آنان را فرا‌گرفت) و همه آنان را نابود کرد.[۱۸]

در برخی نقلها تعبیرهای مبالغه‌آمیزی درباره عذاب نازل شده بر اصحاب ایکه، دیده می‌شود که می‌توان آن را تعبیرهایی مَجاز به شمار آورد؛ مانند این که خورشید آنان را به سان ملخی که در ظرف پخته شود، سوزاند،[۱۹]خداوند دری از دوزخ بر روی آنان گشود،[۲۰] آنگاه که اصحاب ایکه زیر آن ابر گرد آمدند، چون کوهی بر سر آنان فرود آمد[۲۱] و بر اثر آتشی که از ابر بر آنان بارید همگی خاکستر شدند.[۲۲]

ابن‌ کثیر اصحاب مدین و ایکه را یک امت دانسته، با توجه به آیه 91 سوره اعراف/7 که عذاب اصحاب مدین را رَجفه (زمین لرزه) و آیه‌ 94 سوره هود/‌11 که عذاب آنان را صیحه (بانگ شدید) بیان کرده، درباره چگونگی عذاب می‌گوید: پس از پناه بردن مردم به سایه ابر، شعله‌های آتش بر آنان فروبارید و زمین به لرزه درآمد و صیحه‌ای از آسمان برخاست و همه اصحاب ایکه را که در زیر ابر جای گرفته بودند، نابود کرد.[۲۳] برخلاف این نقلها و اظهارنظرها، در روایتی از ابن‌عباس در بیان نوع عذاب اصحاب ایکه با احتیاط برخورده شده است. او گفته است: هر کس درباره چگونگی عذاب «یوم‌الظلّه» سخنی گفت او را تکذیب کن.[۲۴] شاید به این سبب که کسی از آنان نجات نیافت تا چگونگی عذاب را شرح‌دهد.[۲۵]

سرزمین اصحاب ایکه[ویرایش]

آخرین آیاتی که درباره اصحاب ایکه نازل شده آیات 78‌‌-79 سوره حجر/15 است: «واِن کانَ اَصحبُ الاَیکَةِ لَظلِمین × فانتَقَمنا مِنهُم واِنَّهُما لَبِاِمام مُبین» و راستی اصحاب ایکه ستمگر بودند، پس از آنان انتقام گرفتیم و آن دو [سرزمین اصحاب ایکه و قوم لوط] بر سر راهی آشکار است.

از ذیل این دو آیه برمی‌آید که آثار سرزمین اصحاب ایکه تا زمان نزول قرآن باقی و در کنار بزرگراه عمومی در معرض دید کاروانهای تجارتی مکیان بوده است. در میان مفسران اتفاق نظر است که سرزمین اصحاب ایکه میانمدینه و شام قرار داشته است.

برخی آن را نزدیک مدین[۲۶] و برخی دیگر آن را مابین ساحل دریا[ی‌سرخ] و مدین دانسته‌اند.[۲۷] یاقوت حموی گفته است: به اعتقاد اهل تبوک، ایکه همان تبوک است که آخرین غزوه رسول خدا صلی الله علیه و آله در آنجا واقع شد؛ ولی این نظر در کتب تفسیر دیده نشده است، بنابراین ایکه باید همان مدین باشد که مجاور تبوک بوده است.[۲۸]

اصحاب ایکه و اهل مدین[ویرایش]

آیا اصحاب ایکه همان اصحاب مدین‌اند؟ یکی از پرسش های جدی درباره اصحاب ایکه آن است که با توجه به این که پیامبر هر دو قوم در قرآن کریم حضرت شعیبعلیه السلام معرفی شده است، آیا آنان یک قوم و ملت بودند که قرآن کریم از آنان با دو عنوان یاد کرده یا آن که دو قوم و گروه مستقل بودند، با پیامبری مشترک و با اعمالی مشابه و فرجامی تقریباً نزدیک به هم؟ به نظر بیشتر مفسران اصحاب ایکه غیر از اهل مدین بوده‌اند و شعیبِ پیامبر ابتدا به سوی قوم خودش (اصحاب مدین) مبعوث شد و پس از نابودی آنان رسالت هدایت اصحاب ایکه را بر عهده گرفت؛[۲۹] اما مستند این نظر مفسران ظاهراً سخن قتاده است که گفته: حضرت شعیب علیه السلام به سوی دو امت مبعوث شد: قوم خودش و اصحاب ایکه[۳۰] و هر یک از آن دو قوم با عذابی ویژه نابود شد.[۳۱] در کنار ظاهر آیات که از این دو قوم یاد کرده است. نیز عبدالله‌ بن‌ عمرو از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است که اهل مدین و اصحاب ایکه دو امت بودند که خداوند شعیب را به سوی آنان فرستاد.[۳۲]

در برابر این نظریه، گروهی از مفسران از جمله ابن‌عباس[۳۳] معتقدند که اصحاب ایکه همان اهل مدین‌اند. ابن‌کثیر ضمن غریب شمردن‌ روایت عبدالله‌ بن‌ عمرو و تضعیف برخی از روایاتش آن را از اسرائیلیات دانسته و می‌گوید: عمده‌ترین دلیل نظر اول دو چیز است:

1. خداوند در آیه «واِلی مَدیَنَ اَخاهُم شُعَیبًا» (سوره اعراف/7، 85) شعیب را برادر اهل مدین خوانده؛ ولی شعیب برادر اصحاب ایکه خوانده نشده است.

2. کیفر اصحاب ایکه را عذاب «یوم الظُلّه» معرفی کرده؛ اما عذاب اهل مدین «رَجْفه» و «صَیْحه» بیان شده است، آنگاه در رد این دو دلیل می‌نویسد: با توجه به این که توصیف اهل مدین به اصحاب ایکه بر اثر پرستش درخت ایکه بود، مناسب نبود شعیب را برادر آنان معرفی کند؛ همچنین تعدد عذاب نیز نشان تعدد امت نیست وگرنه خود اهل مدین نیز باید دو امت شمرده شوند زیرا درسوره اعراف عذاب آنان «رَجْفه» اما در هود «صَیْحه» معرفی شده است.[۳۴]

ابن‌ کثیر می‌افزاید که اشتراک اهل مدین و اصحاب‌ ایکه در صفت کم فروشی شاهدی بر این است که آنان یک امت بودند و با چند گونه عذاب نابود شدند.[۳۵] به این سخن ابن‌کثیر باید افزود که ذکر اصحاب ایکه در کنار قوم نوح، عاد، فرعون، ثمود و لوط در دو سوره ص‌ و ق، بدون آن که در اینجا نامی از اهل مدین برده شود و در مقابل ذکر اهل مدین در کنار همین پیامبران در دو سوره اعرافو سوره هود، بدون آن که از اصحاب ایکه یاد شود، شاهدی بر یکی بودن اهل مدین و اصحاب ایکه است. (‌=>‌اصحاب‌مدین)

قرائت و کتابت الأیکه[ویرایش]

«الأیْکَه» در سوره‌های حجر و ق به همین شکل و در سوره‌های شعراء و ص‌ به شکل «لَئیْکَه» کتابت شده و همه قاریان در هر 4 مورد «اَلأیْکه» قرائت کرده‌اند، مگر قاریان شام و حجاز[۳۶] که در مورد اخیر «لَیْکه» قرائت کرده‌اند، از این‌ رو برخی بین اَیْکه و لَیْکه فرق گذاشته و لَیْکه را نام شهر دانسته[۳۷] و اَیْکه را درخت یا بیشه؛ ولی ظاهراً قرائت «لَیْکَه» خطایی است که بر اثر رسم الخط مصحف پدید آمده است و در قرآن موارد متعددی برخلاف قانون خط نوشته شده است، افزون بر این که «لَیْکَه» اسمی ناشناخته است.[۳۸]

ابن‌ منظور درباره واژه لَیْکه می‌گوید: اصل‌ آن الاَیْکه بوده که ابتدا همزه آن در تلفظ حذف شده و به‌ صورت «اَلْیکه» درآمده و چون همزه اول آن نیز هنگام وصل به کلمه قبل تلفظ نمی‌شده هر دو همزه را در کتابت انداخته.[۳۹] و مطابق با تلفظ کتابت کرده‌اند.

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌8، ج‌14، ص‌64؛ مقاییس‌اللغه، ج‌1، ص‌165؛ لسان‌العرب، ج‌1، ص‌289، «ایک».
  2. پرش به بالا تفسیر قرطبی، ج‌13، ص‌90.
  3. پرش به بالا لغت نامه، ج‌7، ص‌9921؛ ج‌13، ص‌18855.
  4. پرش به بالا مقاییس‌اللغه، ج‌1، ص‌165، «ایک».
  5. پرش به بالا التبیان، ج‌6، ص‌349.
  6. پرش به بالا همان، ص‌350.
  7. پرش به بالا جامع البیان، مج‌8، ج‌14، ص‌64.
  8. پرش به بالا قصص‌الانبیاء، ص‌171.
  9. پرش به بالا البرهان فی علوم القرآن، ج‌1، ص‌281.
  10. پرش به بالا المیزان، ج‌15، ص‌312.
  11. پرش به بالا الکشاف، ج‌3، ص‌332.
  12. پرش به بالا تفسیر بیضاوی، ج‌3، ص‌263.
  13. پرش به بالا کشف الاسرار، ج‌7، ص‌148.
  14. پرش به بالا الکشاف، ج‌3، ص‌333؛ التفسیر‌الکبیر، ج‌24، ص‌164.
  15. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج7، ص317، المیزان، ج15، ص313.
  16. پرش به بالا الکشاف، ج‌3، ص‌334.
  17. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌7، ص‌317.
  18. پرش به بالا همان؛ روض‌الجنان، ج‌14، ص‌352؛ المیزان، ج15، ص313.
  19. پرش به بالا الدرالمنثور، ج‌6، ص‌320.
  20. پرش به بالا تفسیر قرطبی، ج‌13، ص‌92.
  21. پرش به بالا تفسیر قرطبی، ج‌13، ص‌92.
  22. پرش به بالا همان؛ بحارالانوار، ج‌12، ص‌383.
  23. پرش به بالا قصص‌الانبیاء، ص‌177‌‌-178.
  24. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌11، ج‌19، ص‌135.
  25. پرش به بالا کشف الاسرار، ج‌7، ص‌149.
  26. پرش به بالا المیزان، ج‌15، ص‌312.
  27. پرش به بالا الدر المنثور، ج‌6، ص‌318.
  28. پرش به بالا معجم‌البلدان، ج‌1، ص‌291.
  29. پرش به بالا مع الانبیاء، ص‌203.
  30. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌8، ج‌14، ص‌64.
  31. پرش به بالا الدرالمنثور، ج‌5، ص‌92.
  32. پرش به بالا همان، ص‌91.
  33. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌11، ج‌19، ص‌130‌‌-131.
  34. پرش به بالا قصص‌الانبیاء، ص‌177‌‌-178.
  35. پرش به بالا همان، ص‌178.
  36. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌7، ص‌316؛ التیسیر فی القراءات السبع، ص‌166.
  37. پرش به بالا تفسیر قرطبی، ج‌13، ص‌90.
  38. پرش به بالا الکشاف، ج‌3، ص‌332.
  39. پرش به بالا لسان العرب، ج‌1، ص‌289، «ایک».
نوشته شده توسط Hidara در شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

اَصحاب رَسّ

Icon-encycolopedia.jpg

مردمانى در شمار اقوام عذاب ‌شده پیشین به سبب تكذیب و كشتن پیامبرشان.

رسّ در لغت به معناى كندن چاه و قبر،[۱] مدفون كردن مرده یا غیر آن، چاه كهنه، چاه ‌سنگ‌چین شده، معدن[۲] و نیز استوار ساختن،[۳] نشانه و اندك اثر بر جاى مانده هر چیز[۴] آمده ‌است.

قرآن دوبار در آیات 38 سوره فرقان/25 و 12 سوره ق/50 از اصحاب رسّ تنها به عنوان قومى كه در پى تكذیب پیامبر خویش با عذاب الهى نابود شدند، یاد كرده است؛ اما هیچ گزارشى درباره هویت، آیین، پیامبر، مكان و زمان زندگى و چگونگى نابودى آنان و نیز شرح كارهایى كه زمینه عذابشان شد، ارائه نكرده است.

در سوره ‌فرقان ضمن گزارش برخى از درخواست‌هاى نامعقول از سوى تكذیب‌كنندگان پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله(سوره فرقان/25، 32) و در مقام تهدید آنان از اصحاب ‌رسّ در شمار اقوامى چون قوم نوح، قوم عاد،قوم ثمود و‌... یاد شده كه همگى به سبب تكذیب پیامبر خویش با عذاب الهى نابود شدند: «وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ... × وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيرًا».(سوره فرقان/25، 37‌ـ‌38)

در سوره ق نیز در پى گزارش تكذیب پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و وعده رستاخیز از سوى كافران (ق/50، 2‌ـ‌3)، اصحاب ‌رسّ با همین وصف یاد شده‌اند: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَأَصْحَابُ الرَّسِّ وَثَمُودُ × وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ وَإِخْوَانُ لُوطٍ × وَأَصْحَابُ الْأَيْكَةِ وَقَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ».(سوره ق/50، 12‌ـ‌14)

برخى صاحب‌نظران با استناد به ‌ترتیب ذكر اصحاب رس در آیه 38 سوره فرقان/ 25 و توجیه ترتیب آن در آیه 12 سوره ق/50، بر این باورند كه[۵] اصحاب رس در دوره تاریخى نزدیك به زمان قوم ‌عاد و قوم ثمود مى‌زیسته‌اند.[۶] پاره‌اى گزارش‌هاى تاریخى نیز كه هر سه قوم را جزو طبقه اعراب «بائده» (منقرض شده) نشان مى‌دهد،[۷]مؤیّد آن است.

مفسران به سبب نبود گزارش تفصیلى قرآن و بر اساس برخى معانىِ لغوىِ «رسّ»، پاره‌اى احادیث[۸] و روایت‌هاى تاریخى[۹] دیدگاه‌هاى متفاوتى را درباره هویت، آیین، پیامبر، محل و زمان زندگى، زمینه‌ها و چگونگى هلاكت اصحاب ‌رسّ ارائه كرده‌اند[۱۰] كه گاهى آمیخته به افسانه و داستان‌پردازى است.[۱۱] بیشتر گزارش‌ها هر چند با جزئیاتى متفاوت و غالباً متداخل، بر اساس معناى چاه براى رس و محوریت آن استوار است با این تفاوت كه شمار چشم‌گیرى از آنان، اصحاب رس را قومى یاد كرده‌اند كه به سبب افكندن پیامبر خویش در چاه به این نام موسوم شده‌اند. اغلب، نام آن پیامبر را «حنظلة ‌بن ‌صفوان» گفته‌اند.[۱۲]

مهم‌ترین روایت‌ها از این قرار است:

  1. طوسى و طبرسى به نقل از عكرمه و با رد روایت‌هاى دیگر، از آنان فقط به عنوان قومى یاد ‌كرده‌اند كه پیامبر خویش را در چاه افكندند.[۱۳]
  2. برخى چون كعب‌الاحبار، مُقاتل و سدى، رس را چاهى در انطاكیه و اصحاب رس را همان اصحاب یاسین دانسته‌اند كه حبیب نجار را درون آن افكندند.[۱۴] این دیدگاه از سوى اغلب مفسران رد[۱۵] و حبیب نجار از مؤمنان به رسولانحضرت عیسى علیه‌السلام[۱۶] (ر.ك: سوره یس/ 36، 13، 20، 27) و انطاكیه، شهرى در تركیه گزارش شده است كه این با گزارش‌هاى تاریخى مبنى بر عرب بودن اصحاب رس سازگار ‌نیست.[۱۷]
  3. ابن‌عباس و گروهى دیگر از مفسرانِ نخستین، رس را نام یكى از قراى ثمود مى‌دانند.[۱۸] ابن‌جبیر، كلبى و خلیل ‌بن ‌احمد آن را چاهى در آبادى «فَلْج» در یمامه، اصحاب رس را باقیمانده قوم ثمود و ساكن در حاشیه آن چاه كه در آیه 45 سوره حج/22 با تعبیر «بِئر مُعَطَّلَة» از آن یاد شده است و پیامبر آنان را «حنظلة ‌بن ‌صفوان» دانسته‌اند. آنان گرفتار پرنده‌اى بودند كه گاهى كودكان خردسال را مى‌ربود و چون با دعاى پیامبر خویش از دست آن رهایى یافتند به جاى ایمان به تكذیب و قتل وى پرداختند.[۱۹] با توجه به یاد كرد قوم ثمود و اصحاب رس به ‌صورت دو گروه جداگانه در هر دو آیه (سوره فرقان/25، 38؛ سوره ق/50، 12) و نیز ذكر «رسّ یمامه» به عنوان محلى غیر از دیار مانده قوم ثمود[۲۰] در پاره‌اى منابع اسلامى، این دیدگاه جاى تأمل دارد.
  4. برخى آنان را همان اصحاب اخدود دانسته‌اند[۲۱] كه دست كم نظر به تفاوت سرانجام هر یك با دیگرى در دنیا (سوره فرقان/25، 39؛ سوره بروج/85‌،10) آن دو نمى‌توانند یكى باشند.[۲۲]
  5. روایتى نبوى به نقل محمد ‌بن ‌كعب قُرظى، آنان را قوم حنظلة ‌بن ‌صفوان گزارش مى‌كند كه پس از تكذیب، وى را در چاهى افكنده و سنگ بزرگى بر دهانه آن نهادند. غلام سیاه مؤمنى كه او را نخستین وارد شونده به بهشت دانسته‌اند، شبانه و مخفیانه براى وى آب و غذا مى‌برده است. پس از مدتى قوم او پشیمان شده و او را از چاه درآوردند و به وى ایمان آوردند. وى به سوى باقیمانده اندك قوم خود باز مى‌گردد.[۲۳] اینحدیث را مرسل و بیشتر ساخته و پرداخته خود راوى دانسته‌اند،[۲۴] چنان كه سرنوشت این قوم با اصحاب رس كه ظاهراً همگى نابود شده‌اند، چندان سازگار نیست.
  6. در روایتى از امام على علیه‌السلام به نقل شیخ صدوق كه سند آن معتبر[۲۵] و صحیح[۲۶] خوانده شده آن‌ها قومى پس از حضرت سلیمانعلیه‌السلام، ساكن در 12 شهر بسیار آباد با نام‌هاى 12 ماه ایرانى (فروردین و‌...)، واقع در كنار رود بسیار پرآبى به نام «رسّ» در مشرق زمین و پرستنده درخت صنوبرى به نام «شاه درخت» یاد مى‌شوند.

پس از خشكیدن درخت در پى نفرین پیامبرى از نسل یهودا كه پس از سال‌ها دعوت به توحید با تكذیب و اصرار آنان بر بت‌پرستى روبرو شد، آنان با تصور خشم درخت و با هدف خشنود ساختن آن، آب چشمه مقدس واقع در پاى درخت به نام «دوشاب» را تخلیه و با كندن گودالى در دل آن، پیامبر خویش را زنده زنده در آن دفن مى‌كنند، از این ‌رو به وسیله باد سرخ و زمین گداخته نابود و به اصحاب رس موسوم مى‌شوند. رودخانه یاد شده نیز از آن پس «رسّ» نام مى‌گیرد.[۲۷]

نیامدن این روایت در دیگر مجامع حدیثى دست اول و معتبر شیعى و نیز تفسیر التبیان طوسى و مجمع‌البیان طبرسى به رغم گزارش كامل آن در برخى منابع تفسیرى[۲۸] و داستانى[۲۹] جاى بسى شگفتى است، چنان كه از عبارت المیزان، رد غیرمستقیم آن برمى‌آید.[۳۰]

برخى پژوهشگران با پیوند این روایت به سرو ابرقو، اصحاب رس را ایرانى و ساكن ابرقو[۳۱] و شمارى نیز بر اساس قراینى از جمله قرابت لفظى، رس را همان رود «ارس»، اصحاب رس را در آذربایجان و پیامبر آنان را احتمالاً زرتشت دانسته‌اند.[۳۲]

بخشى از خطبه 183 نهج‌البلاغه در مقام موعظه، اصحاب رس را در شمار فراعنه و عمالقه[۳۳] و صاحبان شهرهاى متعدد یاد مى‌كند كه طعمه مرگ شده و از این جهان رخت بربسته‌اند: «أین العمالقة و أبناء العمالقة؟! أین الفراعنة و أبناء الفراعنة؟! أین أصحاب مدائن الرّسّ الذین قتلوا النّبیّین و أطفؤوا سُنَن المرسلین و أحیوا سنن الجبّارین!».

این روایت را نیز برخى از شارحان نهج‌البلاغه با داستان شاه درخت پیوند داده و داستان مذكور را در شرح و تفصیل آن آورده‌اند،[۳۴] در حالى ‌كه فقره مزبور اشاره مستقیمى به آن ماجرا نداشته، تنها بیانگر این است كه اصحاب رس افرادى نامدار با تمدنى قابل توجه، شهرهایى متعدد و پیشینه‌اى نسبتاً زیاد در مبارزه با دعوت توحیدى انبیا، كشتن آنان و ترویج باورها و ارزش‌هاى شرك‌آلود و كفرآمیز بوده‌اند و شهرهاى آنان گویا در كنار رودى یا جایى به نام رس قرار داشته است.

در روایتى از امام كاظم علیه‌السلام، اصحاب رس مردمى صلیب‌پرست[۳۵] و به نقلى دیگر آتش‌پرست، ساحل‌نشین رود «رس» در مرز ارمنستان و آذربایجان معرفى شده‌اند كه 30 پیامبر را كشتند؛[۳۶] همچنین در پاره‌اى احادیث، زنان اصحاب رس، همجنس‌باز خوانده شده‌اند.[۳۷]

برخى گزارش‌هاى تاریخى، اصحاب رس را ساكن «حضور» در یمن مى‌دانند كه پس از كشتن پیامبر خویش به دست بُخْتُ‌نُّصَّر كشته و اسیر شدند. جواد على با ارائه مستنداتى این را جزو اسرائیلیات و برگرفته از گزارش تورات مى‌داند.[۳۸]

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا ترتیب العین، ص‌ 311؛ تاج‌العروس، ج‌ 8‌، ص‌ 306، «رسس».
  2. پرش به بالا لسان‌العرب، ج‌ 5، ص‌ 210؛ تاج العروس، ج‌ 8‌، ص‌ 306؛ القاموس المحیط، ج‌ 1، ص ‌753، «رسّ».
  3. پرش به بالا ترتیب العین، ص‌ 310؛ التحقیق، ج‌ 4، ص‌ 109، «رس».
  4. پرش به بالا مفردات، ص‌ 352؛ لسان‌العرب، ج‌ 5، ص‌ 209، «رسس».
  5. پرش به بالا المیزان، ج‌ 15، ص‌ 218؛ التحقیق، ج‌ 4، ص‌ 110، «رس».
  6. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 11، ج‌ 19، ص‌ 19؛ نثر طوبى، ج‌ 1، ص‌ 305؛ التحقیق، ج‌ 4، ص‌ 110، «رس».
  7. پرش به بالا المفصل، ج‌ 1، ص‌ 294‌ـ‌353.
  8. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 11، ج‌ 19، ص‌ 20‌ـ‌21؛ عیون اخبارالرضا علیه‌السلام، ج ‌1، ص‌ 418‌ـ‌426؛بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 148‌ـ‌158.
  9. پرش به بالا المحبر، ص‌ 6‌؛ تاریخ دمشق، ج‌ 1، ص‌ 12‌ـ‌13؛ البدایة والنهایه، ‌ج ‌1، ص‌ 205.
  10. پرش به بالا جامع‌البیان، مج 11، ج 19، ص 19‌ـ‌20؛ مجمع‌البیان، ج‌ 7، ص‌ 266‌ـ‌267؛ روض‌الجنان، ج‌ 14، ص ‌221‌ـ‌229.
  11. پرش به بالا روض‌الجنان، ج 14، ص 226‌ـ‌227؛ قصص‌الانبیاء، ص‌ 230‌ـ‌232.
  12. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 7، ص‌ 33؛ مجمع‌البیان، ج‌ 7، ص‌ 266؛ روض‌الجنان، ج‌ 14، ص‌ 221.
  13. پرش به بالا التبیان، ج‌ 7، ص‌ 490؛ مجمع‌البیان، ج‌ 7، ص‌ 266‌ـ‌267.
  14. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 13، ج‌ 26، ص‌ 198؛ كشف‌الاسرار، ج‌ 7، ص‌ 32؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 215.
  15. پرش به بالا التبیان، ج‌ 7، ص‌ 490؛ مجمع‌البیان، ج‌ 7، ص‌ 266؛ تفسیر بیضاوى، ج‌ 3، ص‌ 227.
  16. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 8‌، ص‌ 655‌؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 3، ص‌ 575؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 15، ص‌ 12.
  17. پرش به بالا المفصل، ج‌ 1، ص‌ 347‌ـ‌348.
  18. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 11، ج‌ 19، ص‌ 19؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 3، ص‌ 331.
  19. پرش به بالا عرائس المجالس، ص‌ 131؛ المحبر، ص‌ 131؛ مجمع‌البیان، ج‌ 7، ص‌ 267.
  20. پرش به بالا معجم البلدان، ج‌ 3، ص‌ 43.
  21. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 11، ج‌ 19، ص‌ 20؛ تفسیر بیضاوى، ج‌ 3، ص‌ 227؛ تفسیر ابى‌السعود، ج‌ 5، ص‌ 218.
  22. پرش به بالا قصص الانبیاء، ص‌ 230؛ التحقیق، ج‌ 4، ص‌ 111.
  23. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 11، ج‌ 19، ص‌ 20؛ روض‌الجنان، ج 14، ص 222ـ223؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج 3، ص 331.
  24. پرش به بالا قصص الانبیاء، ص‌ 232؛ البدایة والنهایه، ج‌ 1، ص‌ 206.
  25. پرش به بالا حیاة القلوب، ج‌ 2، ص‌ 1019.
  26. پرش به بالا التحقیق، ج‌ 4، ص‌ 112، «رس».
  27. پرش به بالا علل‌الشرایع، ج‌ 1، ص‌ 55‌ـ‌57؛ عیون اخبارالرضا علیه‌السلام، ج‌ 1، ص‌ 418‌ـ‌426؛ معانى الاخبار، ج‌ 1، ص‌ 109‌ـ‌110.
  28. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 7، ص‌ 33‌ـ‌35؛ روض‌الجنان، ج‌ 14، ص‌ 223‌ـ‌226.
  29. پرش به بالا عرائس المجالس، ص‌ 133‌ـ‌135.
  30. پرش به بالا المیزان، ج‌ 15، ص‌ 218.
  31. پرش به بالا داستان اصحاب رس، ص‌ 33.
  32. پرش به بالا شرح نهج‌البلاغه، عبده، ص‌ 391؛ التحقیق، ج‌ 4، ص 112ـ113، «رس»؛ قاموس‌ قرآن، ج 3، ص 88ـ89.
  33. پرش به بالا شرح نهج‌البلاغه، ابن ‌ابى ‌الحدید، ج‌ 10، ص‌ 280‌ـ‌281؛ المفصل، ج‌ 1، ص‌ 345‌ـ‌347.
  34. پرش به بالا شرح نهج‌البلاغه، عبده، ص‌ 391؛ قاموس قرآن، ج‌ 3، ص‌ 89‌.
  35. پرش به بالا بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 153‌ـ‌154.
  36. پرش به بالا عرائس المجالس، ص‌ 132‌ـ‌133.
  37. پرش به بالا المحاسن، ج‌ 1، ص‌ 114؛ الكافى، ج‌ 7، ص‌ 202؛ من لایحضره الفقیه، ج‌ 4، ص‌ 43.
  38. پرش به بالا تاریخ دمشق، ج‌ 1، ص‌ 12؛ المفصل، ج‌ 1، ص‌ 347‌ـ‌352.

دلیل نامگذاری

رس واژه‌ای سامی است و در زبان‌های آرامی و عبری به معنای شکافتن و شکستن به کار می‌رفته[۳] و در زبان عربی نیز به معنای شکافتن، حفر کردن و چاه به کار رفته است. گفته شده منظور از آن در اصطلاح قرآنی چاه است[۴] و اصحاب رس قومی‌ بودند که پیامبر خود را در چاه انداختند.

همچنین رس نام دیار، کوه، نهر[۵]، طایفه و قوم نیز ذکر شده است.[۶]

3.گزنیوس، ۱۹۰۶م، ص۹۴۴.

4. ابوطیب، الاضداد ، ۱۳۸۲ق، ج۱، ص۳۱۹

5. ثعلبی، عرائس المجالس، ۱۴۰۱ق، ج۱۰، ص۱۵۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۹۶۱م، ج۱۰، ص۹۵

6. ازهری، تهذیب اللغه، ۱۳۸۰ق، ج۱۲، ص۲۹۰؛ جوهری، الصحاح، ۱۹۶۰م، ج۲، ص۹۳۴؛ راغب، مفردات، ۱۴۰۳ق، ص۲۰۰؛ میبدی، کشف الاسرار، ۱۳۶۱ش، ج۷، ص۳۲.

نوشته شده توسط Hidara در شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ |
 

اَصحاب الجَنَّه

Icon-encycolopedia.jpg

صاحبان باغ بلازده.

داستان باغ بلازده در آیات 17‌ـ‌33 سوره قلم/68 آمده است. قرآن در گزارش خود از این حادثه، همانند دیگر روایت‌هاى داستانى خود، بدون اشاره به زمان، مكان، پیشینه باغ و دیگر جزئیات آن با ‌دقتى اعجازین، صحنه‌هاى مؤثر در داستان را براى ابلاغ پیام توحیدى و تربیتى، گلچین كرده و بخش‌هاى دیگر را وانهاده است.

محور اصلى داستان، حكایت ارباب تنعمى است كه در پى كفران نعمت و طغیان آن را از دست داده، متنبه و نادم گشته‌اند: «إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ... إِنَّا إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ».(سوره قلم/68، 17‌ـ‌32)

برخى مفسران این حادثه را به زمانى اندك پس از عروجحضرت عیسى علیه‌السلام و پیش از انتشار مسیحیت مربوط دانسته‌اند.[۱] از روایت‌هاى مفسران برمى‌آید كه این باغ، بسیار سرسبز،[۲] پرثمر،[۳] موسوم به «صروان»[۴] یا «ضروان»[۵] یا «رضوان»[۶] و بنابر ‌مشهور در دو فرسخى شهر صنعاى یمن بوده‌است.[۷]

در ابتدا پیرمردى مؤمن[۸] و نیكوكار[۹] از اهل كتاب[۱۰] آن را در اختیار داشته و به شكرانه این نعمت هنگام برداشت محصول نیازمندان را خبر مى‌كرده است.[۱۱] آنان طبق عادت هر ساله در باغ گرد هم مى‌آمدند[۱۲] و پیرمرد نیكوكار به مقدار نیاز خود و خانواده‌اش از محصول و میوه‌ها برداشته، مازاد آن را براى مستمندان مى‌گذاشت.[۱۳]

برخى مفسران مى‌گویند: وى عایدات باغ را به سه بخش: هزینه‌هاى باغ، سهم فقیران و قوت سالیانه خود و خانواده‌اش قسمت مى‌كرد.[۱۴]

بسیارى از ایتام، بیوه زنان و درماندگان از محصول این باغ بهره مى‌بردند[۱۵] و او هرگز از ورود آنان به باغ و خوردن و بردن میوه‌ها جلوگیرى نمى‌كرد،[۱۶] از این ‌رو خداوند نیز باغ او را بركت مى‌داد؛[۱۷] اما فرزندان او از سرآزمندى و طمع، پدر را از این كار بازمى‌داشتند.[۱۸]

پس از مرگ پیرمرد پسران وى وارث باغ شدند. آن سال به‌گونه‌اى بى‌سابقه، میوه و محصول فراوانى به بار آمده بود. صاحبان جدید باغ با دیدن فراوانى میوه‌ها[۱۹] دچار غرور و طغیان شده و آز و طمع بر آنان چیره گشت.[۲۰]

یكى از آنان گفت: پدرمان به سبب كهولت سن، عقل خود را از ‌دست داده بود. ما به علت كثرت زن و فرزند، خود به محصول و میوه‌هاى این باغ نیازمندتریم.[۲۱] وى پیشنهاد كرد كه دیگر به نیازمندان چیزى ندهند تا با برداشت محصولى بیشتر هر ساله بر ثروت خود بیفزایند.[۲۲]

یكى با سخن و دیگرى با سكوت خود وى را تأیید كردند؛[۲۳] اما برادرى كه عاقل‌تر و صالح‌تر از دیگران بود، ناراحت شده، خداترسى، پایبندى به سیره و سنت نیكوى پدر[۲۴]، زیانكار و محروم شدن از بركات باغ[۲۵] و انتقام خدا از گنهكاران را به آنان گوشزد كرد و این كه پیش از دچار آمدن به كیفر الهى از نیت نادرست خویش دست برداشته ضمن طلب آمرزش[۲۶] شكر نعمت باغ را با رعایت حقوق نیازمندان به جاى آورند؛[۲۷] اما برادران، سخت برآشفته شده و به شدت او را مضروب و ناگزیر از همراهى كردند.[۲۸]

آن‌ها ابتدا نیازمندان را كه در موسم برداشت محصول و طبق عادت هر ساله به سراغ باغ آمده بودند با این بهانه كه هنوز هنگام برداشت نرسیده است، متفرق كرده[۲۹] و سرانجام در یكى از روزها هم قسم شدند كه حتماً در یك صبح زود، پیش از بیدار شدن مستمندان به سراغ باغ رفته با چیدن همه میوه‌ها چیزى براى نیازمندان نگذارند: «إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ × وَلَا يَسْتَثْنُونَ».(سوره قلم/68، 17‌ـ‌18)

بیشتر مفسران، مراد از «عدم استثناء» را نگفتن «إنشاءاللّه» كه نوعى تسبیح و تنزیه است، دانسته و گفته‌اند: آنان چنان مغرور بودند كه با تكیه و اطمینان بر توانمندى و اراده خویش و دیگر اسباب ظاهرى و غفلت از مشیت الهى و سببیت خدا (توحید افعالى) سوگند یاد كردند كه حتماً همه میوه‌ها را بچینند[۳۰] و حتى خود را از گفتن «إنشاء اللّه» نیز بى‌نیاز دیدند و این نوعى شرك به خداوند است اما اگر مى‌گفتند: «لَنَصْرمنّها إنشاء اللّه» كه مشروط كردن اراده خویش به خواست خداوند است، گناهى بر آنان نبود، از این ‌رو پس از دیدن باغ بلازده گفتند: «سبحن ربنا؛ پروردگار ما از شركایى كه برایش قائل شدیم منزه است». (سوره قلم/68،29) و همه كارها تنها با مشیت و تدبیر او انجام مى‌پذیرد.[۳۱]

برخى این معنا را به مشهور مفسران نسبت داده‌اند؛[۳۲]اما گروهى دیگر آن را به معناى جدا نكردن سهم مسكینان گرفته‌اند.[۳۳] این معنا چنان‌كه برخى مفسران نیز گفته‌اند به سبب تناسب با اصل داستان درست‌تر به نظر مى‌رسد و اگر معناى نخست مراد بود، باید «لم یستثنوا» گفته ‌مى‌شد.[۳۴]

صاحبان باغ با این قصد و قرار قطعى به خانه‌هاى خود رفته و خوابیدند تا صبح زود برنامه خود را عملى سازند، غافل از آن كه خداوند براى مجازات آنان و باطل كردن كید و مكرشان، تدبیرى دیگر كرده است. (سوره قلم/68، 19‌ـ‌25) شب هنگام كه همه آنان در خواب بودند، خداوند به سبب ناسپاسى[۳۵] و تصمیم قطعى آنان بر منع حقوق مستمندان[۳۶] و عذاب فراگیرى[۳۷] (آتشى انبوه و صاعقه‌اى عظیم)[۳۸] از آسمان فرو فرستاد و سراپاى باغ[۳۹] (گیاهان، میوه‌ها، شاخ و برگ و تنه درختان) در آتش بلا سوخت و سیاه شد[۴۰] به‌ گونه‌اى كه از آن باغ سرسبز و پرثمر جز مشتى زغال و خاكستر سیاه بر جاى نماند:[۴۱]

«فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ × فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ» (سوره قلم/68، 19‌ـ‌20) ابن‌عباس «طائف» را به معناى آتش[۴۲] و برخى به معناى حادثه ناگهانى گرفته‌اند[۴۳] و همه مفسران با استناد به موارد كاربرد طائف برآن‌اند كه عذاب به هنگام شب نازل شده است.[۴۴]

با توجه به معناى «طاف» كه به معناى حركت بر گرد شىء است،[۴۵] عبارت «فَطافَ عَلَیها» فراگیر بودن عذاب را مى‌رساند كه شاید بدین سبب بوده است كه آنان بر اثر محروم كردن مستمندان از سهم ناچیزشان باید همه سرمایه و منافع آن را از دست مى‌دادند تا دریابند كه مالك اصلى خداست و نباید تنها بر اساس خواست خود و به هر شكلى كه مى‌خواهند در نعمت‌هاى الهى تصرف كنند.

عبارت «مِن رَبِّكَ» (سوره قلم/68، 19) ضمن تصریح بر الهى بودن عذاب، هر گونه شائبه‌اى مبنى بر نابودى باغ بر اثر حوادث صرفاً طبیعى را صریحاً نفى مى‌كند. مفسران «صریم» را به معناى «شب سیاه و قیرگون»، «خاكستر» و «سنگ سیاه» گرفته‌اند كه باغ پس از نزول عذاب، در سیاه شدن به آن‌ها تشبیه شده است. برخى نیز آن را منطقه بى‌آب و علف معروفى نزدیك شهر صنعاى یمن دانسته‌اند كه باغ بلازده همانند آن شده بود.[۴۶]

بالاخره زمخشرى آن را برگرفته از «صَرْم» (‌=‌قطع) و صریم را درختى مى‌داند كه میوه‌هایش چیده شده است. به نظر وى باغ پس از نزول عذاب به بوستانى مى‌ماند كه همه میوه‌هایش را چیده‌اند.[۴۷] صاحبان باغ، بى‌خبر از آمدن بلا،[۴۸] صبح ‌زود از خواب برخاسته، یكدیگر را صدا زدند كه اگر قصد چیدن میوه‌ها را دارید تا دیر نشده به ‌سوى باغ و كشتزار خویش بشتابید: «فَتَنَادَوا مُصْبِحِينَ × أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِكُمْ إِن كُنتُمْ صَارِمِينَ» (سوره قلم/68، 21‌ـ‌22) آنان براى جلوگیرى از آگاهى و ورود نیازمندان به باغ، شتابان و دور از چشم دیگران، حركت كرده[۴۹] در ‌بین راه نیز آهسته[۵۰] به یكدیگر تأكید مى‌كردند كه مراقب باخبر شدن فقیران و ورود آنان به باغ بوده، آن روز به هیچ وجه احدى از آن‌ها را به باغ راه ندهند:[۵۱]

«فَانطَلَقُوا وَهُمْ يَتَخَافَتُونَ × أَن لَّا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُم مِّسْكِينٌ». (قلم/68، 23‌ـ‌24) آنان با تصمیم جدى مبنى بر ممانعت از ورود مستمندان،[۵۲] چیدن همه میوه‌ها[۵۳] و با تصور این كه مى‌توانند چنین كارى را انجام دهند به طرف باغ رفتند: «وغَدَوا عَلى حَرد قدِرین» (سوره قلم/68،25)؛ اما آنجا كه رسیدند، دیدند. همه درختان و میوه‌ها سوخته و هیچ اثرى از آن همه سرسبزى بر جاى نمانده است:[۵۴]«فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ × بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ». (سوره قلم/68، 26‌ـ‌27)

بر اساس تفسیر ابن ‌عباس و قتاده كه مورد پذیرش بیشتر مفسران نیز هست، «لَضالّون» به این معناست كه آنان ابتدا باغ خود را نشناخته و گمان كردند كه راه را گم كرده‌اند؛[۵۵] اما پس از تأمل، دریافتند كه آنجا همان باغ آن‌هاست[۵۶] از این ‌رو گفتند: «بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ»؛ راه را گم ‌نكرده‌ایم، بلكه به سبب نیت و تصمیم ناپسند خویش گرفتار بلا شده[۵۷] و خود به جاى مستمندان از همه چیز (اصل باغ، عایدات و پاداش صدقات) محروم گشته‌ایم؛[۵۸] اما برخى مفسران در معناى «لَضالّون» گفته‌اند كه آن‌ها با دیدن باغ از خواب غفلت بیدار شده و دریافتند كه به سبب نیت و اقدام نادرست خویش افزون بر گم كردن راه هدایت: «اِنّا لَضالّون» از نعمت باغ نیز محروم ‌گشته‌اند[۵۹] ولى معناى نخست با سیاق داستان سازگارتر است زیرا دست كم با توجه به مخالفت و نصایح یكى از برادران و نیز موحد ‌بودن آنان ـ‌ كه از آیات بعدى و قراین دیگر برمى‌آید‌ ـ آنان از نادرستى كار خویش آگاه بوده‌اند، از این‌رو اعتراف به آن وجه چندانى ندارد، افزون بر آن جمله «بَل نَحنُ مَحرومون» براى اضراب از جمله «اِنّا لَضالّون» است و این با معناى نخست، تناسب كاملى دارد.

با دریافت حقیقت، برادرى كه عاقل‌تر[۶۰] و بهتر[۶۱] از همه بود به آنان گفت: آیا به شما نگفتم كه به یاد خدا بوده، طلب آمرزش كنید و با محروم‌ساختن مستمندان، كفران نعمت نكنید؟[۶۲] اما شما گوش نداده بر تصمیم نارواى خویش پاى ‌فشردید: «قالَ اَوسَطُهُم اَلَم اَقُل لَكُم لَولا‌تُسَبِّحون». (سوره قلم/68،28) گروهى كه استثنا را به معناى گفتن «إنشاءاللّه» گرفته‌اند، در اینجا نیز مراد از تسبیح را گفتن «إنشاءاللّه» و استثنا دانسته‌اند.[۶۳]

آن‌ها با تأیید سخنان برادر خویش، پذیرفتند كه منع حقوق مستمندان و غفلت از یاد خدا باعث نابودى باغ شده و بر خود و دیگران ستم كرده‌اند و‌گرنه خداوند منزه از آن است كه با این كار بر آنان ستم روا دارد:[۶۴] «قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ». (قلم/68، 29) آنان ضمن استغفار[۶۵] همدیگر را سرزنش كرده و گناه را به گردن یكدیگر مى‌انداختند: «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَلَاوَمُونَ» (قلم/68، 30) زیرا هر یك حتى برادر عاقل‌تر كه سرانجام از موضع بر حق خویش دست‌برداشته، با آنان همراه شد به نوعى مقصر بودند.[۶۶]

آنان با حسرت و تأسف شدید، پذیرفتند كه برخلاف پدر خویش، شكر نعمت‌هاى خدا را به‌جا نیاورده و او را نافرمانى كرده‌اند:[۶۷] «قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ»(قلم/68، 31) مفسرانى كه استثنا را به ‌معناى گفتن «إنشاءاللّه» گرفته‌اند، در اینجا هم «طغیان» را به معناى نگفتن «إنشاءاللّه» و منع حقوق مستمندان دانسته‌اند.[۶۸]

برادران پس از بیدارى و اعتراف به گناه رو به ‌درگاه خدا كرده و گفتند: امیدواریم كه پروردگارمان گناهان ما را آمرزیده و به جاى این باغ، بوستانى بهتر از آن را بر ما ارزانى كند چرا كه ما به سوى او روى آورده و حل این مشكل را از او مى‌خواهیم: «عَسَى رَبُّنَا أَن يُبْدِلَنَا خَيْرًا مِّنْهَا إِنَّا إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ»(قلم/68، 32)؛ اما آیا به راستى نادم از كردار خویش بر آن شدند كه اگر دوباره مشمول نعمت الهى شدند، شكر آن را به جاى آورند یا این كه همانند بسیارى از مردمان به هنگام گرفتار آمدن در عذاب، موقتاً بیدار شده و پس از رهایى دیگر بار راه و كار ناصواب خود را پیشه‌كردند؟ (اسراء /17، 67)

سخن مفسران در ‌این باره یكسان نیست؛ برخى بر اساس لحن آیه بعد احتمال مى‌دهند كه توبه آنان به سبب فقدان شرایط پذیرفته نشد؛[۶۹] اما بیشتر آن‌ها بر این باورند كه آنان این سخنان را از سر اخلاص و توبهگفتند.[۷۰]

بنا به روایتى از عبدالله ‌بن ‌مسعود نیز خداوند توبه آنان را پذیرفت و باغى بهتر از آن بوستان ‌سوخته به آنان داد. برخى ادعا كرده‌اند كه آن باغ و خوشه‌هاى بسیار درشت انگور آن را دیده‌اند.[۷۱]

خداوند در پایان، براى بدست دادن ضابطه‌اى كلى و تهدید مشركان مكه مى‌فرماید: «كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ» (سوره قلم/68، 33)؛ كسانى كه از ثروت انبوه، فرزند زیاد و دیگر بهره‌هاى دنیوى برخوردارند و دچار استغنا و استكبار شده، طغیان و تعدى مى‌كنند به عذابى همانند عذاب اصحاب الجنّه گرفتار مى‌شوند و همه دارایى خود را از دست مى‌دهند.

اما عذاب اخروى كه در انتظار چنین كسانى است، بزرگتر و سختتر است زیرا بازتاب قهر الهى است و هیچ چیزى تاب تحمل آن را ندارد و برخلاف عذاب دنیوى، جاودانى است و با مرگ نیز نمى‌توان از آن رهایى جست؛ همچنین عذاب اخروى به گونه‌اى است كه پشیمانى پس از آن سودى ندارد و به جاى اموال و اولاد، سراسر وجود خود آدمى را فرا مى‌گیرد و اگر مشركان از ‌این آگاه بودند، هرگز از سر استغنا و استكبار، تعدى و طغیان نمى‌كردند.[۷۲]

هدف از حكایت داستان:

خداوند در آیات پیشین، غره شدن برخى از سران شرك به ثروت انبوه و فراوانى فرزند، خود برتربینى و تكذیب و طغیانگرى آنان را گزارش كرده است. سپس با روایت داستان اصحاب الجنه كه گویا مكیان با آن آشنا بوده‌اند[۷۳]، ضمن ارائه تصویر كوتاهى از شخصیت فكرى و رفتارى ارباب تنعمى كه به جاى شكر نعمت و بندگى خدا، گرفتار آزمندى و غرور شده و با طغیان نعمت را از دست داده‌اند، بهره‌هاى دنیوى مشركان را نیز همانند باغ اصحاب الجنه، زمینه ابتلا و امتحان شمرده است: «إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ». (سوره قلم/68، 17)

اما در این كه آیا مشركان مكه نیز گرفتار عذاب شدند یا نه؟ دیدگاه مفسران متفاوت است؛ شمارى از مفسران این قصه را تهدیدى براى تكذیب كنندگان پیامبر صلى الله علیه و آله مى‌دانند كه او را دیوانه مى‌خواندند. (قلم/68،2) آنان سرمست از ثروت و فرزند فراوان و دیگر نعم الهى همانند صاحبان باغ بلازده ناسپاسى كرده، از سر استكبار و غرور به تكذیب پیامبر صلى الله علیه و آله و تضییع حقوق دیگران پرداختند (قلم/68، 11‌ـ‌15) غافل از این كه نعمت‌هاى یاد شده جز براى امتحان آنان نیست و آن‌ها ناگزیر روزى به كیفر دنیوى (چون جنگ بدر) یا اخروى گرفتار خواهند شد؛ روزى كه در آن ثروت و فرزند فراوان هیچ سودى به حال آنان نخواهد داشت و آن‌ها نیز از كرده خود سخت پشیمان خواهند شد.[۷۴]

گروهى دیگر آن را به ماجراى نفرین پیامبر صلى الله علیه و آله مربوط دانسته، معتقدند كه مشركان مكه نیز همانند اصحاب الجنه دچار عذاب شدند زیرا خداوند نعمت‌هاى فراوانى چون امنیت، روزى فراوان، مركز تجارى بودن مكهو ییلاق و قشلاق رفتن، (سوره قریش/106، 2‌ـ‌4) را در اختیار آنان قرار داد و سرانجام با بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله و نعمت بسیار بزرگ هدایت آن را به غایت رساند؛ اما آنان نیز از این همه نعمت غافل شده، طغیانگرى كرده و با رویگردانى از خدا، پیامبر صلى الله علیه و آله او را به سختى آزردند، از این‌رو رسول خداصلى الله علیه و آله در حق آنان چنین نفرین كرد: «خدایا! مضر <(مشركان) را خوار گردان و آنان را همانند روزگارحضرت یوسف علیه‌السلام به خشكسالى و قحطسالى گرفتار كن».[۷۵]

براى همین مشركان در سال هفتم هجرت گرفتار عذاب شده، در پى چندین سال خشكسالى و قحطى شدید، رفت و آمد كاروان‌ها به مكه متوقف شد و آنان به خوردن گوشت مردار و استخوان روى آوردند.[۷۶]

پرداخت داستان به ‌گونه‌اى است كه شخصیت‌هاى آن كه غافل از مشیت الهى با تكیه بر اسباب ظاهرى و اطمینان به خود براى تحقق خواسته خویش نقشه مى‌كشند، به سخره گرفته شده‌اند. قرآن با گزارش مراحل مهم نقشه آنان (هم قسم شدن براى چیدن میوه‌ها در بامداد، گفتگوى پنهانى، تأكید بر عدم آگاهى مستمندان و ممانعت جدى از ورود آن‌ها) نشان مى‌دهد كه چگونه با این كه آنان همه تدابیر لازم را براى محروم ساختن مسكینان اندیشیدند؛ اما مشیت الهى بى‌آن كه در اراده آنان تصرف كرده، اختیارشان را سلب كند، محرومیت خود آن‌ها را رقم زد و همه تدابیرشان را خنثی كرد بنابراین داستان، تصویر عینى و دل‌انگیزى از توحید افعالى خدا و ترجمان مجسم و زیبایى از آیاتى چون «وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ» (انسان/76، 30) را به نمایش مى‌گذارد.

ابن ‌عباس گفته: با این داستان، مشركان مكه به اصحاب الجنه تشبیه شده‌اند. هنگامى كه آنان براى جنگ بدر حركت مى‌كردند، با یكدیگر هم قسم شدند كه حتماً محمد صلى الله علیه و آله و یارانش را كشته پس از بازگشت به مكه به طواف كعبه و شراب‌خوارى بپردازند؛ اما خداوند نقشه و تدبیرشان را خنثی كرد و آنان با اسیر و كشته شدن، همانند صاحبان باغ بلازده با ناكامى و شكست رو‌برو شدند؛[۷۷] همچنین نقل شده است كه ابوجهل در روز بدر گفت: احدى از مسلمانان را نكشید بلكه آنان را دستگیر كرده در كوه‌ها به بند كشید و این آیات درباره عدم قدرت مشركان بر این كار نازل شد.[۷۸]

از این داستان برمى‌آید كه بین گناه و از ‌دست ‌دادن رزق و روزى، ارتباط وجود دارد.[۷۹] ابن ‌عباس دلالت آیات بر این مهم را روشن‌تر از آفتاب مى‌داند،[۸۰] چنان‌كه بنا به روایتى پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: از گناه بپرهیزید. بنده گناه ‌مى‌كند و در نتیجه از رزقى كه برایش فراهم ‌شده بود، محروم مى‌گردد. آنگاه این آیه را تلاوت كرد:[۸۱] «فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّكَ».(سوره قلم/68،‌ 19)

نكته پایانى آن كه این داستان را با توجه به آیه «قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ» (قلم/68، 31) مى‌توان تصویر مجسمى از آیاتى چون «إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى × أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى» (سوره علق/96، 7) دانست كه یكى از ویژگی‌هاى روانى نوع بشر را بیان كرده و به آن صبغه فراتاریخى مى‌دهد، بر این اساس هنگامى كه آدمى خود را غرق در ناز و نعمت مى‌بیند، شدت تعلقات مادى و اشتغال به آن وى را از یاد خدا غافل مى‌كند؛ اما هنگامى كه در پى حادثه‌اى همه درها بر روى او بسته شده، هیچ كس و هیچ چیزى به حال وى سودى نمى‌بخشد، از خواب غفلت بیدار شده به خدا رو مى‌كند، بنابراین ابتلا و امتحان به وسیله بهره‌هاى دنیوى و گرفتار آمدن در عذاب الهى در صورت كفران نعمت به اصحاب الجنة و مشركان قریش منحصر نیست بلكه به عنوان یكى از سنت‌هاى الهى شامل همه انسان‌ها در همیشه تاریخ مى‌شود.

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا التعریف والاعلام، ص‌ 343؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 156؛ التحریر والتنویر، ج‌ 29، ص‌ 80.
  2. پرش به بالا كشف الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 194؛ نمونه، ج‌ 24، ص‌ 393.
  3. پرش به بالا تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 433؛ قصص الرحمن، ج‌ 4، ص‌ 649.
  4. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  5. پرش به بالا روض ‌الجنان، ج‌ 19، ص‌ 355.
  6. پرش به بالا تفسیر قمى، ج‌ 2، ص‌ 401.
  7. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج ‌10، ص‌ 194؛ اللباب، ج‌ 19، ص‌ 285؛ نمونه، ج‌ 24، ص‌ 393.
  8. پرش به بالا روض‌الجنان، ج 19، ص 355؛ نمونه، ج 24، ص 394.
  9. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 193؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 156.
  10. پرش به بالا التبیان، ج‌ 10، ص‌ 79؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 434.
  11. پرش به بالا تفسیر ابى‌السعود، ج‌ 9، ص‌ 14.
  12. پرش به بالا قصص الرحمن، ج‌ 4، ص‌ 650.
  13. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 37؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 79؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  14. پرش به بالا كشف الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 192.
  15. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 157؛ التحریر والتنویر، ج‌ 29، ص‌ 80.
  16. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 156.
  17. پرش به بالا روض‌الجنان، ج ‌19، ص‌ 355.
  18. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 37؛ الدرالمنثور، ج‌ 8، ص‌ 250.
  19. پرش به بالا تفسیر قمى، ج‌ 2، ص‌ 399‌ـ‌400.
  20. پرش به بالا همان؛ قصص الرحمن، ج‌ 4، ص‌ 650.
  21. پرش به بالا الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 590؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  22. پرش به بالا تفسیر قمى، ج 2، ص 400؛ المیزان، ج 19، ص‌ 378.
  23. پرش به بالا حاشیه شیخ زاده، ج‌ 8، ص‌ 299؛ تفسیر ابى‌السعود، ج‌ 9، ص‌ 16.
  24. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 192؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 378.
  25. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 192.
  26. پرش به بالا الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 591؛ تفسیر مراغى، ج‌ 2، ص‌ 34.
  27. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 506؛ تفسیر مراغى، ج‌ 2، ص‌ 34.
  28. پرش به بالا تفسیر قمى، ج‌ 2، ص‌ 400؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 378.
  29. پرش به بالا روض‌الجنان، ج‌ 19، ص‌ 356.
  30. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 36؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 79؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  31. پرش به بالا المیزان، ج‌ 19، ص‌ 374؛ المنیر، ج‌ 29، ص‌ 59.
  32. پرش به بالا التفسیرالكبیر، ج 30، ص‌ 88؛ المنیر، ج‌ 29، ص‌ 59.
  33. پرش به بالا اللباب، ج‌ 19، ص‌ 286؛ التحریروالتنویر، ج‌ 29، ص‌ 81؛ نمونه، ج‌ 24، ص‌ 394.
  34. پرش به بالا نمونه، ج‌ 24، ص‌ 395.
  35. پرش به بالا التحریر والتنویر، ج‌ 29، ص‌ 82.
  36. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج 18، ص 156؛ المنیر، ج 29، ص‌ 65.
  37. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 374.
  38. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 193؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505؛ تفسیر مراغى، ج‌ 2، ص‌ 34.
  39. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  40. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 38؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 157.
  41. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 193؛ نمونه، ج‌ 24، ص‌ 399.
  42. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  43. پرش به بالا همان؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 80.
  44. پرش به بالا معانى القرآن، ج‌ 3، ص‌ 175؛ جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 37؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 80.
  45. پرش به بالا التحقیق، ج‌ 7، ص‌ 142.
  46. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 38؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 80.
  47. پرش به بالا الكشاف، ج 4، ص 590.
  48. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 193.
  49. پرش به بالا همان، ج‌ 10، ص‌ 193؛ تفسیر قرطبى، مج‌ 9، ج‌ 18، ص‌ 158؛ قصص الرحمن، ج‌ 4، ص‌ 651.
  50. پرش به بالا همان؛ روض‌الجنان، ج‌ 19، ص‌ 357‌ـ‌358.
  51. پرش به بالا المیزان، ج‌ 19، ص‌ 374.
  52. پرش به بالا همان؛ جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 39.
  53. پرش به بالا الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 590؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 374.
  54. پرش به بالا تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 433.
  55. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص ‌41؛ الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 591؛ مجمع‌البیان، ج ‌9، ص‌ 506.
  56. پرش به بالا همان؛ روض‌الجنان، ج‌ 19، ص‌ 359.
  57. پرش به بالا تفسیرقرطبى، مج‌ 9، ج‌ 18، ص‌ 159.
  58. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 41؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 433؛ تفسیر ابى‌السعود، ج‌ 9، ص‌ 16.
  59. پرش به بالا التبیان، ج‌ 10، ص‌ 82؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 374.
  60. پرش به بالا تفسیر قمى، ج‌ 2، ص‌ 400؛ كشف‌الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 194.
  61. پرش به بالا همان؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 378.
  62. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج ‌9، ص‌ 506؛ تفسیر مراغى، ج‌ 29، ص‌ 37.
  63. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 43؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 83؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 506.
  64. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 42؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 83.
  65. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 159.
  66. پرش به بالا حاشیه شیخ زاده، ج‌ 8، ص‌ 299؛ تفسیر ابى‌السعود، ج‌ 9، ص‌ 16؛ قصص الرحمن، ج‌ 4، ص‌ 654.
  67. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 159.
  68. پرش به بالا جامع‌البیان، مج‌ 14، ج‌ 29، ص‌ 43؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 159.
  69. پرش به بالا نمونه، ج‌ 24، ص‌ 403.
  70. پرش به بالا حاشیه شیخ زاده، ج‌ 8، ص‌ 298؛ تفسیر ابى‌السعود، ج‌ 9، ص‌ 16.
  71. پرش به بالا روض‌الجنان، ج‌ 19، ص‌ 360؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 507.
  72. پرش به بالا مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 90؛ تفسیرابى السعود، ج‌ 17، ص‌ 756؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 376.
  73. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 156؛ التحریر والتنویر، ج‌ 29، ص‌ 79؛ قصص الرحمن، ج‌ 4، ص‌ 647.
  74. پرش به بالا تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 433؛ المیزان، ج‌ 19، ص‌ 373؛ المنیر، ج‌ 29، ص‌ 58‌ـ‌59.
  75. پرش به بالا مسند احمد، ج‌ 2، ص‌ 271؛ صحیح مسلم، ج‌ 2، ص‌ 134‌ـ‌135.
  76. پرش به بالا كشف الاسرار، ج‌ 10، ص‌ 192؛ الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 589؛ مجمع‌البیان، ج‌ 9، ص‌ 505.
  77. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج ‌18، ص ‌160؛ المنیر، ج‌ 19، ص‌ 58‌ـ‌59.
  78. پرش به بالا المنیر، ج‌ 29، ص‌ 58؛ الدرالمنثور، ج‌ 8، ص‌ 250.
  79. پرش به بالا نمونه، ج‌ 24، ص‌ 405.
  80. پرش به بالا تفسیر قمى، ج‌ 2، ص‌ 400.
  81. پرش به بالا تفسیر قرطبى، ج‌ 18، ص‌ 159.
نوشته شده توسط Hidara در شنبه پنجم آبان ۱۳۹۷ |
 
اصحاب اخدود
اَصحاب اُخْدود مؤمنانی بودند که کافران آنان را به دلیل پایداری بر ایمان خود، در گودال‌های آتش می‌انداختند. البته به عقیده برخی مفسران اصحاب اخدود، کافرانی بودند که مؤمنان را در گودال‌های آتش می‌افکندند. قرآن در آیات ۴ تا ۸ سوره بروج به ماجرای اصحاب اخدود اشاره کرده است. مفسران نزول این آیات را برای نکوهش کافران و برانگیختن حس مقاومت مسلمانان دانسته‌اند.
گزارش‌هایی از این ماجرا در برخی از منابع مسیحی نیز آمده است؛ در این گزارش‌ها، انگیزه پرداختن به داستان اصحاب اخدود، یادکردی از شهیدان و هدف گزارشگران آن، شعله‌ور ساختن احساس مذهبی مسیحیان در برابر یهودیان دانسته شده است.
درباره اینکه این ماجرا مربوط به چه قومی بوده و در چه زمانی رخ داده اختلاف نظر است. مشهورترین آن‌ها درباره ذونواس یهودی آخرین پادشاه حمیر در یمن است که شماری از اهالی نجران را به جرم پیوستن به مسیحیت در آتش سوزاند.

مفهوم شناسی اصحاب اخدود 
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از ماده «ص‌ـ‌ح‌ـ‌ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب، كسى یا چیزى است كه ملازم و همراه كسى یا چیز دیگر باشد.[۱] این ملازمت و همراهى باید عرفاً فراوان باشد.[۲] فرهنگ‌نویسان عربى، واژه اُخدود را بر وزن اُفعول جمع آن را اخادید[۳] و به معناى شكاف مستطیلى شكل در زمین دانسته‌اند كه از ریشه «خ‌ـ‌د‌ـ‌د» به معناى ایجاد شكاف در زمین گرفته شده است.[۴] 

اصحاب اخدود در قرآن 
گزارش حادثه اخدود در آیات 4‌ـ‌8 سوره بروج/85 آمده. خداوند در این آیات سوزاندن گروهى از مؤمنان را به جرم ایمان به خدا در گودالى از آتش انبوه حكایت میکند. و از آن جنایتکاران با نام اصحاب اخدود یاد می کند. در این آیات آمده است: «قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ . النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ . إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ. وَ هُمْ عَلى‌ ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنينَ شُهُودٌ. وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاَّ أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزيزِ الْحَميد».مرده باد صاحبان آن خندق [كه مؤمنان را در آن سوزاندند. آن آتشى كه آتش گيرانه‌اش فراوان و بسيار بود، هنگامى كه آنان پيرامونش [به تماشا] نشسته بودند و آنچه را از شكنجه و آسيب درباره مؤمنان انجام مى‌دادند تماشاگر و ناظر بودند. و از مؤمنان چيزى را منفور و ناپسند نمى‌داشتند مگر ايمانشان را به خداى تواناى شكست‌ناپذير و ستوده قرآن به جزئیات این ماجرا اشاره ای ندارد که آن جنایتکاران و آن مؤمنان از چه قومی و در چه زمانی بوده اند و تنها به بیان کلیات ماجرا و عبرت گیری از عاقبت شکنجه گران در جهنم و جایگاه آن مؤمنان در بهشت بسنده نموده است. در این آیات ابتدا به لعن و طرد آن جنایتکاران پرداخته و سپس به توضیح کوتاه اما عمیق آن حادثه می پردازد.قرآن در مورد چگونگی آتش گودال را می فرماید: «النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ».(بروج/85، 5) از یك سو بدل اشتمال بودن «النار» نسبت به «الاخدود» حكایت از این دارد كه گودال، سراپا و یكپارچه آتش و شعله‌ور بوده است.[۵]از سوى دیگر نظر به این كه هر آتشى به نوعى داراى سوخت است، قرآن با تصریح به «ذاتِ الوَقود» بودن آتش مذكور فراوانى هیزم و انبوه بودن آتش را به تصویر مى‌كشد.[۶] صحنه اصلى حادثه در دو آیه بعدى تصویر شده است: «إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ × وَهُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ».(بروج/85، 6‌ـ‌7)از این دو آیه برمى‌آید كه گروهى از كافران به‌ كارهایى چون برافروختن و شعله‌ور نگه‌داشتن آتش، آوردن مؤمنان به كنار گودال، واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سر باز زنندگان در آتش پرداخته و گروهى دیگر از جمله سران آن‌ها، با نشستن پیرامون گودال، كار سوزاندن و چگونگى سوختن مؤمنان را نظاره كرده[۷] و فریادهاى جانسوز آنان را مى‌شنیده‌اند. به نظر مى‌رسد در كنار سوزاندن و كشتن مؤمنان، نوعى سرگرمى و تشفى خاطر نیز مدنظر بوده است[۸] زیرا افزون بر امكان كشتن مؤمنان به ‌گونه‌اى دیگر، نشستن پیرامون آتش و نظاره‌گر صحنه بودن كه قرآن به عنوان مهم‌ترین صحنه‌هاى حادثه بر آن انگشت نهاده، ضرورتى نداشت؛ همچنین از آیات 6‌ـ‌7 سوره بروج/ 85 و نیز عدم گزارش از واكنش اجتماعى بازدارنده‌اى در برابر شكنجه و آزار مؤمنان، بدست مى‌آید كه افزون بر نوپا و اندك بودن گروه مؤمنان، حاكمیت سیاسى ـ اجتماعى و توده‌هاى مردم نیز در اختیار كافران بوده است. بُعد دیگر حادثه كه در گزارش قرآن برجسته شده، زمینه پیدایش آن است: «وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ»(سوره بروج/85، 8) با آمدن ادات استثنا پس از «ما»ى نافیه ضمن نفى صریح هر گونه انگیزه و زمینه سیاسى، اقتصادى و قومى منشأ نزاع دو گروه منحصراً تقابل كفر وایمان معرفى مى‌شود و این كه كافران فقط به سبب ایمان به خداى یگانه از مؤمنان انتقام گرفتند؛ همچنین از آیه 8 بروج/85 برمى‌آید كه حادثه اخدود در زمان و جامعه‌اى رخ داده كه اختناق و استبداد كامل بر آن حاكم بوده و كمترین آزادى براى عقاید توحیدى وجود نداشته است. باورها و ارزش‌هاى كفرآلود و شرك‌آمیز، فرهنگ حاكم بوده و چنان در ذهن مردم و تار پود جامعه رسوخ كرده بوده است كه باورها و ارزش‌هاى توحیدى به شدت طرد و ناهنجار تلقى مى‌شده، به ‌گونه‌اى كه مؤمنان را مستوجب شدیدترین شكنجه‌ها و فجیع‌ترین نوع مرگ دانسته، كمترین ترحمى به آنان روا ‌نمى‌داشتند. قرآن با ذكر اوصافى براى خدایى كه مؤمنان مى‌پرستیدند به شكل غیرمستقیم، فرهنگ، فضاى اجتماعى یاد شده و برخورد كافران را تخطئه مى‌كند.[۹](بروج/85،8‌ـ‌9) (‌=>‌همین مقاله، پیام داستان)

گزارش‌هاى تاریخى و روایى اصحاب اخدود
در منابع تاریخى[۱۰] و حدیثى[۱۱] مسلمانان، گزارش‌هایى گوناگون درباره حادثه اخدود آمده كه گاه متضاد و آمیخته با افسانه و داستان‌پردازى است. (‌=>‌همین مقاله، روایت‌هاى 1‌ـ‌7) این روایت‌ها به سبب ارتباط با گزارش قرآن همواره در طول تاریخ مورد توجه مفسران بوده و در منابع تفسیرى نیز راه یافته است[۱۲] كه رد پاى آن به روشنى در اختلاف مفسران در تفسیر برخى آیات مربوط كاملا مشهود است.[۱۳]

1.حادثه نجران
بر اساس مشهورترین روایت، حادثه اخدود مربوط به نصاراى نجران است كه چندى پیش از اسلام بدست «ذونواس»، آخرین پادشاه حِمیریان یمن قتل عام شدند.[۱۴] گزارش‌هاى حادثه نجران كه در منابع مسیحى ـ ‌اعم از سریانى و حبشى‌ ـ آمده در تحلیل تاریخى این رویداد و انطباق یا عدم انطباق آن با گزارش قرآن بسیار كارگشاست. نامه شمعون، اسقف «بیت اَرْشام» به رئیس دیر «جبله» از كهن‌ترین این اسناد است كه نویسنده آن در سال 524 میلادى به عنوان سفیر صلح «یُوستى یوسطینوم نِیانُوس» (518‌ـ‌528)، امپراطور روم شرقى به سوى مُنذر سوم، پادشاه حیره گسیل شده بود.[۱۵]
پژوهشگران این گزارش‌ها را برگرفته از مستندات مكتوب و معتبرى مى‌دانند كه برخى از آن‌ها اندكى پس از حادثه تدوین شده و اغلب بر شنیده‌هایى از شاهدان عینى مبتنى و در نتیجه از وضوح و اعتبار ویژه‌اى برخوردار است.[۱۶]
نجران كه از دیرباز حاصلخیز بود، رونق تجارى و صنعتى داشت و راه مهم ارتباطى میان عربستان جنوبى و شمالى بود، همواره در كانون توجه قدرت‌هاى حاكم بر منطقه قرار داشت[۱۷] و پیش از اسلام و پس از آن نیز كانون عمده مسیحیت در عربستان بود.[۱۸]
در سده‌هاى پنجم و ششم میلادى و در پى تلاش دولت‌هاى ایران و بیزانس (روم‌شرقى)، دو قطب قدرت آن روز براى توسعه نفوذ سیاسى خود در شبه جزیره عرب، ایران با در انحصار داشتن تجارت ابریشم از رسیدن آن به بیزانس به ویژه در زمان جنگ جلوگیرى مى‌كرد، از این‌رو بیزانس با هدف تأمین راهى جایگزین براى جاده زمینى در صدد برقرارى امنیت راه دریایى شرق به غرب از طریق دریاى سرخ برآمد.[۱۹]
در این زمان حمیریان ـ ‌از قبایل معروف و با نفوذ یمن‌ ـ كه در جنوب شبه جزیره، برخوردار از قدرت سیاسى از دولت‌هاى متنفذ در دریاى سرخ بودند همواره با قتل عام كاروان‌هاى روم و ناامن كردن این مسیر، دولت‌هاى بیزانس و حبشه (اكسوم) را نگران مى‌ساختند.
حبشه كه در منافع سیاسى، اقتصادى و مواضع دینى با بیزانس همسو بود و یمن را به عنوان كشورى مسیحى‌نشین كه بتواند با دو دولت یاد شده، مثلث تسلط بر دریاى سرخ را تشكیل دهد، پایگاه مناسبى مى‌دید. بارها از طریق همپیمانى با بیزانس در امور یمن مداخله كرده و گاهى به تهاجم مستقیم نظامى دست مى‌زد.[۲۰]
این كوشش مشترك، گسترش تدریجى و موفق مسیحیت در میان مردم نجران را در پى داشت كه پیش از این، گرایش خود را به آموزه‌هاى این دین ـ‌ كه از طریق راهبان، بازرگانان و بردگان مسیحى در میان آنان نفوذ كرده بود‌ ـ آشكار ساخته بودند. دولت ایران و بیزانس هر یك با حمایت از شاخه‌اى از مسیحیت، عامل اشتراك مذهب را براى توسعه نفوذ سیاسى خود در عربستان بكار مى‌گرفتند.[۲۱]
در سده ششم میلادى، پادشاهى حمیر در پى حمله حبشیان، ساقط و حاكمى مسیحى جایگزین وى شد.[۲۲]پس از اندكى[۲۳] و در پى مرگ وى پیش ‌از 523 میلادى، گروهى از بومیان غیرمسیحى به ‌سركردگى شخصى به نام «ذونواس» با آگاهى از عدم امكان ارسال نیروهاى ‌پشتیبان و حاكم جانشین از سوى حبشه به سبب زمستان و ضعف در امر كشتیرانى و با استفاده از ناتوانى لشگر بازمانده، زمام امور را در دست گرفتند.[۲۴]
بنابر نامه شمعون كه قتل عام نجرانیان را در ژانویه 524 میلادى شنیده و وقوع آن را اندكى پیش از این تاریخ گزارش كرده، ذونواس در زمستان 523 میلادى حمله یا حملات خود به نجران را صورت داده است.[۲۵] كتیبه‌ها نشان مى‌دهد كه یوسف اسأر (ذونواس) با سپاه خود به نواحى مسیحى‌نشین و مركز آن نجران حمله مى‌برد و به آتش‌زدن كلیساها و آزار و اذیت و كشتن مردم مى‌پرداخت.[۲۶]
منابعى چون كتاب حمیریان،[۲۷] اعمال قدیس حارث[۲۸] با نام‌هاى متفاوتى از پادشاه حمیر نام برده است. شمارى از پژوهشگران این اسامى را ضبط‌هاى مختلف نام یك پادشاه دانسته اما برخى نیز این ضبط‌ها را به دو نام براى دو پادشاه بازگردانده‌اند.[۲۹]
این گزارش‌ها پادشاه حمیر را یهودى، مخالف مسیحیان و شخصى كافر توصیف كرده كه پس از محاصره نجران و ناكامى در تصرف آن به سبب استوارى باروى شهر نزد سفیران صلح سوگند یاد ‌كرده كه به مردم آسیب نرساند اما پس از گشایش دروازه‌ها، سوگند خود را شكست و سربازانش بسیارى از مردم را نزد او آوردند.[۳۰]
بر ‌پایه گزارش متن یونانى اعمال قدیس حارث[۳۱] ذونواس (‌=‌مسروق) خود شخصاً با ورود به شهر، مردم را بین پذیرش آیین یهود یا تن دادن به مرگمخیر ‌كرد.[۳۲] بیشتر مردم به سبب پایدارى بر سر ایمانخویش از دم تیغ گذرانده شدند و گروهى دیگر در گودالى آكنده از آتش ـ ‌كه به دستور ذونواس كنده شده بود‌ ـ سوزانده شدند.[۳۳]
نام برخى از شهداى واقعه از جمله عبدالله رهبر نصرانیان كه نام و شخصیت او با عبدالله ‌بن ‌ثامرِ یاد شده در منابع تاریخى مسلمانان كاملاً همخوانى دارد، در پاره‌اى منابع آمده است.[۳۴] سرود یوحنا شمار سوختگان را بیش از 200‌ نفر و نیز حكایت غم‌انگیز مادرى را گزارش مى‌كند كه به خاطر فرزند خردسالش در رفتن به سوى آتش مردد شد؛ اما كودك به سخن درآمد و مادر را به پایدارى در‌راه خدا و رفتن در آتش ترغیب كرد.[۳۵]
پرداخت حماسى و تصویر پایدارى در راه دین خدا تا پاى جان در روایات گوناگون حبشى ـ سریانى به چشم مى‌خورد؛ براى نمونه در برخى گزارش‌ها از دختران و زنان مؤمنى یاد مى‌شود كه بدون هراس از مرگ به هنگام برده شدن به قتلگاه از یكدیگر پیشى مى‌گیرند.[۳۶]
درباره انگیزه كشتار نجرانیان، افزون بر هراس ذونواس از گسترش مسیحیت به عنوان زمینه دست‌اندازی‌هاى دولت مسیحى حبشه به یمن ـ ‌كه مؤثرترین عامل معرفى شده‌ ـ به تعصب دینى و انتقامجویى شاه یهودى و نیز همكارى نصاراى نجران با حبشیان در جریان حملات آن‌ها به یمن نیز اشاره شده است.
حادثه نجران در منابع‌ اسلامی
اغلب مورخان مسلمان نیز ذونواس را ـ‌ با توجه به اختلافى كه در نام او وجود دارد‌ ـ صاحب اخدود معرفى كرده‌اند.[۳۷] خاستگاه این گزارش‌ها، چنان‌ كه شمارى از پژوهشگران نیز باور دارند به احتمال زیاد از طریق ابن ‌اسحاق و قتاده به گروهى از مسیحیان نجران منتهى مى‌شود كه در زمان خلیفه دوم در سال 13‌ ق. 634‌ م. به عراق كوچانده ‌شدند.[۳۸]
پژوهشگرانى چون «گویدى» تصریح مى‌كنند كه مورخان مسلمان به ویژه ابن ‌اسحاق گزارش‌هاى مسیحى ـ رومى مربوط به عصر جاهلیت را از منابع سریانى ـ یونانى مى‌گرفته‌اند.[۳۹] این گزارش‌ها كه به 4 گونه روایت شده، عمدتاً با محوریت شخصى به نام «فیمیون» و گرایش نجرانیان به آیین مسیح علیه‌السلام آغاز و در ادامه دچار پراكندگى مى‌شود؛ بر پایه روایت نخست كه وهب ‌بن ‌منبه (م. ‌114‌ ق.) آن را گزارش كرده فیمیون یك مسیحى مستجاب‌الدعوه و صاحب كرامتى بوده كه براى اجتناب از شناخته شدن، همواره از دیارى به دیار دیگر مى‌رفته است.
او روزى پس از اسارت در صحرا در نجران به بردگى فروخته شد. نجرانیان كه درخت‌پرستى آن‌ها از سوى فیمیون تقبیح شده پس از نابودى درخت بر اثر دعاى وى به دین مسیح علیه‌السلام گرویدند. ذونواس با آگاهى از این امر، ضمن لشكركشى به نجران كسانى را كه از پذیرش آیین یهود سرباز زدند از دم تیغ گذراند یا در گودالى از آتش سوزاند.[۴۰]
هویت شناخته شده وهب ‌بن ‌منبه نشان مى‌دهد كه منشأ گزارش فوق به اهل كتاب بازمى‌گردد. نام او در شمار كعب الاحبار، عبدالله سلام و قَصّاصان مشهورى یاد شده كه با استفاده از تورات و انجیل به حكایت سرگذشت و اساطیر گذشتگان در مساجد و ترویج اسرائیلیات در جامعه اسلامى مى‌پرداخته‌اند.[۴۱] پاره‌اى منابع او را یهودى[۴۲] و از آگاه‌ترین افراد به دیگر كتب آسمانى معرفى كرده و از خود وى منقول است كه 92 كتاب آسمانى را خوانده است.[۴۳]
بنا به روایت دوم كه بر گزارش محمد ‌بن ‌كعب قُرَظى و نیز شنیده‌هاى ابن ‌اسحاق از برخى نجرانیان مبتنى است فیمیون نزدیك ساحرى كه در یكى از قراى نجران، جوانان را سحر مى‌آموخت، خیمه‌اى زد و یكتاپرستى را تبلیغ مى‌كرد. جوانى به نام عبدالله ثامر كه در پى آشنایى با فیمیون، خداپرست شده و به ترفندى اسم اعظم را فراگرفته بود، بیماران نجران را به شرط خداپرست شدن با دعاى خود بهبود مى‌بخشید.
پادشاه بت‌پرست به جرم تباه كردن آیین نیاكان به قتل عبدالله فرمان داد؛ اما هیچ حیلتى در كشتن وى كارگر نیفتاد. او با راهنمایى عبدالله كه تنها به شرط خداپرست شدن بر كشتن وى قادر خواهد بود، در دم ایمان آورد و عبدالله را با ضربت نه چندان سخت عصاى خویش كشت و خود نیز در دم به ‌طور اسرارآمیزى جان سپرد.
نجرانیان با دیدن این صحنه به حقانیت آیین عبدالله پى برده و بدان گرویدند.[۴۴] این روایت شمار كشتگان به دست سپاه ذونواس را 20000 نفر گزارش كرده، حكایت آن مادر و فرزند شیرخوارش را نیز نقل كرده است.[۴۵] در برخى منابع از این كودك در كنار حضرت عیسىعلیه‌السلام و به عنوان یكى از چند كودك صدیق كه در گهواره سخن گفته‌اند، یاد شده است.[۴۶]
این گزارش با فرار یكى از نجرانیان به نام «دوس ذوثعلبان» به سوى قیصر روم، دادخواهى وى از او تهاجم حبشه به یمن و سقوط دولت ذونواس با مرگ وى ـ‌ كه براى فرار از اسارت با اسب وارد غرقاب دریا شد‌ ـ به پایان مى‌رسد.[۴۷]
این روایت نیز برگرفته از منابع اهل كتاب است و محمد ‌بن ‌كعب قرظى (م.‌بین 118‌ـ‌120‌ ق.) را نیز یهودى الاصل و از قصاصان شمرده‌اند.[۴۸] بنا به نظر برخى پژوهشگران، گزارش‌هاى وى از طریق سیره ابن‌اسحاق وارد تاریخ طبرى شده كه غالباً درباره سیره انبیا، چگونگى انتشار یهودیت و نصرانیت و مسائل مربوط به یهودیان حجاز و داراى صبغه اسرائیلیات ‌است.[۴۹]
روایت سوم، بسیار نزدیك به روایت قرظى به نقل صُهیب رومى از پیامبر صلى الله علیه و آله در منابع روایى اهل سنت آمده است كه در عین پذیرش معتبر بودن، آن را غیر مشهور شمرده‌اند.[۵۰]
در این گزارش كه به جاى فیمیون و عبدالله ثامر از یك راهب و جوان یاد مى‌شود پادشاه بت‌پرست با راهنمایى جوان خداپرست به وسیله تیر و با گفتن «باسم‌رب‌الغلام» او را از پاى درمى‌آورد و نجرانیان پس از گرویدن به دین آن جوان مسیحى توسط همین پادشاه سوزانده مى‌شوند.[۵۱]
بر این گزارش از چند جهت خدشه وارد شده است؛ نخست آن كه با دو روایت پیشین كه صاحب اخدود را ذونواس و یهودى آورده‌اند در تناقض است. ثانیاً چنان‌كه برخى نیز گفته‌اند با این احتمال قوى كه صُهیب با فرهنگ نصارا آشنا بوده و مى‌تواند سخن او باشد انتساب آن به پیامبر صلى الله علیه و آله جاى تردید دارد.[۵۲] صهیب را كه به دنبال اسارت در میان رومیان بزرگ شده بود[۵۳] آشنا به زبان عبرى و بسیارى از روایت‌هاى مسیحى دانسته‌اند.[۵۴] افزون بر دو مورد یاد شده، مقایسه سیاق گزارش با گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله نیز بر این تردید مى‌افزاید.[۵۵]
روایت چهارم از ابن‌عباس به نقل ضحاك، شباهت زیادى با روایت صُهیب دارد جز آن كه از پادشاه مذكور با نام یوسف ‌بن ‌شَرْحَبیل، ملقب به ذونواس یاد شده و حادثه مربوط به زن و كودك شیرخوارش نیز آمده است. بر پایه این گزارش، حادثه قتل عام نجران، 70 سال پیش از ولادت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله[۵۶] و بنا به نقلى 40 سال پیش از بعثت[۵۷] روى داده است.
درباره انگیزه كشتار نصاراى نجران، اغلب روایت‌هاى مورخان مسلمان، هماهنگ با گزارش‌هاى سریانى، بر تعصب دینى شاه یهودى و انتقامجویى وى انگشت نهاده‌اند؛ بر اساس روایتى وى كه در روزگار قُصى ‌بن ‌كلاب، در جریان بازگشت از جنگ با ایران بر یثرب گذشته، متأثر از احبار آنجا به یهودیت گراییده و به تحریك آنان به نجران یورش برده است.[۵۸]
برخى معتقدند كه احبار وى را از گسترش نصرانیت در یمن در نتیجه نفوذ حبشه در قلمرو حكومت وى و تسلط بر آن بیم داده‌اند.[۵۹] بر پایه روایت طبرى از هشام ‌بن ‌محمد كلبى، ذونواس در پى دادخواهى یكى از یهودیان نجران به نام «دوس» كه نصرانیان دو پسر او را به ستم كشته بودند و در حمایت از وى به نجران لشكر ‌كشید[۶۰] و بالاخره ابن‌قتیبه هراس از نفوذ آل‌جفنه (شاهان غَسّان) را كه همانند حبشیان با رومیان هم‌پیمان بوده و سالانه از آنان كمك مالى دریافت مى‌كردند، انگیزه قتل عام مى‌داند.[۶۱]
بر پایه گزارش مورخان مسلمان نیز ذونواس افزون بر سوزاندن اناجیل و كلیساها،[۶۲] مردم را بین پذیرش آیین یهود و كشته شدن مخیر كرده[۶۳] و بیشتر آنان را كه سر بر سر آیین نهادن را افتخار‌آفرین مى‌دانستند از دم تیغ گذراند یا در گودال آتش افكند.[۶۴]
درباره شمار سوختگان، ناهمخوانى گسترده‌اى وجود دارد؛ در بیشتر منابع ضمن سخن گفتن از هزاران نفر، در كنار 12000 و 70000[۶۵]، اغلب 20000 نفر گزارش شده[۶۶] و در برخى منابع از شماره 7، 10[۶۷]، 77 و 80[۶۸]‌نفر سخن به میان آمده است. تفاوت بیشتر و كمترین عدد به اندازه‌اى زیاد است كه نمى‌توان یكى را درست یا قرین به صحت بیشترى دانست.
ظاهراً چنان‌كه برخى نیز گفته‌اند در شمار سوختگان، مبالغه شده تا با تصویر فجیع‌تر و هولناك‌ترى از حادثه، تأثیر بیشترى بر مخاطب گذاشته شود. چه بسا مورخى عددى را گفته و دیگران نیز از او پیروى كرده‌اند.[۶۹] یكى از پژوهشگران با تردید در ارقام یاد شده، نجران را شهرى كوچك دانسته كه شمار ساكنانش بیش از چند صد نفر نبوده است، افزون بر آن با توجه به گزارش‌هاى تاریخى، ذونواس همه مردمان را نكشت. وى شماره بیش از 200 نفر را كه در سرود یوحنا آمده است معقول و مقرون به صحت بیشترى مى‌داند.[۷۰]
حادثه اخدود مورد توجه خاورشناسان نیز قرار گرفته است. پرفسور رودى پارت، مترجم و مفسر قرآن به زبان آلمانى با ردّ نظر مفسران مسلمان و در استنباطى غریب، مراد از اخدود را جهنم و اصحاب اخدود را مشركان ستمگر مكه دانسته است.[۷۱]
پرفسور ویلیام مونتگمرى وات پس از كاوش‌هاى باستان‌شناسى «عرفان شهید»، دانشمند مسلمان آمریكایى و مدارك جدیدى كه وى در كتاب شهداى نجران بدست داده است، با بیان اشكالات زبانشناختى دیدگاه رودى پارت به نقد آن پرداخته است. بر اساس كاوش‌هاى عرفان شهید، بالغ بر 2000 نفر از نجرانیان در كلیسا حبس و به وسیله انبوهى از ‌هیزم انباشته شده در گرداگرد آن، سوزانده شده‌اند.[۷۲]
نقد و نظر روایات چهارگانه ذكر شده كه مایه‌هاى اصلى آن از گزارش‌هاى منابع اهل كتاب درباره كشتار نصاراى نجران گرفته شده و در ادامه، دچار داستان‌پردازى و افسانه سرایى گشته است به ‌رغم تناقض آشكار و اشكالات آن، در تفسیر سوره بروج و شرح تاریخى حادثه اخدود، مورد استناد بسیارى از مفسران قرار گرفته است، در حالى ‌كه حادثه نجران كه جدال پیروان مسیحیت و یهود را بر سر انگیزه‌هاى سیاسى و اقتصادى با پوشش مذهبى به تصویر مى‌كشد با گزارش قرآن كه سبب كشتار مؤمنان را فقط ایمان توحیدى آنان مى‌داند: «وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» (سوره بروج/85، 8) چندان سازگار نیست.
بر اساس همین آیه، قاتلان در شمار موحدان نبوده و مؤمنان را به پرستش غیرخدا فرامى‌خوانده‌اند[۷۳] و این چنان‌كه شمارى از پژوهشگران نیز گفته‌اند با یهودى بودن ذونواس و پیروانش همخوانى ندارد،[۷۴] هر چند برخى با این سخن كه در آن زمان، آیین یهود منسوخ و مسیحیت بر حق بوده درصدد رفع این اشكال برآمده‌اند؛[۷۵] همچنین بر پایه روایتى كه در آن امام علىعلیه‌السلام نظر اسقف نجران درباره اصحاب اخدود را ناصواب دانسته، به احتمال بسیار زیاد حادثه نجران به عنوان مصداق واقعه اخدود، رد شده است.
یافته‌هاى باستان‌شناسى عرفان شهید نیز ناسازگارى حادثه نجران را با گزارش قرآن كه از گودال آتشین سخن مى‌گوید(بروج‌/‌85، 4‌ـ‌5) تأیید مى‌كند، بنابراین از مجموع قراین برمى‌آید كه كشتار نجرانیان با توجه به گزارش‌هاى موجود آن، نمى‌تواند مصداق حادثه اخدود باشد.
گویا قرابت زمانى حادثه نجران و ماندن خاطره آن در اذهانِ صحابه از یك سو[۷۶] و گسترش گزارش‌هاى اهل كتاب در جامعه اسلامى و نفوذ آن در منابع تاریخى و حدیثى از سوى دیگر باعث انطباق گزارش قرآن بر این حادثه گشته ‌است. افزون بر روایت یاد شده، گزارش‌هاى پراكنده دیگرى در منابع حدیثى، تفسیرى و داستانى مسلمانان آمده كه این رویداد تاریخى را به امم دیگرى غیر از نصاراى نجران مرتبط مى‌سازد:

2.پیروان پیامبر حبشی

در روایتى كه عیاشى به سند خود از جابر از امام محمدباقر علیه‌السلام نقل مى‌كند، على علیه‌السلام نظر اسقف نجران درباره هویت اصحاب اخدود را نادرست خوانده و از پیامبرى در حبشه سخن مى‌گوید كه كافران قوم در جنگ با وى شمارى از یاران او را كشته و گروهى دیگر را به همراه خود وى اسیر مى‌كنند. آنگاه او را به همراه كسانى كه از پیروى او دست بردار نبودند، وادار مى‌كنند كه خود را در گودال آتش افكنند.[۷۷] این روایت به این كه مراد از اصحاب اخدود كافران‌اند یا مؤمنان اشارتى نكرده است. حبشى بودن اصحاب اخدود و پیامبر آنان از برخى طرق دیگر نیز از على علیه‌السلام گزارش شده است كه در آن، حضرت ضمن خواندن آیه «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِّن قَبْلِكَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ...»(سوره غافر/40، 78)، ظاهراً اصحاب اخدود را از جمله اقوامى دانسته كه در قرآن ذكرى از پیامبر آنان نرفته است.[۷۸] این روایت با ظاهر گزارش قرآن نیز سازگار است.

3. مـؤمنان مـنطقه مذارع

بر پایه روایت قتاده از على علیه‌السلام اصحاب اخدود گروهى از مردمان محلى به نام «مَذارع» در یمن بودند كه دو بار بین آنان جنگ درگرفت و مؤمنان پیروز شدند. آنان با هم عهد كردند كه با یكدیگر خدعه و نیرنگ نكنند؛ اما كافران از در مكر و حیله وارد شده با غلبه بر مؤمنان و پیشنهاد یكى از خود آن‌ها گودالى از آتش فراهم كرده، كسانى را كه از پذیرش آیین كفر سر باز زدند در آتش افكندند.[۷۹] این گزارش از یك سو به سبب سخن گفتن از مكر كافران، شباهتى به حادثه نجران دارد كه در آن ذونواس از راه سوگند، نجرانیان را فریفت و از سویى دیگر برخلاف ظاهر روایت قرآن، اصحاب اخدود را اعم از كافران و مؤمنان معرفى مى‌كند.

4.قومی‌ از مجوس

در گزارش دیگرى كه ابن اَبزَى و ابن جُبَیر نقل كرده‌اند، على علیه‌السلام ضمن اهل كتاب دانستن مجوس، از حلیت شراب در شریعت آنان، آمیزش یكى شاهان مجوس در حال مستى با خواهر خود، پشیمانى پس از هوشیارى و چاره‌جویى او سخن ‌مى‌گوید. بنابراین گزارش وى در توجیه خطاى خود، از جواز شرعى ازدواج با خواهر سخن ‌گفت و كسانى را كه از صحه گذاشتن بر آن سرباز مى‌زدند، در گودال آتش افكند.[۸۰] این گزارش نیز كه منشأ نزاع را نسبت نارواى یك حكم به شریعت الهى و عدم پذیرش آن از سوى مردم، نه كفر و ایمان به خدا و طرفین نزاع را پیروان یك ‌دین توحیدى معرفى مى‌كند، با گزارش قرآن سازگار نیست.

5. گروهی از بنی اسرائیل

روایت منسوب به ابن‌عباس و عطیه عوفى، اصحاب اخدود را گروهى از بنى‌اسرائیل معرفى مى‌كند كه شمارى از مردان و زنان مؤمن را در گودال آتش سوزاندند. ضحاك نیز آنان را از بنى‌اسرائیل دانسته است.[۸۱]

6. پیروان دانیال نبی

برخى نیز این داستان را بر دانیال نبى و یارانش تطبیق كرده‌اند كه به سبب سجده نكردن بر بت به فرمان بُختُ نُصَّر در آتش افكنده شدند؛ اما آتش در آنان كارگر نیفتاد و رهایى یافتند.[۸۲] این گزارش كه تطبیق آن با حادثه اخدود مورد توجه و تأیید برخى پژوهشگران معاصر و نیز برخى خاورشناسان قرار گرفته[۸۳] از عهد عتیق گرفته شده است، با این تفاوت كه بر اساس روایت عهد عتیق كسانى كه به سبب سجده نكردن بر مجسمه طلایى در میدان شهر بابل و به فرمان نِبُوكَد نِصَّر (بُختُ نُصَّر) (605‌ـ‌562‌ ق.‌م) در «تنور» آتش افكنده شدند، سه تن از یاران دانیال بودند؛ نه خود وى كه از مقربان دربار بابل به شمار مى‌رفت و آتش بدون تأثیر در آنان، نگهبانانى را كه آن‌ها را در آتش انداختند، در كام خود فرو برد.[۸۴] به اعتقاد جواد على هیچ گزارشى درباره اصحاب اخدود در تاریخ بابل، حتى در تاریخ یهود نیامده است،[۸۵]بنابراین، روایت فوق از اسرائیلیات و ظاهراً همان گزارش عهد عتیق درباره یاران دانیال علیه‌السلام است كه به وسیله یهود و در شكل تحریف شده در اختیار راویان مسلمان قرار گرفته است.[۸۶]

7. گروهی از مؤمنان معتزل

ربیع ‌بن ‌انس در روایتى شبیه به گزارش پیشین، اصحاب اخدود را گروهى از مؤمنان دانسته كه در روزگارى از مردمان كناره گرفتند. ستمگرى بت‌پرست آیین خود را بر آنان عرضه ‌كرد و گروهى را كه از پذیرش آن سر‌باز ‌زدند در گودال آتش افكند؛ اما خداوند با قبض روح و پیش از سوختن، آنان را نجات داد و خود كافران گرفتار آتش شدند.[۸۷] این دو گزارش اخیر با روایتقرآن، دیدگاه جمهور مفسران و نیز گزارش‌هاى دیگر كه بر كشته شدن مؤمنان دلالت ‌دارد، سازگار نیست.[۸۸]

8. گروهی از بت پرستان یمن

بر اساس گزارش مبهمى از مقدسى، تُبَّع (ذونواس) كه در مدینه به آیین یهود گرویده و دو ‌نفر از احبار را همراه خود به یمن آورده بود، با قوم خویش كه یهودى شدن را بر او خرده مى‌گرفتند، دچار اختلاف شدند و براى داورى به كوهى رفتند كه از دیرباز جایگاه حل منازعه بود و آتشى در آن قرار داشت كه مى‌گفتند: ستمكاران را سوزانده، به ستمدیده آسیبى نمى‌رساند. آتش، بت‌پرستان را سوزاند اما احبار و همراهان نجات‌یافتند، از این‌رو مردمان زیادى از اهل یمن به آیین یهود گرویدند.[۸۹] ظاهر این گزارش نشان ‌مى‌دهد كه بت‌پرستان یمن كه یهودى ‌شدن را بر ذونواس خرده مى‌گرفتند، در آتش سوختند؛ از این‌رو اشكالات گزارش پنجم و ششم بر این روایت نیز وارد است، افزون بر آن در این روایت سخن از «اُخدود» به میان نیامده بلكه از یك آتش افسانه‌اى یاد شده است.

9. قبیله بـنی تمیم

برخى نیز اصحاب اخدود را عمرو ‌بن ‌هند مشهور به «مُحرِق» و یاران وى دانسته‌اند كه 100‌ تن از افراد قبیله بنى‌تمیم را در آتش سوزاند.[۹۰] وى را پادشاه ستمگرى دانسته‌اند كه در سال‌هاى 554‌ـ‌569 میلادى بر حیره حكومت مى‌كرده است.[۹۱] این پراكندگى در محتواى گزارش‌ها چه بسا مى‌تواند در مقام قضاوت و گزینش، تردید آفرین باشد، از این‌رو مفسرانى چون ابن‌كثیر، فخر‌رازى و علامه طباطبایى در مقام رفع تعارض، این احتمال را مطرح ساخته‌اند كه شاید جماعتى با ویژگی‌هاى اصحاب اخدود بیش از یك گروه بوده باشند و گزارش قرآن ناظر به همه آن‌هاست،[۹۲] چنان‌ كه برخى مفسران تابعى نیز بر این باورند كه مصداق حادثه اخدود بیش از یك‌بار تحقق یافته است. بر اساس نقل عبدالرحمن‌ بن ‌جبیر، اصحاب اخدود یك بار در زمان تُبَّع (ذونواس) در یمن، دیگر بار در زمان كنستانتین (306‌ـ‌337‌ م.) در قسطنطنیه و بار سوم در زمان بُختُ نُصَّر در بابل مصداق یافته است،[۹۳] اما برخى تاریخ پژوهان تصریح كرده‌اند كه در تاریخ مسیحیت گزارشى از شكنجه نصارا به دست كنستانتین نیامده است، بلكه برخى روایات از آن حكایت دارد كه وى در سال 311‌ میلادى نصرانیت را به عنوان یكى از ادیان رسمى در قلمرو امپراطورى خویش به رسمیت شناخت؛ چنان‌كه پاره‌اى دیگر از گزارش‌ها از نصرانى شدن وى در سال 312 میلادى حكایت مى‌كند؛[۹۴] همچنین در نقلى، مصادیق اصحاب اخدود سه كس گزارش شده است: یكى ذونواس، دیگرى اُنطیاخُوس رومى در شام و سومى بُختُ نُصَّر در فارس. در این نقل گزارشقرآن فقط ناظر به حادثه نجران دانسته شده است.[۹۵] 

نقد و نظر به نظر مى‌رسد با توجه به این كه گاهى از سوزاندن به عنوان كیفرى شدید در اعصارى از تاریخ مانند قرون وسطا بر ضد مخالفان اعتقادى استفاده مى‌شد، حوادثى از این دست بارها در میان ملل گوناگونى روى داده است و گزارش آن‌ها در فرایند تماس فرهنگى، در جوامع دیگر از جمله جوامع اسلامى راه یافته و با توجه به برخى مشابهت‌هاى ظاهرى در تفسیر گزارش قرآن از حادثه اخدود مورد توجه مفسران قرار گرفته است، در حالى ‌كه بیشتر روایت‌هاى ذكر شده داراى نوعى ناسازگارى درونى میان خود و بیرونى با ظاهر گزارش قرآن است و در هیچ یك از آن‌ها نیز سخن از تعدد حادثه به میان نیامده ‌است، افزون بر آن سیاق آیات مربوط به ویژه ظاهر «إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ × وَهُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ»(بروج/ 85، 6‌ـ‌7) و بیش از آن، ظاهر «اصحاب الأُخدود» ـ‌ همانند موارد مشابهى چون «اصحاب‌الكهف»، «اصحاب الجنة» و‌... ‌ـ همچنین مفرد بودن «اخدود» و «ال» تعریف آن نشان مى‌دهد كه گزارش قرآن مربوط به یك حادثه و قوم است، چنان‌كه این نظر از مقاتل نیز گزارش شده است، بنابراین احتمال تعدد كه تنها براى جمع بین گزارش‌ها و به قصد رفع تعارض و تردیدزدایى طرح شده، درست به نظر نمى‌رسد و تنها گزارشى مانند روایت مربوط به پیامبر حبشى را مى‌توان مصداق حادثه اخدود تلقى كرد كه با نگرشى فراتر از نزاع قومى، سیاسى، اقتصادى یا اختلاف دو گروه موحد یا پیروان یك آیین به حادثه پرداخته و جدال مورد توجه قرآن میان كفر و ایمان، در آن قابل ترسیم باشد.

پانویس

1.المصباح، ج2، ص333؛ مفردات، ص475، «صحب». پرش به بالا↑

2.مفردات، ص‌ 475. پرش به بالا↑

3.همان، ص‌ 276؛ تهذیب اللغه، ج‌6، ص‌560؛ لسان‌العرب، ج‌4، ص‌33، «خدد». پرش به بالا↑

4.ترتیب‌العین، ص‌ 214؛ لسان‌العرب، ج‌ 4، ص‌ 33؛ تهذیب اللغه، ج‌ 6، ص‌ 560، «خدد». پرش به بالا↑

5.فى ظلال‌القرآن، ج‌ 6، ص‌ 3873؛ مع قصص السابقین فى‌القرآن، ج‌ 3، ص‌ 272. پرش به بالا↑

6.جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 170‌ـ‌171؛ الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 731؛ مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 709. پرش به بالا↑

7.جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 170‌ـ‌171؛ الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 731؛ مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 709. پرش به بالا↑

8.مجمع‌البیان، ج‌10، ص‌ 709؛ فى ظلال‌القرآن، ج‌ 6، ص‌ 3871‌ـ‌3872؛ مع قصص‌ السابقین فى‌القرآن، ج‌ 3، ص‌ 315. پرش به بالا↑

9.الكشاف، ج‌4، ص‌732؛ المیزان، ج‌20، ص‌251؛ الفرقان، ج‌30، ص‌265. پرش به بالا↑

10.تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 434؛ البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 182؛ الكامل، ج‌ 1، ص‌ 425. پرش به بالا↑ 

11.مسند احمد، ج 7، ص 27‌ـ‌28؛ المحاسن، ص‌ 250؛ بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 438‌ـ‌444. پرش به بالا↑ 

12.جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 165؛ مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 705‌ـ‌707؛ الدرالمنثور، ج‌ 8، ص‌ 465‌ـ‌466. پرش به بالا↑ 

13.جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 167؛ مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 709؛ التفسیرالكبیر، ج‌ 31، ص‌ 119. پرش به بالا↑ 

14.تاریخ یعقوبى، ج 1، ص 199؛ الكامل، ج 1، ص 429؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191. پرش به بالا↑ 

15.بین الحبشة والیمن، ص‌ 51‌؛ المفصل، ج‌ 3، ص‌ 464. پرش به بالا↑ 

16.بین الحبشة و الیمن، ص‌ 51‌؛ المفصل، ج‌ 3، ص‌ 464. پرش به بالا↑ 

17.المفصل، ج 2، ص 507؛ معجم‌البلدان، ج 5، ص 266؛ فجرالاسلام، ج‌ 1، ص‌ 44. پرش به بالا↑ 

18.تاریخ اسلام، ص‌ 25‌ـ‌35؛ الشهداء الحمیریین، ص‌ 23. پرش به بالا↑ 

19.المفصل، ج ‌7، ص‌ 282. پرش به بالا↑ 

20.المفصل، ج‌ 2، ص‌ 626‌ـ‌627؛ ج‌ 7، ص‌ 282. پرش به بالا↑ 

21.التیجان، ص‌ 301؛ المعارف، ص‌ 637؛ العرب على حدود بیزنطة و ایران، ص‌ 89‌ـ‌105. پرش به بالا↑ 

22.المفصل، ج‌ 3، ص‌ 462‌ـ‌463، 469‌ـ‌470. پرش به بالا↑ 

23.بین‌الحبشة والعرب، ص ‌45. پرش به بالا↑ 

24.تاریخ ایرانیان و عرب‌ها در زمان ساسانیان، ص‌ 330‌ـ‌331. پرش به بالا↑ 

25.تاریخ ایرانیان و عرب‌ها در زمان ساسانیان، ص‌ 330‌ـ‌331. پرش به بالا↑ 

26.تاریخ ایرانیان و عرب‌ها در زمان ساسانیان، ص‌ 330‌ـ‌331. پرش به بالا↑

27.ر.ك: دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص 108. پرش به بالا↑ 

28.ر.ك: دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص 108. پرش به بالا↑ 

29.بین‌الحبشة والعرب، ص ‌46‌ـ‌47. پرش به بالا↑ 

30.ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج‌ 9، ص‌ 106‌ـ‌108. پرش به بالا↑ 

31.ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج‌ 9، ص‌ 106‌ـ‌108. پرش به بالا↑ 32.همان، ص‌ 108‌ـ‌109. پرش به بالا↑

33.همان، ص‌ 108‌ـ‌109. پرش به بالا↑ 

34.الشهداء الحمیریین، ص‌ 16‌ـ‌17. پرش به بالا↑ 

35.همان، ص‌ 109. پرش به بالا↑ 

36.دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج‌ 9، ص‌ 109. پرش به بالا↑ 

37.تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 434؛ البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 182؛ الكامل، ج‌ 1، ص‌ 428‌ـ 429. پرش به بالا↑ 

38.بین الحبشة والعرب، ص‌ 52‌ـ‌55. پرش به بالا↑ 

39.همان، ص‌ 50. پرش به بالا↑ 

40.تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 434؛ البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 182‌ـ‌185؛ الكامل، ج‌ 1، ص ‌425‌ـ‌430. پرش به بالا↑ 

41.الكامل، ج‌ 1، ص‌ 313، 426؛ تذكرة‌الحفاظ، ج‌ 1، ص‌ 100‌ـ‌101؛ سیر اعلام‌النبلاء، ج‌ 4، ص‌ 545. پرش به بالا↑ 

42.شیخ المضیره، ص‌ 24. پرش به بالا↑ 

43.الطبقات، ج‌ 6، ص‌ 70‌ـ‌71؛ تذكرة‌الحفاظ، ج‌ 1، ص‌ 100‌ـ‌101؛ میزان‌الاعتدال، ج‌ 4، ص‌ 352. پرش به بالا↑ 

44.تاریخ یعقوبى، ج‌ 1، ص ‌199؛ تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 436؛ الكامل، ج‌ 1، ص‌ 426. پرش به بالا↑ 

45.البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 182‌ـ‌183؛ تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص ‌436. پرش به بالا↑ 

46.عرائس المجالس، ص‌ 438؛ روض‌الجنان، ج‌ 20، ص‌ 216. پرش به بالا↑ 

47.البدء والتاریخ، ج ‌3، ص‌ 182‌ـ‌183؛ تاریخ یعقوبى، ج ‌1، ص 199؛ تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 436. پرش به بالا↑ 

48.تحفة الاحوذى، ج‌ 8، ص‌ 182‌ـ‌183. پرش به بالا↑ 

49.المفصل، ج‌ 6، ص‌ 611. پرش به بالا↑ 

50.سنن ترمذى، ج‌ 5، ص‌ 107. پرش به بالا↑ 

51.همان؛ مسند احمد، ج ‌7، ص‌ 27‌ـ‌28؛ صحیح مسلم، ج‌ 9، ص‌ 471‌ـ‌474. پرش به بالا↑ 

52.تفسیر قرطبى، ج ‌19، ص ‌189، 193؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 527. پرش به بالا↑

53.الطبقات، ج‌ 3، ص‌ 170؛ اختیار معرفة الرجال، ج‌ 1، ص‌ 189؛ الاعلام، ج‌ 3، ص‌ 210. پرش به بالا↑ 

54.تحفة الاحوذى، ج‌ 9، ص‌ 183. پرش به بالا↑ 

55.تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 527. پرش به بالا↑ 

56.الكامل، ج‌ 1، ص‌ 429. پرش به بالا↑ 

57.تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191. پرش به بالا↑ 

58.مجمل‌التواریخ، ص‌ 169؛ الاخبارالطوال، ص‌ 61؛ البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 179‌ـ 180. پرش به بالا↑ 

59.موسوعة التاریخ الاسلامى، ج‌ 1، ص‌ 129. پرش به بالا↑ 

60.تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 436. پرش به بالا↑ 

61.المعارف، ص‌ 637. پرش به بالا↑ 

62.البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 182؛ الاغانى، ج‌ 22، ص‌ 320‌ـ‌321؛ المحبر، ص‌ 368. پرش به بالا↑ 

63.البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 183؛ تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 436؛ السیرة النبویه، ج‌ 1، ص‌ 35. پرش به بالا↑ 

64.البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 182؛ التیجان، ص‌ 301؛ المعارف، ص‌ 637. پرش به بالا↑ 

65.عرائس المجالس، ص‌ 439؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 192؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 31، ص‌ 118. پرش به بالا↑ 

66.تاریخ طبرى، ج 1، ص 436؛ الكامل، ج 1، ص‌ 429؛ السیرة‌النبویه، ج‌ 1، ص‌ 35. پرش به بالا↑ 

67.المحن، ص‌ 119. پرش به بالا↑ 

68.مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 707؛ عرائس المجالس، ص‌ 439. پرش به بالا↑ 

69.دراسات تاریخیه، ج‌ 1، ص‌ 362. پرش به بالا↑ 

70.تاریخ الیهود، ص‌ 45. پرش به بالا↑ 

71.بیّنات، ش‌ 21، ص‌ 51. پرش به بالا↑ 

72.بیّنات، ش‌ 21، ص‌ 51. پرش به بالا↑ 

73.تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 528؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191؛ معجم‌البلدان، ج‌ 5، ص‌ 268. پرش به بالا↑ 

74.تاریخ‌الجاهلیه، ص 74؛ معجم‌البلدان، ج‌ 5، ص‌ 268؛ دراسات تاریخیه، ج‌ 1، ص‌ 365. پرش به بالا↑ 

75.موسوعة‌التاریخ الاسلامى، ج‌ 1، ص‌ 129. پرش به بالا↑ 

76.كیهان اندیشه، ش‌ 70، ص‌ 28؛ اعلام‌قرآن، ص‌ 138. پرش به بالا↑ 

77.مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 707؛ المحاسن، ص‌ 250؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191. پرش به بالا↑ 

78.الدرالمنثور، ج‌ 7، ص‌ 306. پرش به بالا↑ 

79.جامع‌البیان، مج ‌15، ج‌ 30، ص‌ 166؛ الدرالمنثور، ج‌ 8، ص‌ 465‌ـ‌466. پرش به بالا↑ 

80.جامع‌البیان، مج ‌15، ج‌ 30، ص‌ 165‌ـ‌166؛ مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 706؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191. پرش به بالا↑ 

81.جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 167؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191. پرش به بالا↑ 

82.كمال الدین، ص‌ 226؛ نوادر المعجزات، ص‌ 13؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 526. پرش به بالا↑ 

83.اعلام قرآن، ص‌ 138. پرش به بالا↑ 

84.كتاب مقدس، دانیال 3: 1‌ـ‌26. پرش به بالا↑ 

85.المفصل، ج‌ 6، ص‌ 615. پرش به بالا↑ 

86.دراسات تاریخیه، ج‌ 1، ص‌ 364. پرش به بالا↑ 

87.جامع‌البیان، مج ‌15، ج‌ 30، ص‌ 169. پرش به بالا↑ 

88.التفسیرالكبیر، ج 31، ص 119؛ روح‌المعانى، مج‌ 16، ج‌ 30، ص‌ 160. پرش به بالا↑ 

89.البدء والتاریخ، ج‌ 3، ص‌ 180‌ـ‌181. پرش به بالا↑ 

90.جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 165‌ـ‌169؛ تفسیرقرطبى، ج‌ 19، ص‌ 189؛ روح‌المعانى، مج‌ 16، ج‌ 30، ص‌ 151‌ـ‌160. پرش به بالا↑ 

91.البدء والتاریخ، ج 3، ص 203؛ تاریخ سنى ملوك ‌الارض والانبیاء، ص‌ 72؛ المعارف، ص‌ 648. پرش به بالا↑ 

92.تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 529؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 31، ص‌ 118؛ المیزان، ج‌ 20، ص‌ 257. پرش به بالا↑ 

93.تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 529؛ البدایة والنهایه، ج‌ 2، ص‌ 103. پرش به بالا↑ 

94.دراسات تاریخیه، ج‌ 1، ص‌ 363‌ـ‌364. پرش به بالا↑ 

95.مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 707؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 19، ص‌ 191؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 529‌ـ‌530.

نوشته شده توسط Hidara در شنبه پنجم آبان ۱۳۹۷ |
 
اصحاب سبت

گروهى از عذاب‌شدگان یهود بر اثر سرپیچى از فرمان خداوند درباره حرمت كار در روز شنبه.

این واژه به ‌صورت صریح تنها یك بار در آیه 47 سوره نساء/4 بكار رفته است؛ ولى در آیات 65‌ـ‌66 سوره بقره/2؛ 154 سوره نساء/4؛ 78 سوره مائده/5؛ 163 سوره اعراف/7 و 124 سوره نحل/16 داستان این قوم و سرانجام آنان بیان گردیده است.

«اصحاب سبت» از قوم ‌بنى‌اسرائیل بودند: «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ...» (سوره مائده/5، 78) و در شهرى ساحلى به ‌نام «اَیله» [۱] میان «مصر» و «مدین» یا «مدین» یا «طبریه» یا «مقنا» (كه بین «مدین» و «عینونا» قرار داشته) زندگى مى‌كرده‌اند.[۲]

این قوم در عصر پیامبرى حضرت داود علیه‌السلام بوده[۳] و شمار آنان را 70000 یا 12000 نفر گفته‌اند.[۴] گروهى از مورخان و مفسران نیز آن‌ها را بخشى ازقوم ثمود پنداشته‌اند كه بر اثر همجوارى با بنى‌اسرائیل به دیانت یهود گرویده‌اند.[۵]

خداوند یهود را به امساك <(خوددارى از كار) و تعظیم روز جمعه فرمان داد؛[۶] اما آنان در این فرمان الهى اختلاف كرده با این باور كه روز شنبه به سبب پایان یافتن آفرینش آسمان‌ها و زمین در آن روز بزرگترین روزهاست،[۷] از پذیرفتن روزى جز شنبه سرباز زده، فرمان خداوند را نادیده گرفتند. از این ‌رو خداوند نیز كار را بر آن‌ها سخت گرفت و كار كردن در آن روز از جمله صید ماهى كه با توجه به ساحلى بودن محل سكونتشان از كارهاى رایج و مهم آن قوم بود، بر آن‌ها حرام گشت:[۸]

«إِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ...» (سوره نحل/16، 124) یهودیان تا مدتى بر این فرمان پایبند بوده، در روزهاى شنبه با تعطیل كردن كار به عبادت و استراحت مى‌پرداختند؛ ولى ماهیان چون روزهاى شنبه خود را در امان مى‌دیدند به ‌صورت انبوه در كناره‌هاى دریا و روى آب نمایان مى‌شدند به ‌گونه‌اى كه سطح آب دیده نمى‌شد:

«...‌تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً...» (سوره اعراف/7، 163)؛ ولى در روزهاى دیگر به زیر آب رفته و جز شمار اندكى بر روى آب نمى‌آمدند: «...‌وَيَوْمَ لاَ يَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِيهِمْ...» (سوره اعراف/7، 163) آنان مدتى این وضع را تحمل ‌كرده مانند گذشتگان و پدرانشان از صید ماهى در روز شنبه پرهیز مى‌كردند؛ ولى پس از آن نتوانستند بر تمایلات نفسانى خود چیره شوند و چون از یك سو نمى‌خواستند از فرمان الهى سرپیچى كرده، گرفتار كیفر شوند و از سوى دیگر حاضر نبودند از خیل ماهیان روز شنبه بى‌بهره باشند به حیله‌اى دست زدند كه ظاهر آن فرمانبرى و باطنش نافرمانى بود.

آنان در كنار دریا حوضچه‌هایى حفر كرده و از طرف دریا جوی‌هایى را به این حوضچه‌ها كشیدند. روز شنبه هنگامى كه آب دریا بالا مى‌آمد به وسیله این جوی‌ها ماهیان زیادى به سوى حوضچه‌ها هدایت مى‌شدند و هنگامى كه آب دریا پایین مى‌آمد در آن حوضچه‌ها گرفتار مى‌شدند و در روز یكشنبه آن‌ها را صید مى‌كردند.[۹]

برخى نیز گفته‌اند: آن‌ها در شب شنبه تورهاى ماهیگیرى را مى‌گستراندند و چون روز شنبه ماهیان زیادى در تورها جمع مى‌شد روز یكشنبه تورها را جمع‌آورى مى‌كردند و از این راه اموال فراوانى بدست مى‌آوردند.[۱۰] در آغاز این كار با ترس و پنهانى صورت مى‌گرفت ولى به تدریج در میان آنان گسترش یافت و صورتى آشكار به خود گرفت؛ اما در برابر این گروه كه با حیله به صید ماهى مى‌پرداختند دو گروه دیگر وجود داشتند: گروهى كه نه به صید ماهى مى‌پرداختند و نه صیادان را از این كار نهى مى‌كردند و موعظه آن‌ها را بى‌فایده دانسته، مى‌گفتند: آنان را به حال خود واگذارید تا نابود یا به عذاب الهى گرفتار شوند:

«...لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا...»(سوره اعراف/7، 164) گروه دیگر كسانى بودند كه به فرمان‌هاى پیامبرشان پایبند بوده و به امید این كه گناهكاران به سخنانشان گوش فرا داده از این عمل دست بكشند به هدایت گمراهان پرداخته و آنان را از این كار باز مى‌داشتند. این گروه كه به گفته برخى حدود 10000 نفر[۱۱] بودند هنگامى كه دیدند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد از آنان جدا شدند.[۱۲]

به تصریح قرآن، گروهى كه در برابر این منكر ساكت نشده و نهى از منكر نمودند، نجات یافته گرفتار عذاب نشدند: «...أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ...». (سوره اعراف/7، 165)؛ اما درباره گروه دوم كه نهى از منكر را ترك كردند. برخى از مفسران گفته‌اند كه آن‌ها نیز نجات یافتند زیرا آیه «...‌وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ».(سوره اعراف/7، 165) آنان را دربر نمى‌گیرد چون آن‌ها مى‌دانستند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد.[۱۳]

برخى دیگر مى‌گویند: آنان دچار عذاب شده به ‌صورت مورچه مسخ شدند[۱۴] و آیه «...‌وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِيسٍ...» (سوره اعراف/7، 165) شامل آن‌ها نیز مى‌شود زیرا خداوند فقط نهى كنندگان از منكر را از نجات‌یافتگان خوانده است: «فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ...». (اعراف/7، 165) گروهى از مفسران نیز درباره آنان سكوت كرده سرانجام آنان را نامعلوم دانسته‌اند.[۱۵]

اما گروهى كه ماهى صید مى‌كردند به ‌صورت میمون مسخ شدند: «فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ» (سوره اعراف/7، 166) آیه ‌65 سوره بقره/2 نیز تجاوزكارى اصحاب سبت و مسخ شدن آنان به میمون را گزارش مى‌كند: «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ» و طبق برخى روایات و گفته مفسران و مورخان بعد از سه[۱۶] یا 7[۱۷] روز باد و باران شدیدى همه آنان را به درون دریا ریخت و هیچ فردى از آنان بر روى خشكى نماند؛[۱۸]همچنین بنابر نظر بیشتر مفسران از آیه «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوا وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ» (سوره مائده/5، 78) برمى‌آید كه قومى كه بر اثر نافرمانى از دستور خدا مورد لعنحضرت داود علیه‌السلام قرار گرفتند همان اهل «اَیله» بودند و به سبب بى‌اعتنایى به حرمت صید ماهى در روز شنبه حضرت داود علیه‌السلام آنان را نفرین كرد و گفت: «خدایا آن‌ها را لباس لعنت و عذاب بپوشان» و خداوند آن‌ها را به ‌صورت میمون مسخ كرد.[۱۹]

از دیگر آیاتى كه مفسران آن را درباره گناه اصحاب سبت دانسته‌اند آیه «قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَلِكَ مَثُوبَةً عِندَاللّهِ مَن لَّعَنَهُ اللّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً وَأَضَلُّ عَن سَوَاء السَّبِيلِ» (سوره مائده/5، 60) است كه ضمیر «مِنهُم» در آن به اصحاب سبت باز مى‌گردد. بر اثر گناهى كه مرتكب شده بودند خداوند جوانان آن‌ها را به میمون و پیرانشان را به خوك مسخ كرد.[۲۰]

برخى دیگر نیز گفته‌اند: كسانى ‌كه به میمون مسخ شدند اصحاب سبت و كسانى كه به خوك مسخ شدند كافرانى بودند كه پس از معجزه حضرت عیسى علیه‌السلام و نزول مائده آسمانى همچنان بر كفر خود اصرار ورزیدند.[۲۱]شایان ذكر است كه «قرده» در قرآن فقط در سه آیه پیش گفته آمده و همه موارد مربوط به داستان اصحاب سبت است.

كیفیت مسخ اصحاب سبت:

مفسران درباره كیفیت مسخ اختلاف نظر دارند؛ بیشتر آنان در ذیل یكى از آیاتى كه درباره اصحاب سبت آمده تصریح دارند كه مسخ آن‌ها جسمانى بوده[۲۲] و آنان به ‌صورت میمون و خوك درآمدند، به ‌گونه‌اى كه مردم نیز آنان را با این هیئت مشاهده كردند.[۲۳]

حتى برخى از مفسران گفته‌اند: مردان آن‌ها به‌ صورت میمون‌هاى نرینه و زنانشان به میمون‌هاى مادینه مسخ شدند.[۲۴] صدرالمتألهین نیز با بیان استدلالى بر این باور است كه مسخ این قوم مى‌تواند، جسمانى باشد و دلیلى بر استحاله آن نیست.[۲۵] در برابر قول اول، گروهى با استناد به این كه مسخ جسمانى مستلزم بازگشت موجود بالفعل به موجود بالقوه است گفته‌اند: مسخ نمى‌تواند جسمانى باشد بلكه قلوبشان مسخ شد.[۲۶]

علامه طباطبایى ضمن پذیرش استحاله بازگشت موجود بالفعل به موجود بالقوه، مسخ را از مصادیق آن ندانسته و قول اول را ‌مى‌پذیرد.[۲۷]

عبرت‌هاى داستان اصحاب سبت:

بیان داستان اصحاب سبت درسى براى همگان است، گرچه تنها پرهیزكاران از این درس بهره مى‌برند: «فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ». (سوره بقره/2، 66)

مفسران گفته‌اند: این آیه خطاب به یهودیان زمان رسول ‌اكرم صلى الله علیه و آله است و مراد از ذكر این داستان مى‌تواند دو چیز باشد:

  1. ‌اظهار معجزه حضرت محمد صلى الله علیه و آله زیرا آن حضرت به رغم نخواندن كتاب و نوشته‌اى، از داستان‌هاى گذشتگان خبر داد.[۲۸]
  2. اندرز و هشدارى است به یهودیان زمانِ حضرت رسول صلى الله علیه و آله كه ممكن است شما هم بر اثر تمرد از فرمان‌هاى خدا گرفتار چنین عذابى شوید. برخى نیز آن را براى اندرز و پند اقوام دیگر دانسته‌اند.[۲۹]

گروهى از مفسران نیز منظور از متقین در آیه «...‌ وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ»(سوره بقره/2، 66) را امت حضرت محمد صلى الله علیه و آله دانسته‌اند؛[۳۰] همچنین از آیه «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ...» (سوره بقره/2، 65) بر‌مى‌آید كه داستان این قوم در كتب مقدس پیشین نیز بیان شده است زیرا مخاطب «عَلِمتُم» یهودیان هستند.

در آیه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُواْالْكِتَابَ آمِنُواْ بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَكُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَى أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَمَا لَعَنَّا أَصْحَابَ السَّبْتِ...» (سوره نساء/4، 47) نیز اهل ‌كتاب را از دچار شدن به عذاب اصحاب سبت برحذر داشته و آن‌ها را نیز به این ‌گونه عذاب‌ها تهدید مى‌كند. از این آیه نیز چنین برمى‌آید كه اهل كتاب نیز از گناه و عذاب این قوم آگاهى داشته‌اند كه خداوند به آن‌ها یادآورى مى‌كند.

درس دیگرِ این داستان اهمیت «نهى از منكر» و سكوت نكردن در برابر پلیدی‌هاست زیرا كسانى كه در برابر گناه صیادان سكوت نكردند، از عذاب نجات یافتند: «...‌أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ...»(سوره اعراف/7، 165) و نیز برخى مفسران از این داستان استفاده كرده‌اند كه امید نداشتن به تأثیر نهى ازمنكر مجوز ترك این واجب ‌نمى‌شود[۳۱] زیرا نهى كنندگان از منكر، در پاسخ كسانى كه این عمل را بى‌فایده مى‌دانستند و مى‌گفتند: «...‌لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا...». (سوره اعراف/7، 164)

گفتند: نهى از منكر ما براى این است كه در برابر خدا عذرى داشته باشیم یا این كه شاید هم نهى ما اثر ‌كرده، آن‌ها از این عمل دست بكشند:[۳۲] «...‌قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ». (سوره اعراف/7، 164)

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج ‌1، ص‌ 223؛ مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 756؛ تفسیر سمرقندى، ج‌ 1، ص‌ 126.
  2. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 756؛ بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 60؛المیزان، ج‌ 8‌، ص‌ 302.
  3. پرش به بالا تفسیر بیضاوى، ج‌ 1، ص‌ 109.
  4. پرش به بالا كشف الاسرار، ج‌ 1، ص‌ 222؛ مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 756.
  5. پرش به بالا المیزان، ج‌ 8‌، ص‌ 302.
  6. پرش به بالا نورالثقلین، ج‌ 1، ص‌ 87‌.
  7. پرش به بالا كتاب مقدس، خروج 31: 12‌ـ‌18؛ تثنیه 5: 12ـ16.
  8. پرش به بالا تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 1، ص‌ 110؛ تفسیر بیضاوى، ج‌ 1، ص‌ 109؛ المیزان، ج‌ 11، ص‌ 370.
  9. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 756؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 7، ص‌ 94؛ نورالثقلین، ج ‌1، ص‌ 86‌.
  10. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 756؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج ‌1، ص‌ 109؛ نمونه، ج‌ 6‌، ص‌ 423.
  11. پرش به بالا بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 56.
  12. پرش به بالا تفسیر بیضاوى، ج‌ 2، ص ‌121؛ فى ظلال‌القرآن، ج‌ 3، ص‌ 1385؛ روض‌الجنان، ج‌ 1، ص‌ 323.
  13. پرش به بالا الكشاف، ج‌ 2، ص‌ 171؛ مجمع‌البیان، ج ‌4، ص‌ 758؛ الدرالمنثور، ج‌ 3، ص‌ 588‌.
  14. پرش به بالا كنزالدقائق، ج‌ 5، ص‌ 223؛ بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 54؛ سعدالسعود، ص‌ 220.
  15. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 756؛ تفسیر بغوى، ج‌ 2، ص‌ 175.
  16. پرش به بالا التبیان، ج 1، ص‌ 290؛ روض‌الجنان، ج 1، ص‌ 324؛ تفسیر ‌صدرالمتألهین، ج‌ 3، ص‌ 468.
  17. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 759؛ البحرالمحیط، ج‌ 1، ص‌ 398.
  18. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 1، ص ‌264.
  19. پرش به بالا همان، ج 3، ص 357؛ المیزان، ج‌ 6، ص‌ 82‌.
  20. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 3، ص‌ 333؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 1، ص‌ 109.
  21. پرش به بالا كشف‌الاسرار، ج‌ 3، ص‌ 165؛ مجمع‌البیان، ج‌ 3، ص‌ 333.
  22. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 759؛ تفسیر صدرالمتالهین، ج‌ 3، ص‌ 472.
  23. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 4، ص‌ 759؛ سعد السعود، ص‌ 219.
  24. پرش به بالا الدرالمنثور، ج‌ 3، ص‌ 588.
  25. پرش به بالا تفسیر صدرالمتالهین، ج‌ 3، ص‌ 472.
  26. پرش به بالا جامع‌البیان، مج ‌1، ج‌ 1، ص ‌472؛ البحر المحیط، ج‌ 1، ص‌ 397.
  27. پرش به بالا المیزان، ج‌ 1، ص‌ 206.
  28. پرش به بالا التفسیر الكبیر، ج‌ 3، ص‌ 110.
  29. پرش به بالا مجمع‌البیان، ج‌ 1، ص‌ 265.
  30. پرش به بالا تفسیر ابن‌كثیر، ج ‌1، ص‌ 111؛ البحرالمحیط، ج‌ 1، ص‌ 399؛ الدرالمنثور، ج‌ 1، ص‌ 185.
  31. پرش به بالا جامع البیان، مج‌ 6، ج‌ 9، ص‌ 124‌ـ‌125؛ التبیان، ج‌ 5، ص‌ 13.
  32. پرش به بالا جامع‌البیان، مج 6، ج 9، ص 124ـ131؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 7، ص‌ 195.

منابع[ویرایش]

ابوالفضل روحى، دائرةالمعارف قرآن کریم، جلد 3، صفحه 408-413.

نوشته شده توسط Hidara در پنجشنبه سوم آبان ۱۳۹۷ |
 
نگاهی مختصر به داستان اصحاب کهف

اصحاب کهف (یاران غار)، عده‌ای مؤمن مسیحی که در دوران حکمرانی یکی از حکمرانان روم باستان به نام دقیانوس(۲۰۱ -۲۵۱م) زندگی می‌کرده‌اند.[۱] آن‌ها جز یکی که یک چوپان به همراه سگش بود، از اشراف‌زادگان و درباریانی بودند که دین خود را از یکدیگر مخفی نگاه می‌داشتند.

آن‌ها پس از ظلم حکومت به سمت غار حرکت کرده و چون به غار رسیدند به خوابی عمیق رفتند[۲] و در حدود سیصد و نه سال خوابیدند.[۳] خداوند آنان را به گونه‌ای قرار داده بود که هرکس به آنان می‌نگریست آنان را بیدار می‌پنداشت، در حالی که در خواب بودند.[۴] آن‌ها پس از این مدت و بعد از بیدار شدن تصور کردند چند ساعتی بیشتر نخوابیده‌اند.[۵] این تردید به گفته برخی، از آن جهت بود که آنان در آغاز روز، وارد غار شده و به خواب رفته و در پایان روز بیدار شده بودند.[۶]آن‌ها بعد از بیداری، پیشنهاد کردند که یکی از آنان به شهر رفته و غذایی تهیه کند.[۷]احساس گرسنگی کردند و یک نفر از آنها که نامش تملیخا بود به شهر رفت تا آب و غذا بخرد. او پس از این که به شهر رسید دید که همه چیز به طرز عجیبی تغییر کرده است، زیرا آنها خود از این که سالهاست در غاری  سکونت داشتند به خواب رفتند مطلع نبودند و احساس می کردند که یک روز یا نیم روزی را در خواب بوده اند. از همین وقتی به شهر رسید و خواست که نان بخرد پولی را به نانوا داد باعث شد نانوا به او شک کند که آیا تو گنج پیدا کرده ای؟ تملیخا گفت خیر چه می گویی!!! از همین رو نانوا او را به نزد حاکم شهر برد تا ماجرا را جستجو کند.

 

داستان اصحاب کهف

 

وقتی تملیخا نزد حاکم رفت به او گفته شد که تو می توانی خمس گنجی که پیدا کرده ای را بدهی و بروی، اما تملیخا سر حرف خود بود و در نتیجه حاکم شهر مجبور شد تا به خانه تملیخا برود. وقتی آنان به نزدیکی خانه یا همان غاری که اصحاب کهف در آن خفته بودند رسیدند، تملیخا کمی جلوتر رفت تا دوستانش را در غار مطلع سازد اما وقتی ماجرا را برای دوستانش در غار تعریف کرد که مردم شهر آمده اند تا ما ببینند تملیخا به آنان گفت که ما سالهاست که به خواب طولانی رفته ایم. دوستانش وقتی از این ماجرا با خبر شدند به دلیل اینکه در بین جهانیان آشوبی به پا نشود آرزوی خواب ابدی کردند. بلافاصله آرزوی آنها برآورده شد و درب غار پوشیده شد. از همین رو داستان اصحاب کهف برای همیشه به پایان رسید و اطلاع دقیق و کاملی از آنان وجود ندارد.

پانویس

  1. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۱۴، ص۴۱۱.
  2.  طبری، ترجمه تفسیر طبری(جامع البیان)، ۱۳۵۶ش، ج‌۱۵، ص‌۲۲۵.
  3.  سوره کهف،آیه۲۵.
  4.  طباطبایی، المیزان، ۱۳۷۴ش، ج‌۱۳، ص‌۲۵۶.
  5.  سوره کهف،آیه۱۸و۱۹
  6.  طبرسی، جوامع الجامع، ۱۳۷۲ش، ج‌۲، ص‌۳۵۷. و مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ۱۳۷۴ش، ج‌۱۲، ص‌۳۷۳.
  7.  سوره کهف،آیات۱۸و۱۹

شمار و نام‌هاى اصحاب كهف[ویرایش]

شمار اصحاب كهف، چنان كه از عنوان داستان در منابع مسيحى يعنى «هفت خفتگان» پيداست، 7 نفر است. برخى نيز آنان را 5 تن و برخى نيز 13 تن نقل كرده‌اند.[۹]

نام‌هاى اصحاب كهف، طبيعتاً نام‌هايى يونانى است زيرا اِفِسوس، از شهرهاى يونان است. اين نام‌ها عبارت است از: مكسملينا، يلميخا، ديمومدس (ديموس)، امبليكوس، مرطونس، بيرونس، كشطونس.[۱۰]

روشن است كه اين نام‌ها با ورود به نوشتارهاى اسلامى و عربى دستخوش تغييراتى شده است، چنان كه طبرى نام‌هاى ايشان را اين گونه نقل كرده است: مكسلمينا، محسلمينا، يمليخا، مرطونس، كسطونس، ويبورس، ويكرنوس، يطبيونس و قالوش.[۱۱] خود وى نيز بر اساس روايتى ديگر نام‌هاى ديگرى را با اندكى تفاوت ذكر مى‌كند.[۱۲]

قرآن مجيد هيچ‌گونه تصريحى درباره شمار اصحاب كهف ندارد و تنها بيان مى‌كند كه مردم در عدد اصحاب كهف اختلاف نظر داشته‌اند؛ برخى ايشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته‌اند: «سَيَقولونَ ثَلثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم و يَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجمـًا بِالغَيبِ ويَقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم» (سوره كهف/ 18،22) و چون «رَجمـًا بِالغَيبِ» را كه اشاره به بى‌دليل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذكر كرده و قول سوم را بدون چنين تعبيرى آورده، برخى نتيجه گرفته‌اند كه قرآن نظر سوم را تأييد مى‌كند.[۱۳]

به هر روى، قرآن شمار كسانى را كه از عدد اصحاب كهف آگاه بودند، اندك مى‌داند: «قُل رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما يَعلَمُهُم اِلاّ قَليلٌ» (سوره كهف/ 18،22)، از اين‌رو به رسول خدا‌صلى الله عليه و آله دستور مى‌دهد كه جز به نحو مستدل با ايشان در اين مورد به گفتگو نپردازد: «فَلا تُمارِ فيهِم اِلاّ مِراءً ظهِرًا». (سوره كهف/ 18،22)

«مراء ظاهر» به معناى بحث غالب و مسلط است؛ بدين معنا كه با آنان چنان با استدلال سخن بگو كه گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال ديگر اين است كه با آنان در خلوت بحث و گفتگو نكن زيرا گفتار تو را تحريف مى‌كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفتگو كن تا نتوانند حقيقت امر را تحريف كنند[۱۴] و چون خداوند خود از همه آگاه‌تر است: «رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم» (سوره كهف/ 18،22) ديگر از هيچ كس درباره اصحاب كهف سؤال مكن: «ولا تَستَفتِ فيهِم مِنهُم اَحَدا». (سوره كهف/ 18،22) زيرا علم خداوند تو را از هر چيز بى‌نياز مى‌كند.[۱۵]

مكان غار اصحاب كهف[ویرایش]

درباره مكانِ غار اصحاب كهف ديدگاه‌هاى متفاوتى وجود دارد:

حادثه مزبور در شهر «اِفِسوس» واقع شده و غار مزبور نيز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسيس) از شهرهاى معروف آسياى صغير (تركيه كنونى و قسمتى از روم شرقى قديم) است. ويرانه‌هاى اين شهر هم اكنون در 73 كيلومترى شهرِ «ازمير» تركيه به چشم مى‌خورد و در كنار قريه «اياصولوك» در كوه «ينايرداغ» هم اكنون غارى بسيار وسيع ديده مى‌شود كه فاصله چندانى با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد.

ورودى اين غار در سمت شمال شرقى بوده و هيچ اثرى از مسجد، صومعه يا كنيسه در آن به چشم نمى‌خورد به عقيده بسيارى، غار مورد اشاره در داستان، همين غار است.[۱۶] اين قول، با نقل‌هاى مسيحى سازگار است.[۱۷]

غار مزبور در نزديكى پايتخت اردن يعنى شهر عمان و در نزديكى روستاى «رجيب» واقع است. بر بالاى اين غار صومعه‌اى ديده مى‌شود كه بر اساس پاره‌اى از قراين، مربوط به قرن پنجم ميلادى است و پس از آن كه مسلمانان آنجا را فتح ‌كردند به مسجد تبديل شد.[۱۸]

اطراف اين غار از دو سمت شرقى و غربى باز است و آفتاب بر آن مى‌تابد و ورودى غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 يا 8 قبر به چشم مى‌خورد. در سال 1963 ميلادى هيئتى اكتشافى از اردن با حفارى به كشف اين غار متروك نايل شد.[۱۹]

  1. غار اصحاب كهف در بتراء از شهرهاى فلسطين است.[۲۰]
  2. در كوه «قاسيون» نزديك دمشق سوريه واقع است.[۲۱]
  3. در شبه جزيره اسكانديناوى، در اروپاى شمالى قرار دارد.[۲۲]
  4. در نزديكى شهر نخجوان در كشور قفقاز واقع است.[۲۳]

علامه طباطبايى بنا به دلايلى ديدگاه اول را به ‌رغم شهرتش، مردود مى‌داند؛ از جمله آن كه از آيه «و تَرَى الشَّمسَ اِذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ و اِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمال».(سوره كهف/18،17)

برمى‌آيد كه نور خورشيد به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن مى‌تابيده است، بنابراين بايد ورودى غار در سمت جنوب باشد در حالى ‌كه دَرِ ورودى غار موجود در شهر اِفِسوس به سمت شمال شرقى است؛ همچنين مضمون آيه «قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى اَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَسجِدا». (سوره كهف/18،‌21)

اين است كه در آن غار يا پيرامون آن، مسجد و عبادتگاهى بنا كردند در حالى ‌كه در غار اِفِسوس اثرى از مسجد يا صومعه يا عبادتگاه ديگر به چشم نمى‌خورد. البته در سه كيلومترى آن كنيسه‌اى وجود دارد كه به هيچ وجه با غار مزبور ارتباطى ندارد،[۲۴] بنابراين از ميان چند ديدگاه ياد شده، ديدگاه دوم با ويژگي‌هاى ذكر شده در آيات قرآن سازگار است و برخى روايات نيز آن را تأييد ‌مى‌كند.[۲۵]

اصحاب ‌كهف در روايات ‌اسلامى[ویرایش]

روايات اسلامى معمولاً اصحاب كهف را همانند روايات مسيحى، جوانانى اشراف زاده دانسته كه در عيد بزرگى با مركب‌هاى خود به بيرون شهر رفتند و بت‌هايى را كه مى‌پرستيدند به همراه خود بردند. خداوند در دل‌هايشان نور ايمان برافروخت و آنان به خداوند يكتا ايمان آوردند و هر چند در آغاز ايمان خود را از يكديگر پوشيده مى‌داشتند؛ اما به تدريج ايمان خود را به يكديگر اظهار كردند.[۲۶]

بر پايه برخى روايات با اين كه پادشاه جبار و بت‌پرست عصر، همه كسانى را كه از پرستش بتها سرباز مى‌زدند، مى‌كشت؛ ولى به اصحاب كهف مدتى مهلت داد تا از ايمان خود بازگردند. آنان از اين فرصت استفاده كرده و به غار پناه بردند.[۲۷] برخى ديگر از روايات، آنان را امين و رازدار پادشاه عصر خود قلمداد كرده كه هدايت يافته و به غار پناه ‌بردند.[۲۸]

روايتى از وهب ‌بن ‌منبه، ماجراى ايمان آوردن اصحاب كهف را كاملاً متفاوت و مربوط به گرويدن جوانان شهر اِفسوس به يكى از حواريان حضرت عيسى علیه السلام دانسته است. بر اساس اين روايت، يكى از حواريان حضرت عيسى عليه‌السلام بر اثر سجده نكردن به بتِ سر درِ شهر از ورود به شهر ممنوع شده بود و به ناچار در گرمابه‌اى در بيرون شهر به ‌كار و تبليغ دين خدا پرداخت و از اين راه برخى جوانان شهر به او گرويدند.[۲۹]

همچنين بر اساس برخى روايات، اصحاب كهف جوانانى رومى بوده‌اند كه پيش از بعثت عيسى عليه‌السلام وارد غار شدند و پس از بعثت آن حضرت از خواب برخاستند؛[۳۰] اما برخى روايات، همه ماجرا را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عيسى عليه‌السلام و آنان را افرادى دانسته كه بر شريعت عيسى عليه‌السلام بوده‌اند.[۳۱]

اصحاب كهف در قرآن[ویرایش]

قرآن در طى 18 آيه به بيان اين داستان پرداخته است. از سياق نخستين آيه اين قصه: «اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ كانوا مِن ءايتِنا عَجَبا». (سوره كهف/18،9) برمى‌آيد كه اين داستان اجمالاً پيش از نزول آيات، معلوم بوده و قرآن به شرح و تفصيل آن پرداخته است.[۳۲]

علت شگفت بودن ماجراى اصحاب كهف، درنگ 309 ساله آنان در غار و آنگاه برخاستن ايشان در كمال سلامت بوده است. خواب طولانى اصحاب كهف از شگفت‌انگيزترين نشانه‌هاى الهى است كه موجب شده مفسران نيز به فراخور حال به بحث درباره آن و اثبات آن به لحاظ علمى و تجربى بپردازند.[۳۳]

بر اساس رواياتى كه در شأن نزول اين آيات وارد شده، قريش شمارى از ياران خود را براى تحقيق درباره دعوتپيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به سوى عالمان يهود در مدينه فرستادند تا نظر آنان را در ‌اين مورد جويا شوند. عالمان يهود با طرح چند‌ پرسش گفتند: اگر محمد صلى الله عليه و آله از عهده پاسخ به ‌اين پرسش‌ها برآمد، او پيامبر خدا وگرنه دروغگوست.

در پرداخت‌هاى روايى گوناگون، اين پرسش‌ها كاملاً يكسان نقل نشده است؛ اما در همه روايات، يكى از اين پرسش‌ها به اصحاب كهف مربوط است كه آيات مورد اشاره در پاسخ به آن نازل شده است.

چگونگى ايمان آوردن اصحاب كهف[ویرایش]

بر اساس ظاهر آيات، اصحاب كهف جوانانى بودند كه به خدا ايمان آوردند و خداوند نيز بر هدايتشان افزود: «اِنَّهُم فِتيَةٌ ءامَنوا بِرَبِّهِم وزِدنهُم هُدًى». (سوره كهف/ 18،14) «فتيه» جمع «فتا» به معناى جوان است.[۳۴] بر اساس برخى روايات، آنان سالمندانى باايمان بودند و واژه «فتيه» كنايه از جوانمردى آنان است.[۳۵]

به هر روى آنان به آيين بت‌پرستى قوم خود معترض و از كرنش كوركورانه قومشان در برابر بتان سخت اندوهگين بودند: «هؤُلاءِ قَومُنَا اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً لَولا يَأتونَ عَلَيهِم بِسُلطن بَيِّن». (سوره كهف/18،15) و اين كار را بزرگترين ظلم مى‌دانستند.

«فَمَن اَظلَمَ مِمَّنِ افتَرى عَلى اللّهِ كَذِبا» (سوره كهف/18،15) اصحاب كهف از تأييد و يارى خداوند برخوردار بودند و خداوند دل‌هايشان را در راه ايمان محكم ساخته بود:«رَبَطنا عَلى قُلوبِهِم» (كهف/18،14) تا در برابر بت‌پرستى و مظاهر آن بايستند و آنان نيز بدون ترس از حوادث و سختي‌هاى آينده برپا خاسته[۳۶] و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمان‌ها و زمين است و ما جز او معبودى را نمى‌خوانيم: «اِذ قاموا فَقالوا رَبُّنا رَبُّ السَّموتِ والاَرضِ لَن نَدعوا مِن دونِهِ اِلهـًا» (سوره كهف/ 18،14) اين كه اصحاب كهف اين جملات و اعتراضات را ميان خود گفتند يا در برابر پادشاه ‌جبار عصر خود، مورد اختلاف است.[۳۷]

به هر روى در حالى ‌كه همه خدايان دروغين را كنار گذاشته و از قوم بت‌پرست خود جدا شده بودند به غار پناه‌برده و از خدا رحمت و راه نجات خواستند: «اِذ اَوَى الفِتيَةُ اِلَى الكَهفِ فَقالوا رَبَّنا ءاتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وهَيِّئ لَنا مِن اَمرِنا رَشَدا».(سوره كهف/‌18،10) «واِذِ اعتَزَلتُموهُم و ما يَعبُدونَ اِلاَّ اللّهَ فَأوُا اِلَى الكَهفِ». (سوره كهف/ 18،16)

خداوند نيز آنان را مشمول رحمت لايزال خود قرار ‌داد و در كارشان گشايشى فراهم ساخت، چنان ‌كه در ادامه آيه فوق از قول اصحاب كهف نتيجه پناه‌بردن به غار را رحمت خدا ذكر مى‌كند: «يَنشُر لَكُم رَبُّكُم مِن رَحمَتِهِ ويُهَيِّئ لَكُم مِن اَمرِكُم مِرفَقا». (سوره كهف/ 18،16)

درنگ در غار[ویرایش]

از قرآن كريم و روايات چنين برمى‌آيد كه خداوند اصحاب كهف را پس از ورود به غار به خوابى عميق فرو برد:[۳۸]«فَضَرَبنا عَلى ءاذانِهِم فِى الكَهفِ». (سوره كهف/ 18،11) زمخشرى مى‌نويسد: در اين آيه مفعول «ضَرَبنا» حذف شده است و منظور اين است كه بر گوش آنان حجاب و مانعى قرار داديم تا مانع شنيدن صداها گردد؛ يعنى آنان را به خوابى سنگين فرو برديم.[۳۹]

طبرسى اين آيه را كنايه از مسلط كردن خواب برايشان و تعبير آيه را بسيار فصيح دانسته است.[۴۰] به احتمالى ديگر كه علامه طباطبايى آن را بيان كرده مراد اين است كه خداوند همچون مادرى كه با ضربه‌هايى نرم و آهسته به گوش فرزند مى‌نوازد تا حواس او از پيرامون خود جدا شده به خواب سنگين فرو رود به گوش اصحاب كهف نواخته، تا به خواب عميق فرو روند.[۴۱]

مدت درنگ اصحاب كهف در غار از نظر قرآن 309 سال بوده است: «ولَبِثوا فى كَهفِهِم ثَلثَ مِائَة سِنينَ وازدادوا تِسعا» (سوره كهف/ 18، 25)؛ اما بر اساس روايتى از ابن ‌اسحاق، آنان پيش از خواب مدتى در غار به زندگى طبيعى مى‌زيستند و يكى از آنان با لباس مبدل وارد شهر مى‌شد و به تهيه آذوقه و توشه و جمع‌آورى خبرها از شهر درباره خودشان مى‌پرداخت و پس از بازگشت ديده‌ها و شنيده‌هاى خود را باز مى‌گفت؛[۴۲] اما با توجه به حرف «فاء» كه مفيد ترتيب اتصالى است: «فَضَرَبنا عَلى ءاذانِهِم» مى‌توان گفت آنان بلافاصله پس از ورود به غار در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را به ‌گونه‌اى قرار داده بود كه هر كس بديشان مى‌نگريست آنان را بيدار مى‌پنداشت، حال آن كه در خواب بودند: «وتَحسَبُهُم اَيقاظـًا وهُم رُقودٌ». (سوره كهف/ 18،18)[۴۳]

برخى مفسران از اين جمله چنين استنباط كرده‌اند كه چشمان اصحاب كهف به هنگام خواب، باز بوده است.[۴۴]خداوند در غار شرايطى را حاكم ساخته بود كه كسى را ياراى نزديك شدن و آسيب رساندن به آنان نباشد؛ دورنماى آنان در غار به ‌گونه‌اى بود كه هر كس آنان را مى‌ديد ناگزير از ترس مى‌گريخت: «لَوِ‌اطَّلَعتَ عَلَيهِم لَوَلَّيتَ مِنهُم فِرارًا ولَمُلِئتَ مِنهُم رُعبا» (سوره كهف/‌18،18) و براى آن كه بدن اصحاب كهف بر اثر تماس دائم با زمين دچار فرسودگى و آسيبى نشود خداوند آنان را به چپ و راست مى‌گرداند: «و نُقَلِّبُهُم ذاتَ اليَمينِ و ذاتَ الشِّمالِ»(كهف/18،18) و براى آن كه شرايط حيات براى آنان كاملا فراهم شود و از هر گونه آسيب جسمى به دور باشند خورشيد نيز نور خود را ارزانيشان مى‌داشت: «وتَرَى الشَّمسَ اِذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمالِ» (سوره كهف/18،17) در اين ميان سگ آن‌ها نيز در دهانه غار دست‌ها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابيده بود: «وكَلبُهُم بسِطٌ ذِراعَيهِ بِالوَصيدِ». (سوره كهف/18،18)

غار در نيمكره شمالى زمين و به ‌گونه‌اى بوده كه خورشيد، صبحگاهان به سمت راست آن و هنگام غروب به سمت چپ آن مى‌تابيده است:[۴۵] «وتَرَى الشَّمسَ اِذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ و اِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمالِ». (سوره كهف/ 18،17) از سوى ديگر آنان در محل وسيعى از غار قرار گرفته بودند: «وهُم فى فَجوَة مِنهُ». (سوره كهف/ 18،17) برخى گفته‌اند: منظور اين است كه آن‌ها در وسط و ميانه غار قرار گرفته بودند به ‌گونه‌اى كه خنكاى نسيم باد و هوا به ايشان مى‌رسيد.[۴۶]

پس از بيدارى[ویرایش]

پس از 309 سال، مؤمنان خفته در غار از خواب گران برخاستند. در واقع خواب آنان شبيه به مرگ و بيدارى آن‌ها همچون رستاخيز بود و از همين رو قرآن كريم از بيدار كردن آنان به «برانگيختن و مبعوث كردن» تعبير كرده است: «وكَذلِكَ بَعَثنهُم» (سوره كهف/18،19) هر چند در برخى روايات از خواب آنان تعبير به «مرگ» و از بيدارشدنشان به «دميدن دوباره روح» تعبير شده است؛[۴۷] اما به تصريح قرآن، مراد از آن خواب و بيدارى است.[۴۸] (سوره كهف/18،18)

به هر روى اصحاب كهف پس از بيدار شدن درباره مدت درنگشان در غار به گفتگو پرداختند. يكى از آنان پرسيد: چه مدت درنگ كرديد؟ گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز: «قالَ قائِلٌ مِنهُم كَم لَبِثتُم قالوا لَبِثنا يَومـًا اَو بَعضَ يَوم».(كهف/ 18،19)

به گفته برخى علت ترديد آن‌ها، اين بوده كه آنان در آغاز روز وارد غار شده و به خواب رفته بودند و در پايان روز بيدار شده بودند[۴۹] و چون نتوانستند مدت درنگ خود را در غار مشخص كنند، گفتند: خداوند به مدت درنگ ما آگاه‌تر است: «قالوا رَبُّكُم اَعلَمُ بِما لَبِثتُم». (سوره كهف/18،19) برخى مفسران گفته‌اند: پاسخ دهنده يك نفر به نام «تمليخا» بوده است و تعبير به صيغه جمع: «قالوا» در اين گونه موارد معمول است.[۵۰]

بلافاصله پس از اين گفتگو، پيشنهاد كردند كه يكى از آنان به شهر رفته و با سكه‌هايى كه داشتند، غذايى تهيه كند: «فَابعَثوا اَحَدَكُم بِوَرِقِكُم هذِهِ اِلَى المَدينَةِ». (سوره كهف/ 18،19) آنان تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد دقت كند كه طعام پاكترى تهيه كند: «فَليَنظُر اَيُّها اَزكى طَعامـًا فَليَأتِكُم بِرِزق مِنهُ» (سوره كهف/18،19) برخى از مفسران منظور از «اَزكى» را در اين آيه طعام حلال و برخى آن را غذاى پاك و طاهر دانسته‌اند.[۵۱]

برخى نيز آن را كنايه از بهترين غذا (خيرٌ طعاماً) قلمداد كرده‌اند.[۵۲] طبرى دو معناى حلال‌تر و طاهرتر را ترجيح داده است،[۵۳] به هر روى اصحاب كهف افزون بر آن تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد مراقب باشد كسى از اوضاع ما آگاه نشود زيرا در اين صورت به ما دست يافته و سنگسارمان مى‌كنند يا اين كه ما را به آيين خود بازمى‌گردانند و در اين صورت هرگز رستگار نخواهيم شد: «وليَتَلَطَّف ولايُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا × اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا». (سوره كهف/ 18،19‌ـ‌20)

قرآن مشخص نمى‌كند كه مأمور تهيه غذا كدام يك از آنان بود و نيز چگونگى آشكار شدن راز آنان را توضيح نمى‌دهد. اما طبق برخى روايات «يمليخا» يا «تمليخا» داوطلب اين كار شد[۵۴] و با لباس چوپانى روانه شهر شد؛ اما چهره شهر را كاملاً دگرگون يافت، از جمله پرچمى را بر سر در شهر ديد كه بر آن نوشته شده بود: «لا اله الا الله عيسى رسول الله و روحه...»، از اين‌رو بسيار شگفت زده شد و شگفتى او هنگامى فزونى يافت كه نانواى شهر با ديدن سكه‌اى كه متعلق به بيش از 300 سال پيش بود، از وى پرسيد: آيا گنجى يافته‌اى؟ به تدريج مردم از قراين حال فهميدند كه اين مرد يكى از چند جوانى است كه نامشان را در تاريخ‌ 300 سال پيش خوانده و شنيده‌اند. پس وى را نزد پادشاه آوردند و او ماجراى خود را بيان داشت.[۵۵]

هدف از داستان اصحاب كهف[ویرایش]

قرآن هدف از آشكار كردن راز اصحاب كهف را اثبات عملى رستاخيز انسان‌ها دانسته است: «و كَذلِكَ اَعثَرنا عَلَيهِم لِيَعلَموا اَنَّ وعدَاللّهِ حَقٌّ واَنَّ السّاعَةَ لارَيبَ فيها». (سوره كهف/ 18،21) در برخى روايات نيز آمده است كه در آن زمان زمامدار صالح و موحدى بر آن سرزمين حكومت مى‌كرد؛ اما مردم مملكت وى به نحله‌هاى گوناگونى گرويده بودند؛ گروهى از آنان منكر معاد بودند.

اين پادشاه از اين وضع بسيار اندوهگين بود و همواره به درگاه الهى ناله و تضرع مى‌كرد تا اين كه خداوند با فاش ساختن ماجراى اصحاب كهف، معاد و رستاخيز انسان‌ها را عملا ثابت كرد.[۵۶] برخى نيز اختلاف مردم را در جسمانى يا روحانى ‌بودن معاد دانسته‌اند.[۵۷]

پس از فاش شدن اين راز مردم رهسپار غار شدند. پادشاه در حضور همگان با اصحاب كهف به گفتگو پرداخت و خدا را بر اين رحمت عظيم سپاس گفت، در حالى ‌كه پادشاه در ورودى غار ايستاده بود، اصحاب كهف به مكان خود بازگشته و در آنجا به جوار الهى شتافتند.[۵۸] بر اساس نقل منابع مسيحى آن‌ها پس از گواهى دادن به معاد جسمانى همچون قديسان به جوار حق شتافتند.[۵۹]

مردم پس از اين واقعه نيز اختلاف نظر پيدا كردند: «اِذ يَتَنزَعونَ بَينَهُم...». (سوره كهف/18،21) همچنان‌ كه برخى از مفسران گفته‌اند اين تنازع، همان كشمكشى است كه پس از اطلاع از حال اصحاب كهف و مردن آن‌ها پس از بيدار شدن از خواب طولانى واقع شده است.

در واقع ميان طرفداران معاد و مخالفان آن، نزاع و بحث درگرفت؛ مخالفان مى‌خواستند خواب و بيدارى اصحاب كهف بزودى فراموش شود و اين دليل استوار و شاهد روشن را از دست مؤمنان خارج سازند، از همين رو پيشنهاد ساختن بنايى بر روى آنان دادند: «فَقالوا ابنوا عَلَيهِم بُنينـًا». (سوره كهف/18،21) و براى آن كه مردم ديگر در اين مورد كنجكاوى نكنند و ماجرا سربسته به انجام رسد، گفتند: خداوند به حال ايشان آگاه‌تر است: «رَبُّهُم اَعلَمُ بِهِم». (سوره كهف/ 18،21)

از اين‌رو ما را نسزد كه درباره ايشان به منازعه و احتجاج بپردازيم؛ اما مؤمنان راستين كه ماجراى اصحاب كهف را شاهدى روشن براى اثبات معاد به معناى حقيقى آن مى‌ديدند سعى در ماندگار كردن داستان در اذهان كرده و گفتند كه بايد بر آنان مسجدى بسازيم:[۶۰] «قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى اَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم‌مَسجِدا». (سوره كهف/ 18،21) نام اين مسجد طبق برخى نقلها «التين» بود.[۶۱]

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا المصباح، ج 2، ص 333؛ مفردات، ص 475، «صحب».
  2. پرش به بالا مفردات، ص‌ 475، «صحب».
  3. پرش به بالا لسان العرب، ج‌ 12، ص‌ 176.
  4. پرش به بالا اهل الكهف، ص‌ 57.
  5. پرش به بالا The Encyclopedia Britanica, Vol .20, P.270-8 Gibon The Decline And Fall Of The Roman Empire, Vol. I, P, 544-5.
  6. پرش به بالا The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol. I.pp. 544-545.
  7. پرش به بالا اهل الكهف، ص‌ 89‌ـ‌90.
  8. پرش به بالا The Encyclopedia Britanica, Vol.20, p.270.
  9. پرش به بالا اهل الكهف، ص‌ 88.
  10. پرش به بالا اهل الكهف، ص‌ 88.
  11. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 276.
  12. پرش به بالا همان، ص‌ 252.
  13. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 267‌ـ‌268؛ نمونه، ج‌ 12، ص‌ 383.
  14. پرش به بالا نمونه، ج‌ 12، ص‌ 384.
  15. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 270.
  16. پرش به بالا قاموس كتاب مقدس، ص‌ 87؛ نمونه، ج‌ 12، ص 400‌ـ‌401، اهل الكهف، ص 91‌ـ‌92.
  17. پرش به بالا See,The Encyclopedia Britannica, Vol .20, P.270 - 8 The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol.I, P. 544-5.
  18. پرش به بالا الميزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص‌ 401.
  19. پرش به بالا الميزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص‌ 401.
  20. پرش به بالا همان، ص‌ 299.
  21. پرش به بالا همان، ص‌ 299.
  22. پرش به بالا همان، ص‌ 299.
  23. پرش به بالا همان، ص‌ 299.
  24. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 296‌ـ‌297.
  25. پرش به بالا همان، ص ‌298‌ـ‌299.
  26. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 256؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌ 3، ص‌ 78‌ـ‌79.
  27. پرش به بالا همان، ص‌ 253.
  28. پرش به بالا عرائس المجالس، ص‌ 371‌ـ‌374؛ البرهان، ج‌ 3، ص‌ 622.
  29. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص ‌257؛ روض الجنان، ج 12، ص 318ـ319؛ الكامل، ج 1، ص 355‌ـ‌356.
  30. پرش به بالا المعارف، ص‌ 54.
  31. پرش به بالا تاريخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 373.
  32. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 244.
  33. پرش به بالا نمونه، ج‌ 12، ص‌ 407‌ـ‌409؛ خلق الكون، ص‌ 155‌ـ‌157.
  34. پرش به بالا مفردات، ص‌ 625، «فتى»؛ الميزان، ج‌ 13، ص‌ 247.
  35. پرش به بالا همان، ص‌ 283.
  36. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 292.
  37. پرش به بالا روح المعانى، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 316.
  38. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج ‌15، ص‌ 225؛ البرهان، ج‌ 3، ص ‌624؛ عرائس المجالس، ص‌ 375.
  39. پرش به بالا الكشاف، ج‌ 2، ص‌ 705.
  40. پرش به بالا مجمع البيان، ج‌ 6، ص‌ 698.
  41. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 248.
  42. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 1، ص 253.
  43. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 255‌ـ‌256.
  44. پرش به بالا همان، ج‌ 13، ص‌ 256.
  45. پرش به بالا نمونه، ج‌ 12، ص‌ 368.
  46. پرش به بالا الصافى، ج 3، ص 235؛ جوامع‌الجامع، ج 2، ص 356.
  47. پرش به بالا البرهان، ج‌ 3، ص‌ 624.
  48. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 269؛ الصافى، ج‌ 3، ص‌ 234؛ الميزان، ج‌ 13، ص‌ 249.
  49. پرش به بالا جوامع الجامع، ج‌ 2، ص‌ 357؛ تفسير ابن ‌كثير، ج‌ 3، ص‌ 81؛ نمونه، ج‌ 12، ص‌ 373.
  50. پرش به بالا نمونه، ج‌ 12، ص‌ 374.
  51. پرش به بالا الميزان، ج 13، ص‌ 260.
  52. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 279.
  53. پرش به بالا جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 279.
  54. پرش به بالا عرائس المجالس، ص‌ 375؛ روض الجنان، ج‌ 12، ص‌ 320؛ البرهان، ج‌ 3، ص‌ 624.
  55. پرش به بالا عرائس‌ المجالس، ص 375ـ376؛ روض‌الجنان، ج 12، ص‌ 320‌ـ‌323؛ البرهان، ج‌ 3، ص‌ 624‌ـ‌625.
  56. پرش به بالا تفسير ابن ‌كثير، ج‌ 3، ص‌ 81‌ـ‌82.
  57. پرش به بالا همان؛ جامع البيان، مج‌ 9، ج‌ 15، ص‌ 281.
  58. پرش به بالا جامع‌البيان، مج 9، ج 15، ص 275ـ277؛ روض‌الجنان، ج‌ 12، ص‌ 323‌ـ‌325.
  59. پرش به بالا The Encyclopedia Britannica Vol.20,p.270. And The Decline And Fall The Roman Empire, (Gibbon) Vol. I, P. 544-5.
  60. پرش به بالا الميزان، ج‌ 13، ص‌ 265‌ـ‌267.
  61. پرش به بالا تفسير قرطبى، ج‌ 20، ص‌ 75.

اصحاب كهف و رقيم[ویرایش]

در آيه 9 سوره كهف/18 با عطف «الرقيم» بر «الكهف» آمده ‌است: «اَم ‌حَسِبتَ اَنَّ اَصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ...» و ‌اين بحث ميان مفسران به پيروى از برخى روايات، مطرح شده كه آيا اصحاب كهف و رقيم يك گروه هستند يا دو گروه جدا تا براى اصحاب رقيم نيز تفسير و شأن نزول جداگانه‌اى ذكر كنند؛ اما اين قول بسيار بعيد به نظر مى‌رسد.

اصحاب کهف یاران امام مهدی(ع)

در روایات شیعه آمده اصحاب کهف هنگام ظهور، برای یاریمهدی موعود(ع) رجعت خواهند کرد.[۲۵] امام صادق(ع) فرمود: هنگامی که قائم آل محمد(ص) ظهور کند، تعدادی از پشت کعبه بیرون آیند که هفت نفر از اصحاب کهف، از جمله آنان هستند.[۲۶] حلبی نیز گفته است که آنان وزیران مهدی(ع) هستند.[۲۷] همچنین از امام صادق(ع) آمده: وقتی دابه الارض خارج می‌شود، خداوند اصحاب کهف را همراه با سگ‌شان برمی‌انگیزد.[۲۸]

پانویس

۲۵.دیلمی،ارشادالقلوب،۱۳۷۷ش،ص۲۸۶.

۲۶.طبسی،چشم اندازی به حکومت مهدی(عج )،۱۳۹۱ش،ص۱۰۱.

۲۷.صافی گلپایگانی،منتخب الاثر،۱۳۸۰ش،ص۴۸۵.

۲۸.مجلسی،بحارالأنوار،۱۴۰۳ق،ج۵۲،ص۲۷۵و ج۵۳،ص۸۵.

 

دابة الارض

دابَّةُ الأرض یا جنبنده زمینی، موجودی ناشناخته که از زمین خارج شده و کافر و مؤمن را از هم جدا می‌کند. این موجود از نشانه‌های آخرالزمان یا قیامت دانسته شده است. دابة الارض ممکن است از یکی از زمین‌های نجف،مدینه، مکه، بین صفا و مروه، بیرون آید. وی پس از خارج شدن از زمین به سمت یمن و شام می‌رود. در قرآن آیه ۸۲سوره نمل به ماجرای دابة الارض اشاره شده است.

برخی از علمای شیعه دابة الارض را بر امام علی(ع) یا امام مهدی(عج) تطبیق کرده‌اند و گروهی دیگر نیز آن را بارجعت مرتبط دانسته‌اند. در مقابل، برخی از اهل سنت آن را موجودی غیر عادی، بسیار بزرگ، داری دُم و پَر معرفی کرده‌اند. علامه طباطبایی دابة الارض را موجودی جاندار(انسان یا غیر انسان) می‌داند ولی معتقد است ماجرای دابة الارض از اسرار قرآن است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط Hidara در چهارشنبه دوم آبان ۱۳۹۷ |
 

یأجوج و مأجوج نام قوم یا اقوامی که در قرآن و متون دینی یهودیان و مسیحیان از آنان یاد شده است. یأجوج و مأجوج در متون دینی به سبب آزار، اذیت و غارت اموال دیگران، گروهی ظالم معرفی شده‌اند. بر اساس گزارش قرآن، ذوالقرنین به سفارش ساکنان مناطقی که مورد آزار و اذیت یأجوج و مأجوج قرار می‌گرفتند سدی را برای مقابله با نفوذ آنان احداث کرد که به سد ذوالقرنین یا سد یأجوج و مأجوج مشهور است. برخی احتمال می‌دهند این سد در شمال گرجستان واقع شده است. از بین رفتن سد و طغیان دوباره یأجوج و مأجوج به عنوان یکی از وقایع آخرالزماندر قرآن و متون دینی مسیحیان و یهودیان آمده است. واژه یأجوج و مأجوج در ادبیات عامه به معنای بسیار عجیب و غریب، نامأنوس و نامفهوم به کار رفته است.

هویت یاجوج و ماجوج

درباره هویت یأجوج و مأجوج چند احتمال گفته شده است:

  • نام فرد: در برخی منابع یأجوج و مأجوج نام فردی بوده است.(عهد عتیق،کتاب حزقیال نبی،باب ۳۸،فقره ۲و۳)در عهد عتیق مأجوج فرزند دوم یافث، یکی از پسران نوح است.(عهد عتیق،کتاب پیدایش،فصل ۱۰)
  • منطقه‌‌ای جغرافیایی: بر اساس برخی منابع دینی یأجوج و مأجوج نام فرد، قوم یا اقوامی نبوده بلکه به یک منطقه جغرافیای گفته می‌شد.(عهد عتیق،کتاب حزقیال نبی،باب ۳۸،فقره ۲و۳)
  • اقوام ساکن در شمال آسیا: در منابع اسلامی یأجوج و مأجوج اقوامی ساکن در شمال‌ آسیا بودند که به قتل و غارت اموال اقوام دیگر مشغول بودند. بر اساس این منابع محدوده سکونت آنان از شمال شرق آسیا یعنی تبّت‌ و چینتا اقیانوس‌ منجمد شمالی‌ بوده و از غرب تا سرزمین ترکستان‌ ادامه داشته است. از این رو عده‌ای از مفسران ریشه واژه یأجوج و مأجوج را از کلمه چینی مُنگوک یا مُنچوگ‌ دانسته‌اند که در زبان عبری و عربی به یأجوج و مأجوج تبدیل شده و در یونانی از آن به گوگ و ماگوگ تعبیر شده است.(حسینی طهرانی،معادشناسی،۱۴۲۵ق،ج۴،ص ۸۶-۸۷)
  • نام دیگر قوم مغول: برخی نیز احتمال می‌دهند یأجوج و مأجوج همان قوم مغول بودند که از سرزمین خود در شمال شرقی دریای خزر به مناطق نزدیک خود نظیرماوراءالنهر، ارمنستان و آذربایجان تا دورترین نقاط مانندچین و شبه قاره هند حمله می‌کردند و دیوار چین و سد ذوالقرنین برای مهار آنان احداث شده بود.( حسینی طهرانی،معادشناسب،۱۴۲۵ق،ج۴،ص ۸۶-۸۷)بر این اساس خروج یأجوج و مأجوج در آخرالزمان که در قرآن آمده است بر هجوم مغولان در سال‌های قرن هفتم هجریمنطبق شده است.(جعفری،ذوالقرنیم و قوم یاجوج و ماجوج،بهار وتابستان ۱۳۸۲ش،ص۹۹)

گزارش قرآن

قرآن در دو سوره کهف (آیات ٩٣-٩٨) و انبیاء (آیه ٩٦) به یأجوج و مأجوج اشاره کرده است که در زمین فساد می‌کردند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند. در سوره انبیاء خروج یأجوج و مأجوج و طغیان دوباره آن‌ها به عنوان یکی از نشانه آخرالزمان ذکر شده است.

ماجرای ذوالقرنین و یاجوج و ماجوج

 نوشتار اصلی: ذوالقرنین

 ذوالقرنین از پادشاهان مؤمن، در یکی از سفرهای خود به منطقه‌ای رسید که میان دو کوه قرار داشت. مردم این منطقه به او گفتند آن سوی کوه، یأجوج و مأجوج وارد سرزمین آنان می‌شوند و دست به قتل و غارت می‌زنند. مردم این منطقه از ذوالقرنین خواستند در مقابل مبلغی، سدی بسازد تا مانع نفوذ یأجوج و مأجوج و مزاحمت آنان شود. او نیز بدون گرفتن هزینه‌ای و با کمک مردم منطقه سدی از آهن و مس گداخته در برابر هجوم یأجوج و مأجوج ساخت که به سد ذوالقرنین یا سد یأجوج و مأجوج مشهور شد.(مکارم شیرازی،تفسیر نمونه، ۱۳۷۴ش،ج۱۲،ص۵۳۳-۵۳۵)قرآن این ماجرا را در آیات ۹۳ تا ۹۸ سوره انبیا روایت کرده است. برخی معتقدند این سد در تنگه داریال در شمال تفلیس و در مرز گرجستان و روسیه قرار دارد.(حسینی طهرانی،معادشناسی،۱۴۲۵ق،ج۴،ص۹۰)

یاجوج و ماجوج در آخرالزمان 

 نوشتار اصلی: آخرالزمان

قرآن از خروج یأجوج و مأجوج و طغیان آنها به عنوان یکی از وقایع آخرالزمان خبر داده است. خداوند در آیه ٩٦ سوره انبیاء درباره یکی از نشانه‌های آخرالزمان خبر داده است: «حَتَّىٰ إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِّن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ. ترجمه: تا زمانی كه يأجوج و مأجوج [راهشان‌] گشوده شود و آنها از هر پشته‌اى بتازند.» در کتاب حزقیال عهد عتیق و مکاشفه یوحنا عهد جدید نیز به خروج آنها در آخرالزمان اشاره شده است.(عهد عتیق،کتاب حزقیال نبی،باب ۳۸،فقره ۲و ۳؛عهد جدید،مکاشفه یوحنا،باب ۲۰،فقره ۷-۹)

یاجوج و ماجوج در ادبیات عامیانه

 

واژه یأجوج و مأجوج در ادبیات عامیانه فارسی به کار رفته است. در زبان عامیانه این دو واژه به معنای بسیار عجیب و غریب، نامأنوس و نامفهوم به‌کار می‌رود. به عنوان نمونه درباره گروهی که ظاهری عجیب و غریب دارند می‌گویند: «چه ریخت یأجوج و مأجوجی دارند.» یا درباره ترجمه‌ای که نامفهوم است می‌گویند: «کتاب به زبان یأجوج و مأجوج ترجمه شده است.»(خرمشاهی،اصطلاحات قرآنی در محاوره فارسی،بهار۱۳۷۳،ش۱،ص۴۰)

 

 

 

 

نوشته شده توسط Hidara در سه شنبه یکم آبان ۱۳۹۷ |
 
مطالب جدیدتر